علیرضا قزوه's Blog, page 8

June 24, 2012

به تعقیب رجب بودم که شعبان المعظم شد

دوباره سایه ی ماه کریمی از سرم کم شد



به تعقیب رجب بودم که شعبان المعظم شد




سلام ای ماه شعبان، ماه منجی، ماه پشت
ابر



که از مهرت ظهور حضرت قائم مسلّم شد




رجب ماه علی(ع)، ماه محمّد(ص)، ماه زهرا(س)
بود



که با هجران هادی(ع)، ماه شادی محو در
غم شد




خوشا عطر امام باقر(ع) و جود "اباجعفر"(ع )



که در ماه رجب، شیرازه ی اسلام محکم شد




رجب یعنی وفا، یعنی وفات زینب کبری(س )



که هر جا نام زینب بر زبان آمد محرّم
شد




جهان بی ماه شعبان رنگ آسایش نخواهد دید



ببین بر درد دنیا، خنده ی آن ماه، مرهم
شد




دوباره خنده کردم، گریه کردم، تشنه جان
دادم



دوباره کربلا در پیش چشمانم مجسّم شد




حسین(ع) و اکبر و سجاد(ع)، دلتنگ ابالفضل
اند



شگفتا شادی شعبان، محرّم در محرّم شد




سر ماهِ بنی هاشم به روی نیزه ی خورشید



سر خورشید، روزی پیش ماه هاشمی خم شد




به شعبان می رسی دلتنگ ، شادان، نیمه
جان ، زخمی



دوباره باید آدم شد، دوباره باید آدم
شد




دوباره نیمه ی شعبان و دلتنگان بی تابش



دوباره باید از چشم انتظاران همین دم
شد

                             اول شعبان 1433 برابر با اول تیرماه 1391

 •  0 comments  •  flag
Share on Twitter
Published on June 24, 2012 15:25

June 16, 2012

حکایت

کنار این همه اصطلاح نو و تازه

کامنت،


 آندرلاین،


 اتساین و لینک


جایی هم برای گریه من بگذار


آن وقت از بیژنی سراغ بگیر


در کتاب کهنه خطی


که چشمانش را موریانه ها خوردند


و منیژه ای طلوع نکرد


نقال ها یکی یکی مردند


و وبلاگ ها به روز شدند...


..............................................................


سرگرم کارهایی مهم تر از وبلاگم. با نسخ خطی به روزترم.

 •  0 comments  •  flag
Share on Twitter
Published on June 16, 2012 07:27

June 12, 2012

انسانیت عوض شده، انسان عوض شده ست

من فکر می کنم مزه ی نان عوض شده ست

آواز کوچه ، لحن خیابان عوض شده ست


تنها نه لهجه ی دل من فرق کرده است


حتی صدای گریه ی بارا ن عوض شده ست


عارف ترین کسی ست که  پشتش به قبله است


این روزها که معنی عرفان عوض شده ست


خانها و خواجگان همه جا صف کشیده اند


مصداق خان و معنی خاقان عوض شده ست


سبز و سپید و سرخ چرا قهر کرده اند؟


آیا سه رنگ پرچم ایران عوض شده ست ؟


قرآن شکیل تر شده ، انسان حقیرتر


شاید کمی معانی قرآن عوض شده ست


"شیر خدا و رستم دستانم آرزوست"


شیرخدا و رستم دستان عوض شده ست


این روزها چقدر قم از دست رفته است


این روزها چقدر خراسان عوض شده ست


ما بندگان نفس به سلطانی آمدیم


سلطان من کجایی؟ سلطان عوض شده ست


انسان روزگار مرا ای خدا ببین


انسانیت عوض شده، انسان عوض شده ست


ایمان بیاوریم که ایمان نمرده است


ایمان بیاوریم که ایمان عوض شده ست


                              خردادماه 1391

 •  0 comments  •  flag
Share on Twitter
Published on June 12, 2012 10:19

June 6, 2012

خاکم به باد رفت و قیامت تمام شد

ای مرگ! دیر کردی و طاقت تمام شد


ای زخم! مرهمی؛ که جراحت تمام شد


دنیا حکایتی شد و بعد از هزار سال


یک شب به ما رسید و حکایت تمام شد


می­خواستم برای دلم گریه سر کنم


نشکست قلب و ذکر مصیبت تمام شد


گفتم: «دریغ و وااسفا!» خنده کرد مرگ


یعنی: «چه جای گریه؟ ندامت تمام شد!»


می­خواستم شهیدِ شهادت شوم، نشد


پنداشتم که دورِ شهادت تمام شد


از رستخیزِ واقعه روحم گذر نکرد


خاکم به باد رفت و قیامت تمام شد

 •  0 comments  •  flag
Share on Twitter
Published on June 06, 2012 14:20

May 24, 2012

مخمس دزفول

تقدیم به روان دردمند قیصر امین پور، حنجره ی زلال حاج صادق آهنگران و دوستان شاعر دزفولی ام عبدالرحیم سعیدی راد و سید حبیب حبیب پور


 


جانی دارم چو جان دزفول
چون روزان و شبان دزفول
چون مردم مهربان دزفول
نشنیده کسی فغان دزفول
شعر و غزلم از آن دزفول



**
شهری جگرش هزار پاره
بر اسب حماسه ها سواره
گردون پیشش چو گاهواره
شاید که زمین چو یک ستاره
گم گشته به کهکشان دزفول

**

این شهر چو تیغ آبدیده ست
آیینه ی غیرت و عقیده ست
کس آینه ی شهید دیده ست؟
خود کرخه و دز یکی قصیده ست
جاری شده بر زبان دزفول



**

من این همه سال خواب ماندم
ای کاش که بال می تکاندم
یک روز دلی به خود رساندم
آن سال نماز گریه خواندم
عاشورا با اذان دزفول



**
شبهای سیاه ماهتابی
در سرخی آسمان آبی
آباد شدیم در خرابی
تا هشت درخت آفتابی
گل کرد از استخوان دزفول



**
این خاک برادران دریاست
این مشهد عاشقان مولاست
این شهر زمین نخورد ، برخاست
با شعر شما چقدر زیباست
موسیقی جاودان دزفول


**


آن مردم بی ریای صادق


آن حنجره ، آن صدای صادق


آن نغمه و نوحه های صادق


آن شاعر آشنای صادق


قیصر شعر روان دزفول


**
باید چو شهاب بود و جان باخت
باید با داغ عاشقی ساخت
باید تیغ دلاوری آخت
آن تیر که روزی آرش انداخت
تیری شده در کمان دزفول


**
هر صبح چه صبح چاک چاکی
هر شام چه عاشقان پاکی
می افتاد آسمان به خاکی
سر شد چه شبان دردناکی
با گریه ی مادران دزفول

**
یک دشت ستاره می درخشد
ماه است و هماره می درخشد
گاهی به اشاره می درخشد
این کیست دوباره می درخشد
چون ماه در آسمان دزفول؟

**
موسای دلم به طور می رفت
خورشید به سمت هور می رفت
تا قافله ی حضور می رفت
ای کاش به سمت نور می رفت
دل همره کاروان دزفول

**
شهری به نشان بی نشانی
شهری همه شور و زندگانی
ای مردم شهر آسمانی
این یک دو نفس سرودخوانی
تقدیم به آستان دزفول

 •  0 comments  •  flag
Share on Twitter
Published on May 24, 2012 12:02

May 10, 2012

مرتد سوم

    به بچه خفاشی که به ساحت امامان مظلوم شیعه اهانت کرد و به بچه های سرراهی "بالاترین" که کارگردانان این بازی اند.

 بسم رب النور



بسم رب العشق


بسم رب الهادی المهدی


آن که شعر و هرچه موسیقی ست


نذر درگاهش


آن که پاکان هنر در پای او سجاده افکندند


بسم رب العشق


آن که حافظ ها و سعدی ها


عشق او و آل او را بر زبان دارند


بسم رب الهادی المهدی


صاحب عصری که عالم وامدار اوست


گرچه دجالان بدآهنگ


گرچه شیطان های بد ترکیب


داردار و واق واق خویش را آواز می گویند


این نه موسیقی ست


این نه شعر و نه ترانه


این همه فحش است


این فضیحت نامه ی صهیون و آمریکاست


بچه های نطفه هایی از لجن روییده در مرداب


کارگردان


استخوانی پرت خواهد کرد


پیش دم جنبانی چلپاسه ای بدبو


آن دو حرف اول در انزلی افتاده


آن خنزیز


آن دَل هرجایی یابو


 


مزد وق وق کردن سگهای بی اصل و نسب این است


مزد سگدوخوانی این از شغالان بدصداتر


مزد این چندین دهان بی چاک


استخوانی


مزد این مزدورهای مست عیاشش


فکر چندین جایزه از دست خام چند خاخام اند


جایزه در راستای  فکرهایی از جنابت تا جنایت پُر


 جایزه در راستای گنده گویی ها و چیزی از همین هایی که می دانید و می دانند


پولهای هرزه سهم حنجر بدبوی فحاشش


 


مرتدند اینان نه یک تن شان


مرتد اول همین بالاترین با بچه های تخس بی مادر


با همان اصحاب یک پاشان به اسرائیل


با همان  مسئول کلاشش


مرتد دوم


کارگردان چنین آهنگ بد آهنگ


مرتد سوم همین خفاش عیاشش ...


مانده آن سو مادری چشم انتظار راه


انزلی شرمنده ی  شاهین...


                           نه ،  خفاشش!


 

 •  0 comments  •  flag
Share on Twitter
Published on May 10, 2012 08:03

April 24, 2012

یک بند از ترکیب بند زهرایی


 


شب گريه های غربت مادر تمام شد


زینب (س) به گریه گفت که دیگر تمام شد




امشب اذان گریه بگويد بگو، بلال


سلمان به آه گفت: ابوذر! تمام شد



طفلان تشنه، هروله در اشک می کنند


ایام تشنه کامی مادر تمام شد



آن شب حسن (ع) شکست که آرام تر ! حسین (ع )


چشم حسین (ع) گفت : برادر! تمام شد



تا صبح با تو استن حنانه ضجه زد


محراب خون گريست كه منبر تمام شد



زاینده است چشمه ی زهرایی رسول


باور مكن که سوره ی کوثر تمام  شد



باور مكن كه فاطمه (س) از دست رفته است


باور مکن حماسه ي حیدر تمام شد



زهرا (س) اگرنبود حدیث کسا نبود


زینب (س) نبود و واقعه ي کربلا نبود...


 •  0 comments  •  flag
Share on Twitter
Published on April 24, 2012 14:36

April 22, 2012

با یاد آن که گفت ناگهان چه زود دیر می شود و شد

 
چه زود پیر شدند دوستانم
 
با شلوار خاکی و پیرهنی خاکی تر دیدمش نخستین بار که سنم به بیست نرسیده بود و او جوانی پخته بود در بیست و چهار سالگی اش و سید حسن آن روزها بیست و هفت ساله بود با پیراهن طوسی و قامتی رشید.
سید سه سال بزرگتر بود و سه سال زودتر رفت تا هر دو هم سن شوند در 48 سالگی شان.
سید گفته بود که میوه رسیده بر درخت نمی ماند. این را از قول پیرمردی اورازانی گفته بود در مرگ جلال یا سلمان .
و بعد خودش در سن و سال های جلال رفت و قیصر هم رفت درست وقتی عقربه سالشمار بر روی 48 ایستاد .
نمی دانم جلال 46 ساله بود که رفت یا 48 ساله، اما به قدر حالای سیمین پیر شده بود همان وقت ها حتی.
 سلمان هم ... آه از سلمان که در بیست و هفت سالگی رفت.
عزیزی هم که نمی دانم مانده است یا رفته.
آقاسی هنوز به جمع آن روز ما نیامده بود اما بعدها او هم زود پیر شد و رفت.
احمد زارعی را اولین بار من به قیصر و سید معرفی کردم و تا روزی که رفت دوستی شان عمیق بود
ترنج هم چه با رنج رفت
تیرداد نصری حتی غریب تر
در بیمارستان نیروی دریایی با کبدی پاره پاره باید دنبال یک کبد برای ترنج می گشتیم و من به شوخی می خواستم کبد کاکایی را اهدا کنم تا بخندد و خندید...
بیدل را می خواندم همین چند روز پیش بیتی داشت به این مضمون که  تا کفن نپوشی عریانی.
برای سید و قیصر و احمد و دوستان مانده و رفته زیاد دلتنگ نیستم.
آنها جایشان خوب است.
دو بار احمد را دیدم در خواب و دو بار قیصر را
در خواب می خندیدند و بار آخر قیصر با شهیدی آمده بود و یک بار هم در گوشه پنجره ای
من او را می دیدم و دوستان دیگر نمی دیدند...
سید را دیدم و گفتم لباس های چرک شده اش را بدهد بشویم
به مادرش هم خوابش را گفتم و گویا مادرش هم زیاد نماند و رفت 
روزهایی که سلمان می آمد با پرتقال هایی در یک ساک کوچک آبی، با ریش بلند و موهایی بلندتر یادم هست.
ساعد آواز می خواند و سهیل دم می گرفت و سید نقد می کرد و قیصر شعر می خواند و پرویز و عزیزی شلوغ می کردند و آهی مستفعلن مستفعلن می گفت و من هم هر بار با دوستانی تازه می آمدم. به کاکایی گفته بودم که حوزه پاتوق ما باشد و شده بود.
با قیصر خاطرات زیادی دارم ، یک بار زنگ زد که به جای او برای شعرخوانی و سخنرانی به دانشگاه لندن بروم و رفتم با سه دلار کهنه و بازگشتم با همان سه دلار. با دکتر مقدادی بودیم و با دکتر پورنامداریان.
حالا یادم آمد که یکی دیگر از این پیر شده ها هم بود
شاعر "بر سه شنبه برف می بارد" و بارید
و آخرین بار همین پارسال شاید در شهریور بود و شاید نه همان شهریور بود در عروسی یکی از شاعران جوان که خانواده من و قیصر و ساعد و کاکایی و بیگی هم دعوت بودند و زودتر آمدیم و قیصر هم زودتر از من آمده بود و از من خواست آخرین غزلم را بخوانم که  خواندم
صبح ابروها مبارک شام گیسوها به خیر
ساعد دست من و قیصر را گرفت که برویم در کنار داماد برقصیم و من دیوانه تر از آن بودم که با رقص آنان نرقصم  اما ما نرقصیدیم. تنها ساعد شاباشی داد به داماد و دست زدیم.
ما دنیا را می رقصانیم اما خود خاموشیم.
عزادار درد خویشیم ما شاعران با هم و تنها
کم عمر می کنیم و بسیار بار در خویش می میریم
به قول بیژن جلالی که گاهی در خلوت خانه اش به دیدار او و گربه هایش می رفتیم – با حسین جعفریان-
ما مردیم تا شعر به جای ما زندگی کند
و به قول آرش باران پور - کتابفروش گوشه میدان شهدای اهواز-:
ما همه شهید شعربم. و او هم جوان بود که افتاد.
بماند... حیف که نماند و  نماندند یارانم و نمی ماند کسی جز او....
شاید در فرصتی دیگر غزلی کردم اندوهم را و شاید نگاشتم خاطراتشان را...
در غزلی که سال پیش سرودم گفته بودم که
ما همه می گذریم آخر از این در قیصر!
چه زود پیر شدند دوستانم
و چه زود ناگهان دیر شد به قول آن که پیر شد زود
از دوستان پیر شده آن سال ها یکی هم  خود منم
بخصوص این آخری...
و باز بیدل است که  آمده است به دیدارم با بیتی که انگار برای این روزهای من گفته است:
مُردی به عزای دگران این چه جنون بود
در ماتم خود هیچ گریبان ندریدی...
 

                                                        سه شنبه سی ام مهر 1387


                   
 •  0 comments  •  flag
Share on Twitter
Published on April 22, 2012 09:32

April 11, 2012

کجایی ای فراموشی...

نه پلکی می زند عقلم، نه راهی می رود هوشم

چراغ خسته ای در انتهای شهر خاموشم


شبیه گنگ حیرانم، همین اندازه می دانم


نه هشیارم، نه سرمستم، نه بیدارم، نه مدهوشم


به دوشم بار شبهایی و روزانی ست پر حسرت


یکی این کوزه های کهنه را بردارد از دوشم


به چشمم عیش و نوش این جهان فرقی ندارد هیچ


نه عسرت می زند نیشم، نه عشرت می دهد نوشم


سکوتستان فریاد است هر سطر غزل هایم


اشارت های پنهانم،  قیامت های خاموشم


نصیحت های واعظ را لبی تر می کنم امشب


به قدر آتش روز قیامت باده می نوشم


به یاران اعتمادی نیست از خاطر اگر رفتم


کجایی ای فراموشی تو هم کردی فراموشم


بیا ای آفتاب مطمئن، خورشید پنهانی


که دست تو گره وا می کند از فکر مغشوشم


                    فروردین ماه 1391


 

 •  0 comments  •  flag
Share on Twitter
Published on April 11, 2012 04:38

April 6, 2012

دو بند از یک ترکیب بند زهرایی

شب را خدا ز شرم نگاه تو آفريد
خورشيد را ز شعله ی آه تو آفريد

شمسي تر از نگاه تو منظومه اي نبود
صد كهكشان ز ابر نگاه تو آفريد


آه اي شهيده اي كه شهادت سپاه توست
جان را خدا شهيد سپاه تو آفريد


هر جا كه نور بود به گرد تو چرخ زد
ما را چو گرد بر سر راه تو آفريد


اي پشتوانه ی دو جهان، عشق را خدا
با جلوه و جلالت و جاه تو آفريد



تقواي محض، عصمت خالص، گل خدا!
آخر چگونه شعر كنم قصه تو را؟


تو آمدي و زن به جمال خدا رسيد
انسان دردمند به درك دعا رسيد


تو آمدي و مهر و وفا آفريده شد
تو آمدي و نوبت عشق و حيا رسيد


هاجر هر آن چه هروله كرد از پي تو كرد
آخر به حاجت تو به سعي صفا رسيد


احمد(ص) اگر به عرش فرا رفت با تو رفت
مولا اگر رسيد به حق با شما رسيد


داغ پدر، سكوت علي(ع)، غربت حسن(ع)
شعري شد و به حنجره ی كربلا رسيد


در تل زينبيه غروبت طلوع كرد
با داغ تو قيامت زينب(س) فرا رسيد


با محتشم به ساحل عمان رسيد اشك
داغ تو بود بار امانت به ما رسيد


تسبيح توست رشته ی تعقيب واجبات
قد قامت الصلاتي و حي علي الصلاه

 •  0 comments  •  flag
Share on Twitter
Published on April 06, 2012 03:10

علیرضا قزوه's Blog

علیرضا قزوه
علیرضا قزوه isn't a Goodreads Author (yet), but they do have a blog, so here are some recent posts imported from their feed.
Follow علیرضا قزوه's blog with rss.