علیرضا قزوه's Blog, page 7

September 22, 2012

" اوّل آ "

اوّل مهر رسید و من در همان " اوّل آ " بودم

مثل گنجشک دلم می زد، مثل گنجشک رها بودم


پای یک پنجره میزی بود، چه تقلّای عزیزی بود


پنجره راه گریزی بود، خیره در پنجره ها بودم


پشت هر پنجره دنیایی ست ، چشم وا کردم و بستم ، آه


من کجایم؟ تو کجا؟ با خویش در همین چون و چرا بودم


گفت : بابا دو هجا دارد... نام من چار هجایی بود


نان یکی... آب یکی ... باران... مثل باران دو هجا بودم


گفت: هر حرف صدا دارد... در سکون حرف زدم با خود


هم صدا بودم و هم ساکت ، نه سکوت و نه صدا بودم


گفت: دلتنگ که ای؟ خندید... گریه کردم که پدر... خم شد


آه بابا، بابا، بابا، سخت دلتنگ شما بودم


جنگ شد، پنجره ها افتاد ، بچّه ها تشنه سفر کردند


هشت نهر آینه جاری شد، تشنه در کرببلا بودم


گفت: هی هی! تو کجایی؟ تو ... راست می گفت، کجایم من؟


تو نبودی... تو چهل سال است... من... اجازه؟... همه را بودم


تو چهل سال همه غایب... تو چهل سال همه در خویش...


من چهل سال، خدای من! من چهل سال کجا بودم؟

 •  0 comments  •  flag
Share on Twitter
Published on September 22, 2012 11:55

September 8, 2012

شبانی

به تازگی این شعر مرا به همراه چند شعر دیگر از من و دیگران آوازخوان شهیر تاجیکستان استاد دولتمند خالف با موسیقی تاجیکی و لحن دلنشین تاجیکانه خوانده اند:



دلم را چون انارى کاش یک شب دانه مى کردم



به دریا مى
زدم در باد و آتش خانه مى
کردم



چه مى شد
آه اى موساى من، من هم شبان
بودم



تمام روز و
شب زلف خدا را شانه مى
کردم



نه از ترس
خدا، از ترس این مردم به
محرابم



اگر مى شد
همه محراب را میخانه مى
کردم



اگر مى شد
به افسانه شبى رنگ حقیقت
زد



حقیقت را
اگر مى شد شبى افسانه مى
کردم



چه مستى ها
که هر شب در سر شوریده مى
افتاد



چه بازى ها
که هر شب با دل دیوانه مى
کردم



یقین دارم
سرانجام من از این خوبتر مى
شد



اگر از مرگ
هم چون زندگى پروا نمى
کردم



سرم را مثل
سیبى سرخ صبحى چیده بودم
کاش



دلم را چون
انارى کاش یک شب دانه مى
کردم




 •  0 comments  •  flag
Share on Twitter
Published on September 08, 2012 12:06

August 25, 2012

بچه های دسته ی رییس علی...

به رییس علی دلواری قهرمان مبارزه با استعمارگران در جنوب و به مدافعان خلیج فارس


طاقت آوردی خلیج فارس من



این همه سالها تو گرمای جنوب



سفره ی آبی و سبز آسمون



سفره ی مردم تنهای جنوب



**



دشمن از ما چی می خواد؟ خلیج فارس



صدای موجاش گریه هامونه



مرواریداش کابین همسرامون



صدفاش قلک بچه هامونه



**



اون روزا امامقلی خان تو جنوب



پشت پرتغالیا رو خوب شکست



قصه ی دلیری رییس علی



 یاد انگلیسیا همیشه هست



**



بچه های دسته ی رییس علی



یه بار دیگه به میدون می زنن



شب مث ماهی می رن تو دریاها



صبحا مثل موج بیرون می زنن



 



**



پشت این تنگه رو محکم بگیرین



دشمنا رو نذارین پا بگیرن



به امام حسین قسم، یزیدیا



اومدن دریا رو از ما بگیرن



                          مردادماه 1391

 •  0 comments  •  flag
Share on Twitter
Published on August 25, 2012 10:11

August 18, 2012

ما را ببر به رویت لبخند عید فطر

ایمان ما دو نیمه شد ونان ما دو نیم

دست من و نگاه تو یا سیّدالکریم


روحم تمام زخمی و جانم تمام درد

یک امشبم ببخش به آرامش نسیم


از شعله های روز قیامت رها شدیم

افتاده ایم باز در این ورطه ی جحیم


چیزی بگو شبیه سخن گفتن شبان

حکمی بده به سادگی حکمت حکیم


ما راهیان کوی چپ و راست نیستیم

ما راست آمدیم سر راه مستقیم


ما عاشقان شهید توهستیم تا ابد

ما سالکان مرید تو بودیم از قدیم


برقی بگو وزان شود از سمت یا لطیف

اشکی بگو فرو چکد از ابر یا کریم


ما را ببر به رویت لبخند عید فطر

ما را بخوان به خلوت یا رب و یا عظیم


                               مردادماه 1391
 •  0 comments  •  flag
Share on Twitter
Published on August 18, 2012 15:15

August 15, 2012

این از خواص زلزله الارض است...

سه دانگ از صدای عاشیق ها
هنوز در زیر آوار است
و شمس تبریزی
آمده است به فعلگی و معلمی قرآن
جایی در حوالی اهر
و شیخ محمود
دارد از زیر همین آوار
مثنوی و قرآن بیرون می آورد و می خواند:
"همه عالم به نور اوست پیدا ..."
ستارخان هنوز یک پایش در زیر آوار است
فریاد می زند که از سفارتخانه های اجنبی
کمک قبول نباید کرد
حالا با شمس در محله ی سلّه بافان می چرخم
با ناصرخسرو به خانه ی قطران می روم
آن روز هم که زلزله آمد
چهل هزار تن مردند
همیشه خاصیت زلزله همین است
که روح ها را
به هم می ریزد
کمال را از خجند می برد به سرخاب و
باکری را از مجنون می کشاند به آسمان ارومیه
و مرا از این گوشه ی جهان می برد
به کوچه ی دلتنگی آقامحمدحسین بهجت تبریزی...
یکی دست شهریار را بگیرد
که بیرون زده ست این وقت شب
با زیرشلواری و همان کلاه پوستی
در محله ی پدری
دنبال حبیب و رفقایش می گردد...
تاریخ می گوید این زلزله
پس زلزله هایی ست
که پیشتر آمده بود
و این از خواص زلزله الارض است
که گاه تکه ای از بسطام را می برد به بم
و کوه حیدربابا را
این وقت شب
آورده است به رختخواب ابری من
در دهلی نو
و من از او مدام
سراغ ساز "عاشیق عیمران" را می گیرم...
 •  0 comments  •  flag
Share on Twitter
Published on August 15, 2012 04:35

August 11, 2012

شب قدر است لبخندی بزن ٬ مولای درویشان!

      



 دلم تنگ است و دلتنگ اند دلتنگان و دل ریشان



شب قدر است  لبخندی بزن ٬ مولای درویشان !



 



اگر همسو نمی گردند با فریادهای تو



نمی گریند دل ریشان٬ نمی چرخند درویشان



 



هنوز آن سوی دنیا قدر خوبی را نمی فهمند



فراوانند بدخواهان و بسیارند بدکیشان



 



رها از خود شدم آن قدر این شب ها که پنداری



نه با بیگانگانم نسبتی باشد نه با خویشان



 



به مرگ زندگی!...  من مرگ را هم زندگی کردم



جدا از زندگانی کردن این مرگ اندیشان



 



شب قدر است لبخندی بزن تا عید فطر من



تبسم عیدی من باد ٬ بادا عیدی ایشان

 •  0 comments  •  flag
Share on Twitter
Published on August 11, 2012 03:07

July 20, 2012

قصیده رمضان



ببینید ببینید هلال رمضان را

برون ریزید از دل همه ظن و گمان را

بمویید و برویید ، بجویید و بپویید

بشویید عیان را و ببویید نهان را

چرا درد دل خویش نگفتیم به دلدار

چرا چاره نکردیم پریشانی جان را

برون آورد ای کاش یکی واقعه ناگاه

از این وحشت اوهام جهان نگران را

کدورت بزداییم، تباهی بتکانیم

علاجی بتوانیم مگر زخم زبان را

ببین دربه درانیم رها در شب بی ماه

اگر دست نگیرند من و گمشدگان را

عزیزا به هم آییم که سفیانی دوران

به هم ریخته امروز زمین را و زمان را

دگر نوبت مهدی ست درآییم به میدان

مگو لشکر دجال گرفته ست جهان را

چرا این همه در خویش تنیدیم و دویدیم

چرا دور نکردیم ز خود نام و نشان را

نه شمسیم و نه عطار، نه خواندیم به یک بار

نه حلاج و نه شبلی، نه شیخ خرقان را

ندیدیم و نگفتیم حکایات الهی

نخواندیم یکی قصه ی موسی و شبان را

همه روح شگفت است همه گنج نهان است

بیا پاس بداریم چنین درّ گران را

دکانی بگشودیم به سرمایه ی جادو

اگر معجزتی نیست ببندیم دکان را

مقیمان حرم را مزن با دم شمشیر

مریز آبروی کس، مرنجان همگان را

منم طوطی ناچار مرا با خود مگذار

رها کن ز من این بار من آینه خوان را

منم طوطی و در من هر آیینه دم اوست

سخن های غریبی ست من هیچمدان را

از این ظلمت یکریز جهان را به درآریم

سحر شد نشنیدید مگر بانگ اذان را؟

اگر عاشقی امروز به میدان عمل شو

اگر یوسفی امروز مرنجان اخوان را

مبندیم در نور به روی دل مستور

سحر شد بگشاییم مفاتیح جنان را

عزیزان منا کاش مبارک شود ایام

ببینید ببینید هلال رمضان را

 اول رمضان المبارک سال 1432 ق. دهلی نو

 •  0 comments  •  flag
Share on Twitter
Published on July 20, 2012 03:19

July 11, 2012

تیغ "بسم الله" بردارید و در میدان روید

سر به زیر انداختید و ماه تان از یاد رفت


آه از این جادو که بسم الله تان از یاد رفت


از کدامین قبله گاهید ای ز خاطر رفتگان؟


 بس که چرخیدید در خود راه تان از یاد رفت


راه و چاه زندگی تان را فراموشی گرفت


راه تان از یاد رفت و چاه تان از یاد رفت


شنبه های روزمرگی چنگ زد در جان تان


آنقدر تا جمعه ی ناگاه تان از یاد رفت


هر که در این دور شد هم بزم تان بر باد شد


هر که در این راه شد همراه تان از یاد رفت


سوزهاتان حیف و عطر روزهاتان حیف تر


اشک تان پایان گرفت و آه تان از یاد رفت


دخمه گاه مردگان  است این، نه دل های شما


چشم درها  بسته  شد، درگاه تان از یاد رفت


در سماع نفس چرخیدید  و محو خود شدید


های و هوی ذکر "یا الله" تان از یاد رفت


ناخودآگاهی ضمیر پاک تان را کور کرد


دیده ی بینا، دل آگاه تان از یاد رفت


مرکب نفس خودید، از اصل و اسب افتاده اید


مال تان پاشید از هم،  جاه تان از یاد رفت


تیغ "بسم الله" بردارید و در میدان روید


  خون تان خاموش شد، خونخواه تان از یاد رفت


تیرماه ۱۳۹۱- دهلی نو

 •  0 comments  •  flag
Share on Twitter
Published on July 11, 2012 16:10

July 4, 2012

اتّفاقا قرمز و سبز و سفید...




اتّفاقا قرمز
و سبز و سفید، اتّفاقا رنگ های شادتر



بعد از این با
رنگ ها شادی کنید، خانه تان آباد، دل آبادتر



پیرهن ها گل
گلی، دل، گل گلی، عیب دارد گل گلی بودن مگر؟



بعد از این رنگ
خدا بر تن کنید ، بعد از این، آزادتر ، آزادتر



تنگ چشمی نه ،
صبوری، همدلی، مهربانی ، عشق ، گاهی یک سلام



بگذریم از عیب
های یکدگر، از شمایان کیست بی ایرادتر؟



من که هرگز،
هیچ جا، در هیچ شهر، چون شما مردم ندیدم عاشقی 



از شما دل پاک تر، آگاه
تر، ا
ز شما فرزانه
تر، استادتر



بعد از این
مجنون تر از مجنون شوید، تا که اوقات شما شیرین شود



تا که لیلی
باز لیلایی کند، بعد از این فرهادتر فرهادتر



می گدازید و
تبسّم می کنید روز غربت، روز حسرت، روز درد،



روز میدان،
روز غیرت، عزم تان، هست از پولاد هم پولادتر



با تو ای
ایرانی پاک غیور، می توان  از خوان هشتم هم
گذشت 





زنده تر باشید
مردم، زنده تر، شادتر باشید مردم، شادتر

تیرماه 1391



                 
 •  0 comments  •  flag
Share on Twitter
Published on July 04, 2012 04:23

June 26, 2012

دسته گلی و شعری برای انقلاب مردم مصر




به معروف عبدالمجید شاعر انقلابی مصر و مردم میدان التحریر





حالا نیل از التحریر سرچشمه می گیرد


و صندوق موسی


شبیه ماه

بر نیل می گذرد


و آن که شمرده می شود و محاسبه می گردد


 صندوق عهد خداوند است


آنها اگر بتوانند


شلیک می کنند به نیل

و موسی را به گروگان می برند


حالا جادوگرانی آورده اند


که پنهان اند


در زیردریایی های ناتو


در مومیایی فراعنه


آنها همه جا جا خوش کرده اند


در مجسمه ی ابوالهول


در شورای نظامیان


و در فیلم ها و مستند هالیوود


ساعتی کودتا می کنند و


ساعتی پیام تبریک می فرستند

ساعتی شلیک می کنند و

 ساعتی لبخند می زنند

آنها با شعبده هاشان


اهرام مصر را به گوساله


و ابوالهول را به مجسمه آزادی

 تبدیل می کنند


امّا در برابر التحریر عاجزند


این شعر را به آرزوی اَمل دنقل


به اشک های صلاح عبدالصبور


به نغمه های عبدالمعطی الحجازی


و به دردهای مهربان تو تقدیم می کنم:


معروف عبدالمجید!


این شعر را به میدان التحریر ببر


به برادرانت بگو مواظب صندوق باشند

مواظب جاسوسان شمعون


که با بالاترین و جرس عربی می آیند


 جاسوسانی 

 که لهجه ی فارسی عبری دارند

و دست سلطان نفت را می بوسند

بگو بیش از همه


مواظب بی بی سی عربی،


دوجنسی های تحلیلگر،


و فاحشه های سیاست باشند


حیف است موسای انقلاب شما

در نیل غرق شود

بگو فقط سی سال دوام بیاورند


در میدان التحریر


بگو ستاره های تهران به یاد شما می سوزند


شمع های غزه به یاد شما آب می شوند


کبوتران بحرین


به یاد شما تیر می خورند


فقط کاری کنید نیل
 
از میدان التحریر بگذرد

بگو رفح راه نفس کشیدن شماست


و کمپ دیوید


لقمه ای سمّی که باید تُفش کرد

به میدان التحریر برو


بگو که اسم این شب ها یوسف باشد


بگو ما با شماییم

بگو مواظب باشند

صندوق حادثه را

جادوگران

با صندوق های عاریتی عوض نکنند

ما هم برایتان هرازگاه

گندم و بنیامین می فرستیم

با دسته گلی و شعری.



                   5 تیر ماه 1391- دهلی
 •  0 comments  •  flag
Share on Twitter
Published on June 26, 2012 17:34

علیرضا قزوه's Blog

علیرضا قزوه
علیرضا قزوه isn't a Goodreads Author (yet), but they do have a blog, so here are some recent posts imported from their feed.
Follow علیرضا قزوه's blog with rss.