علیرضا قزوه's Blog, page 12

June 4, 2011

زخمه های شعله ور

به حضرت امام خمینی(ره)



هنوز این کوچه ها این کوچه ها بوی پدر دارد


نگاه روشن ما ریشه در باغ سحر دارد


 


هنوز ای مهربان در ماتمت هر تار، جان من


نیستان در نیستان زخمه های شعله ور دارد


 


نمی گویم تو پایان بهاری بعد تو امّا


بهار عیش ما لبخند از خون جگر دارد


 


اگر خورشید رفت این آسمان خورشید می زاید


اگر خورشید رفت این آسمان قرص قمر دارد


 


در این بازار عاشق تر کسی کز خود نمی گوید


همیشه مرد کم گو دردهای بیشتر دارد


 


مخواه از نابرادرها که یار و مونست باشند


عزیز مصر بودن یوسف من! درد سر دارد


 


دو روزی مهربانا غربت ما را تحمّل کن


می آید آن که از درد تمام ما خبر دارد 

 •  0 comments  •  flag
Share on Twitter
Published on June 04, 2011 03:45

May 16, 2011

موسی داری ، مهره ی رمّال مباش

 


چند روز پیش درویشی هندی را دیدم در محله ی نظام الدین اولیای شهر دهلی.  به گمانم از مردمان جنوب هند بود. کمی فارسی هم می دانست . حالش را به زبان اردو پرسیدم و او به فارسی پاسخم را داد . بعد هم این رباعی را برایم خواند و رفت. نامش را هم گفت اما رباعی اش در خاطرم ماند و نامش نماند:


 


پاییز رسید ، میوه ی کال مباش


موسی داری ، مهره ی رمّال مباش


از منتظران مهدی(عج) موعودی


هش دار مرید خر دجّال مباش...

 •  0 comments  •  flag
Share on Twitter
Published on May 16, 2011 23:53

May 11, 2011

ترانه ای برای آیات القرمزی

 


نام تو در باران


نام تو در رنگین کمان هفت رنگ سرخ


نام تو در گلها و گلدان ها


نام تو در مرجان و مروارید دریاهاست


تو دختر آواز جاشوها


نام تو در آیات قرآن ها


این شعر را نذر صدای روشنت کردم


ای دختر بارانی طوفان


فریاد تو پیچیده در رایات


آیات یا آیات یا آیات


 **


    نام تو خونین است مثل شعله ی یاقوت


نام تو نام دیگر زخم است


نام تو نام شمعدانی ها و شب بوهاست


نام تو نام توست


آوازخوان خوش صدای زندگی در کوفه ی اموات


آیات یا آیات


 **


  من نیز گاهی مثل تو آواز می خوانم


من نیز نجوا می کنم شعر تو را با خویش


اما صدای تو صدای کشتگانی بود


که پیش از این آواز می خواندند


که بعد از این فریادشان تا هفت گردون بال می گیرد


در کربلاهایی که در امروز و فردای جهان جاری ست


من هم  هم آواز  تو هستم گاهی از اوقات


آیات یا آیات


 **  


کاری کنید ای دست های شعله ور


ای چشم های سرخ


ای کوچه های سر به زیر غرق در فریاد


ای کاخ های هفت رنگ سبز


کاری کنید ای ساربانان شب اعراب


در شط خون تنهاست


این ماهی قرمز که از تنگ سیاهی ها برون افتاد


تنهایی ما را پناهی باش


یا  قاضی الحاجات


تنهایی ما نه،


تنهایی آیات...


   **


یا قاضی الحاجات می بینی؟


این خادمان خانه ات


این بندگان بندی خویش اند


این پای بندان به دنیا


 آل نامردی


این تیغ بندانی که بر ما آب می بندند


گرچه مسلمانند


در کافری از کافران پیش اند


آل خلیفه آه


آل سعود افسوس


آل طمع هیهات


صد مرحبا آیات...


 **


  باران گل باریده در لؤلؤ


باران گل  باریده در لیبی


این مصر طوفانی ست


این گردباد از جانب صنعاست


صبح است در جان جهان


صبح است در بحرین


صبح است در شامات


فردا در این بیداری ناگاه


ارض فلسطین می شود میقات


آیات یا آیات یا آیات!


                          ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۰- دهلی نو  

 •  0 comments  •  flag
Share on Twitter
Published on May 11, 2011 02:35

April 24, 2011

شمر همین آل خلیفه است

مختار!


راهی نمانده است


همین امشب  


از سریال بیرون بزن


پیش از آن که شمر و سنان کاری کنند


با کمک سازمان ملل


بیرون بزن


 با همین کیان ایرانی و همین ایرانیان


که نشسته اند پای گیرنده هایشان


و با همین شمشیرها


که در دست فرزندان مالک است


به جنگ شمر برویم


و شمر همین آل خلیفه است


همین عبدالله است و همین عبیدالله


و شمر همین شورای اعراب اند


که منجنیق آورده اند در بحرین


و" آیات" خدا را می کشند و لگدمال می کنند


وگرنه اهل سنت با مایند


و عاشقان رسول الله با مایند


تنها شمر و سنان


با آل سعود و آل خلیفه


با آل شکم و آل حرام آن سویند


و آل کاخ سفید و آل کاخ الیزه آن سویند


و آل بی بی سی


همیشه آن سو بودند


به مختار گفتم چاره ای نمانده


باید از دل سریال بیرون زد


با اسب


با شمشیر


با قایق های تندرو و با شعر


که  جهان همین کوفه ست


و عاشقان علی(ع) امشب


بر پشت بام های زمین آتش روشن کرده اند


                                اردیبهشت ۱۳۹۰  

 •  0 comments  •  flag
Share on Twitter
Published on April 24, 2011 23:18

April 13, 2011

هنوز فرصت هست

'هنوز فرصت هست...' عنوان نوشته‌ای است از من که پس از شهادت سید مرتضی آوینی در مجله‌ی ادبستان در سال 1372 منتشر شد. این یادداشت را هم مثل خیلی از یادداشت هایم نداشتم تا این که در سایت شرق آن را دیدم. چندین غلط تایپی داشت که درستش کردم و به عنوان خاطره ای خوب  برای شما هم نقلش می کنم.
 
 


 
 
مشــرق - قزوه در این یادداشت که آن را به یاد سید مرتضی آوینی و غربتش نوشته، به توصیف حال و هوای بهشت زهرا در مراسم خاکسپاری آن شهید پرداخته شده است.در این یادداشت که در شماره‌ی چهلم مجله‌ی ادبستان منتشره شده است آمده:
« را ه افتاده و آمده بودند. از همه جا. وتو هروله‌ی دل‌ها را می‌نگریستی. از باغ حوزه تا آن دوردورها، توی یک دشت پر از شقایق به نام فکه.برای من کرخه نامی لبریز از غربت بود و شلمچه نامی غریب‌تر و بعد از این به فکه نیز با غربتی مضاعف باید نگریست.همانجایی که مقتل آقا مرتضای بچه‌هاست. می‌گویند یک کانال در فکه پیدا شده بود که قتلگاه بچه‌ها آنجا بود.می‌گویند استخوان‌هایشان پودر شده است. آقا مرتضی گفته بود: «محض تبرک یک مشت از خاک آن بچه‌ها برایم بیاورید» . دست آخر آقا مرتضی دلش طاقت نیاورده بود و باز خودش راه افتاده بود و رفته بود.».
متن کامل این یادداشت را در ادامه بخوانید:
....
 

هنوز فرصت هست



به یاد سیدمرتضی آوینی و غربتش



راه افتاده بودند و آمده بودند. از همه جا. و تو هروله دل‌ها را می‌نگریستی از باغ حوزه تا آن دور دورها، توی یک دشت پر از شقایق به نام «فکه». برای من «کرخه» نامی لبریز از غربت بود و «شلمچه» نامی غریب‌تر و بعد از این به «فکه» نیز با غربتی مضاعف باید نگریست، همانجایی که مقتل آقا مرتضای بچه‌هاست.
- می‌گویند یک کانال در فکه پیدا شده بود که قتلگاه بچه‌ها آنجا بود.
- می‌گویند استخوان‌هایشان پودر شده است.
آقا مرتضی گفته بود: «محض تبرک یک مشت از خاک آن بچه‌ها را برایم بیاورید.»
و دست آخر آقا مرتضی دلش طاقت نیاورده بود و باز خودش راه افتاده بود و رفته بود.
تو خیلی زحمت می‌کشیدی. خدا ازت راضی باشه، مرد!
با هم سلام و علیکی داشتیم. بیشتر طرف بچه‌های دفتر ادبیات و هنر مقاومت آفتابی می‌شد. همینقدر بگویم آدم بزرگی بود. نوشته‌هایش را دیده بودم، پرمایه و زلال می‌نوشت و در تحلیل مسائل، نگاهی دقیق و عمیق داشت. از همان‌هایی بود که آدم می‌ماند جای خالی‌شان چه‌جوری باید پر شود. خیلی چیزها می‌دانست. مثلاً فلسفه، سینما، هنر، عرفان و... اما من به خاطر یک چیز از او خوشم می‌آمد، خاکی بودنش، بسیجی بودنش. «روایت فتح» گل کارهای او بود و او هم گل سرسبد روایت فتحی‌ها. خیلی از بچه‌هایی که آمده بودند تا شانه‌هاشان را با پیکر سید معطر کنند، مشتری‌های روایت فتح بودند، وگرنه مقاله بنویس و سرمقاله بنویس، تا دلت بخواهد داریم و همه جورش را هم داریم.
بگذریم، دل غریبی داشت و حال عجیبی.
- «راستی، چرا این تلویزیونچی‌ها اینقدر شل می‌گیرن، پس چی شد این روایت فتح شما؟»
- «راستی شنیدی شهید قانعی و دوستانش وقتی می‌خواستن میدان مین را خنثی کنند، وقتی کارشان تمام می‌شد توی میدان غلت می‌زدن!»
- سوژه قشنگی یه، نه؟ مرده برای طرح شدن.
- «می‌گن طلبه شهید «سعید یفر»، به شدت مجروح شده بود و دکترا می‌خواستن بادگیرش را پاره کنن و او را عمل کنن اما او با هر زحمتی که بود بادگیر را از تنش بیرون آورد تا به بیت‌المال خسارت نخورد...»
- چطوره؟
و فکر و ذکرش همین خاطره‌ها بود و امروز نوبت خودش بود که به قول معروف یک کمی از خاطراتش «لو» برود.
در بهشت زهرا دور پدرش را گرفته بودند، آرام بود و مطمئن – درست مثل خود آقا مرتضی، وقتی از پشت شیشه غسالخانه او را با آن پای قطع شده دیدم – زنی آمده بود با چشم‌هایی که از گریه سرخ شده بود – به نظر مادر شهید بود – می‌گفت: سال‌هاست با این صدا گریه کرده‌ام و نمی‌دانستم پسر شماست. او فرزند همه ماست، خوش به سعادتتان.
و چند کلمه از زبان پدرش بیرون آمد که این همه جمعیت آمدند و آقای خامنه‌ای هم واقعاً بزرگواری کردند و آمدند. یکی از بچه‌های روایت فتح که با من و حاجی صادق قدم می‌زد، می‌گفت: هرچی می‌خواستم از آقا مرتضی عکس بگیرم نمی‌گذاشت. سیزدهم فروردین ماه امسال بود که مرا صدا کرد و گفت: «فلانی! بیا یک عکس حجله‌ای از من بگیر...» و حاجی می‌گفت: چند روز پیش دیدمش، می‌گفت: «به خدا دلم از دلم از این دنیا خیلی گرفته، دیگر طاقت ندارم، دعا کن برسم به بچه‌ها...»
می‌گویند در میدان مین افتاده بود با یک پای قطع شده و مدام دام می‌زد: «مرا نبرید. مرا زمین بگذارید، راحتم بگذارید، مرا تنها بگذارید...»
می‌گویند در باغ شهادت را بسته‌اند، با قفل‌های سنگین. می‌گویند آقا مرتضی خیلی زرنگی کرده است که رفته است. یکی از آخرین شب‌های ماه رمضان امسال از پیر و مراد بسیجی‌ها – آقای خامنه‌ای – شنیدیم که می‌گفتند: آن روزها دروازه شهادت داشتیم و حالا معبری تنگ، هنوز هم برای شهید شدن فرصت هست. باید دل را صاف کرد (چیزی به این مضمون).
و مرتضی دلش را صاف کرده بود. شهیدان سال 72 غربتشان هفتاد برابر است. شهیدان سال 72 غریب‌ترین و مظلوم‌ترین شهیدانند. مظلومیت امام حسین(ع) را دارند و غربت و تنهایی امام حسن(ع) را فرقی نمی‌کند، خواه از میدان مین فکه نقبی به آسمان بزنی یا پشت میز فلان اداره دق کنی، از دست این همه فرعون‌های کوچک و بزرگ که هر روز و هر شب در نکبت و گناه و خودپسندی می‌لولند و آقامرتضی آمده بود درست در وقتی که تو پایت خسته شده بود، درست وقتی زندگی داشت مشت آخر را توی سرت می‌کوبید، درست وقتی می‌خواستی دستهایت را بالا ببری و تسلیم شوی، دستت را گرفت و گفت: امروز با من تا بهشت زهرا بیا.
در بهشت زهرا غلغله بود. قطعه‌های آرام، شهیدان بی‌صدا، پرچم‌های گریان، مثل همان دشت فکه، مثل همان دشت پرشقایق، ما چه زود خودمان را فراموش می‌کنیم، چه زود شهیدانمان را خاک می‌کنیم و می‌رویم تا در این هیاهوی لعنتی بمیریم.
صحنه اول:
چهار ماشین مدل بالا می‌آیند، با هشت مسافر سوگوار که مرگ پدرشان نیز نتوانسته است به دودستگی‌شان خاتمه بدهد. با هشت دستمال، احیاناً برای گریه کردن. و یک جنازه که به ناگهان مرگ او را غافلگیر کرده است.
کمی بعد در یک ظهر آفتابی:
هزار هزار فرشته می‌آیند، هزار هزار مرد می‌آیند، هزار هزار بسیجی و عاشق دلسوخته‌ای با پیکری خون‌آلود.
- «برای مرتضی جز شهادت کم بود.»
این حرف را بارها و بارها از هر زبان می‌شنیدم. و جمله‌ای زیبا از دوستی همدل که:
- «توی بچه هنرمندا، نقش آقا مرتضی مثل نقش شهید بهشتی بود.»
و باز خاطره و باز خاطره:
میگن شب قبلی از شهادت، آقا مرتضی رفته بود فکه. شب را مجبور بودن در یکی از سنگرهای باقیمانده از زمان جنگ بگذرانند، سربازی که در آن سنگر بود. صبح برای فرمانده‌اش تعریف می‌کند: «این آقای عینکی کی بود که از دیشب تا صبح نخوابید و یکسره دعا خواند و گریه کرد، نماز خواند و گریه کرد، قرآن خواند و گریه کرد.»
می‌گن مدام آقا مرتضی می‌گفت: «می‌خواهیم برویم قتلگاه بچه‌ها... می‌خواهیم برویم قتلگاه...»
آن یک مشت خاک را که آقا مرتضی گفته بود برایم بیاورید، بچه‌ها آورده بودند بهشت زهرا. در غسالخانه مقداری از آن خاک را در مشتش ریختند – شاید به جای تربت کربلا – بعد هم طبق وصیتش رو به قبله نشستیم و همصدا با شهیدان زیارت عاشورا خواندیم.
امروز زیباترین قسمت «روایت فتح» را گریستیم.
                                                                                 22/1/72

 •  0 comments  •  flag
Share on Twitter
Published on April 13, 2011 09:36

March 31, 2011

این بهار که بیاید...


 


به من نمی چسبد این فروردین


مادربزرگ ها که نباشند


عید مثل یک چای سرد شده است...


 


**


 


بگذار کسی نداند این دنیا


حکایتش چه بود و


خنده ی ماه


آتش کدام منظومه بود


بگذار


کسی نداند این دریا تمام


اشک گم شدگان بود.


 


**


برای جشن تولد گل 


گاهی


گل می خرد بهار


از  گلفروش.


 


**


 


بهار از کارت تبریک


 بیرون زد و رفت


با ماهی قرمزی که مرده بود


 از بوی رنگ چاپخانه


 


**


بهار پشت دری که هیچ وقت باز نمی شد


نوشت:


یا مقلب القلوب...


و غنچه ی در باز شد.


 


**


این باران که بیاید


این درخت ها که جوان شوند


این گل ها که به سن حرف زدن برسند


این ستاره ها که داماد شوند و


این ماه که به خانه بخت برود


این چشمه ها که کودک گم شده رود را پیدا کنند


این ابرها که سر بر بالش شان بگذارند و بخوابند


این بهار که بیاید


من گریه ام را در بقچه شعری خواهم بست


و رهسپار خدا خواهم شد


 


**


 


گنجشک می رود و


مار می رود و


میوه ها می روند


و من نمی فهمم


چرا تمام نمی شود


دعای دست درخت؟


 


**


این کوه ها


این ابرها و رودها و دریاها


پایان بهتری از ما دارند


حتی این بادها


شاعرانه تر از ما


رفتار می کنند


و زودتر از ما بخشیده می شوند


و این که رشک می برم


به شاعرانگی باران...


 


 •  0 comments  •  flag
Share on Twitter
Published on March 31, 2011 05:21

March 19, 2011

دو کوچه بالاتر از تماشا

یاران سلام!


بهار آمد با زلزله های ژاپن و با لشکرکشی عبدالله ابن ابرهه . بهار آمد با اتفاق های بزرگ و من هنوز در حیرتم از این همه بهار و این همه اتفاق و این همه حیرت.


بهار آمد و هنوز من بدهکارم به مردم بحرین و ژاپن به قدر چند دعا و چند تسلیت. به قدر چند شعر. بهار آمد و من همین سحر با تکه کاغذ و قلمی شعری درست کردم و پست کردم برای بهاری که مدام حال مرا می پرسد و نگران من است. اما سرش گرم است در میدان لولو و در لیبی.


و بهار بر شما نیز مبارک. امر بهار بود که شما نیز این غزل را زمزمه کنید و اگر دعایی بود به جان باران کنید.


 


دو کوچه بالاتر از تماشا بهار شد بال و پر تکاندم


نماند از این خانه جز غباری و خانه را آن قدر تکاندم


و چشم ها را دوباره شستم و مثل ماهی از آب رستم


و سقف دل را سپید کردم و فرش جان را سحر تکاندم


نفس تکانی نکرده بودم چه بی هیاهو نفس کشیدم


جگر تکانی شنیده بودی؟ صدف شکستم جگر تکاندم


پر از شکوفه ست شانه هایم میان توفان و باد و باران


به دامنم ریخت یک جهان جان چو شانه را بیشتر تکاندم


لباس چرک نگاه خود را ز مردم دیده دور کردم


چه سخت بود این نظرتکانی به چوب مژگان نظر تکاندم


پرم شکستند پر کشیدم دلم شکستند دل سپردم


سرم بریدند خنده کردم سرم بریدند سر تکاندم


نه چپ نوشتم نه راست خواندم نه شرق گفتم نه غرب رفتم


تهی ست از هرچه جز بهاران دلی که از خشک و تر تکاندم


                                                          ۲۷ اسفند ماه ۱۳۸۹- دهلی نو


 


 

 •  0 comments  •  flag
Share on Twitter
Published on March 19, 2011 04:56

دو کوچه بالاتر از تماشا غزلی بهاری / دجال های دیجیتال شعری برای مردم بحرین و پابرهنگان جهان

یاران سلام!


بهار آمد با زلزله های ژاپن و با لشکرکشی عبدالله ابن ابرهه . بهار آمد با اتفاق های بزرگ و من هنوز در حیرتم از این همه بهار و این همه اتفاق و این همه حیرت.


بهار آمد و هنوز من بدهکارم به مردم بحرین و ژاپن به قدر چند دعا و چند تسلیت. به قدر چند شعر دیگر. بهار آمد و من همین سحر با تکه کاغذ و قلمی شعری درست کردم و پست کردم برای بهاری که مدام حال مرا می پرسد و نگران من است. اما سرش گرم است در میدان لولو و در لیبی.


و بهار بر شما نیز مبارک. امر بهار بود که شما نیز این غزل و این سرود اعتراضی را زمزمه کنید و اگر دعایی بود به جان باران کنید.


 


دو کوچه بالاتر از تماشا بهار شد بال و پر تکاندم


نماند از این خانه جز غباری و خانه را آن قدر تکاندم


و چشم ها را دوباره شستم و مثل ماهی از آب رستم


و سقف دل را سپید کردم و فرش جان را سحر تکاندم


نفس تکانی نکرده بودم چه بی هیاهو نفس کشیدم


جگر تکانی شنیده بودی؟ صدف شکستم جگر تکاندم


پر از شکوفه ست شانه هایم میان توفان و باد و باران


به دامنم ریخت یک جهان جان چو شانه را بیشتر تکاندم


لباس چرک نگاه خود را ز مردم دیده دور کردم


چه سخت بود این نظرتکانی به چوب مژگان نظر تکاندم


پرم شکستند پر کشیدم دلم شکستند دل سپردم


سرم بریدند خنده کردم سرم بریدند سر تکاندم


نه چپ نوشتم نه راست خواندم نه شرق گفتم نه غرب رفتم


تهی ست از هرچه جز بهاران دلی که از خشک و تر تکاندم


                                                          ۲۷ اسفند ماه ۱۳۸۹- دهلی نو


 ...............


دجال های دیجیتال


لیبی آه امام موسی صدر است


 بحرین


سیلی خدا بر صورت خلیفه های دروغ است


ژاپن می لرزد و سونامی ژاپن


یعنی ژاپن قوی تر از فرانسه و آلمان است


و میراژها و اف بیست ها


در برابر خشم خدا هیچ اند


کجایی پل الوار؟


که از فرانسه به لیبی بروی


و اعتراض کنی به این کوتوله های سیاست


به اوبی ما و این مرتیکه کوتاه قد فرانسوی


که من مدام نامش را فراموش می کنم


به  برلوسکنی که هر کجا باشد


فاحشه ها جمع اند


ایتالیا تئاتر فاحشه ها شده است


و زنده باد  پاپ


و زنده باد بابانوئل


و زنده باد پیتزای پپرونی واتیکن


فرانسه با میراژهایش بگذار وژ وژ کند


 بانجول ها


با بنجول های فکری ایران


شتران سبز قذافی


و سعد حریری


از مقابل عکس عبدالله ابن ابابیل و 


خاخام های چاخان رژه بروند


آنها نقشه کشیده اند برای تمام جهان


برای رنگ عبای پسر زبیر  


برای متن سخنرانی طلحه الخیر ایرانی


برای تهیه و توزیع و پخش جنازه های شهیدان اهل سنت در ایران


اما دست شان به هیچ جا نرسید


و اهل سنت ایران خندید به ریش فتنه


به کاخ الیزه و سفید


اگر دعوای شیعه و سنی راه می افتاد


به این شیخ تنها نصف سهم می رسید


یک سهم به آن شریکش


و دو سهم به زحمتکشان استودیو بی بی سی


که زورشان نرسید به میدان انقلاب و آزادی


و زورشان نرسید


 به میدان مرجئه دمشق


و زورشان نرسید به میدان تقسیم استانبول


و زورشان نرسید به الضاحیه لبنان


سه گراز و سه خوک و سه کروکودیل


با سه افعی و سه گاومیش و سه شتر


پیمان بسته اند


آنها برای فردای ما نیز نقشه کشیده اند


برای شیخ عینک پنسی خوش تیپی که خواهد رسید


با نقشه ی دجال های دیجیتال


آنها هزار نقشه برای سیدحسن نصرالله کشیده اند


در روز اول 48 کشته


از کشته ها 16 قلب به هر کدام رسید


سی و دو کلیه


به جمهوری خواهان دموکرات


دموکرات های جمهوری خواه


که هیچ وقت بر سر رای ها با هم دعوا نمی کنند


اما نقشه دعوای جهان را می کشند


و روز اول لیبی این بود


القصافی جدا جدا


قصابها جدا جدا


امریکا چرا نیاید


مادام که آل خلیفه هست و شیخ خرفت هست


مادام که در استودیو بی بی سی مخملباف هست و نوری زاده هست و خاخام ها و چاخان ها هستند


فرانسه چرا لشکرکشی نکند مادام که سعدحریری هست و ۱۴مارس هست


اما سراسر دنیا پر است از حسن نصرالله


از بچه های علی و حسین و  خمینی


و انتفاضه ها همچنان در راه است


انتفاضه ی تونس و مصر و لیبی


 انتفاضه ی بحرین و یمن


 و انتفاضه ی حجاز و امارات


و انتفاضه ی کویت و قابوس و شاه کوچک اردن


و انتفاضه ی پیوند شیعیان و اهل تسنن در راه است


شما از جنس دیگرید


از جنس بولهب و برلوسکونی با هم


سونامی بزرگتر از ژاپن همین هاست


که من می گویم و تو می بینی هر شب


محمد از حجاز بود


 اما شما شبیه او نیستید


شما ابولهب اید تا هنوز


و ابرهه اید


و مصر حجاز نیست


الازهر با کبارالعلما فرق می کند حالا


شیوخ آل سعود


تنها تخصص شان نشان دادن قبله است


وقتی کنار خانه ی خدا تمرگیده اند


با شکمانی برجسته و چرخ های دوار


بچرخ تا بچرخیم


آنها تنها می توانند بوی صابون های غیر حلال را تشخیص بدهند


و این تخصص کمی نیست


و حد حرم را  


با کمک اسرائیل و دوربین های پیشرفته انگلیسی مشخص کنند


آنها به درد  هیچ چیز دیگری نمی خورند


بی خاصیت ترند از یک آدامس خروس و یک بستنی قیفی


آنها فقط به درد چاله کندن می خورند


بر سر راه مسلمانان


و تقسیم کردن مسلمانان با کمک آیات وحدت


آنها در مسابقه زیبایی عقال و دشداشه اول اند


در مسایقه آنکارد ریش هم اول


در خواب در رختخواب پر قو اول اند


در مسابقه زیباترین شاهین هم اول


در مسابقه بزرگترین کپل و ران و شکم اول اند


و در مسابقه بیشترین ساعت معاشقه با غرب هم اول


داوران زیباترین شترند


مادام که قذافی و مبارک و بن علی می دوند


و امریکا و فرانسه و انگلستان بر سرشان شرط می بندند


مادام که شیوخ آل سعود تنها ما را  محکوم می کنند


اما گرازها آزادند


خلیفه های سعودی را


با شترانشان فرستاده اند به بحرین


با شمشیرهای تیز تا گردن بزنند


عاشقان خمینی را


دنیا به دست فاحشه ها افتاده است


و مردم بیدار شده اند


و این اسب سیاه یونایتد امریکا


تنها برای سواری دادن به تل ابیب طراحی شده ست


برای لگد زدن به پابرهنگان زمین است


این اسب سیاه


پابند خوک های سفید است


تا انگلستان پاپیونش را صاف کند و


 لباس شب عمه الیزابت


کشیده شود تا افغانستان


و غرب را خر کرده اند با کمی سوسیس  خوک و کمی ژانبون


و کمی اینترنت 


و با بابانوئل و فاحشه ها


می بینی که حال جهان هیچ خوب نیست


شب بخیر عمه الیزابت


کجایی  پل الوار؟!


                                     شب تحویل سال 1390 – دهلی نو


 


 


 

 •  0 comments  •  flag
Share on Twitter
Published on March 19, 2011 04:56

March 7, 2011

پنج غزل

 


۱


چه شب هایی که پرپر شد چه روزانی که شب کردم


نه عبرت را فراخواندم نه غفلت را ادب کردم


برات من  شبی آمد  که در آیینه لرزیدم


شب قدرم همان شب شد که در زلف تو تب کردم


شب تنهایی دل بود، چرخیدم، غزل گفتم


شب افتادن جان بود رقصیدم، طرب کردم


تمام من همین دل بود دل را خون دل دادم


تمام من همین جان بود جان را جان به لب کردم


دعایی بود و تحسینی، درودی  بود و آمینی


اگر دستی بر آوردم، اگر چیزی طلب کردم


تو بودی هر چه اوتادم اگر از پیر دل کندم


تو بودی هر چه اسبابم اگر ترک سبب کردم


نظر برداشتن از خویش بود و خویش او بودن


اگر چیزی به چشم از علم انساب و نسب کردم


الهی عشق در من چلچراغی تازه روشن کن


ببخشا گر خطا رفتم، ببخشا گر غضب کردم


                                            مرداد ماه ۱۳۸۸- دهلی نو


۲


دلم را چون انارى کاش یک شب دانه مى کردم


به دریا مى زدم در باد و آتش خانه مى کردم


چه مى شد آه اى موساى من، من هم شبان بودم


تمام روز و شب زلف خدا را شانه مى کردم


نه از ترس خدا، از ترس این مردم به محرابم


اگر مى شد همه محراب را میخانه مى کردم


اگر مى شد به افسانه شبى رنگ حقیقت زد


حقیقت را اگر مى شد شبى افسانه مى کردم


چه مستى ها که هر شب در سر شوریده مى افتاد


چه بازى ها که هر شب با دل دیوانه مى کردم


یقین دارم سرانجام من از این خوبتر مى شد


اگر از مرگ هم چون زندگى پروا نمى کردم


سرم را مثل سیبى سرخ صبحى چیده بودم کاش


دلم را چون انارى کاش یک شب دانه مى کردم


                                             فروردین 1388


۳


عاشق آن صخره هایم، ماه را هم دوست دارم


" کفش هایم کو؟..." که من این  راه را هم دوست دارم


اشک با من مهربان است و تبسّم مهربان تر


شور و لبخند و دریغ و  آه را هم دوست دارم


گر چه خارم، گاه گاهی راه دارم در گلستان


گرچه خاکم،  خاک آن درگاه را هم دوست دارم


عاشقم بر ذکر "یا رحمان"  و" یا حنّان" و "یا هو "  


ذکر "یا منّان" و "یا الله" را هم دوست دارم


عاشق شمسم، ولی حلّاج را هم می پسندم


سوز و حال خواجه عبدالله را هم دوست دارم


یوسفی گم کرده ام چون روزهای عمر و  هر شب


سر فرو بردن درون چاه را هم دوست دارم


با غریبان زمین هر لحظه در خود می گدازم


راستش این غربت جانکاه را هم دوست دارم


شنبه ها تا جمعه ها را داغدار انتظارم


حسرت آن جمعه ناگاه را هم دوست دارم


گرچه ، مرگ - این خلوت نایاب - را هم می ستایم


زندگی این فرصت کوتاه را هم دوست دارم


                                  اردیبهشت 1389 – دهلی نو            


 


۴


دور شو از خود که بانگ دورها را بشنوی


در نمازت گریۀ انگورها را بشنوی


 


تار شد شب های تنهاییت، چنگی زن به دل


تا صدای هق هق تنبورها را بشنوی


 


رکعتی از رنگ بیرون آی، ای همرنگ نور


نور شو، تا ربٌنای نورها را بشنوی


 


سعی کن آیینه را هر صبح، لب خوانی کنی


سعی کن با یک نظر، منظورها را بشنوی


 


پنبه را از گوش بیرون آر، ای حلاج وهم


تا اناالحق گفتن منصورها را بشنوی


 


بی که موسی باشی از طور تجلی بگذری


بی که اسرافیل باشی صورها را بشنوی


 


تو سلیمان می توانی شد، ولی با چند شرط


شرط اوّل آن که حرف مورها را بشنوی


 


شرط آخر آن که برگردی به ظهر کربلا


محو عاشورا شوی و شورها را بشنوی


                                     اسفند ماه ۱۳۸۷- دهلی نو



۵


یکی ز خیل شهیدان گوشۀ چمنش

سلام ما برساند به صبح پیرهنش



کسی که بوی هوالعشق می دهد نفسش

کسی که عطر هوالله می دهد دهنش



کسی که بین من و عشق هیچ حایل نیست

کسی که نسبت خونی ست بین عشق و منش



به غیر زخم کسی در رکاب او ندوید

و گریه های خدا مانده بود و عطر تنش



تمام دشت پر از زخم های عطشان بود

فرات پیرهنش بود و آسمان کفنش



فرشته گفت ببینید این چه آینه ای ست

چه قدر بوی هوالنور می دهد سخنش



فرشته گفت ببینید ! عرشیان دیدند

سری جدا شده لبخند می زند بدنش



به زیر تیغ تنش تکه تکه قرآن شد

مدینه مولد او بود و کربلا وطنش



یکی ز گوشه نشینان زخم روشن او

سلام ما برساند به شام پیرهنش ...


 

 •  0 comments  •  flag
Share on Twitter
Published on March 07, 2011 06:17

February 21, 2011

هفت غزل

 ۱


کاروان از هفت شهر عشق و عرفان بگذرد<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />


راه

بیت الله اگر از هند و ایران بگذرد

مهربانا یک دو جامی بیشتر از خود برآ


مست تر شو تا غدیر از عید قربان بگذرد


" خون نمی خوابد" چنین گفتند رندان پیش از این  


کیست می خواهد که از خون شهیدان بگذرد؟


نغمه اش در عین کثرت، جوش وحدت می زند


هر که از مجموع آن زلف پریشان بگذرد


پردة عشّاق حاشا بی ترنّم  گل کند


شام دلتنگان مبادا  در غم نان بگذرد


وای روز ما که در اندوه و حرمان سر شود


حیف عمر ما که در دعوا و بهتان بگذرد


خون سهراب و سیاوش سنگفرش کوچه هاست


رستمی باید که از این آخرین خوان بگذرد


کاشکی این روزها بر ما نمی آمد فرود


حسرت این روزها بر ما فراوان بگذرد


کافر از کافر گذشت و گبر یار گبر شد


کاش می شد تا مسلمان از مسلمان بگذرد


حال و روز عاشقان امروز بارانی تر است


نازنینا اندکی بنشین که باران بگذرد


از   شراب مشرق توحید خواهد مست شد


گر نسیم هند از خاک خراسان بگذرد


                      عید قربان 1388 – دهلی نو


                                                                                      


۲


 


تابی به گیسویش داد دیدم که آن جهانی ست


لبخند زد غزل خواند، دانستم آسمانی ست


فرمود هر سحر عشق... گفتم  سلام بر عشق


جز عشق هر چه هیچ است، جز عشق هر چه فانی ست


باید که بی زبان بود، در درد خود نهان بود


تا بود بی نشان بود، این بهترین نشانی ست


ای دل   اگر بهوشی، رخت هوس مپوشی


با عاشقی جوان باش، کاین اول جوانی ست


در عشق زنده باید... ما زندگی نکردیم !


از بدو زندگانی تا مرگ مان  تبانی ست


از دردمان مگویید، از دین مان مپرسید  


تقوای ما به چشم است، ایمان ما زبانی ست


از دست نابرادر یک روز خوش نداریم


در خانة غریبان هر روز روضه خوانی ست


این زخمه های موزون، درد است و آتش و خون


فریاد خسروان است، سربانگ خسروانی ست


این ناله های محزون شرح دعای عهدی ست


  این شکوة حزین است، این نغمة فغانی ست


این حضرت شعیب است بر دامنش بیاویز


  موسای من! کجایی؟ این موسم شبانی ست


                            روز عرفه 1388


۳


 


 بعد تو چندین قیامت دیر شد، ما را ببخش


مِهر مُرد و ماه  در زنجیر شد، ما را ببخش


 


راوی این قصّه از یعقوب یادی هم نکرد


یوسف این قصّه دیگر پیر شد ما را ببخش


 


نازنینا عدل ما را کشت، تو دیگر مکش  


  مهربانا ظلم عالمگیر شد، ما را ببخش


 


از حدیث قدسی چشمت کسی شرحی نخواند


مصحف زلف تو بد تفسیر شد، ما را ببخش


 


ما ندانستیم رازعقل و سرّعشق چیست


عقل مُرد و عاشقی تحقیر شد، ما را ببخش


                                                                             


تیرمان بر سنگ خورد و خون مان بر خاک ریخت


سهم مان دنیای پر نخجیر شد، ما را ببخش


 


مدّتی گر عاشقی از یاد رفت از ما مرنج


اندکی گر مثنوی تأخیر شد ما را ببخش


                                     ۱۴ آبان ماه ۱۳۸۸


۴


 


 جوحی به حج واجب ماه رجب رسید


همراه شیخنا که به درک رطب رسید


می خواست تا شراب طهوری دهد به ما


جوشید آنقدر که به آب عنب رسید


صبحی به منبر آمد و فرمود باک نیست


گر واجبات رفت به ما مستحب رسید


از نو صلا زدند که ما را وجب کنند


از رای ها به شیخ همان یک وجب رسید


مشت و وجب برای همین آفریده شد


بی آنکه انتخاب شود منتخب رسید!


جمعی وضو نکرده دویدند در صفوف


آخر نماز جمعه نخواندند و شب رسید


صفین و نهروان و جمل نوش جانشان


این کوفیان که مِهر علی شان به سب رسید


هر کس که دم زد از ادب مرد حرف بود


هر کس که فحش داد به فیض ادب رسید


بعد از سه ماه شعبده رنگ و ننگ و زنگ


آیینه شکسته شان از حلب رسید


شکر خدا که عابد و زاهد به هم شدند


این از جلو در آمد و آن از عقب رسید


دنبال کرسی اند بر این سنگ آسیا


دندان کرم خورده شان تا عصب رسید


با غرب و شرق مسخره بازان یکی شدند


نوبت به ریشخند سران عرب رسید


گوساله های سامری از طور آمدند


با سبز اشتری که بر آن بولهب رسید


چیزی نبود حاصل شان  از هجوم وهم


جز مشت ریسمان که به کام حطب رسید


خاموشی ام مبین که در این آتش نفاق


روحم به چشم آمد و جانم به لب رسید


                           آبان ماه ۱۳۸۸


 


۵


 


این همه آتش خدایا شعله اش از گور کیست؟


شهوت این بی نمازان، نشئه ی انگور کیست؟


پرده دانان طریقت در صبوری سوختند


این صدای ناموافق زخمه ی تنبور کیست؟


شیخ بازیگوش ما  از بس مرید خویش بود


عطسه ای فرمود و گفت این جمله ی مشهور کیست !


پنج استاد حقیقت حرف شان با ما یکی ست


راستی در پشت این دستورها دستور کیست؟


آب نوشان ادّعای خضر بودن می کنند


رنگ پیراهان اینان  وصله ی ناجور کیست؟


دست این پاسور بازان هر که دل را داد باخت


دوستان چشم شما در انتظار سور کیست؟  


دین و دل دادند یارانم در این شرب الیهود


شیخ ما در باده گم شد ، مست ما مستور کیست؟


این که خضرش خوانده اید، اسکندر مقدونی است


این که دریایش لقب دادید چشم شور کیست؟


این که بر آن گوش خود بستید،  صور محشر است


این که شیطان می دمد دائم در آن شیپور کیست؟


آن که می زد روز و شب پیوسته لاف اختیار


این زمان ترس از که دارد؟ این زمان مجبور کیست؟


بعد طوفان جز کفی در کیسه ی امواج نیست


شاه ماهی های این دریا ببین در تور کیست !


                                    مهرماه ۱۳۸۸


 


۶


 


تمام تیمچه ها پر شد از نقاب فروش


زمانه ای ست که حلاج شد طناب فروش


شهیدتر ز شهیدان بی کفن ، شاعر


غریب تر ز نویسنده ها، کتاب فروش


الا شما که به ییلاق خورد و خواب شدید


هماره اجر شما باد با کباب فروش


حراج عشق ببین در دکان سمساران


قمار عقل نگر در سرای قاب فروش


خروس ها همه چون مرغ کرچ خوابیدند


حکیمکان زمان اند قرص خواب فروش


نمانده   حجب و حیایی،  همین مان کم بود


همین که فاحشه ی شهر شد حجاب فروش


مده زمام دل خود به دست پیر هوی


مرو به کوی هوس پیشه ی خراب فروش


پی کدام عقوبت گناهکار شدیم


سیاه نامه تر از واعظ ثواب فروش


دریغ نغمه ی آرامشی به ما نرسید


که مطربان همه تلخ اند و اضطراب فروش


من از قبیله ی عباس های تشنه لبم


تو از تبار همین گزمگان آب فروش


بگو بلند شود موج غیرت دریا


چنان که باز شود مشت هر حباب فروش


زمانه ای ست که گل پوست می کنند اینجا


خوشا به ذوق تماشاگر گلاب فروش


سلام بر همه الا  به ۱ قلب مغلوبان


سلام بر همه الا به انقلاب فروش


شما که خون دل خلق را پیاله شدید


شرور شهر شمایید یا شراب فروش؟


                     مهرماه ۱۳۸۸ - دهلی نو


۱- (سلام بر همه الا بر سلام فروش) از روانشاد طاهره صفارزاده


۷ 


" رفیق جان منا" دوره ی رفاقت نیست


سر گلایه ندارم که جای صحبت نیست


یکی به مفتی شهر از زبان ما گوید


اطاعتی که تو را می کنند طاعت نیست


چگونه نقشه ی آسایش جهان بکشیم


به خانه ای که در آن جای استراحت نیست


همه به سایه ی هم تیر می زنند اینجا


میان سایه و دیوار هیچ الفت نیست


چقدر بی تو در این شام ها دلم خون شد


چقدر بی تو در این روزها صداقت نیست


مجو عدالت از این تاجران بازاری


که در ترازویشان نیم جو مروّت نیست


حرامیان همه دولت شدند و دولتمند


گناه دولتیان و گناه دولت نیست


دل شهید به ابریشم هوس دادید


به چشم مخمل تان هیچ خواب راحت نیست


به دام زلزله افتاده اید در شب مرگ


نماز خواندن تان جز نماز وحشت نیست


میان این همه  شب تاب واین همه بی تاب


یکی ز جمع کریمان با کرامت نیست


  به جز سکوت و تبسم چه می توانم گفت


به واعظی  که گمان می کند قیامت نیست


هوای کعبه به سر دارد و دلش گرم است


که در طریق هوی سختی و جراحت نیست


" کجا روم چه کنم چاره از کجا یابم "


هزار سینه سخن مانده است و رخصت نیست


طربقت تو همین شاعری ست شعر بگو


که شرع بی غزل و شعر بی شریعت نیست


به قدر خنده و اشکی غزل بخوان با من


به قدر خواندن شعری همیشه فرصت نیست


                                                         اول مهر 1388- دهلی نو


 


( بهار جان منا...) از ابوعبدالله محمد ابن عبدالله جنیدی شاعر قرن چهارم


(کجا روم چه کنم....) از حافظ است.


 

 •  0 comments  •  flag
Share on Twitter
Published on February 21, 2011 01:35

علیرضا قزوه's Blog

علیرضا قزوه
علیرضا قزوه isn't a Goodreads Author (yet), but they do have a blog, so here are some recent posts imported from their feed.
Follow علیرضا قزوه's blog with rss.