علیرضا قزوه's Blog, page 6
June 20, 2013
من همان دیده بانم که بودم
انتخابات تمام شد و جام جهانی تمام شد و بوق زدن های جماعت تمام شد. من هم به خیابان آمدم و بوق هایم را زدم و تبریکاتم را هم گفتم. اما من با اعتقاداتم زندگی کرده ام و تا هنوز همانم که هستم و از امروز همان دیدبانم که بودم. اگر انتخابات باز هم تجدید شود من به همان بزرگمردی رای می دهم که دادم چون من با اعتقادم زندگی می کنم. هجده سال قبل نمی دانم در دوره ی خاتمی یا هاشمی من همان وابسته فرهنگی یی بودم که تا هنوز هم هستم و علی رغم توجهات دولت اصولگرای احمدی نژاد و پیغام و پسغام هایی که برایم رسید ترجیح دادم همان مسئولیتی را داشته باشم که قبلا هم داشتم و همان دیدبانی بمانم که قبلا هم بودم و از فردا دوباره از برج دیدبانی دلم بالا می روم و بی منت این و آن همان شاعری خواهم بود که باید باشم. از نظر من کلید اصلی نجات این مردم همان ظرفیت شناسی است و همان اعتقاد و همان مقاومت است اما باید اجازه داد تا کلیدهای دیگر هم بچرخند و با رعایت اعتدال و عدل کارشان را بکنند تا ببینیم چه می کنند. بله دوران بوق زدن ها برای عده ای تمام شد اما برای من این تازه شروع بوق زدن هاست. هر وقت ریخت و پاش توله های آقازاده ها را دیدم بلند بوق می زنم. هر وقت خوشرقصی آدمهای فرصت طلب را دیدم فورا بوق می زنم. هر وقت پنهان کردن بودجه های فرهنگی توسط منتسبان این و آن را در اداره ی بوق دیدم فی الفور بوق می زنم. من سی سال است که دارم بوق می زنم و بعد از این هم بوق خواهم زد. این را گفتم که گفته باشم تا بعضی فکر نکنند که خیلی چیزها تمام شده . نه ، اتفاقا خیلی چیزها تازه شروع شده و ما حتی یک قدم از اعتقاداتمان کوتاه نمی آییم. حتی یک قدم. این را به خاطر جوجه پنجزاری هایی می گویم که دیروز به رنگی بودند و امروز به رنگی و هر روز در پیغامگیرم توهین هایشان را تکرار می کنند و تازه بال و زبان در آورده اند و فرهنگ را با سطل آشغال اشتباه گرفته اند. ما رنگ مان همان رنگ خون دلمان است که بود. ما همانیم که بودیم . ما رنگ عوض نمی کنیم.
June 18, 2013
در دست ما كليد در باز داده اند
فرهنگ در جامعه ي ما از پيچيده ترين عرصه هاست كه تاكنون توجه چندان جديي به آن نشده است. .هر دولتي كه آمده جايگاه فرهنگ را در ذيل سياست و اقتصاد تعريف كرده. كدام دولت مي تواند مدعي باشد كه برايش ارزش وزير فرهنگ بالاتر از وزير خارجه اش بوده است؟ تقريبا هيچ كدام. كدام دولت مي تواند مدعي باشد كه شوراي عالي انقلاب فرهنگي برايش جدي تر و مهم تر از شوراي امنيت ملي بوده است؟ تقريبا هيچ كدام. يعني تمام دولت ها كه تا به حال آمده اند فرهنگ را نهايتا در هفت هنر خلاصه كرده اند و فكر كرده اند كه فرهنگ يعني شعر گفتن شعرا در تالار و جمع خودشان و فيلم ساختن فيلمسازان در جايي به نام شهرك سينمايي و نواختن ساز اهل موسيقي در جايي به نام تالار وحدت. تازه اين بهترين تعريف دولت ها از فرهنگ بوده است. تا به حال هيچ دولتي سياست و اقتصاد و نظامي گري اش را برمبناي فرهنگ تعريف نكرده و فرهنگ را معادل اخلاق در جامعه ندانسته و حتي حوصله تعريف فرهنگ را هم نداشته است. اين است كه فرهنگ به جاي مادر بودن هميشه حكم همان زن بابا را داشته است. همواره در مجلس شوراي اسلامي كميسيون فرهنگي كمترين مشتري را داشته است و در خيلي از مواقع مشتري هاي ناچارش هم كساني بوده اند كه در طول عمرشان يك بار پايشان به مراكز فرهنگي يي چون حوزه هنري باز نشده است و نمي دانند كه مثلا مجيد مجيدي نوازنده ويولن است يا نقاش معاصر. من انتظار چنداني از اين دولت ندارم. چون آنها كه بيش از اين دولت داعيه فرهنگ داشتند تقريبا كار چنداني نكردند. فقط خدا كند اين شاكليد به در فرهنگ و به درد فرهنگ بخورد. و اگر هم دري را باز نمي كند لااقل اين كليد در داخل آن قفل نشكند و كار دست همه ندهد. اگرچه من عقيده دارم كه به قول بيدل : در دست ما كليد در باز داده اند... فرهنگ راهش مشخص است و درش باز است و مهم آمدن به سوي اين در و دروازه است. ضمن آن كه من معتقدم دولت جديد بايد نمادهاي فرهنگي و رمز و راز و استعاره هاي فرهنگي را بهتر بشناسد. . حتي خود كليد نماد دقيقي نيست و گاهي ظريفان از آن به چيزهاي ديگري تعبير مي كنند. فرهنگ عرصه ي دشواري ست. بسيار پيچيده است و در نگاه اهل نماد و اهل استعاره و اهل ظرافت حتي از رنگ بنفش مي توان تعابيري چون كبودي و خشونت و درگيري را بيرون آورد. من دعا مي كنم كه اين رنگ رفاقتي با رنگ سبز فتنه نداشته باشد. به هر حال دولت جديد دولت اميد است و دولت همدلي و اين را در نخستين مصاحبه ي رييس محترم دولت جديد در گفتار ديديم و اميدواريم كه در رفتار هم ببينيم. آن موقع من با صداي بلند همه جا جار مي زنم كه مرحبا به اين دولت اميد و به دولت فرهنگي توام با سياست جناب آقاي روحاني. خدا را چه ديديد شايد اين شاه كليد معجزه كند.
May 27, 2013
نامه ای از علی رضا قزوه به فریدالدین حداد عادل فرزند غلامعلی حداد عادل که این روزها کمرنگ است...
سلامی چو بوی خوش انتخابات...
فرید عزیز! لابد می دانی که در جبهه ی جنگ شهید و جانباز و مفقودالاثر و تخریبچی و معلم و پرستار و امدادگر و همه و همه بودند. نامه ی نخست من به حرمت زخم بیشتری که بر بدن یکی از شهیدان زنده بود به برادر کهتر سعید جلیلی نوشته شد، اما نامه ی دوم به حرمت معلمی و مهر و صفا و صداقتی که از پدرت سراغ دارم به تو نوشته می شود که قدر پدر را می دانی و واسطه ی خوبی هستی برای رساندن سلام یک شاگرد کوچک به محضر معلمی بزرگ و سراپا مهر و صفا و اخلاص.
فریدجان ! پدرت قبل از همه یک فیلسوف و حکیم است. یک ادیب است و یک اندیشمند. با دلی زلال و منطقی روشن و راهی که صاف به سرمنزل خورشید می رود. من پشت سر پدرت در همین ماه های اخیر چندین بار نماز خوانده ام و با هم چندین و چند جلسه کاری داشتیم و بنا بود در بنیاد سعدی که حضرتشان تاسیس کرده بود من هم عهده دار مسئولیتی کوچک باشم اما راه دور و طولانی تا ولنجک و تا حدودی کسالتم مانع این همکاری شد اما تا باشم و تا هستم از ارادتمندان آن وجود نازنینم.
من پدرت را تا حد زیادی می شناسم و می دانم که چه دغدغه های بزرگی او را به این عرصه کشاند. می دانم که او از مردان بزرگی ست که هرگز به خودش رای نمی دهد که عرفان و حکمت او در گذشت و ندیدن خود است. می دانم که او از جنس مردانی ست که برای خود اردوگاه و اردوکشی را صلاح نمی داند و آنقدر آزاده است که همین فردا می تواند به ستاد این کاندیدا و آن کاندیدا برود و با آنها بنشیند و از همدلی و همفکری برای فردای انقلاب سخن بگوید. این کمترین چیزی ست که شهیدان این انقلاب و امام عزیز از ما خواسته اند. پدرت اوج رفاقت است و اوج آزادگی و گذشت. او مرد ادبیات و عملیات است. عملیات و ادبیاتی که حرص دشمن را در می آورد. او آمده است برای معلمی در این عرصه های بزرگ. او مرد رفتن و نشستن به خیمه ی رقیب و چای نوشیدن و با آنها سخن از رفاقت گفتن است زیرا که معلمی بزرگ است و این کارها تنها از معلمی چون او برمی آید. چون اوست که شعرهای بزرگانی چون خاقانی و حافظ و بزرگان دیگر را همواره با خود زمزمه می کند که :
هان ای دل عبرت بین از دیده عبر کن هان ...
او مرد عبرت است و مرد عبور از پل خودبینی ها. مرد شکستن نفسانیت. آزادمردی که آمده است تا معلم باشد و معلم بماند و می ماند.
به قول آن شهید:
نه چپ نه راست منم این منم برادر تو ...
خواستم بگویم که او برادر بزرگ همه ی ماست . پدر مهربان تو و معلم همه ی ما که آمده است تا اتفاق های زیبایی را رقم بزند. سلام مرا به حضرت شان برسان و بگو فلانی گفت به دلم برات شده که روزهای آفتابی تری در پیش داریم...
May 26, 2013
نامه اي از علي رضا قزوه به وحيد جليلي برادر سعيدجليلي
سلامي ضميمه عليكم به شما كه اين روزها سرتان گرم حماسه است
آن روز در مراسم برادرتان مي خواستم از اخلاق بگويم و از مولا علي (ع) و بچه هاي خرمشهر و شما مدام به من مي گفتيد كه حماسي بخوان. آخرش هم شعر آشفته كن اي غم دل طوفاني ما را ... انتخاب تو بود از كتاب چمدان هاي قديمي من براي آن مراسم و البته كه چند بيتي هم براي مولايم خواندم .
من برادري كوچكتر دارم درست هم سن و سال سعيد شما و پايش هم در كربلاي چهار از همانجايي قطع شده كه پاي برادر تو . گاهي عاطفه ي برادري و قافيه بودن حميد و سعيد دل شاعرجماعت را مي برد.
خودت كه ديدي من بعد از فتنه ي 88 چقدر فحش شنيدم. پنج هزار يادداشت توهين آميز صله ي شعرهايم شد اما سرم را بالا مي گيرم و خداي را شاكرم كه از آتش فتنه به سلامت گذشتم و گذشتيم. ما سربازان كوچك امام و رهبر عزيزمان بوديم و اما آن مرد كه در باران آمد و با نقاب آمد ... اصلا بگذار بي واهمه بگويم كه احمدي نژاد آخرين نقابي بود كه افتاد و خدا اين را حواله كرد تا ديگر به هر كسي اعتماد نكنيم.
امشب دوستان مرا دعوت كرده اند به مراسم حضوري ديدار با برادرت. اما من فكر مي كنم كه گردان شعر انقلاب بايد به همه جا بروند و با همه ي كانديداها چهره به چهره رو به رو سخن بگويند. من معتقدم كه اهل سياست هنوز بسياري چيزها را در باره ي فرهنگ و شعر اصيل نمي دانند. اين كه چيزي به نام شعر هوش و حواس ما را سالهاست برده و دل بدو سپرده ايم . اين كه ابن سيناها و حافظ ها مي توانستند بر صندلي سياست نيز بنشينند و حكم كنند اما به حكم حكمت و راي عشق دل دادند. شاعر جماعت راستين شايد چيزي را فهميده اند و پا را كنار كشيده اند. به قول دكتر شفيعي عزيز:
بهشت فيلسوفان دوزخي بود
نگهبان بهشت شاعران باش
همه ي اينها را نوشتم به خاطر اين چند نكته كه كاش به گوش برادر برساني كه فلاني تو را سلام رساند و گفت:
اي كاش كسي نفهمد كه يك پاي سعيد قطع است تا خداي ناكرده فردا همين پا او را فريب ندهد.
رييس جمهور واقعي من كسي ست كه در اين روزگار سخت گرسنگي مردم دست كم دو سه روز هفته را روزه باشد. باديگاردهايش روزه باشند كه سپر گناهانش باشد .
رييس جمهور واقعي كسي ست كه هرشب بعد از خواندن چند آيه از قرآن و يك خطبه از مولا علي(ع) دست كم غزلي از حافظ عزيز را بخواند و از حفظ كند نه براي آن كه فردا در سخنراني اش بگويد كه من هم حافظ حافظم بلكه به خاطر آن كه حافظ و مولانا و بيدل و صائب درس اخلاق و زندگي اند.
چقدر حرف باقي ست و تا نگاه مي كني شب شده است و مي بيني كه از جلسه امشب باز مانده اي...
April 5, 2013
بهاریه
گل آمده با سبزه به همراهی نوروز
دل پر شده از عطر هواللهی نوروز
گر منتقم خون بهارید بیایید
گل جامه دریده ست به خونخواهی نوروز
همراه تو هر روز به نوروز رسیدم
هم راهی امروزم و هم راهی نوروز
مشق شب من نیست مگر سبز شدن ها
گل کرده ام از درس سحرگاهی نوروز
فرصت شمریم این دو نفس تازه شدن را
پیراهن عمر است به کوتاهی نوروز
سبز است دلم سبزتر از سبزه ی این دشت
سرخ است دلم سرخ تر از ماهی نوروز
فروردین 1392
March 7, 2013
قصیده ی نفس
در اتاق 213 بیمارستان
خاتم الانبیا پن...
قصیده ی نفس
در اتاق 213 بیمارستان
خاتم الانبیا پنج روزی را درگیر بیماری تنفسی بودم و بعد دانستم که 213 نام
مبارک حضرت زهرای مرضیه است و شفای این نفس هم به دست اوست.
نیست پیدا با چه آهی می کشم پنهان نفس
از نفس حیران منم از دست من حیران نفس
کو به سرگردانی من از نفس افتاده ای
مثل سرگردانی من هست سرگردان نفس
بی نفس مُردم خدایا سنبلستانت کجاست
تا بریزد بر سرم یک غنچه ی خندان نفس
عطر باران هر گلی را تازه کرد و بهر من
مانده ام حیران چرا قحط است در باران نفس
کاش جای آب و نان تنها نفس می ریختند
کاش قوت جسم من می بود جای جان، نفس
کاش نبض زندگی در من تپیدن می گرفت
کاش سامانی بگیرد بی سر و سامان نفس
کاشکی مسعود بودم مانده ای در بند نای
نی در این نایی که وامانده ست در زندان نفس
من اگر می شد که خوانسالار باشم روز بزم
می نهادم جای هر قوتی به دسترخوان نفس
مَردم از لقمان ادب خواهند و من از اضطرار
خواهم از روی ادب یک لقمه از لقمان نفس
کاش مهمانی بیاید عارف و صاحب جلال
ارمغان با خویش آرد شاید آن مهمان نفس
کاش امشب آخرین شام غریبانم شود
درد بی درمان نفس، ای درد بی درمان نفس
**
از نفس افتادم و هرگز نیفتادم ز پای
ای پریشانی چه کردی با من طوفان نفس
بیم آن دارم که صبحی بی نیایش عاقبت
بشکند در قفل قلبم این کلید جان- نفس
با خودم می گویم آیا کفر نعمت نیست این
می کشد آیا درون سینه ام شیطان نفس؟
خسته ام از دست این تکرارهای بی فروغ
روز و شب در هرزگی ها می دهد جولان نفس
می رود سرسان و سرگردان در این بازار مکر
می دهد تا کی به پای مشتری تاوان نفس
نرخ جان بالا و پایین شد در این سودای جسم
ازکجا چوب حراجی خورد و شد ارزان نفس
غیرت خود را کجا این روزها گم کرده ایم
باید این شبها گدایی کرد از مردان نفس
از تماشای" نفخت فیه من روحی" بپرس
تا ببینی کیست جاری کرده در انسان نفس
یک نفس آماده ی دیدار روی مرگ باش
پلک بر هم می زنیم و می شود ویران نفس
قدردان لحظه های گرم و نورانی شوید
مثل باران است در شبهای تابستان نفس
بیت هایم یک به یک خالی ست از عطر پَری
می کشم در شعر خود از بس که با دیوان نفس
باد از ما پرسشی در محضر خورشید کرد
گفت با خود هین چه آوردید؟ گفتم: هان، نفس!
نفخه ی روح خدا جاری ست در باد بهار
می دمد در عیدهامان حضرت رحمان نفس
کاش جانم یک گل کوچک ولی سرزنده بود
جای گل می کاشتم روزی در این گلدان نفس
کاشکی تنها نفس می شد کشید از بطن نور
چون ملک کو می کشد از باطن قرآن نفس
دستگیر این نفس هر لحظه یک دست دعاست
با دعا بالا و پایین می رود هر آن نفس
تکسواری خسته ام زین کرده اسب آرزو
لنگ لنگان می رود هر شب از این دالان نفس
ای خداوندی که جانم هر نفس در دست توست
یا نفس را زیر و رو گردان و یا بستان نفس
عطر یا قدوس و یا صبوح در جانم بریز
زنده کن روح مرا با یک بغل ایمان نفس
**
حضرت زهرا(س) به داد این تن تنها رسید
یک دو روزی می شود جان می کشد آسان نفس
چرخ دیگر می زنم در گردش چرخ و فلک
پهلوانی تازه در من کرده گلریزان نفس
ما به پایان نفس ها بی تماشا می رسیم
کاش آغازی بگیرد باز در پایان نفس
15اسفند 1391
قصیده ی نفس
در اتاق 213 بیمارستان خاتم الانبیا پنج روز...
در اتاق 213 بیمارستان خاتم الانبیا پنج روزی را درگیر بیماری تنفسی بودم و
بعد دانستم که 213 نام مبارک حضرت زهرای مرضیه است و شفای این نفس هم به
دست اوست.
نیست پیدا با چه آهی می کشم پنهان نفس
از نفس حیران منم از دست من حیران نفس
کو به سرگردانی من از نفس افتاده ای
مثل سرگردانی من هست سرگردان نفس
بی نفس مُردم خدایا سنبلستانت کجاست
تا بریزد بر سرم یک غنچه ی خندان نفس
عطر باران هر گلی را تازه کرد و بهر من
مانده ام حیران چرا قحط است در باران نفس
کاش جای آب و نان تنها نفس می ریختند
کاش قوت جسم من باشد به جای جان نفس
کاش نبض زندگی در من تپیدن می گرفت
کاش سامانی بگیرد بی سر و سامان نفس
کاشکی مسعود بودم مانده ی زندان نای
نی در این نایی که وامانده ست در زندان نفس
من اگر می شد که خوانسالار باشم روز بزم
می نهادم جای هر قوتی به دسترخوان نفس
مَردم از لقمان ادب جویند و من از اضطرار
خواهم از روی ادب یک لقمه از لقمان نفس
کاش مهمانی بیاید عارف و صاحب جلال
ارمغان با خویش آرد شاید آن مهمان نفس
کاش امشب آخرین شام غریبانم شود
درد بی درمان نفس، ای درد بی درمان نفس
**
از نفس افتادم و هرگز نیفتادم ز پای
ای پریشانی چه کردی با من طوفان نفس
بیم آن دارم که صبحی بی نیایش عاقبت
بشکند در قفل قلبم این کلید جان- نفس
با خودم می گویم آیا کفر نعمت نیست این
می کشد شاید درون سینه ام شیطان نفس
خسته ام از دست این تکرارهای بی فروغ
روز و شب در هرزگی ها می دهد جولان نفس
می رود سرسان و سرگردان در این بازار مکر
می دهد تا کی به پای مشتری تاوان نفس
نرخ جان بالا و پایین شد در این سودای جسم
ازکجا چوب حراجی خورد و شد ارزان نفس
غیرت خود را کجا این روزها گم کرده ایم
باید این شبها گدایی کرد از مردان نفس
از تماشای" نفخت فیه من روحی" بپرس
تا ببینی کیست جاری کرده در انسان نفس
یک دو دم آماده ی دیدار روی مرگ باش
پلک بر هم می زنیم و می شود ویران نفس
قدردان لحظه های گرم و نورانی شوید
مثل بارانی است در شبهای تابستان نفس
بیت هایم یک به یک خالی ست از عطر پَری
می کشم در شعر خود از بس که با دیوان نفس
باد از ما پرسشی در محضر خورشید کرد
گفت با خود هین چه آوردید؟ گفتم: هان، نفس!
نفخه ی روح خدا جاری ست در باد بهار
می دمد در عیدهامان حضرت رحمان نفس
کاش جانم یک گل کوچک ولی سرزنده بود
جای گل می کاشتم روزی در این گلدان نفس
کاشکی تنها نفس می شد کشید از بطن نور
چون ملک کو می کشد از باطن قرآن نفس
دستگیر این نفس هر لحظه یک دست دعاست
با دعا بالا و پایین می رود هر آن نفس
تکسواری خسته ام زین کرده اسب آرزو
لنگ لنگان می رود هر شب از این دالان نفس
ای خدایی که نفس در اختیار دست توست
یا نفس را زیر و رو گردان و یا بستان نفس
عطر یا قدوس و یا صبوح در جانم بریز
زنده کن روح مرا با یک بغل ایمان نفس
**
حضرت زهرا(س) به داد این دل تنها رسید
یک دو روزی می شود دل می کشد آسان نفس
چرخ دیگر می زنم در گردش چرخ و فلک
پهلوانی تازه در من کرده گلریزان نفس
ما به پایان نفس ها بی تماشا می رسیم
کاش آغازی بگیرد باز در پایان نفس
15 اسفند 1391
November 13, 2012
شهید ظهر تشهّد
كجاست كعبه اگر مسجد الحرام تويي تو
قسم به كرببلا حج من تمام تويى تو
همه نمازى و نيت ، قيام توست قيامت
شهيد ظهر تشهّد تويى ، سلام تويى تو
سر بريده و آيات بينات ؟ چه حالى !
يقين كه ركن يماني تويى ، مقام تويى تو
به سعى سجده به گودال قتلگاه تو رفتم
نه سر برآورم از سجده تا امام تويى تو
تو بيت اوّلى و كربلاست اوّل بيتم
تو بيت آخرى و آخر كلام تويى تو
October 25, 2012
یا حسین ابن علی عشق دعای عرفه ست...
دست ما را برساند به دعای عرفات
موسی من تو به دنبال کدامین خضری؟
گوشه ی چشم تو ابری ست پر از آب حیات
خوش به حال شهدایی که نمردند هنوز
که دلی دارند بشکسته تر از پیرهرات
دردشان دردی ست از درد ابوالفضل علی
تشنه لب با تن پر زخم لب شط فرات
نیست جز از جگر خونی شان این همه گل
نیست جز از نفس زخمی شان این برکات
یا حسین ابن علی عشق، دعای عرفه ست
عشق آن عشق که بیرون بردم ازظلمات
پشت بر کعبه نکردی که چنان ابراهیم
به منا با سر رفتی پی رمی جمرات
به منا رفتی و قنداقه ی توحید به دست
تا بری باشی از ملعبه ی لات و منات
تو همه اصل و اصولی تو همه فرع و فروع
تو همه حج و جهادی تو همه صوم وصلات
ظاهر و باطن تو نیست بجز جلوه حق
که هم آیین صفاتی و هم آیینه ی ذات
مرحبا آجرک الله بزرگا مردا
نیست در دست تو جز نسخه ی حاجات و برات
شعر ناقابل من چیست که نذر تو شود
جان ناقابل من چیست که گویم به فدات
تو کدامین غزلی عطر کدامین ازلی؟
از تو گفتن نتوانند چرا این کلمات؟
جبل الرحمه همین جاست همین جا که تویی
پای این سفره که نور است و سلام و صلوات
روز عرفه سال 1390
September 25, 2012
یک توضیح
ا
مروز شنیدم کتاب "صبح بنارس" که شعرهای پنج سال
آخر من در هند بود و توسط شهرستان ادب منتشر شده بود جایزه بیست و یکمین
دوره کتاب فصل را در بخش شعر به خود اختصاص داده است. ارزش مادی و معنوی
این جایزه را تقدیم می کنم به زنده یاد محسن پزشکیان
که در عین شایستگی هرگز فرصت شناخته شدن نیافت . شاعری از اهل مبارزه و
اعتراض که از زندانیان زمان شاه بود و در اوایل انقلاب برای دیدار امام به
قم می رفت که در تصادفی با فرزند کوچکش به دیار باقی شتافتند. خدایشان
بیامرزاد.
علیرضا قزوه's Blog
- علیرضا قزوه's profile
- 25 followers

