علیرضا قزوه's Blog, page 11
September 11, 2011
يك چند بگريانم بگذار قلم را
دل خون شد و خنديد، ببينيد كَرَم را
ما گريه نكرديم مگر غربت هم را
دنيا همه آيينۀ شرمندگي ماست
در حشر نبينيم مگر صورت هم را
خون شد دلم از غصّۀ مرگِ حسنكها
يك چند بگريانم بگذار قلم را
اي عشق، همه كشتۀ شمشير تو هستيم
حكم تو قصاص است ولي صاحب دَم را
در حلقۀ چشمت به خدا خطّ طوافي ست
كم مانده كه زلفت شكند حدّ حرم را
مانند حبيب عجمي دل عربي كن
در عشق نپرسند عرب را و عجم را
عمري كه دويديم هوس بود و عبث بود
با پاي توكّل برويم اين دو قدم را
اردیبهشت ماه 1375
September 5, 2011
August 30, 2011
در وداع رمضان
آمدیم از سفر دور و دراز رمضان
پی نبردیم به زیبایی راز رمضان
هر چه جان بود سپردیم به آواز خدا
هر چه دل بود شكستیم به ساز رمضان
سر به آیینه «الغوث» زدم در شب قدر
آب شد زمزمه راز و نیاز رمضان
دیدم این «قدر» همان آینه «خلّصنا»ست
دیدم آیینهام از سوز و گداز رمضان
بیش از این ناز نخواهیم كشید از دنیا
بعد از این دست من و دامن ناز رمضان
نكند چشم ببندم به سحرهای سلوك
نكند بسته شود دیده باز رمضان
صبح با باده شوال و رجب آمده بود
آن كه دیروز مرا داد جواز رمضان
شام آخر شد و با گریه نشستم به وداع
خواب دیدم نرسیدم به نماز رمضان
July 29, 2011
قصیده رمضان
رمضان کشتی نوح است نمانید شما
ترسم آن است که خود را نرسانید شما
بادبان های شب قدر چنین می گویند
این زمان جانب خورشید برانید شما
همه رفتند، همه جانب خورشید شدند
هان بیایید اگر سوخته جانید شما
سوی آن گنبد و گلدسته سبز ازلی
چون کبوتر همگی دل بپرانید شما
دل من مرده هلا زنده دلان شب قدر
بر دلم فاتحه ای تازه بخوانید شما
شب هجران است اشکی بفشانید ز دل
روز میدان است اسبی بدوانید شما
وقت آن است که جانی بکشانید به اوج
دم آن است که روحی بدمانید شما
از جوان پیری ما هیچ مگیرید سراغ
دمتان گرم که پیران جوانید شما
مرحباتان که در این دور هدرها و هبا
گرد خورشید ازل در دورانید شما
درد ما دلشدگان را بسرایید به شعر
داد ما سوختگان را بستانید شما
گاه افطار و سحر سفره نورید و دعا
چون سحرگاه رسد بانگ اذانید شما
تا نمانیم در این غمکده جز با غم هم
شب افتادن جان است بمانید شما
هفت پشتم همه از تیره باران بودند
همم از طایفه اشک بدانید شما
پدرم بود یکی آتش دلتنگ و غریب
چون سیاووش پدر را پسرانید شما
مادری دارم از خاک که بر زانوی او
دم مردن سر من را بنشانید شما
خواهری دارم از رود که هنگام وداع
در پی اش یک چند اشکی بفشانید شما
بادها با من دلتنگ برادر بودند
ای همه ابر که در باد نهانید شما
همسری دارم از آیینه دلش روشن تر
مثل آیینه پر از نور بمانید شما
دختری دارم از جنس غزل، عطر عسل
زنده باشید اگر دخترکانید شما
ما در این غمکده ها دست به کاری نزدیم
کاش و ای کاش که کاری بتوانید شما
***
روزهایی که گذشتند دلم غلغله بود
ای که فردای زمین را نگرانید شما
تن یاران وطن پر شده از شعله و زخم
باز بر زخم چرا زخم زبانید شما
گوسپندید؟ نه! گرگید؟ نه! ماندم که که اید
نه امیرید شمایان، نه شبانید شما
آه و صد آه یکی قصه نخواندید ز درد
حیف و صد حیف یکی نکته ندانید شما
ای فسوسا که به دنبال مقام افتادید
ای دریغا که پی نام و نشانید شما
حاجتی هست اگر مردن ایمان شماست
چه کسی گفته که محتاج به نانید شما
هان ببینید در آیینه که تصویر که اید؟
هم از آیینه بپرسید کیانید شما
از هیاهوی شما چشم وطن آب نخورد
ما شنیدیم که صاحب نظرانید شما !!
این و آن راه به فردای هدایت بردند
ای دریغا که نه اینید و نه آنید شما
نکند گم شده از دست شما خاتم عمر
بر چه عهدید شما در چه زمانید شما
ظاهرا گرچه به دل غصه غیبت دارید
در پس پرده تزویر نهانید شما
گرچه گفتید به دشنام مرا ابن فلان
من نگویم که فلان ابن فلانید شما
همزبانید ولی محرم بیگانه شدید
مهربانید ولی تلخ دهانید شما
شاعرانید ولی از غم مردم دورید
نه بدیع و نه معانی نه بیانید شما
نیست در شعر شما هیچ امیدی به فروغ
بی خبر از غم و درد اخوانید شما
بیش از این از ستم خلق خدا دم مزنید
با همه همهمه ها بی همگانید شما
ما اگر بار گران بود گذشتیم و گذشت
ای دریغا که همه بار گرانید شما
خاک ایران نسب از خون سیاوش دارد
آتش افروزانا در چه گمانید شما
نکند راز دل سوختگان فاش شود
نکند نامه به بیگانه رسانید شما
مهره نرد هوس، بازی تان خواهد داد
تا به کی مضحکه هر هیجانید شما
یا از این دمدمه خود را به کناری بکشید
یا از این وسوسه خود را برهانید شما
خاکریزی ست که یک باره فرو می ریزد
باز گردید که در خط امانید شما
***
هله یاران منا دشمن جانی نشوید
خصم را بر سر جایش بنشانید شما
هین بهار رمضان است به دل پردازید
گردی از جان و دل خود بتکانید شما
کاش صافی شود از دُرد، دل و دین شما
رمضان آمده عین رمضانید شما
صبح اگر کشتی این قوم به جودی بنشست
از منش نیز سلامی برسانید شما
شهریور ماه ۱۳۸۸July 16, 2011
شوق دیدار
نه با خود زاد راهی بردم از دنیا نه همراهی
اگر زاد رهی دارم همین اشک است و فریاد است
اگر در کوله ام چیزی است، اندوهی ست با آهی
غروبی را تداعی می کنم با شوق دیدارش
تماشا می کنم عطر تنش را هر سحرگاهی
دلم یک بار بویش را زیارت کرد... این یعنی
نمی خواهد گدایی را براند از درش شاهی
بخواه از او که برگردد ورق، شاید که بشکوفی
دعای دست می گویی... چرا چیزی نمی خواهی؟
از این سرگشتگی سمت تو پارو می زنم مولا!
از این گم بودگی سوی تو پیدا می کنم راهی
به طبع طوطیان هند عادت کرده ام وقتی
همه الله می گویند و من الله اللهی
دوباره نیمه ی شعبان رسید و داغ دل نو شد
دعای آل یاسین خوانده ام با شعر کوتاهی
صبح نیمه شعبان ۲۶ / ۴/ ۱۳۹۰- دهلی نو
July 7, 2011
ایمان و امن و امان است شعر امینانه ی دل
مطروحه و اقتراح یکی از نمونه های رایج در انجمن های اصیل ادب پارسی از گذشته تا حال بوده است. به طوری که بعضی از اشعار زیبا و زبانزد ادب پارسی بر همین اساس شکل گرفته است. از جمله در ادب معاصر مطروحه ی هوشنگ ابتهاج (سایه) با مطلع: "امشب به قصه ی دل من گوش می کنی..." مورد توجه فراوان شاعران قرار گرفت تا جایی که شاعران نوپردازی چون فروغ را نیز با غزل آشتی داد. این مقوله کم کم داشت به فراموشی سپرده می شد که مطروحه ای از مقام معظم رهبری در باره شخصیت جانبازان عزیز مطرح شد و تاکنون استقبال خوبی نیز از سوی شاعران انجام پذیرفت و دیگر بار مقام جانبازان عزیز را به عنوان سرمایه های راستین انقلاب مطرح کرد.
به قول حضرت عطار:
هر که را در عشق چشمی باز شد
پایکوبان آمد و جانباز شد
و باز به قول حافظ بزرگ:
خامی و ساده دلی شیوه ی جانبازان نیست
خبری از بر آن دلبر عیّار بیار...
غزل زیر استقبالی ست از مطروحه رهبر جانباز و ادیب مان که تقدیم مقام جانبازان سرافراز می شود.
بیت مطروحه ی ایشان چنین است:
" رندانه آخر ربودي جامي ز خمخانه ي دل
خونين چو برگ شقايق ، رنگين چو افسانه ي دل"
البته بیشتر شاعران جوان همین مطروحه را بیت نخستین غزل خود قرار داده اند که به گمانم اولی تر آن است که مطلع غزل را نیز خود شاعران بسرایند.
فتوی ز دل خواستم گفت بگذر به میخانه ی دل
ایمان و امن و امان است شعر امینانه ی دل
دُردی کش درد و داغم، جز غم نیامد سراغم
داغ است دُردانه ی جان، درد است دُردانه ی دل
فرق من و دل در این بود او ماند و من رفتم از خویش
باری ست بر شانه ی من، بالی ست بر شانه ی دل
از بس شکستیم در خویش، آیینه بستیم در خویش
از شیشه های شکسته پر شد پریخانه ی دل
جمعی حقیقت ندیده افسانه گفتند و خفتند
چیزی حقیقت ندارد مانند افسانه ی دل
دل را چراغان او کن، با اشک ها شستشو کن
بیرون شو از خانه ی جان، بیرون زن از خانه ی دل
مستان یکدست لبیک، تا باده ای هست لبیک
دست دلم را بگیرید، سر رفته پیمانه ی دل
۱۶ تیرماه ۱۳۹۰
***
همین امروز برای حضرت ابوالفضل نیز غزلی گفتم. ابوالفضلی که از حرف این و آن دلگیر نمی شود . قهر و ناز نمی کند و با حسین(ع) شرط و شروط نمی گذارد . سراپا ادب است. در مشی او آن هفتاد و دو تن یک تن اند و همه حسین اند...
در خود شکست آن شب، از خود برید عباس
اوج ولایت است این، خود را ندید عباس
آن عاشقان یکدست، هفتاد تن نبودند...
یک تن شدند، یک تن، اول مرید عباس
با یاد کشتگانش، آیینه خانه ای ساخت
آیینه دار او بود ، آیینه چید عباس
از نسل پختگان بود، خامی نکرد، باری
چون سیب سرخ افتاد، از بس رسید عباس
کی او بهانه جو بود، چشمش به چشم او بود
دستی به دست او داد، غیرت خرید عباس
عباس جز ادب نیست ، در مشی او طلب نیست
از گوش خود برون کرد هرچه شنید عباس
از قهر، او به دور است ، بی ناز و بی غرور است
اول شهیدِ او شد تا شد شهید عباس
" سید حسن"۱ چه زیبا راز تو را علم کرد
"راز رشید" بودی ، راز رشید... عباس
۱۶ تیرماه ۱۳۹۰
۱- روانشاد سید حسن حسینی شاعر بزرگ انقلاب در شعری سپید می گوید: تو آن راز رشیدی / که روزی فرات بر لبت آورد...
June 28, 2011
شعرهایی از دفتر پیچ امین الدوله و باران در اینترنت
۱
برفی که این زمستان ببارد شاعرتر است
زمستان امسال عاشق تر
من بارانی تر
چرا که یکی از ما
دیگر برف را نمی بیند
۲
چقدر استخوان شکسته ی باد ریخته
در منجیل
چقدر گریه ی زیتون
رفته با سپیدرود...
چقدر خنده ی ما
شنیده می شود این شبانگاهان
از شانه های همین شیطان کوه.
۳
ما همه
سرانجام خم می شویم
بر درگاه امامزاده ای
و می شکنیم
کنار سنگ مزاری
و عکس یادگار می گیریم با کسی
به نام کوچک مرگ.
۴
ایمیل ها را باز نمی کنم
ای کاش باز
پاکت هایی
با دستخط آرش باران پور می رسید
که تمبر آن باران بود
و کاغذش از پاکت سیگار رهگذران
۵
تو فرشته ی سرگردانی
در سایت های مجازی
تو
بارانی حقیقی
که سر در آورده ای از اینترنت
اگر برق نرود
این خانه را سیل خواهد برد...
۶
ما همه غافلگیر شدیم
صبحی زلزله آمد در آسمان
و بعد همه
پرتاب شدیم به گوشه ای
و از یک جا سردر آوردیم
یکی مثل تو از چت روم
یکی مثل من از همین سایت.
۷
زمین در مداری خاص می چرخد
و بادها در مداری خاص
انسان روزگار من نمی چرخد
ایستاده
در بی مداری خیابان ها
برای فاضلاب ها...
۸
در روزگار مریضی های سختیم
وقتی درخت دیسک گردن دارد و
رود دیسک کمر
حتی نسیم که می گذرد
فشارخونش افتاده است
و توفان
فشارش مدام بالا می رود
و آسمان
آسم گرفته و سرسام
از دست موج ها...
.....................
۹
او ابتدا اجزای کلام را در هم ریخت
بعد سطرها را حذف کرد
و بعد شعرها را
او حالا سبک تازه ای آورده است
او قادر است با پاک کن بنویسد
و با مداد پاک کند
۱۰
او اقتدار عجیبی دارد
در جذب واژه ها
و واژه ها همه از او فرمان می برند
به مرگ می گوید گورت را گم کن
به زندگی می گوید بمیر
و هر وقت از تمرد واژه ای عصبانی باشد
زنگ می زند به پلیس صد و ده
۱۱
شاعر یک صندلی خواست
یک صفحه سپید کاغذ
بر کاغذ نوشت صندلی
و بر صندلی نوشت کاغذ
و اتفاق تازه ی خود را جشن گرفت.
او امروز می خواهد برعکس
بر صندلی وارونه بنشیند
و عکس بیندازد
بی دوربین...
۱۲
امروز شاعر ما اتوبوس را
در کیف جیبی اش پنهان کرد
جاده را ایمیل کرد برای دوستش
راننده ی تاکسی
دوباره می گوید :
رسیدیم
پیاده شو پسرم...
خدا به جوانی همه شان رحم کند
انگار شاعرند...
شعرهایی از دفتر پیچ امین الدوله
۱
برفی که این زمستان ببارد شاعرتر است
زمستان امسال عاشق تر
من بارانی تر
چرا که یکی از ما
دیگر برف را نمی بیند
۲
چقدر استخوان شکسته ی باد ریخته
در منجیل
چقدر گریه ی زیتون
رفته با سپیدرود...
چقدر خنده ی ما
شنیده می شود این شبانگاهان
از شانه های همین شیطان کوه.
۳
ما همه
سرانجام خم می شویم
بر درگاه امامزاده ای
و می شکنیم
کنار سنگ مزاری
و عکس یادگار می گیریم با کسی
به نام کوچک مرگ.
۴
ایمیل ها را باز نمی کنم
ای کاش باز
پاکت هایی
با دستخط آرش باران پور می رسید
که تمبر آن باران بود
و کاغذش از پاکت سیگار رهگذران
۵
تو فرشته ی سرگردانی
در سایت های مجازی
تو
بارانی حقیقی
که سر در آورده ای از اینترنت
اگر برق نرود
این خانه را سیل خواهد برد...
۶
ما همه غافلگیر شدیم
صبحی زلزله آمد در آسمان
و بعد همه
پرتاب شدیم به گوشه ای
و از یک جا سردر آوردیم
یکی مثل تو از چت روم
یکی مثل من از همین سایت.
۷
زمین در مداری خاص می چرخد
و بادها در مداری خاص
انسان روزگار من نمی چرخد
ایستاده
در بی مداری خیابان ها
برای فاضلاب ها...
۸
در روزگار مریضی های سختیم
وقتی درخت دیسک گردن دارد و
رود دیسک کمر
حتی نسیم که می گذرد
فشارخونش افتاده است
و توفان
فشارش مدام بالا می رود
و آسمان
آسم داشت
از همان روزی که نافش را بریدند...
.....................
۹
او ابتدا اجزای کلام را در هم ریخت
بعد سطرها را حذف کرد
و بعد شعرها را
او حالا سبک تازه ای آورده است
او قادر است با پاک کن بنویسد
و با مداد پاک کند
۱۰
او اقتدار عجیبی دارد
در جذب واژه ها
و واژه ها همه از او فرمان می برند
به مرگ می گوید گورت را گم کن
به زندگی می گوید بمیر
و هر وقت از تمرد واژه ای عصبانی باشد
زنگ می زند به پلیس صد و ده
۱۱
شاعر یک صندلی خواست
یک صفحه سپید کاغذ
بر کاغذ نوشت صندلی
و بر صندلی نوشت کاغذ
و اتفاق تازه ی خود را جشن گرفت.
او امروز می خواهد برعکس
بر صندلی وارونه بنشیند
و عکس بیندازد
بی دوربین...
۱۲
امروز شاعر ما اتوبوس را
در کیف جیبی اش پنهان کرد
جاده را ایمیل کرد برای دوستش
راننده ی تاکسی
دوباره می گوید :
رسیدیم
پیاده شو پسرم...
خدا به جوانی همه شان رحم کند
انگار شاعرند...
June 15, 2011
ولادت مولای متقیان علی علیه السلام و روز پدر مبارک باد.
...
ولادت مولای متقیان علی علیه السلام و روز پدر مبارک باد.
ای اتفاق ممکن ناممکن ای علی (ع)
با آن که آفریده شده ست آدم از خدا
مولاست بنده ای که ندارد کم از خدا
ای اتفاق ممکن ناممکن ای علی (ع)
ای جوهر تو ، هم ز تو پیدا ، هم از خدا
بین تو و خدا ، الف الفت است و عشق
علم از تو سربلند شد و عالم از خدا
ماهی شدم در آینه ی چشمه ی غدیر
شور تو ریخت در گل من ، یک نم از خدا
در جبر و اختیار ، مرا هست اختیار
خاک از ابوتراب گرفتم ، دم از خدا
من قهر می فروشم و او مهر می خرد
خوفم ز غیر نیست ، که می ترسم از خدا
June 8, 2011
حکایت
ای مرگ دیر کردی و طاقت تمام شد
ای زخم مرهمی که جراحت تمام شد
دنیا حکایتی شد و بعد از هزار سال
یک شب به ما رسید و حکایت تمام شد
می خواستم برای دلم گریه سر دهم
نشکست قلب و ذکر مصیبت تمام شد
گفتم دریغ و وا اسفا ... خنده کرد مرگ
یعنی چه جای گریه ندامت تمام شد
می خواستم شهید شهادت شوم نشد
پنداشتم که دور شهادت تمام شد
از رستخیز واقعه روحم گذر نکرد
خاکم به باد رفت و قیامت تمام شد
۱۷ خرداد ماه ۱۳۹۰
علیرضا قزوه's Blog
- علیرضا قزوه's profile
- 25 followers

