کودکی و جادو Quotes

Rate this book
Clear rating
کودکی و جادو کودکی و جادو by Hermann Hesse
6 ratings, 2.67 average rating, 4 reviews
کودکی و جادو Quotes Showing 1-5 of 5
“تا مدت‌ها این رؤیای شگفت، این خیال باطل، حقیقتا در من زندگی کرد. اما رفته‌رفته تقدس خود را از دست داد. بی‌شمار دشمن داشت. واقعیت، خشن و عبوس قد علم کرده بود. آهسته‌آهسته شکوفه‌های خیال می‌پژمرد. از پس آن بی‌مرزی‌ها و بی‌کرانگی‌ها، دنیای واقعی گام‌به‌گام مرا محدود کرد و کوچک کرد، گرچه بزرگ شده بودم. رفته‌رفته شکوه جنگل‌های کهن تعدیل یافت و آن بهشت عدن یخ بست. من دیگر همانی نبودم که بودم. دیگر نه شاه بودم، نه شوالیه. نه سحر ماند و نه جادو. به تدریج، ذره‌ذره، بی‌آن‌که بفهمم چه‌طور، دنیای جادو پر کشیده بود. آن قصه شیرین در کتاب‌خانه پدربزرگ هنوز شیرین بود و زیبا بود، اما در یک صفحه مشخص بود، و فردا یا پس‌فردا هم همان‌جا بود. دنیای اعجاب، چهره پوشانده بود و خدای هندو دست‌افشان نبود، و دیگر چشم نگرداند و مجسمه برنزی بود. و بدترین و نازیباترین نقصان‌ها، نبود آن کوچولوی خاکستری بود که دیگر به ندرت پیدایش می‌شد. من توسط نیروهایی که باطل‌السحر کرشمه‌های خیال بود احاطه شده بودم، و دست‌هایی که تهدیدکنان مرا در خود فشردند و آن‌قدر از من کاسته شد تا از آن شکوفه‌های زرین وجود، فقط گل‌های کاغذی پرزرق‌وبرق به جای ماند.”
مرضیه ستوده, کودکی و جادو
“به تجربه آموختم که اعتماد کردن و صراحت داشتن رنج و محنت و زاری می‌آورد و از چند معلم لاقید، هنر دروغ گفتن و ضرورت روراست نبودن و خود نبودن را آموختم. آرام‌آرام آن شکوفایی نخستین رنگ می‌باخت و بی‌آن‌که آگاه باشم با آهنگ جعلی زندگی «واقعی» مصالحه کردم و دیگر فهمیده بودم که چرا آدم‌بزرگ‌ها در ترانه‌هاشان می‌خواندند: کاش فرخنده روزگار کودکی...”
مرضیه ستوده, کودکی و جادو
“وانگهی، خیلی از آدم‌بزرگ‌ها بودند که به ما بچه‌ها رشک می‌ورزیدند. یادم می‌آید گاهی با آه و افسوس این رشک را بیان می‌کردند و می‌گفتند «آره بچه‌ها، خوش به حال‌تان، شما همیشه خوب و خوش‌اید.» اگر این گفته تظاهر نبود، که واقعا نبود، پس آدم‌بزرگ‌ها، اعم از مقتدرترین و فرماندهان و آقا آقاها که ما بچه‌ها باید از ایشان فرمان می‌بردیم، هیچ خوش‌تر از ما نبودند. در کتابی که درس موسیقی می‌گرفتم، ترانه‌ای بود که حسرتی حیرت‌آور را بیان می‌کرد و رازی در خود نهان داشت. «کاش، فرخنده روزگار کودکی، خوشا خجسته روزگار کودکی». از این قرار، ما بچه‌ها آنی را داشتیم که آدم‌بزرگ‌ها فاقد آن بودند. پس هم‌چنان قوی‌تر هم نبودند، و بلکه ضعیف‌تر و در نقصان بوده‌اند و اینان که ما حسرت قد و قامت‌شان را می‌خوردیم، و حسرت آقایی و شلوار بلند و ریش و ظاهرا آزادی اعمال‌شان را، خودشان حسرت کودکی به دل داشتند به طوری که در ترانه‌هاشان می‌خواندند.”
مرضیه ستوده, کودکی و جادو
“خیل عظیم آدم‌بزرگ‌ها که ما بچه‌ها باید به آن‌ها احترام می‌گذاشتیم و از آن‌ها می‌ترسیدیم، چه خنده‌دار بودند وقتی با آن حرکات ناشی با بچه‌ها حرف می‌زدند. چه‌قدر لحن‌شان مصنوعی بود، و مسخره بود خنده‌های دروغ‌شان. چه‌قدر خودشان را جدی می‌گرفتند با آن‌همه قرارومدارشان و دفتردستک‌شان. چه‌قدر مبالغه‌آمیز بود دک‌وپزشان وقتی با کیف و کتاب و پرونده زیر بغل از خیابان رد می‌شدند. چه‌قدر مشتاق بودند تا شناخته شوند، سلام‌شان کنند، احترام‌شان گذارند. گاهی یک‌شنبه‌ها مردم برای دید و بازدید به خانه ما می‌آمدند. مردانی با کلاه‌های بلند و دست‌کش‌های چرمی، عصاقورت‌داده، پر از جاه و مقام. مردانی که خودشان از مرتبه جاه و مقام خودشان دستپاچه بودند. قضاوت، وکلا، وزرا و مدرسین و بازرسین و کارگزاران همراه با همسران خجالتی و بداخم‌شان که آماده بودند تا به بچه‌ها تشر بزنند. سیخ می‌نشستند روی صندلی، بعد آدم باید یک‌سر حواسش می‌بود تا آماده و وردست‌شان باشد. وقتی وارد می‌شدند و کت و کلاه بر می‌گرفتند تا وارد اتاق شوند و جلوس کنند و تا وقتی که مجلس را ترک کنند و باز کتا و کلاه برگیرند، در هر حرکتی باید کمک‌شان می‌کردیم. چه‌قدر خودشان را مهم می‌دانستند با کاروبارشان، حرفه و مقام‌های رسمی‌شان. چه به نظر خودشان بزرگ و محترم بودند. اگر یک مأمور قطار یا افسر پلیس یا یک بنا خیابان را بند می‌آورد، انگار آیه نازل شده بود، باید راهت را کج می‌کردی و می‌رفتی و همکاری می‌کردی، اما بچه‌ها و بازی‌های‌شان مهم نبود. اصلا و ابدا. و با هارت‌وپورت همیشه کنارشان می‌زدند. آیا بچه‌ها و کاروبارشان بی‌ربط‌تر و بی‌اهمیت‌تر از بزرگ‌ترها بود؟ آه، نه، برعکس. آدم‌بزرگ‌ها فقط زورشان بیشتر بود که هی دستور بدهند و خودشان همسان با بچه‌ها همان بازی‌ها را در می‌آوردند. بازی مأمور آتش‌نشانی، سربازبازی یا افسر پلیس که هی بگوید ایست ایست. بعد هم به گردش و رستوران بروند با باد برتری و احساس بزرگی در دماغ، که فقط آن‌ها درست می‌گویند و درست عمل می‌کنند، و جز اعمال آن‌ها هیچ‌چیز زیبا یا مقدسی وجود ندارد.”
مرضیه ستوده, کودکی و جادو
“گاه برایش لطیفه‌ای می‌گفتم، بلندبلند می‌خندید و قبل از این‌که همه را گفته باشم و خوب فهمیده باشد، ریسه می‌رفت. یک روز دل‌خور گفتم: «گوش کنم خانم آنا، چه‌طور می‌توانی بخندی وقتی هنوز نکته لطیفه را نفهمیده‌ای؟ به من برمی‌خورد وقتی هنوز نمی‌دانی و طوری می‌خندی که انگار می‌دانی.» همان‌طور با خنده گفت: «نه. تو باهوش‌ترین بچه‌ای هستی که تا حالا دیده‌ام بعدها هم حتما پروفسور یا سفیر یا وزیر خواهی شد. اما خنده، می‌دانی؟ هیچ کژی در کار خندیدن نیست. من می‌خندم چون با تو سرخوش می‌شوم. حالا دوباره لطیفه‌ات را بگو.» و من به ترتیب ماجرا را گفتم و گفتم و او هنوز باید می‌پرسید این چه و آن چه، و سرانجام فهمید و ناگهان دیوانه‌وار خندید و خنده‌اش مسری بود و چه خنده‌ها رفت. آنا بانشاط‌ترین آدمی بود که می‌شناختم و همواره به این‌گونه زیستن در نشاط، راز مردمان فرزانه، تمایل داشته‌ام، گرچه خل‌وچل و احمقانه به چشم آید. چه احمقانه‌تر از هوشمندی و ذکاوت می‌تواند باشد که نشاط را می‌برد و آدمیان را ناخشنود می‌سازد.”
مرضیه ستوده, کودکی و جادو