(?)
Quotes are added by the Goodreads community and are not verified by Goodreads. (Learn more)

“تا مدت‌ها این رؤیای شگفت، این خیال باطل، حقیقتا در من زندگی کرد. اما رفته‌رفته تقدس خود را از دست داد. بی‌شمار دشمن داشت. واقعیت، خشن و عبوس قد علم کرده بود. آهسته‌آهسته شکوفه‌های خیال می‌پژمرد. از پس آن بی‌مرزی‌ها و بی‌کرانگی‌ها، دنیای واقعی گام‌به‌گام مرا محدود کرد و کوچک کرد، گرچه بزرگ شده بودم. رفته‌رفته شکوه جنگل‌های کهن تعدیل یافت و آن بهشت عدن یخ بست. من دیگر همانی نبودم که بودم. دیگر نه شاه بودم، نه شوالیه. نه سحر ماند و نه جادو. به تدریج، ذره‌ذره، بی‌آن‌که بفهمم چه‌طور، دنیای جادو پر کشیده بود. آن قصه شیرین در کتاب‌خانه پدربزرگ هنوز شیرین بود و زیبا بود، اما در یک صفحه مشخص بود، و فردا یا پس‌فردا هم همان‌جا بود. دنیای اعجاب، چهره پوشانده بود و خدای هندو دست‌افشان نبود، و دیگر چشم نگرداند و مجسمه برنزی بود. و بدترین و نازیباترین نقصان‌ها، نبود آن کوچولوی خاکستری بود که دیگر به ندرت پیدایش می‌شد. من توسط نیروهایی که باطل‌السحر کرشمه‌های خیال بود احاطه شده بودم، و دست‌هایی که تهدیدکنان مرا در خود فشردند و آن‌قدر از من کاسته شد تا از آن شکوفه‌های زرین وجود، فقط گل‌های کاغذی پرزرق‌وبرق به جای ماند.”

مرضیه ستوده, کودکی و جادو
Read more quotes from مرضیه ستوده


Share this quote:
Share on Twitter

Friends Who Liked This Quote

To see what your friends thought of this quote, please sign up!

0 likes
All Members Who Liked This Quote

None yet!


This Quote Is From

کودکی و جادو کودکی و جادو by Hermann Hesse
6 ratings, average rating, 4 reviews

Browse By Tag