من پسر تمام مادران زمینم Quotes
من پسر تمام مادران زمینم
by
هیوا مسیح41 ratings, 2.90 average rating, 2 reviews
من پسر تمام مادران زمینم Quotes
Showing 1-5 of 5
“دوباره در سفرم
میخواهم نگاه کنم
به تمام دشتهایی که ندیدم
به تمام کوههایی که از من گذشتند
تا پشت اینهمه دور
برای اهل آبادیِ جایی
رو به ماه بدرخشند
و پشت به هراس شب و
راهِ کسی نیامدن
سکوت کنند
- دوباره در سفری؟
کجای این همچنان در سفر
از خوابهای تا سیسالگی بیدار میشوی؟
ـ خیال میکنم نه خوابها
که تمام بیداریام حرام شده است
خیال میکنم تمام خوابهایم را گم کردهام
- میشنوی؟
دوباره آن کودکِ همیشهغایب صدایت میکند
- خیال میکنم
همیشه از آنطرف سیسالگی
کودکی خوابهای ندیده را برایم تعریف میکند
تو زبان آشنای منی
تو صدای آشنای منی
که در جایی از گمشدنها قدم میزنی
وقتی نگاه میکنم
وقتی دوباره در سفرم
کنار همین قدمهای بعد از سیسالگی
کودکی قدم میزند
که همیشه از تماشای دشتها و
کوههای در غربت زمین میآید
تو آشنای خوابهای منی
که لابهلای همین حس و حال خیره به راه
با نشستن و پیاده رفتنِ غروبها راه میروی
برای همین است
که راهها را دوست دارم
که راهها مرا دوست دارند
راههایی که مرا
از تمام حرام شدن بیداری و
گم شدن آنهمه خواب تا سیسالگی
به لذّت دوباره گم شدن و
پیدا شدنِ کنار آب میبرند
راههایی که مرا
به سبزهای نمیدانی کجا میرسانند
که در انتهای جاده آهسته پیدا میشوند
و حالا در این مکث ناگزیر
پشت آسمانخراشِ چهقدر نزدیکِ سفر
ماه از دست میرود
و در اتاق تاریک
او همان من است که رو به دیوارهای نباید اینجا - میگرید
میخواهم از چراغهایی که رؤیای ماه را
از خواب کودکان میدزدند
میخواهم از شهرهایی که از هراسِ خدا هم بزرگترند
دور شوم
دور
پنجره رو به رفتن است
ولی تا دوباره که با صدای خروس
پلکها تر شوند
پنجره لبریز شهر میشود
تا باز خوابهای دوباره حرام شوند
ولی دوباره در سفرم
ولی سفر
که از شب هم سادهتر میگذرد
دستی میان تاریکیِ یکیدو قدمِ رو به راه
درها را به اتاق لبریز شهر و گریه میبندد
و پلهها
رو به نمیداند کسی کجا - میروند
میخواهم آن صدای همیشه را
که در شبِ خاموشی ماه
لابهلای «سیبهای امیری»۱ به خواب رفت
به هوشیاریِ تا نمیدانمکجای سفر برسانم
میخواهم در امتداد راهِ کسی نرفتن و
راه کسی نیامدن
گم شوم
کنار سفر
صدای قدمهای کودکی
از غربت زمین میآید
کنار سفر
کودکی دوباره صدایم میکند
کودکی دوباره صدا میکنم:
ای راههای همیشه رو به رفتنهای ناپیدا
دوباره در سفرم”
― من پسر تمام مادران زمینم
میخواهم نگاه کنم
به تمام دشتهایی که ندیدم
به تمام کوههایی که از من گذشتند
تا پشت اینهمه دور
برای اهل آبادیِ جایی
رو به ماه بدرخشند
و پشت به هراس شب و
راهِ کسی نیامدن
سکوت کنند
- دوباره در سفری؟
کجای این همچنان در سفر
از خوابهای تا سیسالگی بیدار میشوی؟
ـ خیال میکنم نه خوابها
که تمام بیداریام حرام شده است
خیال میکنم تمام خوابهایم را گم کردهام
- میشنوی؟
دوباره آن کودکِ همیشهغایب صدایت میکند
- خیال میکنم
همیشه از آنطرف سیسالگی
کودکی خوابهای ندیده را برایم تعریف میکند
تو زبان آشنای منی
تو صدای آشنای منی
که در جایی از گمشدنها قدم میزنی
وقتی نگاه میکنم
وقتی دوباره در سفرم
کنار همین قدمهای بعد از سیسالگی
کودکی قدم میزند
که همیشه از تماشای دشتها و
کوههای در غربت زمین میآید
تو آشنای خوابهای منی
که لابهلای همین حس و حال خیره به راه
با نشستن و پیاده رفتنِ غروبها راه میروی
برای همین است
که راهها را دوست دارم
که راهها مرا دوست دارند
راههایی که مرا
از تمام حرام شدن بیداری و
گم شدن آنهمه خواب تا سیسالگی
به لذّت دوباره گم شدن و
پیدا شدنِ کنار آب میبرند
راههایی که مرا
به سبزهای نمیدانی کجا میرسانند
که در انتهای جاده آهسته پیدا میشوند
و حالا در این مکث ناگزیر
پشت آسمانخراشِ چهقدر نزدیکِ سفر
ماه از دست میرود
و در اتاق تاریک
او همان من است که رو به دیوارهای نباید اینجا - میگرید
میخواهم از چراغهایی که رؤیای ماه را
از خواب کودکان میدزدند
میخواهم از شهرهایی که از هراسِ خدا هم بزرگترند
دور شوم
دور
پنجره رو به رفتن است
ولی تا دوباره که با صدای خروس
پلکها تر شوند
پنجره لبریز شهر میشود
تا باز خوابهای دوباره حرام شوند
ولی دوباره در سفرم
ولی سفر
که از شب هم سادهتر میگذرد
دستی میان تاریکیِ یکیدو قدمِ رو به راه
درها را به اتاق لبریز شهر و گریه میبندد
و پلهها
رو به نمیداند کسی کجا - میروند
میخواهم آن صدای همیشه را
که در شبِ خاموشی ماه
لابهلای «سیبهای امیری»۱ به خواب رفت
به هوشیاریِ تا نمیدانمکجای سفر برسانم
میخواهم در امتداد راهِ کسی نرفتن و
راه کسی نیامدن
گم شوم
کنار سفر
صدای قدمهای کودکی
از غربت زمین میآید
کنار سفر
کودکی دوباره صدایم میکند
کودکی دوباره صدا میکنم:
ای راههای همیشه رو به رفتنهای ناپیدا
دوباره در سفرم”
― من پسر تمام مادران زمینم
“کجا میروی؟
با تو هستم
ای رانده حتی از آینه
ای خسته حتی از خودت
کجای اینهمه رفتن
راهی به آرزوهای آدمی یافتی؟
کجای اینهمه نشستن
جایی برای ماندن دیدی؟
سر به راه
رو به نمیدانی تا کجا
چرا اتاقت را با خود میبری؟
چرا عکسهای چندسالگی را به ماه نشان میدهی؟
خلوت کوچهها را چرا به باد میدهی؟
یک لحظه در این تا کجای رفتن بمان
شاید آن کاغذ مچاله که در باد میدود
حرفی برای تو دارد
سطری
نشانیِ راهی
- خیالت من از اینهمه فریب
که در کتابخانههای دنیا به حرف میآیند
و در روزنامههای تا غروب میمیرند
چیزی نفهمیدهام؟
خیالت من از پنجرههای باز خانه سالمندان
که رو به از صبح توپبازی
تا بایبای تیلهها و گلسرهای رنگی - حسرت میکشند
چیزی نفهمیدهام؟
هنوز راهی از چشمهای خیسم
رو به خاکبازی در باغ و
پلههای شکسته روز دبستان
میرود
هنوز بغضی ساده
رو به دفتری از امضای بزرگ و یک بیست
که جهان را به دل خالیام میبخشید
میشکند
- حالا در این بیکجایی پرشتاب
با که اینقدر بلند حرف میزنی؟
تمام چشمهای شهریشده نگاهت میکنند
- کسی نیست
با خودم حرف میزنم”
― من پسر تمام مادران زمینم
با تو هستم
ای رانده حتی از آینه
ای خسته حتی از خودت
کجای اینهمه رفتن
راهی به آرزوهای آدمی یافتی؟
کجای اینهمه نشستن
جایی برای ماندن دیدی؟
سر به راه
رو به نمیدانی تا کجا
چرا اتاقت را با خود میبری؟
چرا عکسهای چندسالگی را به ماه نشان میدهی؟
خلوت کوچهها را چرا به باد میدهی؟
یک لحظه در این تا کجای رفتن بمان
شاید آن کاغذ مچاله که در باد میدود
حرفی برای تو دارد
سطری
نشانیِ راهی
- خیالت من از اینهمه فریب
که در کتابخانههای دنیا به حرف میآیند
و در روزنامههای تا غروب میمیرند
چیزی نفهمیدهام؟
خیالت من از پنجرههای باز خانه سالمندان
که رو به از صبح توپبازی
تا بایبای تیلهها و گلسرهای رنگی - حسرت میکشند
چیزی نفهمیدهام؟
هنوز راهی از چشمهای خیسم
رو به خاکبازی در باغ و
پلههای شکسته روز دبستان
میرود
هنوز بغضی ساده
رو به دفتری از امضای بزرگ و یک بیست
که جهان را به دل خالیام میبخشید
میشکند
- حالا در این بیکجایی پرشتاب
با که اینقدر بلند حرف میزنی؟
تمام چشمهای شهریشده نگاهت میکنند
- کسی نیست
با خودم حرف میزنم”
― من پسر تمام مادران زمینم
“میخواهم در ماهترین ایستگاه زمین
در محرمترین ساعات ماه
گریه کنم
میخواهم کمی دورتر از شما
کمی نزدیکتر به ماه
بمیرم”
― من پسر تمام مادران زمینم
در محرمترین ساعات ماه
گریه کنم
میخواهم کمی دورتر از شما
کمی نزدیکتر به ماه
بمیرم”
― من پسر تمام مادران زمینم
“ما همه از یک قبیله بیچتریم
فقط لهجههایمان
ما را به غربت جادهها بردهست
تو را صدا میزنم که نمیدانم
مرا صدا میزنم که کجایم
ای سادهروسری که در ایستگاه و پچپچهها
ای سادهچتر رها که در بغضها و چشمها
تو هر شب از روزهای سکوت
رو به دیوار به خوابی میروی
تو هر شب از نوارهای خالی که گوش میدهی
باز میگردی
ما همه از یک آواز
کلمات را به دهان و کتابخانه آوردیم
شاید آوازهایمان
ما را به غربت لهجهها بردهست
ای بغض پراکنده در غربت اینهمه گلوی تر
ای تو را که نمیدانم
ای مرا که کجایم!
کسی باید از نوارهای خالی به دنیا بیاید
کسی باید امشب آواز بخواند
کسی باید امشب با غربت جادهها و لهجهها
به قبیله بیچتر برگردد
ما همه از یک گلوی پر از ترانه رها شدهایم
فقط سکوتهایمان
ما را به غربت چشمها بردهست
کسی باید امشب
نخستین ترانه را به یاد آورد”
― من پسر تمام مادران زمینم
فقط لهجههایمان
ما را به غربت جادهها بردهست
تو را صدا میزنم که نمیدانم
مرا صدا میزنم که کجایم
ای سادهروسری که در ایستگاه و پچپچهها
ای سادهچتر رها که در بغضها و چشمها
تو هر شب از روزهای سکوت
رو به دیوار به خوابی میروی
تو هر شب از نوارهای خالی که گوش میدهی
باز میگردی
ما همه از یک آواز
کلمات را به دهان و کتابخانه آوردیم
شاید آوازهایمان
ما را به غربت لهجهها بردهست
ای بغض پراکنده در غربت اینهمه گلوی تر
ای تو را که نمیدانم
ای مرا که کجایم!
کسی باید از نوارهای خالی به دنیا بیاید
کسی باید امشب آواز بخواند
کسی باید امشب با غربت جادهها و لهجهها
به قبیله بیچتر برگردد
ما همه از یک گلوی پر از ترانه رها شدهایم
فقط سکوتهایمان
ما را به غربت چشمها بردهست
کسی باید امشب
نخستین ترانه را به یاد آورد”
― من پسر تمام مادران زمینم
“هیچ اثری را تنها به دلیل آنکه بسته است نمیتوان تاریک شمرد، منتها به جای آنکه برای دخول بدان، مشت بر دیوارهایش بکوبیم، باید ببینیم آیا ما خود با گذاشتن چشم خویش، راه ورود نور را بر آن سد نکردهایم؟
رووردی”
― من پسر تمام مادران زمینم
رووردی”
― من پسر تمام مادران زمینم
