مرگ Quotes

Quotes tagged as "مرگ" Showing 1-26 of 26
احمد شاملو
“از مرگ....
هرگز از مرگ نهراسيده ام
اگرچه دستانش از ابتذال شكننده تر بود.
هراس من -باري - همه مردن در سرزميني ست...
كه مزد گوركن
از بهاي آزادي آدمي افزون باشد.”
احمد شاملو / Ahmad Shamlou, آیدا در آینه

Sadegh Hedayat
“همه از مرگ می ترسند، من از زندگی سمج خودم”
صادق هدایت, زنده به‌گور

Oriana Fallaci
“خیلی سخته آدمی که خودش رو واسه مردن آماده کرده، بخواد بازم به زندگی برگرده!؛”
Oriana Fallaci, A Man

شاهرخ مسکوب
“آدمیزاد یک بار به دنیا می‌آید، اما در هر جدایی یک بار از نو می‌میرد. مرگ یگانه دردی است که درمانش را هم با خود دارد. چون وقتی سر برسد دیگر دردی نمی‌ماند تا درمانی بخواهد. اما جدایی: دردی‌ست غیر مردن، کان را دوا نباشد/ پس من چگونه گویم، کاین درد را دوا کن”
Shahrokh Meskoob, سوگ مادر

حسام الدین مطهری
“در دوره ی آموزشی وقتی مربی اسلحه شناسی ذوق و شوق بچه ها را موقع دست گرفتن اسلحه دیده بود تقریبا با فریاد گفته بود: آهای! این آبنبات قیچی نیست! لیس لیسک هم نیست. تفنگ است. آدم می کشد. خون می ریزد. خون ریختن ذوق ندارد”
حسام الدین مطهری, کلت ۴۵

Raymond Chandler
“زمان همه چیز را پست و فاسد و چروکیده می‌کند. تراژدی زندگی این نیست که چیزهای زیبا جوان می‌میرند، بلکه این است که زندگی آن‌ها را پیر و خوار می‌کند.”
Raymond Chandler, The Long Goodbye

Kahlil Gibran
“بند آمدن نفس، همانا رهایی از گردش پی در پی خویش است.”
جبران خلیل جبران
tags: مرگ

Samad Behrangi
“مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید ، اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم – که می شوم – مهم نیست ، مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد”
Samad Behrangi

Leo Tolstoy
“احساس کرد علت آن همه درد کشنده این است که درون حفره ی تاریک و تنگی فرو می رود.بیشتر از آن جهت درد می کشید که نمیتوانست داخل شود! ظاهرا همین مساله بیشتر عذابش می داد.
ناگهان دستی نامرئی به سینه و پهلویش کوبید و نفسش ا بند آورد. به حفره ی بی انتهایی سقوط می کرد و از دور درخشش نوری را می دید. خود را درحالتی شبیه وقتی در قطار نشسته ای و تصور میکنی پیش میروی ، اما ناگهان میفهمی در جهت عکس حرکت میکنی ، و آن گاه سمت و سوی ولقعی را درمی یابی !”
Leo Tolstoy, The Death of Ivan Ilych

Machado de Assis
“شاید خواننده تعجب کند از اینکه اینطور صریح از بی مایگی خودم حرف می زنم،اما باید به یادش بیاورم که صراحت فضیلتی است که بیش از هر کس برازنده آدم مرده است. در دوران حیات، چشمهای فضول افکار عمومی، تعارض منافع، جدال بی امان حرص و آز، آدم را ناچار میکند ژنده پاره های کهنه اش را مخفی کند، وصله ها و شکاف ها را از این و آن بپوشاند، و افشاگریهایی را که پیش وجدان خودش می کند،از عالم و آدم پنهان نگاه دارد. بزرگترین امتیاز این کار وقتی معلوم می شود که آدم در عین فریب دادن دیگران خود را هم فریب می دهد و به این ترتیب خودش را از شرمساری، که وضعیت بسیار عذاب آوری است و همچنین از ریاکاری که از معایب بسیار زشت است، معاف می کند. اما در عالم مرگ، چقدر چیزها متفاوت است، چقدر آدم آسوده است! چه آزادیی! چه شکوهی دارد آن دم که خرقه را دور می اندازی، پیرهن پر زرق و برق را به مزبله پرت می کنی، خودت را لایه لایه باز می کنی، رنگ و بزک را می شویی، و رک و راست اعتراف می کنی که چه بودی و چه نتوانستی باشی. آخر، از همه چیز گذشته، نه همسایه ای داری، نه دوستی، نه دشمنی، نه آشنایی، نه غریبه ای، نه مخاطبی، مطلقاً هیچ. همین که پا به قلمرو مرگ می گذاری نگاه نافذ و قضاوتگر افکار عمومی قدرتش را از دست می دهد. البته انکار نمی کنم که این نگاه گاهی اوقات به این طرف هم سر می کشد و داوری خودش را می کند، اما ما آدمهای مرده، چندان اهمیتی به این داوریها نمی دهیم. شما که زنده اید باور کنید، در این دنیا هیچ چیز به وسعت بی اعتنایی ما نیست.”
Machado de Assis, Memórias Póstumas de Brás Cubas

Bertolt Brecht
“نیستی نمی‌تواند در حق من ستم کند اگر من خود جزئی از نیستی باشم. اکنون با پذیرش این حقیقت من قادرم از آواز توکاهای سیاهی لذت ببرم که پس از من نیز هستند و می‌خوانند”
Bertolt Brecht

Leo Tolstoy
“مرگ، تمام شد... دیگر مرگی نیست.”
Leo Tolstoy, The Death of Ivan Ilych
tags: مرگ

Woody Allen
“مهم نیست که مرگ، کجا و چه وقت به سراغ من می آید.
مهم این است که وقتی میاید، من آنجا نباشم.”
Woody Allen

Wolfgang Borchert
“ما همه بیرونیم. فقط مرگ، فقط مرگه که دست آخر یه در برای ما نگه داشته. و من دارم میرم اونجا”
Wolfgang Borchert, اندوه عیسی
tags: مرگ

محمد امین عباس‌زاده
“ما همه همسايگان عدميم.”
محمد امین عباس‌زاده
tags: مرگ

Leo Tolstoy
“همگی بلند شدند، خداحافظی کردند و رفتند.
بعد از رفتن آنها بنظر ایوان ایلیچ رسید که حالش بهتر شده است. «دروغ با آنها رفت ، ولی همچنان درد باقی ماند!«”
Leo Tolstoy, The Death of Ivan Ilych

Leo Tolstoy
“گذشته از این در.غ شکنجه باری که به او میگفتند ، و عواقبی که این دروغ درپی داشت ، برای ایوان ایلیچ ناراحت کننده تر از همه آن بود که هیچکس آنطوری که او میخواهد برایش دل نمیسوزاند.”
Leo Tolstoy, The Death of Ivan Ilych

Leo Tolstoy
“آنها دوباره به بازی سرگرم میشوند. همه گرفته و ساکتند.
ایوان ایلیچ حس میکند باعث گرفتگی آنها، خود اوست و نمی تواند این حالت را از خود دور کند. آنها شام میخورند و میروند و ایوان ایلیچ با این احساس که زندگی برایش تلخ شده است و دارد زندگی دیگران را هم به کامشان زهر میکند، تنها می ماند.”
Leo Tolstoy, The Death of Ivan Ilych

Colum McCann
“درک ما از زندگی دیگران درواقع همان درکی است که از زندگی خودمان داریم و این حقیقتی است که با مرگ اطرافیانمان برجسته می‌شود.”
Colum McCann, Thirteen Ways of Looking

Jack London
“خوب چه اهمیتی دارد؟ فوقش چند سال دیگر هم سیر یا گرسنه به سر می‌برند، و بالاخره مرگ که از همه آنها گرسنه‌تر است یقه‌شان را می‌گرید.”
Jack London, The Law of Life: a Jamestown classic adapted from Jack London
tags: مرگ

Bohumil Hrabal
“مادرم که مُرد در درونم گریه کردم، ولی حتی قطره اشکی هم نریختم. از محل مرده‌سوزخانه که در می‌آمدم چشمم به دودکش افتاد که دود می‌کرد. مادرم نمر و زیبا راهیِ آسمانها بود”
Bohumil Hrabal, Too Loud a Solitude

Fredrik Backman
“مرگ مسئله عجیبی است. آدمها در کل عمرشان جوری زندگی میکنند که انگار مرگ اصلا وجود ندارد، در صورتی که بیشتر وقتها مهمترین دلیل زندگی است.”
Fredrik Backman, A Man Called Ove

Christian Bobin
“در برابر مرگ می‌توان دو واکنش داشت. همان واکنش‌هایی که می‌توان در برابر زندگی داشت. می‌توان با کار، افکار، برنامه‌های مختلف از آن‌ها فرار کرد. می‌توان گذاشت تا اتفاق بیفتند ـ آمدن‌شان را نوازش کرد، گذرشان را جشن گرفت”
Christian Bobin, غیرمنتظره

David Gemmell
“مرگ به دنبال همه ست و هیچ‌وقت هم شکست نمی‌خوره و دست خالی بر نمی‌گرده.”
David Gemmell, The King Beyond the Gate

David Gemmell
“مرگ هیچ مفهومی نداره، اما فقدان شادی و لذت در زندگی از مرگ بدتره.”
David Gemmell, The King Beyond the Gate

Jutta Richter
“به هر حال هر کسی در مقابل چیزی که می‌گیرد باید پولی یا چیزی هم بپردازد. به قول معروف، توی این دنیا جز مرگ هیچ چیز دیگری مجانی نیست و خیلی کم پیش می‌آید که معجزه‌ای بشود و شانس، مفت و مجانی در خانه‌ات را بزند.”
Jutta Richter, Beyond the Station Lies the Sea