Nima > Nima's Quotes

Showing 1-30 of 32
« previous 1
sort by

  • #1
    “زیبایی دنیایی که به زودی نابود می شود دولبه دارد، یکی از خنده، یکی از اضطراب، که قلب را می شکافند”
    ویرجینیا وولف

  • #2
    “زنی که می خواهد داستان بنویسد باید پول و اتاقی از آن خود داشته باشد؛ و این کار، همانطور که خواهید دید، معضل بزرگ ماهیت واقعی زن و ماهیت واقعی داستان را حل نشده باقی خواهد گذاشت”
    ویرجینیا وولف

  • #3
    Irvin D. Yalom
    “این حقیقت که اراده نمی‌تواند به عقب بازگردد، به این معنا نیست که اراده ناتوان است. به این معنا نیست که هستی بی هدف است. اگر مرگ فرا میرسد، به این معنا نیست که زندگی بی ارزش است. اینها چیزهایی است که به موقع به تو خواهم آموخت.”
    Irvin D. Yalom, When Nietzsche Wept

  • #4
    “بعضی رابطه ها هم مثل 《وسط بودن در صف نانوایی》 است. آدم فکر می‌کند چون چند دقیقه‌ای ایستاده است باید حتماً برسد آن‌جلو نانش را بگیرد. نه آنقدر سر صف است که بگیرد و نه آنقدر ته که راحت بزند بیرون. با خودش می گوید من که پنج دقیقه ایستاده‌ام و هی کش می‌دهد.”
    محمدرضا زمانی, ساکن خانۀ دیگران

  • #5
    “برند مقصد نتیجه‌ی ارزش هایی است که مقصد ارائه می‌کند و باعث شکل‌گیری احساس بازدیدکنندگان نسبت به آن مکان میشود.”
    دکتر منوچهر جهانیان و دکتر الهام واحدی

  • #6
    Alex Ferguson
    “تخصیص کار و تخصص کنترل دو روی یک سکه‌اند من در دوران جوانی و کم‌تجربگی، ترجیح میدادم خودم همه چیز را کنترل کنم. احتمالا فکر میکردم اگر خودم کاری را انجام دهم، کار سریع تر و بهتر از زمانی انجام می‌شود که آن را به کس دیگری بسپارم.”
    Alex Ferguson, Leading: Learning from Life and My Years at Manchester United

  • #7
    Todd  May
    “همه ما بالاخره یک روز آینده‌ای را که برای خودمان در ذهن ترسیم کرده بودیم، رها می کنیم: نمی‌توانیم همزمان دو مسیر حرف‌ای متمایز را دنبال کنیم؛ بالاخره مجبوریم نانی سر سفره‌مان بیاوریم؛ خیلی از ما در مسیری می‌افتیم که پیش‌بینی نمی‌کردیم.”
    Todd May, Death

  • #8
    “سربلندی مردم، برگ هیچ درختی نیست و هیچ دردی را درمان نمی کند”
    صمد طاهری, برگ هیچ درختی

  • #9
    “به رغم وجود قهرمان جوان در اساطیر ایرانی، باید گفت جوانی از ابداعات یونانی هاست: قهرمانان یونانی نیمه خدایانی هستند که با خدایان همواره جوان خود در حال رقابت‌اند. در شرق، رابطه با عنصر الاهی همیشه رابطه احترام بوده نه رابطه رقابت؛ و جوانی، حماقت و نادانی است. خدایان، شیوخ و شاهان همه از ریش سفیدان‌اند، و نیز شعرا و حکما.”
    یوسف اسحاق‌پور, بر مزار صادق هدايت

  • #10
    “هر شب فکر کرده‌ام که فردا یادم‌می‌رود، به خودم گفته‌ام که بالاخره نوبت من هم می‌شود، نوبت حرف زدن، نوبت مهم بودن، نوبت زندگی کردن من هم می‌رسد. ولی توی این اتاق هیچ وقت برای من سهمی نیست.”
    گلی ترقی

  • #11
    کورش اسدی
    “رامین امروز ازدواج کرد. نباید می‌کرد. بهش خیلی گفتم نکن. به حرفم گوش نداد. عاقبتش را می‌بیند. ازدواج مثل میخ زنگ زده توی چوب است. که نوکش توی چوب کج شده و زنگ زده. آدم زنگ میزند توش و بیرون نمی آید دیگر. رامین آدم ازدواج نیست. رامین آدم اصلا نیست.”
    کورش اسدی, کوچه ابرهای گمشده

  • #12
    کورش اسدی
    “آن‌قدر نفرت بسازم در خودم که از این جنایت نوک بالِ مگسی هم بر حسم اثر نگذارد.”
    کورش اسدی, کوچه ابرهای گمشده

  • #13
    کورش اسدی
    “سیما همه‌اش می گوید حرف چرا نمیزنی. چی بگویم؟ نگاه فقط می کنم و از همین نگاه کردن، چیزهایی در مغزم ساخته می‌شود چیزهایی که زبان ندارند، یک توده‌اند یک توده فکر بی تصویر. مغزم، اگر فقط عکسش را می‌شد بردارم اگر می‌شد از فکرهایم عکس بگیرم.”
    کورش اسدی, کوچه ابرهای گمشده

  • #14
    کورش اسدی
    “دیگر نمی توانم هیچ کاری را تمام کنم. فقط شروعش می کنم. فقط با خیال شروعش خوشم. شروع هم نمی‌کنم تازه. خیال میکنم شروع است. در اصل هیچ است.”
    کورش اسدی, کوچه ابرهای گمشده

  • #15
    کورش اسدی
    “می‌دانی مهندس بدترین کار توی دنیا این است که هر چیزی را تا خود یای خداحافظی کش بدهی
    _سانشاین_”
    کورش اسدی, باغ ملی

  • #16
    “من برای زندگی کردن ساخته نشده ام، نمی دانم زندگی یعنی چه، و نیازی به دانستن آن ندارم.من زیادی هستم، جایی مخصوص خودم ندارم و مزاحم همه می شوم ؛ هیچکس دوستم ندارد، هیچکس به من اعتماد ندارد.”
    ژان پل سارتر

  • #17
    “من هیچ چیز نمی دانم.من نه زنم نه دختر،در خواب زندگی کرده ام و وقتی من را می بوسیده اند،در من میل به خندیدن ایجاد می کرده اند. حالا در مقابل شما هستم به نظر می رسد که بیدار شده ام و حالا صبح است.شما ادم واقعی هستید.ادمی از گوشت و پوست و استخوان.به راستی از شما می ترسم و فکر می کنم که واقعا دوست تان دارم.هرچه می خواهید با من بکنید: هرچه بشود به هیچ وجه شما را سرزنش نمی کنم.”
    ژان پل سارتر

  • #18
    “آدمکش‌ها افرادی بدون نیروی تخیل‌اند: مرگ نصیبِ دیگران کردن برای آنها بی‌اهمیت است، زیرا درباره اینکه زندگی چیست، هیچ فکری ندارند. من کسانی را که از مرگ دیگران می‌ترسند دوست دارم: این ثابت می‌کند که آنها بلدند زندگی کنند.”
    ژان پل سارتر

  • #19
    “آقای فروانه اعتقاد دارد که انسان موجود دو وجهی ترحم برانگیزی است؛ یک نیمه از وجود او به حیات اجتماعی متمایل و نیمه‌ی دیگر حرم انزواطلب غریزه را ترجیح میدهد.”
    شهریار مندنی‌پور

  • #20
    “و سرانجام آقای فروانه کشف کرد که انسان موجودی تنها، بی پناه و محکوم به درک نشدن است.”
    شهریار مندنی‌پور

  • #21
    “آنجا جنازه‌ات را پیدا نمی‌کردند، می‌ماند، باد می کرد و می گندید، دستت توی آب می افتاد و خودت در کناره رودخانه ولو می شدی، نور چشم هایت را می‌آزرد و آخرین قطرات سرخ رنگ در آب رها می شدند. ترسیدی، از تنهایی جنازه ات، از غارت شدن آخرین اثر زندگیت......”
    شهریار مندنی‌پور

  • #22
    “حضور مرگ در انتهای راهمان آینده‌مان را در دود محو می‌کند، زندگی ما بی فردا می‌شود‌. این یک توالی از زمانهای حال است. چه میشود گفت جز اینکه انسان پوچ، ذهن تحلیل کردن را به زمان الصاق می‌کند؟ جایی که برگسون در آن یک سازماندهی تجزیه نشدنی می‌بیند. چشم او فقط رشته‌هایی از لحظه ها را می بیند. این تکثیر لحظه های غیر قابل انتقال است که در نهایت، تکثیر بودن‌ها را به یاد می‌آورد.”
    آلبر كامو, The Stranger

  • #23
    “او یک بی تفاوت است، درست تر بگویم، یک «بیگانه» است. بیگانه با کسانی که دوره اش کرده اند، بیگانه با رفتاری که می‌کند، بیگانه با این دنیا، با چیزی که نامش را زندگی گذاشته اند و به خصوص بیگانه با دنیای شخصی خودش.”
    آلبر كامو, The Stranger

  • #24
    “بامزه اینجاست که نمیدانم خوشحال باشم یا نه. به هر حال این تنها چیزی بود که مرا سر پا نگاهداشت و فکر میکنم می‌توانم پاریس را ببخشم بخاطر اینکه این اجازه را به من داد تا اینجوری خودم را در کاری که می‌کردم، زندانی کنم. حتی اگر این کار ارزشی نداشته باشد باز به شادمانی ای که من از این کار احساس میکردم می ارزد، شادمانی ای که هیچکس نمی توانست مانع آن شود و اگر امشب اینقدر خسته نبودم، باز می توانستم آن را حس کنم. فکر میکنم خواننده این نوشته هم به همان اندازه من خسته شود، و نمیدانم این تنش مدامی که خواننده حس می کند، تا چه اندازه او را ناامید و خسته کند. اما مسئله در این نیست. من این تنش را به قصد خواسته ام و میخواستم آن را منتقل کنم، و می دانم که در نوشته ام وجود دارد. نمیدانم آیا زیبا است یا نه.”
    آلبر كامو, The Stranger

  • #25
    John Fowles
    “فتوحاتم را نمی شمردم ولی وقتی از آکسفورد فارغ التحصیل شدم به اندازه ی یک دو جین دختر با ناکامی فاصله گرفته بودم. موفقیت جنسی ام و طبیعت فانی عشق به یک اندازه برایم جذابیت داشتند. مثل این بود که استاد گلف باشی ولی از این بازی بدت بیاید.”
    John Fowles, The Magus

  • #26
    John Fowles
    “دیگر نمی خواهم زندگی کنم. بیشتر عمرم به نخواستن زندگی گذشته. تنها جایی که خوشحالم این جا در کلاس درس است که مجبورم به چیز دیگری فکر کنم، یا مواقعی که کتاب می خوانم یا سینما میروم. یا توی تخت. فقط وقتی خوشحالم که یادم می رود وجود دارم. وقتی که فقط چشمان و گوشها و پوستم وجود دارند. یادم نمی آید در این دو سه سال اخیر خوشحال بوده باشم. از سقط جنین به بعد. تنها چیزی که می توانم به خاطر بیاورم این است که گاهی خودم را مجبور میکردم تا خوشحال به نظر بیایم، تا اگر در آینه چشمم به چهره ام افتاد، بتوانم چند لحظه خودم را گول بزنم که واقعاً خوشحالم.”
    John Fowles, The Magus

  • #27
    John Fowles
    “نبرد تموم شده بود. ما حدود سیزده هزار نفر کشته دادیم - سیزده هزار ذهن، خاطره، عشق، حس، دنیا، کهکشان - چرا که ذهن انسان کهکشان تره تا خود کهکشان ـ و همه ی اینها برای چند صد متر گل که مفت هم نمی ارزید.”
    John Fowles, The Magus

  • #28
    Alba de Céspedes
    “مردی که کار می کند بالأخره همه دوستانش را از دست میدهد و فقط همکاران اداری و دوستی‌های اجباری برایش باقی میماند. سپس انسان یکباره تنها می‌شود.
    #دفترچه_ممنوع
    #آلبا_د_سسپدس”
    Alba de Céspedes, Forbidden Notebook

  • #29
    Alba de Céspedes
    “فکر کردم چقدر ناحق است که زندگی و آینده یک مرد باید همیشه به عوامل خارجی، به اشخاصی قوی تر از او بستگی داشته باشد.
    #دفترچه_ممنوع
    #آلبا_د_سسپدس”
    Alba de Céspedes, Forbidden Notebook

  • #30
    Alba de Céspedes
    “جوان‌های امروزی به جنگ، نوعی دیگری فکر می‌کنند که ما در عهد خودمان فکر نمی‌کردیم. پدران و مادران ما واقعاً اعتقاد داشتند جنگ لازم است و آن را با وظیفه شناسی انجام می دادند و خیال می‌کردند پس از پایان جنگ همه چیز روبه راه می‌شود. به یادم می آید پدرم با چه دقتی هفت تیر خود را تمیز می کرد، درست مثل اینکه نجات وطن ما بستگی به همان اسلحه او داشت.
    #دفترچه_ممنوع
    #آلبا_د_سسپدس”
    Alba de Céspedes, Forbidden Notebook



Rss
« previous 1