کافه ادبیات > کافه ادبیات's Quotes

Showing 1-30 of 744
« previous 1 3 4 5 6 7 8 9 24 25
sort by

  • #1
    Sadegh Hedayat
    “در همین جهان است که دست کم می توانی امیدوار باشی که روزی کلک خودت را بکنی، امیدی که در آن جهان نمی تواند وجود داشته باشد.”
    صادق هدایت / Sadegh Hedayat

  • #2
    Sadegh Hedayat
    “اگر زندگانی سپری نمی شد چقدر تلخ و ترسناک بود.”
    صادق هدایت

  • #3
    Sadegh Hedayat
    “اگر مرگ نبود همه ارزویش میکردند”
    صادق هدایت

  • #4
    Sadegh Hedayat
    “هرچه قضاوت آنها درباره من سخت بوده ‌باشد نمی‌دانند که من پیشتر خودم را سخت‌تر قضاوت کرده‌ام”
    صادق هدایت, زنده به‌گور

  • #5
    Sadegh Hedayat
    “در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد
    و می تراشد.

    اين دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين
    دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند

    و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان
    سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند”
    صادق هدایت /sadegh hedayat

  • #6
    Sadegh Hedayat
    “برای من بزرگترین معجزه همین است که وجود دارم.”
    صادق هدایت / Sadegh Hedayat

  • #7
    Sadegh Hedayat
    “سایه ام هست که مرا وادار به حرف زدن می کند، فقط او می تواند مرا بشناسد.”
    صادق هدایت / Sadegh Hedayat

  • #8
    Sadegh Hedayat
    “از زمانیکه همه روابط خودم را با دیگران بریده ام، می خواهم خودم را بهتر بشناسم.”
    صادق هدایت / Sadegh Hedayat

  • #9
    Sadegh Hedayat
    “در زندگی زخمهایی است که روح را آهسته در انزوا می خورد ومیتراشد”
    صادق هدایت / Sadegh Hedayat, The Blind Owl

  • #10
    Friedrich Nietzsche
    “Without music, life would be a mistake.”
    Friedrich Nietzsche, Twilight of the Idols

  • #11
    رضا قاسمی
    “تو يا می‌توانی عاشقش بشوی يا اگر مثل من جای عشق‌ات ساب رفته است فقط می‌توانی خيره ‌شوی به آن بناگوش ظريف؛ به خواب موها پشت لاله‌ی گوش؛ و آرام، با صدايی که انگار از تهِ يک سردابِِ ظلمانی می‌آيد، بگويی: «تو فشار را اندازه نگير جيگر، خسته می‌شی» و اين را طوری بگويی که انگار داری يکی از اوراد قديمی را مي‌خوانی. همان وردی که بره‌ها می‌خوانند وقتی به پيشاني‌شان حنا می‌بندند تا بعد ببرندشان به قربانگاه. همان وردی که من هميشه می‌خوانم. چون هميشه هی تکه‌ای از مرا می‌برند و می‌اندازند جلوی سگ. چون هميشه چيزی در من هست که اضافی‌ست. مطلقاٌ اضافی”
    رضا قاسمي

  • #12
    سیدمهدی شجاعی
    “مردم همه گوسفندند و ما چوپان:
    حواستان باشد!بزرگترین اشتباه در حکومت بها دادن به مردم یاارزش قائل شدن به مردم است.شما مطمئن باشیدکه اگر برای مردم ارزشی بیش از گوسفند قائل شوید نمی توانید بر آنها حکومت کنید.
    بهای مردم را شمامعین می کنید نه خودشان.اگر شما بر مردم قیمت نگذارید,آنها قیمتی بر خودشان می گذارند که هیچ جور نمی توانید بخریدوتازه اینکه من گفتم بالاترین قیمت است قیمت آدمهای اندیشمند و چاق و چله.قیمت بقیه مردم حداکثر در حدپشکل گوسفند است نه بیشتر.
    نتیجه اینکه:
    مردم را هر جور بار بیاوریدبار می آینداگر به آنها احترام بگذاریدفکر می کنند شما موظفید به آنها احترام بگذارید اگر به آنها توضیح دهیدگمان می کنند شما موظف به توضیح دادنید
    در حالیکه همه بارها این جمله را از دهان خود من شنیده اینکه:
    ما در مقابل هیچ کس ملزم به پاسخگویی یا توضیح دادن چی ؟
    -نیستیم
    اگر شما این اصل گوسفند بودن مردم رادرست بفهمید بقیه شیوه هاو سیاست ها و روش های حکومت داری مرا به خوبی درک می کنید و الا نمی کنیدو اگر نکنید همینطور گوساله می مانید و هیچ وقت گاو نمیشوید.”
    سید مهدی شجاعی, دموکراسی یا دموقراضه

  • #13
    هوشنگ گلشیری
    “مراد گفت:شازده جون,شازده احتجاب عمرش را داد به شما.
    شازده پرسد:احتجاب؟
    مراد گفت:نمیشناسیدش؟پسر سرهنگ احتجاب,نوه شازده بزرگ,نبیره جدکبیر افخم امجد.خسرو را می گویم,همان که روز سلام می ایستادپهلو دست شازده بزرگ دست می کشید روی موهایش و می گفت:پسرم تو مثل پدرت قرمساق نشی.
    شازده گفت:آهان.
    -سل گرفت,بدنش شده بود مث دوک.دیگه نمی شدشناختش.خدا بیامرزدش.”
    هوشنگ گلشیری, شازده احتجاب

  • #14
    José Saramago
    “Inside us there is something that has no name, that something is what we are.”
    José Saramago, Blindness

  • #15
    José Saramago
    “We use words to understand each other and even, sometimes, to find each other.”
    José Saramago

  • #16
    بیژن نجدی
    “آفتاب را دوست دارم
    به خاطر پیراهن‌ات روی طناب رخت
    باران را
    اگر که می‌بارد
    بر چتر آبی تو
    و چون تو نماز می‌خوانی
    من خداپرست شده‌ام”
    بیژن نَجدی

  • #17
    بیژن نجدی
    “بیست وچهارم پاییز:
    دیروزبه دنیاآمدم
    عاشق شدم.دیروز
    ودیروزبودکه من مردم
    بیست وپنجم پاییز:
    امروز زاده شدم
    ظهرعاشق خواهم شد
    وغروب نخواهم مردتا...
    بیست وششم پاییز:
    که درمن زاده شوی
    باتوهستم عشق پاییزی عشاق
    و....آنگاه
    هرگزپاییزنخواهدشد
    بیژن نجدی”
    بیژن نجدی

  • #18
    بیژن نجدی
    “کو دکان ما

    جهان تلخ نمی شودباشمشیر

    تلخ نمی شود با شلیک و فریادو مشت

    تلخی جهان

    گلوی گوزن نیست و دندان پلنگ

    ومرگ ماهی در حلق مرغان ما هی خوار

    مصیبت نیست

    تلخ عروسک هائی ست

    باشکم پر از تی-ان -تی

    که بر ویتنام ریخت

    بر کوچه باغ های فلسطین

    و مصیبت

    شادمانی کو دکان ما ست

    که دیده اند عروسکی بر خاک


    دویده اند با هلهله و لبخند”
    بیژن نجدی

  • #18
    بیژن نجدی
    “ستوان پرسید:چرا می دویدید؟
    مرتضی گفت:واسه این که صدای پاهام پشت سرم بود..خوشم می آمد.سالها بود که اونطوری جلوی خودم راه نرفته بودم.تازه مگر چند قدم دویدم.شاید از مثلا میز شما تا اون پنجره.این که اسمش دویدن نیس...هس؟”
    بیژن نجدی, یوزپلنگانی که با من دویده‌اند

  • #19
    Albert Camus
    “Don’t walk in front of me… I may not follow
    Don’t walk behind me… I may not lead
    Walk beside me… just be my friend”
    Albert Camus

  • #20
    Elbert Hubbard
    “A friend is someone who knows all about you and still loves you.”
    Elbert Hubbard

  • #21
    Martin Luther King Jr.
    “Darkness cannot drive out darkness: only light can do that. Hate cannot drive out hate: only love can do that.”
    Martin Luther King Jr., A Testament of Hope: The Essential Writings and Speeches

  • #22
    Allen Saunders
    “Life is what happens to us while we are making other plans.”
    Allen Saunders

  • #23
    André Gide
    “It is better to be hated for what you are than to be loved for what you are not.”
    Andre Gide, Autumn Leaves

  • #24
    Sadegh Hedayat
    “همه از مرگ می ترسند، من از زندگی سمج خودم”
    صادق هدایت, زنده به‌گور

  • #25
    عباس معروفی
    “هیچ ساعتی دقیق نیست و هیچ چیز مال ِ خودِ آدم نیست ، مگر همان چیزهایی که خیال می کند دل بستگی هایی به آن دارد ، بعد یکی یکی آن ها را از آدم می گیرند”
    عباس معروفی / Abbas Ma'roofi

  • #26
    عباس معروفی
    “خبرهای سوخته!

    چقدر می‌ترسم!
    از اين که بايد
    تو را به سوی گذشت زمان
    بدرقه کنم
    می‌ترسم...

    _خبرها همه‌ تكراری‌
    عكس‌ها همه...
    تیترها...
    یك‌ نفر را بارها اعدام‌ كرده‌ اند
    و باز او را
    پای‌ جوخه‌ی دار می‌برند
    ما
    اعلامیه‌ می‌نويسیم‌
    و هر چه‌ امضا‌
    دست‌مان‌ به‌ جایی‌
    امضاها همه...
    ...
    دست‌های تو اما
    هرگز تکرار نمی‌شود
    بانوی من!

    چشم‌هات را ببند
    و دست‌هام را بگير
    شايد از لای کتاب
    بيرون آمدم
    شايد
    باز خنديدم در آغوش تو.

    _معذرت می‌خواهم
    که عاشقت نبودم
    روزها و ماه‌ها و سال‌ها
    معذرت می‌خواهم.

    می‌بوسمت، و می‌بوسمت
    يک بار قبل از اين‌که به خواب روم
    می‌بوسمت
    يک‌بار وقتی به خواب رفتم.

    _سقوط، سقوط، سقوط
    در لابلای خبرها
    مدام هواپيما سقوط می‌کند
    نان سقوط می‌کند
    خدا سقوط می‌کند
    سقف سقوط
    آنهمه آدم...
    ...
    تنها منم
    که در خواب تلخ تو
    زنده می‌شوم.

    اگر قرار باشد
    هزار بار زندگی کنم
    هر هزار بار من
    مال تو

    _توفان بود
    روزنامه در باد می‌سوخت
    و من خبرهای سوخته را
    در ميان شعله‌ها
    برای تو می‌خواندم
    می‌دانم
    تاريخ سرزمينم را می‌دانی
    عشق من!
    از خودم بگويم؟

    اول دست‌هات را جوهری کن
    بعد بيا سراغ تنم
    بعد هم ببين
    دست‌هات را
    به کجای تنم کشيده‌ای.

    _تب و لرز تمام نمی‌شود
    کنار پنجره‌ی برفی می‌نشينم
    و اين بستنی را
    مزه مزه می‌کنم
    يک نگاه به تو
    يک قاشق بستنی
    ...
    آب می‌شود.

    حتا موهام می‌خندند
    وقتی با تو حرف می‌زنم
    آقای من!
    حتا وقتی بگويم "نمی‌دانم"
    عشق توست که قورت می‌دهم.

    _تو
    باران تنم کن
    و مرا زير پر چشم‌هات بگير
    قطره قطره
    تو را گريه می‌کنم.

    می‌خواهی بروم
    لباس‌های خدا را
    برات بدزدم؟”
    عباس معروفی / Abbas Ma'rofi

  • #27
    احمد شاملو
    “ای کاش می توانستند
    از آفتاب یاد بگیرند
    که بی دریغ باشند
    در دردها و شادیهایشان
    حتی
    با نان خشکشان
    و کاردهایشان را
    جز از برایِ قسمت کردن
    بیرون نیاورند”
    احمد شاملو / Ahmad Shamlou

  • #28
    حسین پناهی
    “هنوز از اتاق همینگوی بوی باروت میاد
    هنوز هم ادکلن مرلین مونرو نیمه تمام مانده
    و پیرزنان به وقت گذشتن از کف آخرین اتاق مایاکوفسکی دامن خود را جمع می کنند
    یکی می آید به زور
    یکی می رود به انتخاب”
    حسین پناهی

  • #29
    حسین پناهی
    “معنای این همه سکوت چیست؟
    من گم شدم در تو؟
    یا تو گم شدی در من ای زمان؟
    کاش هرگز آن روز
    از درخت انجیر
    پایین نیامده بودم.”
    حسین پناهی



Rss
« previous 1 3 4 5 6 7 8 9 24 25