mohmD fadaei > mohmD's Quotes

Showing 1-30 of 405
« previous 1 3 4 5 6 7 8 9 13 14
sort by

  • #1
    احمد شاملو
    “روزی ما دوباره كبوترهایمان را پیدا خواهیم كرد
    و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

    روزی كه كمترین سرود
    بوسه است
    و هر انسان
    برای هر انسان
    برادری ست
    روزی كه دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
    قفل افسانه ایست
    و قلب
    برای زندگی بس است

    روزی كه معنای هر سخن دوست داشتن است
    تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی
    روزی كه آهنگ هر حرف، زندگی ست
    تا من به خاطر آخرین شعر، رنج جستجوی قافیه نبرم
    روزی كه هر حرف ترانه ایست
    تا كمترین سرود بوسه باشد

    روزی كه تو بیایی، برای همیشه بیایی
    و مهربانی با زیبایی یكسان شود
    روزی كه ما دوباره برای كبوترهایمان دانه بریزیم ...

    و من آنروز را انتظار می كشم
    حتی روزی
    كه دیگر
    نباشم”
    احمد شاملو

  • #2
    بیژن نجدی
    “آفتاب را دوست دارم
    به خاطر پیراهن‌ات روی طناب رخت
    باران را
    اگر که می‌بارد
    بر چتر آبی تو
    و چون تو نماز می‌خوانی
    من خداپرست شده‌ام”
    بیژن نَجدی

  • #3
    “در تمام میهمانی‌ها
    آویز گردن من
    کلید خانه‌ی توست

    حالا بگذریم
    مرا جرأت آمدن نیست و
    تو را
    جرأت عوض کردن قفل”
    سارا محمدی اردهالی / Sara Mohamadi Ardehali, روباه سفیدی که عاشق موسیقی بود

  • #4
    مهدی اخوان ثالث
    “لحظه ی دیدار نزدیک است
    باز من دیوانه ام ، مستم
    باز می لرزد ، دلم ، دستم
    باز گویی در جهان دیگری هستم
    های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ
    های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست
    و آبرویم را نریزی ، دل
    ای نخورده مست
    لحظه ی دیدار نزدیک است”
    مهدی اخوان ثالث / Mehdi Akhavan Sales

  • #5
    بیژن نجدی
    “ستوان پرسید:چرا می دویدید؟
    مرتضی گفت:واسه این که صدای پاهام پشت سرم بود..خوشم می آمد.سالها بود که اونطوری جلوی خودم راه نرفته بودم.تازه مگر چند قدم دویدم.شاید از مثلا میز شما تا اون پنجره.این که اسمش دویدن نیس...هس؟”
    بیژن نجدی, یوزپلنگانی که با من دویده‌اند

  • #6
    “می‌پرم روی دوچرخه
    رکاب می‌زنم

    جز باد
    کسی تحمل این اشک‌ها را ندارد”
    سارا محمدی اردهالی / Sara Mohamadi Ardehali, روباه سفیدی که عاشق موسیقی بود

  • #7
    “گذرنامه‌ام را روی میز می‌گذارم
    پی اثر انگشت تو
    تمام مرزها را بسته‌اند
    زنی با شال کشمیر در عکس می‌خندد

    هواپیما بلند شده است
    روسری‌ام را باز می‌کنم
    اثر انگشت تو
    از شانه‌هایم سرازیر می‌شود”
    سارا محمدی اردهالی / Sara Mohamadi Ardehali, روباه سفیدی که عاشق موسیقی بود

  • #8
    “شیر دوش را باز می‌کنم
    کف حمام آبی شده است
    آبی روشن پلیکان”
    سارا محمدی اردهالی, روباه سفیدی که عاشق موسیقی بود

  • #9
    فریدون مشیری
    “من نمي دانم
    _ و همين درد مرا سخت مي آزارد_
    كه چرا انسان اين دانا
    اين پيغمبر
    :در تكاپوهايش
    _چيزي از معجزه آن سو تر_
    ره نبرده ست به اعجاز محبت
    چه دليلي دارد؟
    *
    چه دليلي دارد
    كه هنوز
    مهرباني را نشناخته است؟
    و نمي داند در يك لبخند
    !چه شگفتي هايي پنهان است
    *
    من بر آنم كه درين دنيا
    _خوب بودن _به خدا
    سهل ترين كارست
    و نمي دانم
    كه چرا انسان
    تا اين حد
    با خوبي
    .بيگانه است
    !و همين درد مرا سخت مي آزارد”
    فریدون مشیری

  • #10
    فریدون مشیری
    “بیمار خنده های توام بیشتر بخند
    خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب”
    فریدون مشیری / Fereydoon Moshiri
    tags: love

  • #11
    فریدون مشیری
    “مشت می‌کوبم بر در
    پنجه می‌سایم بر پنجره‌ها
    من دچار خفقانم، خفقان
    من به تنگ آمده‌ام از همه چیز
    بگذارید هواری بزنم
    آی! با شما هستم
    این درها را باز کنید
    من به دنبال فضایی می‌گردم
    لب بامی
    سر کوهی
    دل صحرایی
    که در آن‌جا نفسی تازه کنم
    می خواهم فریاد بلندی بکشم
    که صدایم به شما هم برسد!
    من هوارم را سر خواهم داد!
    چاره درد مرا باید این داد کند
    از شما خفته‌ی چند!
    چه کسی می‌آید با من فریاد کند”
    فریدون مشیری

  • #12
    فریدون مشیری
    “پر كن پياله را
    كاين آب آتشين
    ديريست ره به حال خرابم نمي‌برد

    اين جام‌ها كه در پي هم مي‌شوند
    درياي آتش است كه ‌ريزم به كام خويش
    گردآب مي‌ربايد و آبم نمي‌برد

    من با سمند سركش و جادويي شراب
    تا بيكران عالم پندار رفته‌ام
    تا دشت پر ستاره‌ي انديشه‌هاي گرم
    تا مرز ناشناخته‌ي مرگ و زندگي
    تا كوچه باغ خاطره‌هاي گريز پا
    تا شهر يادها
    ديگر شراب هم جز تا كنار بستر خوابم نمي‌برد

    هان اي عقاب عشق!
    از اوج قله‌هاي مه آلود دوردست
    پرواز كن به دشت غم‌انگيز عمر من
    آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد
    آن بي ستاره‌ام كه عقابم نمي برد

    در راه زندگي
    با اين همه تلاش و تمنا و تشنگي
    با اينكه ناله مي‌كشم از دل كه :
    آب ... آب ...
    ديگر فريب هم به سرابم نمي برد

    پر كن پياله را ”
    فریدون مشیری

  • #13
    فریدون مشیری
    “ستاره را گفتم _ کجاست مقصد این کهکشان سر گشته؟ کجا به اب رسد تشنه با فریب سراب؟ ستاره گفت که خاموش ! لحظه را دریاب.”
    فریدون مشیری

  • #14
    فریدون مشیری
    “آن که با تو می زند صلای مهر
    جز به فکر غارت دل تو نیست.
    گر چراغ روشنی به راه توست.
    چشم گرگ جاودان گرسنه ای ست!”
    فریدون مشیری

  • #15
    فریدون مشیری
    “گفته بودی که چرا محو تماشای منی؟
    آن چنان مات که یکدم مژه برهم نزنی!
    مژه برهم نزنم تاکه زدستم نرود
    ناز چشم تو به قدر مژه برهم زدنی!”
    فریدون مشیری

  • #16
    فریدون مشیری
    “دستی بر آوریم
    باشد کزین گذرگه اندوه بگذریم
    روزی که آدمی
    خورشید دوستی را
    در قلب خویش یافت
    راه رهایی از دل این شام تار هست
    و آن جا که مهربانی لبخند میزند
    در یک جوانه نیز
    شکوه بهار هست”
    فریدون مشیری

  • #17
    فریدون مشیری
    “اگر در کهکشانی دور
    دلی یک لحظه در صد سال
    یاد من کند
    بی شک
    دل من در تمام لحظه های عمر
    به یادش می تپد پرشور”
    فریدون مشیری

  • #18
    فریدون مشیری
    “خروشِ موج با من می کند نجوا:

    "که هرکس دل به دریا زد، رهائی یافت!
    که هرکس دل به دریا زد، رهائی یافت!”
    فریدون مشیری

  • #19
    فریدون مشیری
    “ماهی همیشه تشنه ام
    در زلال لطف بیکران تو
    می برد مرا به هرکجا که میل اوست
    موج دیدگان مهربان تو
    زیر بال مرغکان خنده هات
    زیر آفتاب داغ بوسه هات ای زلال پاک
    جرعه جرعه میکشم تو را به کام خویش
    تا که پر شود تمام جان من ز جان تو
    ای همیشه خوب
    ای همیشه آشنا
    هر طرف که میکنم نگاه
    تا همه کرانه های دور
    عطر و خنده و ترانه میکندشنا
    در میان بازوان تو
    ماهی همیشه تشنه ام ای زلال تابناک
    یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی
    ماهی تو جان سپرده روی خاک”
    فریدون مشیری

  • #20
    فریدون مشیری
    “گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ
    هفت رنگش میشود هفتاد رنگ”
    فریدون مشیری

  • #21
    فریدون مشیری
    “یک بار عهد بستم و نشکستم
    صد بار عهد بستی و بشکستی
    دیگر نگویمت که چه ها کردی؟
    دیگر نپرسمت که کجا هستی
    جام فریب تلخ تو نوشیدم
    هوشیاریم مباد از این مستی”
    فریدون مشیری

  • #22
    فریدون مشیری
    “انکه اموخت به ما درس محبت میخواست
    جان چراغان کنی از عشق کسی
    به امیدش ببری رنج بسی
    تب و تابی بودت هر نفسی
    به وصالی برسی یا نرسی”
    فریدون مشیری

  • #23
    فریدون مشیری
    “خاک موسیقیِ احساس تو را می شنود”
    فریدون مشیری

  • #24
    فریدون مشیری
    “ھﻤﻪ ﻣﯿﭙﺮﺳﻨﺪ
    ﭼﯿﺴﺖ در زﻣﺰﻣﻪ ﻣﺒﮫﻢ آب
    ﭼﯿﺴﺖ در ھﻤﮫﻤﻪ دﻟﮑﺶ ﺑﺮگ
    ﭼﯿﺴﺖ در ﺑﺎزی آن اﺑﺮ ﺳﭙﯿﺪ
    روی اﯾﻦ آﺑﯽ آرام ﺑﻠﻨﺪ
    ﮐﻪ ﺗﺮا ﻣﯽ ﺑﺮد
    اﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺑﻪ ژرﻓﺎی ﺧﯿﺎل
    ﭼﯿﺴﺖ در ﺧﻠﻮت ﺧﺎﻣﻮش ﮐﺒﻮﺗﺮھﺎ
    ﭼﯿﺴﺖ در ﮐﻮﺷﺶ ﺑﯽ ﺣﺎﺻﻞ ﻣﻮج
    ﭼﯿﺴﺖ در ﺧﻨﺪه ﺟﺎم
    ﮐﻪ ﺗﻮ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﺳﺎﻋﺖ
    ﻣﺎت و ﻣﺒﮫﻮت ﺑﻪ آن ﻣﯽ ﻧﮕﺮی
    ﻧﻪ ﺑﻪ اﺑﺮ
    ﻧﻪ ﺑﻪ آب
    ﻧﻪ ﺑﻪ ﺑﺮگ
    ﻣﻪ ﺑﻪ اﯾﻦ آﺑﯽ آرام ﺑﻠﻨﺪ
    ﻧﻪ ﺑﻪ اﯾﻦ ﺧﻠﻮت ﺧﺎﻣﻮش ﮐﺒﻮﺗﺮھﺎ
    ﻧﻪ ﺑﻪ اﯾﻦ آﺗﺶ ﺳﻮزﻧﺪه ﮐﻪ
    ﻟﻐﺰﯾﺪه ﺑﻪ ﺟﺎم
    ﻣﻦ ﺑﻪ اﯾﻦ ﺟﻤﻠﻪ ﻧﻤﯽ اﻧﺪﯾﺸﻢ
    ﻣﻦ ﻣﻨﺎﺟﺎت درﺧﺘﺎن را ھﻨﮕﺎم ﺳﺤﺮ
    رﻗﺺ ﻋﻄﺮ ﮔﻞ ﯾﺦ را ﺑﺎ ﺑﺎد
    ﻧﻔﺲ ﭘﺎک ﺷﻘﺎﯾﻖ را در ﺳﯿﻨﻪ ﮐﻮه
    ﺻﺤﺒﺖ ﭼﻠﭽﻠﻪ ھﺎ را ﺑﺎ ﺻﺒﺢ
    ﺑﻐﺾ ﭘﺎﯾﻨﺪه ھﺴﺘﯽ را در ﮔﻨﺪم زار
    ﮔﺮدش رﻧﮓ و ﻃﺮاوت را در ﮔﻮﻧﻪ ﮔﻞ
    ھﻤﻪ را ﻣﯿﺸﻨﻮم
    ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ
    ﻣﻦ ﺑﻪ اﯾﻦ ﺟﻤﻠﻪ ﻧﻤﯽ
    اﻧﺪﯾﺸﻢ
    ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﯽ اﻧﺪﯾﺸﻢ
    ای ﺳﺮاﭘﺎ ھﻤﻪ ﺧﻮﺑﯽ
    ﺗﮏ و ﺗﻨﮫﺎ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﯽ اﻧﺪﯾﺸﻢ
    ھﻤﻪ وﻗﺖ
    ھﻤﻪ ﺟﺎ
    ﻣﻦ ﺑﻪ ر ﺣﺎل ﮐﻪ ﺑﺎﺷﻢ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﯿﺎﻧﺪﯾﺸﻢ
    ﺗﻮ ﺑﺪان اﯾﻦ را ﺗﻨﮫﺎ ﺗﻮ ﺑﺪان
    ﺗﻮ ﺑﯿﺎ
    ﺗﻮ ﺑﻤﺎن ﺑﺎ ﻣﻦ ﺗﻨﮫﺎ ﺗﻮ ﺑﻤﺎن
    ﺟﺎی ﻣﮫﺘﺎب ﺑﻪ ﺗﺎرﯾﮑﯽ ﺷﺒﮫﺎ ﺗﻮ ﺑﺘﺎب
    ﻣﻦ ﻓﺪای ﺗﻮ ﺑﻪ ﺟﺎی ھﻤﻪ ﮔﻠﮫﺎ
    ﺗﻮ ﺑﺨﻨﺪ
    اﯾﻨﮏ اﯾﻦ ﻣﻦ ﮐﻪ ﺑﻪ ﭘﺎی ﺗﻮ دراﻓﺘﺎده ام ﺑﺎز
    رﯾﺴﻤﺎﻧﯽ ﮐﻦ از آن ﻣﻮی دراز
    ﺗﻮ ﺑﮕﯿﺮ
    ﺗﻮ ﺑﺒﻨﺪ
    ﺗﻮ ﺑﺨﻮاه
    ﭘﺎﺳﺦ ﭼﻠﭽﻠﻪ ھﺎ را ﺗﻮ ﺑﮕﻮ
    ﻗﺼﻪ اﺑﺮ ھﻮا را ﺗﻮ ﺑﺨﻮان
    ﺗﻮ ﺑﻤﺎن ﺑﺎ ﻣﻦ ﺗﻨﮫﺎ ﺗﻮ ﺑﻤﺎن
    در دل ﺳﺎﻏﺮ ھﺴﺘﯽ ﺗﻮ ﺑﺠﻮش
    ﻣﻦ ھﻤﯿﻦ ﯾﮏ ﻧﻔﺲ از ﺟﺮﻋﻪ ﺟﺎﻧﻢ ﺑﺎﻗﯽ اﺳﺖ
    آﺧﺮﯾﻦ ﺟﺮﻋﻪ اﯾﻦ ﺟﺎم ﺗﮫﯽ را ﺗﻮ ﺑﻨﻮش”
    فریدون مشیری, بهار را باور كن

  • #25
    فریدون مشیری
    “ﺳﺮ ﺧﻮد را ﻣﺰن اﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﺳﻨﮓ
    دل دﯾﻮاﻧﻪ ﺗﻨﮫﺎ دل ﺗﻨﮓ
    ﻣﻨﺸﯿﻦ در ﭘﺲ اﯾﻦ ﺑﮫﺖ ﮔﺮان
    ﻣﺪران ﺟﺎﻣﻪ ﺟﺎن را ﻣﺪران
    ﻣﮑﻦ ای ﺧﺴﺘﻪ درﯾﻦ ﺑﻐﺾ درﻧﮓ
    دل دﯾﻮاﻧﻪ
    ﺗﻨﮫﺎ دﻟﺘﻨﮓ
    ﭘﯿﺶ اﯾﻦ ﺳﻨﮕﺪﻻن ﻗﺪر دل و ﺳﻨﮓ ﯾﮑﯽ اﺳﺖ
    ﻗﯿﻞ و ﻗﺎل زﻏﻦ و ﺑﺎﻧﮓ ﺷﺒﺎھﻨﮓ ﯾﮑﯽ اﺳﺖ
    دﯾﺪی آن را ﮐﻪ ﺗﻮ ﺧﻮاﻧﺪی ﺑﻪ ﺟﮫﺎن ﯾﺎرﺗﺮﯾﻦ
    ﺳﯿﻨﻪ را ﺳﺎﺧﺘﯽ از ﻋﺸﻘﺶ ﺳﺮﺷﺎرﺗﺮﯾﻦ
    آﻧﮑﻪ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ ﻣﻨﻢ ﺑﮫﺮ ﺗﻮ ﻏﻤﺨﻮارﺗﺮﯾﻦ
    ﭼﻪ دﻵزارﺗﺮﯾﻦ ﺷﺪ ﭼﻪ دﻵزارﺗﺮﯾﻦ
    ﻧﻪ ھﻤﯿﻦ ﺳﺮدی و ﺑﯿﮕﺎﻧﮕﯽ از ﺣﺪ
    ﮔﺬراﻧﺪ
    ﻧﻪ ھﻤﯿﻦ در ﻏﻤﺖ اﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﻧﺸﺎﻧﺪ
    ﺑﺎ ﺗﻮ ﭼﻮن دﺷﻤﻦ دارد ﺳﺮ ﺟﻨﮓ
    دل دﯾﻮاﻧﻪ ﺗﻨﮫﺎ دل ﺗﻨﮓ
    ﻧﺎﻟﻪ از درد ﻣﮑﻦ
    آﺗﺸﯽ را ﮐﻪ در آن زﯾﺴﺘﻪ ای ﺳﺮد ﻣﮑﻦ
    ﺑﺎ ﻏﻤﺶ ﺑﺎز ﺑﻤﺎن
    ﺳﺮخ رو ﺑﺎ ش ازﯾﻦ ﻋﺸﻖ و ﺳﺮاﻓﺮاز ﺑﻤﺎن
    راه ﻋﺸﻖ اﺳﺖ ﮐﻪ ھﻤﻮاره ﺷﻮد از ﺧﻮن رﻧﮓ
    دل دﯾﻮاﻧﻪ ﺗﻨﮫﺎ دل ﺗﻨﮓ”
    فریدون مشیری, لحظه ها و احساس

  • #26
    فریدون مشیری
    “روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد
    چون كبوتر، لب بام تو نشستم
    تو به من سنگ زدی، من نه رميدم، نه گسستم

    باز گفتم كه : ” تو صيادی و من آهوی دشتم
    تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
    حذر از عشق ندانم، نتوانم

    کوچه، پرواز با خورشید*”
    فریدون مشیری, پرواز با خورشید

  • #27
    فریدون مشیری
    “نه !
    هرگز شب را باور نکرده بودم
    چرا که در فراسوی دهليزهايش
    به اميد دريچه‌ای دل بسته بودم”
    فریدون مشیری

  • #28
    فریدون مشیری
    “ندیده ای که حباب
    به یک تلنگر باد
    به چشم هم زدنی
    مححو می شود ناگاه؟
    چه اتفاقی باید بیافتد ای همراه”
    مشیری

  • #29
    فریدون مشیری
    “غنچه با لبخند
    می گوید تماشایم کنید
    گل بتابد چهره همچون چلچراغ
    یک نظر در روی زیبایم کنید
    سرو ناز
    سرخوش و طناز
    می بالد به خویش
    گوشه چشمی به بالایم کنید
    باد نجوا می کند در گوش برگ
    سر در آغوش گلی دارم کنار چتر بید
    راه دوری نیست پیدایم کنید
    آب گوید
    زاری ام را بشنوید
    گوش بر آوای غمهایم کنید
    پشت پرده باغ اما
    در هراس
    باز پاییز است و در راهند آن دژخیم و داس
    سنگ ها هم حرفهایی می زنند
    گوش کن
    خاموش خا گویا ترند
    از در و دیوار می بارد سخن
    تا کجا دریابد آن را جان من
    در خموشی های من فریاد هاست
    آن که دریابد چه می گویم کجاست
    آشنایی با زبان بی زبانان چو ما
    دشوار نیست
    چشم و گوشی هست مردم را دریغ
    گوش ها هشیار نه
    چشم ها بیدار نیست


    فریدون مشیری

  • #30
    فریدون مشیری
    “دلم می خواست دنیا رنگ دیگر بود
    خدا، با بنده هایش مهربان تر بود
    ازین بیچاره مردم یاد میفرمود!ا
    دلم می خواست دنیا، خانه مهرو محبت بود
    مگو این آرزو خام است!ا
    مگو روح بشر همواره سرگردان و ناکام است”
    فریدون مشیری



Rss
« previous 1 3 4 5 6 7 8 9 13 14