کورش > کورش's Quotes

Showing 1-18 of 18
sort by

  • #1
    André Gide
    “ناتانائیل! ای کاش عظمت در نگاه تو باشد نه در آنچه بدان می نگری...”
    André Gide, مایده‌های زمینی

  • #2
    Richard Dawkins
    “باید به کودک آموخت که چگونه بیندیشد، نه اینکه چه بیندیشد.”
    Richard Dawkins, The God Delusion: A Study of Religious Belief and Skepticism

  • #3
    محمدرضا شفیعی کدکنی
    “به کجا چنین شتابان؟
    گون از نسیم پرسید
    - دل من گرفته زین جا
    هوس سفر نداری
    ز غبار این بیابان؟
    - همه آرزویم اما
    چه کنم که بسته پایم.
    به کجا چنین شتابان؟
    - به هر آن کجا که باشد
    به جز این سرا، سرایم
    - سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را
    چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
    به شکوفه‌ها، به باران
    برسان سلام ما را”
    محمدرضا شفیعی کدکنی, در کوچه‌باغهای نشابور

  • #4
    Albert Camus
    “as if familiar paths traced in summer skies could lead as easily to prison as to the sleep of the innocent.”
    Albert Camus, The Stranger

  • #5
    Albert Camus
    “Don’t walk in front of me… I may not follow
    Don’t walk behind me… I may not lead
    Walk beside me… just be my friend”
    Albert Camus

  • #6
    Paulo Coelho
    “دیوانه بمانید،اما مانند عاقلان رفتار کنید،خطر متفاوت بودن را بپذیرید،اما بیاموزید که بدون جلب توجه متفاوت باشید”
    پائولو کوئیلو

  • #7
    Wisława Szymborska
    هیچ چیز دوبار اتفاق نمی افتد
    [ترجمه‌ی مارک اسموژنسکی، شهرام شیدایی، چوکا چکاد]


    هیچ چیز دوبار اتفاق نمی افتد
    و اتفاق نخواهد افتاد. به همین دلیل
    ناشی به دنیا آمده ایم
    و خام خواهیم رفت.

    حتا اگر کودن ترین شاگردِ مدرسه ی دنیا می بودیم
    هیچ زمستانی یا تابستانی را تکرار نمی کردیم

    هیچ روزی تکرار نمی شود
    دوشب شبیه ِ هم نیست
    دوبوسه یکی نیستند
    نگاه قبلی مثل نگاه بعدی نیست

    دیروز ، وقتی کسی در حضور من
    اسم تو را بلند گفت
    طوری شدم، که انگار گل رزی از پنجره ی باز
    به اتاق افتاده باشد.

    امروز که با همیم
    رو به دیوار کردم
    رز! رز چه شکلی است؟
    آیا رز، گل است؟ شاید سنگ باشد

    ای ساعت بد هنگام
    چرا با ترس بی دلیل می آمیزی؟
    هستی - پس باید سپری شوی
    سپری می شوی- زیبایی در همین است

    هر دو خندان ونیمه در آغوش هم
    می کوشیم بتوانیم آشتی کنیم
    هر چند باهم متفاوتیم
    مثل دو قطره ی آب زلال.”
    Wislawa Szymborska / ویسواوا شیمبورسکا, آدم‌ها روی پل

  • #8
    Oriana Fallaci
    “عادت بدترین بیماریه. کاری می کنه که آدم به هر بدبختی و هر دردی سر خم کنه و بتونه کنار آدمای نفرت انگیز دووم بیاره”
    Oriana Fallaci, A Man

  • #9
    مهدی اخوان ثالث
    “نذر کرده ام
    یک روز که خوشحالتر بودم
    بیایم و بنویسم که
    زندگی را باید با لذت خورد
    که ضربه های روی سر را باید آرام بوسید
    و بعد لبخند زد و دوباره با شوق راه افتاد

    یک روزی که خوشحال تر بودم
    می آیم و مینویسم که
    "این نیز بگذرد"
    مثل همیشه که همه چیز گذشته است و
    آب از آسیاب و طبل از نوا افتاده است
    ...”
    مهدی اخوان ثالث

  • #10
    “دل من همی داد گویی گوایی. که باشد مرا روزی از تو جدایی”
    فرخی سیستانی, دیوان حکیم فرخی

  • #11
    Alan Moore
    “تنها آزادی که در اختیار مردم من است، آزادی برای گرسنگی کشیدن است، آزادی برای مردن، آزادی برای زندگی در دنیایی آشوب زده”
    Alan Moore, V for Vendetta

  • #12
    نجف دریابندری
    “در این دنیا به هیچ کس به اندازه ی هنرمند خوش نمی گذرد.”
    نجف دریابندری

  • #13
    Georg Wilhelm Friedrich Hegel
    “History is not the soil in which happiness grows. The periods of happiness in it are the blank pages of history.”
    Georg Wilhelm Hegel, The Philosophy of History

  • #14
    Fredrik Backman
    “Parents are defined by their mistakes.”
    Fredrik Backman, Anxious People

  • #15
    محمدرضا شفیعی کدکنی
    “ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران
    بیداری ستاره در چشم جویباران
    آیینه ی نگاهت پیوند صبح و ساحل
    لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران
    بازآ که در هوایت خاموشی جنونم
    فریاد ها برانگیخت از سنگ کوه ساران
    ای جویبار جاری! زین سایه برگ مگریز
    کاین گونه فرصت از کف دادند بی شماران
    گفتی: به روزگاران مهری نشسته گفتم
    بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران
    بیگانگی ز حد رفت ای آشنا مپرهیز
    زین عاشق پشیمان سرخیل شرمساران
    پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند
    دیوار زندگی را زین گونه یادگاران
    وین نغمه ی محبت بعد از من و تو ماند
    تا در زمانه باقی ست آواز باد و باران”
    محمدرضا شفیعی کدکنی

  • #16
    احمد شاملو
    “آن‌که می‌گوید دوستت دارم
    خُـنـیـاگر غمگینی‌ست
    که آوازش را از دست داده است

    ای کاش عشق را
    زبان ِ سخن بود

    هزار کاکلی شاد
    در چشمان توست
    هزار قناری خاموش
    در گلوی من

    عشق را
    ای کاش زبان ِ سخن بود

    آن‌که می‌گوید دوستت دارم
    دل اندُه گین شبی ست
    که مهتابش را می جوید

    ای کاش عشق را
    زبان ِ سخن بود

    هزار آفتاب خندان در خرام ِ توست
    هزار ستاره‌ی گریان
    در تمنای من

    عشق را
    ای کاش زبان ِ سخن بود”
    احمد شاملو

  • #17
    احمد شاملو
    “اشک رازي ست
    لبخند رازي ست
    عشق رازي ست
    اشک آن شب لبخند عشقم بود.
    قصه نيستم که بگويي
    نغمه نيستم که بخواني
    صدا نيستم که بشنوي
    يا چيزي چنان که ببيني
    يا چيزي چنان که بداني...
    من درد مشترکم
    مرا فرياد کن.
    درخت با جنگل سخن مي گويد
    علف با صحرا
    ستاره با کهکشان
    و من با تو سخن مي گويم
    نامت را به من بگو
    دستت را به من بده
    حرفت را به من بگو
    قلبت را به من بده
    من ريشه هاي تُرا در يافته ام
    با لبانت براي همه لب ها سخن گفته ام
    و دست هايت با دستان من آشناست.
    در خلوت روشن با تو گريسته ام
    براي خاطر زندگان؛
    و در گورستان تاريک با تو خوانده ام
    زيباترين سرود ها را
    و تُرا که مردگان اين سال
    عاشق ترين زندگان بوده اند.
    دستت را به من بده
    دست هاي تو با من آشناست
    اي دير يافته با تو سخن مي گويم
    بسان ابر که با طوفان
    بسان علف که با صحرا
    بسان باران که با بهار
    بسان درخت که با جنگل سخن مي گويد
    زيرا که من
    ريشه هاي تُرا دريافته ام
    زيرا که صداي من
    با صداي تو آشناست”
    احمد شاملو_ahmad shamlou

  • #18
    احمد شاملو
    “انسان زاده شدن تجسّدوظيفه بود:
    توان دوست‌داشتن ودوست‌داشته‌شدن
    توان شنفتن
    توان ديدن و گفتن
    توان اندُه‌گين و شادمان‌شدن
    توان خنديدن به وسعت دل، توان گريستن از سُويدای جان
    توان گردن به غرور برافراشتن درارتفاع شُکوه‌ناک فروتني
    توان جليل به دوش بردن بارامانت
    و توان غم‌ناک تحمل تنهايي
    تنهايي
    تنهايي
    تنهايي عريان
    انسان
    دشواری وظيفه است

    فرصت کوتاه بود و سفر جان‌کاه بود
    اما يگانه بود و هيچ کم نداشت”
    احمد شاملو



Rss