نیمه پنهان ماه/ کاظمی به روایت همسر شهید Quotes
نیمه پنهان ماه/ کاظمی به روایت همسر شهید
by
نفیسه ثبات41 ratings, 4.00 average rating, 6 reviews
نیمه پنهان ماه/ کاظمی به روایت همسر شهید Quotes
Showing 1-4 of 4
“چندبار همانجا بالای سر قبر ناصر چادرم را کشیده بودم روی صورتم، چشمهایم را بسته بودم و تند تند باهاش حرف میزدم که چندنفر آمدند، گفتند: خانم پاشو، پاشو برو اون طرف بشین میخوایم یه فاتحه بدیم.”
― نیمه پنهان ماه/ کاظمی به روایت همسر شهید
― نیمه پنهان ماه/ کاظمی به روایت همسر شهید
“گفت باید بهم قول بدی بعد از من ازدواج کنی. خیلی ناراحت شدم، انگار یک کاسه آب یخ ریختند روی سرم. بهم حسابی برخورد. اخمهایم را کردم توی هم. خیلی جدی گفتم اگر وظیفه ی شرعی بود، که من یه بار ازدواج کردم، از اون به بعدش دیگه هیچ حکمی نداره. دستهایم رو گرفت، اشک توی چشمهایش جمع شد. گفت: منیزه تو نمیدانی بعد از شهدا چه بلاهایی سر خونواده هاشون میآد، چقدر بهشان سخت میگذره، چه روزهایی رو که نمیبینن، دلم نمیخواد بعد از من توی عذاب بیفتی، دوست ندارم کسی جلوی پات سنگ بندازه، من چیزهایی رو میبینم که تو نمیبینی، دلم میخواد همین الان بنویسم و امضا کنم که تو باید بعد از من ازدواج کنی. بغضم ترکید. گفتم ناصر این بی انصافیه نمیخواد بنویسی، بهت قول میدم اگه این روزها برای من هم اومد، اون قدر که نتونستم تحمل کنم، این کار رو کنم.”
― نیمه پنهان ماه/ کاظمی به روایت همسر شهید
― نیمه پنهان ماه/ کاظمی به روایت همسر شهید
“نشستم کنار تابوت. صورتش را خوب نگاه کردم خونی بود ولی جای هیچ زخمی روی صورتش نبود، گلولهی تک تیرانداز درست خورده بود توی سرش و جای دیگر را زخمی نکرده بود.”
― نیمه پنهان ماه/ کاظمی به روایت همسر شهید
― نیمه پنهان ماه/ کاظمی به روایت همسر شهید
“یک شب تلویزیون داشت کردستان را نشان میداد. پاسدارها را شکنجه داده بودند، پشتشان را با اتو سوزانده بودند، جنازههایشان را انداخته بودند گوشه جاده...(ناصر کاظمی)پشت تلفن خندید، گفت: تازه اینکه چیزی نیست دیشب آبگوشت چندتا ازین بچهها رو برامون فرستادن. زنده زنده توی آب جوشونده بودنشون.”
― نیمه پنهان ماه/ کاظمی به روایت همسر شهید
― نیمه پنهان ماه/ کاظمی به روایت همسر شهید
