Negar Khalili > Negar's Quotes

Showing 1-30 of 56
« previous 1
sort by

  • #1
    احمد شاملو
    “مرا
    تو
    بی سببی
    نيستی.
    به راستی
    صلت کدام قصيده ای
    ای غزل؟
    ستاره باران جواب کدام سلامی
    به آفتاب
    از دريچه ی تاريک؟

    کلام از نگاه تو شکل می بندد.
    خوشا نظر بازيا که تو آغازمی کنی!”
    احمد شاملو, ابراهیم در آتش

  • #2
    احمد شاملو
    “مرا
    تو
    بي سببي
    نيستي
    به راستي
    صلت كدام قصيده اي
    اي غزل؟
    ستاره باران ِ‌كدام سلامي
    به آفتاب
    از دريچه ي تاريك؟
    كلام از نگاه تو شكل مي بندد
    خوشا نظر بازيا كه تو آغاز مي كني!
    پس ِ پشت ِ‌مردمكان ات
    فرياد كدام زنداني ست
    كه آزادي را
    به لبان برآماسيده
    گل سرخي پرتاب مي كند؟
    ورنه
    اين ستاره بازي
    حاشا
    چيزي بدهكار آفتاب نيست.
    نگاه از صداي تو ايمن مي شود
    چه مومنانه نام مرا آواز ميكني!
    و دل ات
    كبوتر ِ آشتي ست،
    درخون تپيده
    به بام ِ‌تلخ.
    با اين همه
    چه بالا
    چه بلند
    پرواز ميكني!”
    احمد شاملو

  • #3
    نادر ابراهیمی
    “هر سلام، سرآغاز دردناک یک خداحافظی‌ست.”
    نادر ابراهیمی, بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم

  • #4
    محمدرضا شفیعی کدکنی
    “از زلزله و عشق، خبر كس ندهد
    آن لحظه خبر شوي كه ويران شده اي...”
    محمدرضا شفيعي كدكني

  • #5
    J.D. Salinger
    “همه‌ش مجسم‌می‌کنم چن‌تا بچه‌ی کوچیک دارن تو یه دشت بزرگ بازی می‌کنن. هزارهزار بچه‌ی کوچیک؛ و هیشکی هم اون‌جا نیس، منظورم آدم بزرگه، غیر من. منم لبه‌ی یه پرتگاه خطرناک وایساده‌م و باید هرکسی رو که می‌آد طرف پرتگاه بگیرم – یعنی اگه یکی داره می‌دوئه و نمی‌دونه داره کجا می‌ره؛ من یه‌دفه پیدام می‌شه و می‌گیرمش. تمام روز کارم همینه. ناتور دشتم. می‌دونم مضحکه ولی فقط دوس دارم همین‌کار رو بکنم، با این که می‌دونم مضحکه.”
    J.D. Salinger

  • #6
    Heinrich Böll
    “مردمي هم هستند كه در انتظار هيچ به سر مي‌برند.”
    هاینریش بل

  • #7
    Milan Kundera
    “اگر بلندپروازی نداشته باشی و تشنه موفق شدن و به رسمیت شناخته شدن نباشی در آستانه سقوط قرار میگیری”
    Milan Kundera, Identity

  • #8
    Jhumpa Lahiri
    “That's the thing about books. They let you travel without moving your feet.”
    Jhumpa Lahiri, The Namesake

  • #9
    Samuel Beckett
    “You're on Earth. There's no cure for that.”
    Samuel Beckett

  • #10
    محمدرضا شفیعی کدکنی
    “نفسم گرفت از این شهر، در این حصار بشکن
    در این حصار جادویی روزگار بشکن”
    محمدرضا شفیعی کدکنی

  • #11
    سعاد الصباح
    “وقتي که با تو به رقص برمي خيزم
    پاهايم سنبله هاي گندم مي شوند
    و گيسوانم
    طولاني ترين رودخانه ي جهان”
    سعاد الصباح

  • #12
    “بعضی ترانه‌ها را
    می توان
    بارها و بارها
    گوش داد

    بعضی انسان‌ها را
    می‌توان
    بارها و بارها
    دوست داشت ..”
    ایلهان برک

  • #13
    عباس معروفی
    “در آغوش من خفته‌ای

    می‌بینم که خفته‌ای
    خدا می‌آید و می‌گوید:
    داری چکار می‌کنی؟
    بهش می‌خندم و می‌گویم:
    دیدی باز نفهمیدی که ما دو نفریم؟

    به نگاهت راضی‌ام
    به صدات
    به بودنت
    آنقدر راضی‌ام
    که تکه‌های خوشبختی‌ام را
    پیدا می‌کنم؛
    یک سنجاق سر
    یک دگمه
    یک آینه
    یک پنجره
    و یک مرد
    که در آغوش تو
    خواب تو را می‌بیند...”
    عباس معروفی

  • #14
    “پرسید مگر تو کی هستی؟
    -برای جهان هیچم اما برای خود همه چیز”
    میگل د اونا مونو

  • #15
    “آدم‌ها می‌آیند
    زندگی می‌کنند
    می‌میرند
    و می‌روند
    اما
    فاجعه‌ی زندگی تو
    آن هنگام آغاز می‌شود
    که آدمی می‌ميرد
    اما
    نمی‌رود
    می‌ماند
    و نبودنش در بودن تو
    چنان ته ‌نشین می‌شود
    که تو می‌میری در حالی که زنده­‌ای
    و او زنده می‌شود در حالی که مرده است

    از مزار که بازگشتی
    قبرستان را به خانه نیاور”
    آزاده طاهايي / Azadeh Tahaei

  • #16
    علیرضا روشن
    “فصل عوض می‌شود
    جای آلو را
    خرمالو می‌گیرد
    جای دلتنگی را
    دلتنگی”
    علیرضا روشن

  • #17
    نیما یوشیج
    “داروگ


    خشک آمد کشتگاه ِ من
    در جوار ِ کشت ِ همسايه .
    گرچه می‌گويند : « می‌گريند روی ِ ساحل ِ نزديک
    سوکواران در ميان ِ سوکواران . »
    قاصد ِ روزان ِ ابری ، داروگ ! [1] کی می‌رسد باران ؟


    بر بساطی که بساطی نيست ،
    در درون ِ کومه‌ی ِ تاريک ِ من که ذرّه‌ای با آن نشاطی نيست
    و جدار ِ دنده‌های ِ نی به ديوار ِ اتاقم دارد از خشکيش می‌ترکد
    - چون دل ِ ياران که در هجران ِ ياران –
    قاصد ِ روزان ِ ابری ، داروگ ! کی می‌رسد باران ؟”
    Nima Yushij
    tags: poem

  • #18
    نیما یوشیج
    “تورا من چشم درراهم شباهنگام...

    تورا من چشم درراهم شباهنگام/ که میگیرند درشاخ "تلاجن" سایه ها رنگ سیاهی/وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم؛/تورامن چشم درراهم/

    شباهنگام، درآن دم، که برجا، دره ها چون مرده ماران خفتگان اند؛/درآن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سروکوهی دام،/گرَم یادآوری یانه، من ازیادت نمی کاهم؛/ تورا من چشم درراهم.

    علی اسفندیاری(نیما یوشیج)”
    نیما یوشیج
    tags: poem

  • #19
    محمدرضا شفیعی کدکنی

    نفسم گرفت ازين شب در اين حصار بشكن
    در اين حصار جادويي روزگار بشكن
    چو شقايق از دل سنگ برآر رايت خون
    به جنون صلابت صخره ي كوهسار بشكن
    تو كه ترجمان صبحي به ترنم و ترانه
    لب زخم ديده بگشا صف انتظار بشكن
    ... سر آن ندارد امشب كه برآيد آفتابي؟
    تو خود آفتاب خود باش و طلسم كار بشكن
    بسراي تا كه هستي كه سرودن است بودن
    به ترنمي دژ وحشت اين ديار بشكن
    شب غارت تتاران همه سو فكنده سايه
    تو به آذرخشي اين سايه ي ديوسار بشكن
    ز برون كسي نيايد چو به ياري تو اينجا
    تو ز خويشتن برون آ سپه تتار بشكن

    محمدرضا شفیعی کدکنی

  • #20
    محمدرضا شفیعی کدکنی
    “طفلی به نام شادی، دیریست گم شده ست/ با چشم های روشن براق/ با گیسویی بلند به بالای آرزو/ هر کس ازو نشانی دارد ما را کند خبر/ این هم نشان ما :/ یک سو خلیج فارس / سوی دگر خزر”
    محمد رضا شفیعی کدکنی

  • #21
    Joseph Heller
    “Just because you're paranoid doesn't mean they aren't after you.”
    Joseph Heller, Catch-22

  • #22
    Sherko Bekas
    “بافنده ای تا روز مرگ
    فرش بافت،گل بافت
    اما وقتی مُرد؛
    نه فرشی برای خود داشت
    و نه دستی(فردی) که گلی بر گورش بگذارد”
    شیرکو بیکس

  • #23
    “... و گفت : به صحرا شدم عشق باریده بود و زمین تر شده بود. چنانکه پای مرد به گلزار فرو شود، پای من به عشق فرو می شد.
    {ذکر بایزید بسطامی - تذکره الاولیا}”
    عطار نیشابوری

  • #24
    محمدرضا شفیعی کدکنی
    “آخرین برگ سفرنامه باران این است،
    که زمین چرکین است...”
    محمدرضا شفیعی کدکنی

  • #25
    “یک مرد و یک زن
    که هرگز همدیگر را ندیده اند
    و بسیار دور از هم
    در شهر های مختلف زندگی می کنند
    یک روز
    همان صفحه از همان کتاب را
    هم زمان
    دقیقاً
    در دومین ثانیه ی
    اولین دقیقه ی
    آخرین ساعت خود
    می خوانند”
    ژاک پرور

  • #26
    مهدی اخوان ثالث
    “لحظه ی دیدار نزدیک است
    باز من دیوانه ام ، مستم
    باز می لرزد ، دلم ، دستم
    باز گویی در جهان دیگری هستم
    های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ
    های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست
    و آبرویم را نریزی ، دل
    ای نخورده مست
    لحظه ی دیدار نزدیک است”
    مهدی اخوان ثالث / Mehdi Akhavan Sales

  • #27
    Jean-Paul Sartre
    “انسان خلاصه ای از آنچه داشته نیست بلکه خلاصه ای است از آنچه هنوز به آن نرسیده خلاصه ای از آنچه میتواند داشته باشد”
    سارتر

  • #28
    Mae West
    “You only live once, but if you do it right, once is enough.”
    Mae West

  • #29
    Sherko Bekas
    “،در سرزمین‌ِ من‌
    ،روزنامه‌ لال‌ به‌ دنیا می‌ آید
    رادیو کر
    ...و تلویزیون‌ کور

    و کسانی‌ که‌ طالب‌ِ سالم‌ زاده‌ شدن‌ِ این‌ همه‌ باشند را
    ،لال‌ می‌ کنند و می‌ کشند
    ،کر می‌ کنند و می‌ کشند
    ...کور می‌ کنند و می‌ کشند

    .در سرزمین‌ِ من
    !آه‌ ! سرزمین‌ِ من‌”
    شیرکو بیکس

  • #30
    احمدرضا احمدی
    “با لبخند
    نشانی خانه ی تو را می خواستم
    همسایه ها می گفتند سالها پیش
    به دریا رفت
    کسی دیگر از او
    خبر نداد
    به خانه ی تو
    نزدیک می شوم
    تو را صدا می کنم
    در خانه را می زنم
    باران می بارد
    هنوز
    باران می بارد”
    Ahmadreza Ahmadi



Rss
« previous 1