Hanieh Habibi > Hanieh's Quotes

Showing 1-30 of 60
« previous 1
sort by

  • #1
    Milan Kundera
    “ما هرگز نمی توانیم با قاطعیت بگوییم که روابط ما با دیگران تا چه حدی از احساسات ما، از عشق ما، از فقدان عشق ما، از لطف و مهربانی ما، و یا از کینه و نفرت ما، سرچشمه می گیرد و تا چه حد از قدرت و ضعف در میان افراد تاثیر می پذیرد.

    بارهستی
    میلان کوندرا”
    milan Kundera, The Unbearable Lightness of Being

  • #2
    Friedrich Nietzsche
    “That which does not kill us makes us stronger.”
    Friedrich Nietzsche

  • #3
    George Bernard Shaw
    “Never wrestle with pigs. You both get dirty and the pig likes it.”
    George Bernard Shaw

  • #4
    George Bernard Shaw
    “There is no love sincerer than the love of food.”
    George Bernard Shaw, BBC Radio presents Man and superman

  • #5
    Wisława Szymborska
    هیچ چیز دوبار اتفاق نمی افتد
    [ترجمه‌ی مارک اسموژنسکی، شهرام شیدایی، چوکا چکاد]


    هیچ چیز دوبار اتفاق نمی افتد
    و اتفاق نخواهد افتاد. به همین دلیل
    ناشی به دنیا آمده ایم
    و خام خواهیم رفت.

    حتا اگر کودن ترین شاگردِ مدرسه ی دنیا می بودیم
    هیچ زمستانی یا تابستانی را تکرار نمی کردیم

    هیچ روزی تکرار نمی شود
    دوشب شبیه ِ هم نیست
    دوبوسه یکی نیستند
    نگاه قبلی مثل نگاه بعدی نیست

    دیروز ، وقتی کسی در حضور من
    اسم تو را بلند گفت
    طوری شدم، که انگار گل رزی از پنجره ی باز
    به اتاق افتاده باشد.

    امروز که با همیم
    رو به دیوار کردم
    رز! رز چه شکلی است؟
    آیا رز، گل است؟ شاید سنگ باشد

    ای ساعت بد هنگام
    چرا با ترس بی دلیل می آمیزی؟
    هستی - پس باید سپری شوی
    سپری می شوی- زیبایی در همین است

    هر دو خندان ونیمه در آغوش هم
    می کوشیم بتوانیم آشتی کنیم
    هر چند باهم متفاوتیم
    مثل دو قطره ی آب زلال.”
    Wislawa Szymborska / ویسواوا شیمبورسکا, آدم‌ها روی پل

  • #6
    گروس عبدالملکیان
    “به شانه ام زده ای
    که تنهایی ام را تکانده باشی
    به چه دلخوش کرده ای؟

    تکاندن برف از شانه های آدم برفی؟”
    گروس عبدالملکیان

  • #7
    مهدی اخوان ثالث
    “بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
    بیا ای روشنی، اما بپوشان روی
    که می ترسم تو را خورشید پندارند
    و می ترسم همه از خواب برخیزند
    و می ترسم که چشم از خواب بردارند

    نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را
    نمی خواهم بداند هیچ کس ما را

    و نیلوفر که سر بر می کشد از آب
    پرستوها که با پرواز و با آواز
    و ماهی ها که با آن رقص غوغایی
    نمی خواهم بفهمانند بیدارند

    شب افتاده ست و من تاریک و تنهایم
    در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند
    پرستو ها و ماهی ها و آن نیلوفر آبی

    بیا ای مهربان با من!
    بیا ای یاد مهتابی..”
    مهدی اخوان ثالث, لحظه‌ی دیدار نزدیک است

  • #8
    “دریغ مدت عمرم که بر امید وصال, به سر رسید و نیامد به سر زمان فراق,
    چگونه باز کنم بال در هوای وصال, که ریخت مرغ دلم پر در آشیان فرق,
    بسی نماند که کشتی عمر غرقه شود, ز موج شوق تو در بحر بی‌کران فراق,”
    حافظ شيرازي, غزليات حافظ شيرازي

  • #9
    Wisława Szymborska
    “When I pronounce the word Future,
    the first syllable already belongs to the past.

    When I pronounce the word Silence,
    I destroy it.”
    Wisława Szymborska, Poems New and Collected

  • #10
    Saadi
    “گر بگویم که مرا
    حال پریشانی نیست
    رنگ رخسار
    خبر می دهد
    از سر ضمیر”
    Saadi

  • #11
    Simin Daneshvar
    “ترجمه ها همچون زنانند. آنها که وفادارند کمتر زیبایند و آنها که زیبایند کمتر وفادار”
    سیمین دانشور

  • #12
    Sherko Bekas
    “ای فریاد خونین زن
    برابری از چه می خواهی؟
    !که برسی به من؟
    من که هنوز خود مردی ام
    نگهبان گورستان خرافات و
    طوق بر گردن از مهملات و
    اسیر عقل خرابات”
    شیرکو بیکس

  • #13
    هوشنگ ابتهاج
    “نشود فاش کسی آنچه میان من و توست

    تا اشارات نظر نامه رسان من و توست

    گوش کن با لب خاموش سخن می گویم

    پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

    روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید

    حالیا چشم جهانی نگران من و توست

    گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید

    همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست

    گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه

    ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست

    این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت

    گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست

    نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل

    هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست

    سایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر

    وه ازین آتش روشن که به جان من و توست”
    هوشنگ ابتهاج

  • #14
    Sohrab Sepehri
    “… مدرسه خواب‌های مرا قیچی کرده بود؛
    نماز مرا شکسته بود
    مدرسه عروسک مرا رنجانده بود

    روز ورود، یادم نخواهد رفت:
    مرا از میان بازی‌هایم ربودند و به کابوس مدرسه بردند. خودم را تنها دیدم و غریب …

    از آن پس و هربار دلهره بود که بجای من راهی مدرسه می‌شد…
    … در دبستان ما را برای نماز به مسجد می‌بردند.
    روزی در مسجد بسته بود.
    بقال سر گذر گفت: "نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیک‌تر باشید."

    مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سال‌ها مذهبی ماندم
    ...بی آن که خدایی داشته باشم”
    سهراب سپهری

  • #15
    رضا قاسمی
    “وقتی زبان مادری‌ات فقط 127 فعل داشته باشد که مستقیم صرف می‌شوند، وقتی هزاران فعل دیگر را باید به کمک فعل معین صرف کرد، و این فعل هم درست همان فعلی باشد که برای عمل هم‌خوابگی به‌کار می‌رود، آن‌وقت زبان خیانتکار می‌شود.”
    رضا قاسمی / Reza Ghasemi

  • #16
    رضا قاسمی
    “این‌طور بارم آورده بودند که بترسم، از همه‌چیز، از بزرگ‌تر که مبادا بهش بربخورد، از کوچک‌تر که مبادا دلش بشکند، از دوست که مبادا برنجد و تنهایم بگذارد، از دشمن که مبادا برآشوبد و به سراغم بیاید.”
    رضا قاسمی, همنوایی شبانه ارکستر چوبها

  • #17
    Abdullah Öcalan
    “تمام منظور من این است که زندگی را به شیوه ای تغییر بدهم که بشود زندگی کرد”
    Abdullah Öcalan

  • #18
    Pablo Neruda
    “I can write the saddest poem of all tonight. I loved her, and sometimes she loved me too.”
    Pablo Neruda

  • #19
    قوبادی جه‌لی زاده
    “آیا در روز حساب در یک مرتبتند
    آنان که خون زن را می ریزند
    با آنان که لبان زن را می بوسند؟”
    قوبادی جه‌لی زاده

  • #20
    Bertrand Russell
    “هنگام مطالعه‌ی نظریات هر فیلسوفی٬ طرز برخورد درست نه ارادت است و نه تحقیر؛ بلکه باید در آغاز امر نسبت به وی نوعی همدلی فرضی در خود پدید آوریم تا ممکن شود که بدانیم اگر به نظریات او باور داشته باشیم چه حالی خواهیم داشت؛ و فقط در این هنگام است که باید طرز برخورد انتقادی را در خود زنده کنیم. و این طرز برخورد نیز باید تا آنجا که ممکن است مانند حالت فکری شخصی باشد که می‌خواهد عقایدی را که تاکنون بدان‌ها باور داشته٬ رها کند. در این جریان٬ در مرحله‌ی اول حس تحقیر و در مرحله‌ی دوم ارادت مانع کار می‌شود. دو چیز را باید به یاد داشت: یکی این‌که هرکس نظریاتش به مطالعه بیارزد٬ لابد از فهم و هوش بهره‌ای داشته است. دیگر این‌که به هیچ وجه احتمال نمی‌رود آن‌کس در موضوعی٬ هرچه باشد٬ به حقیقت کامل و نهایی رسیده باشد. هنگامی که شخص هوشمندی نظری اظهار می‌کند که در نظر ما آشکارا سخیف می‌نماید٬ نباید بکوشیم تا ثابت کنیم آن نظر به نحوی درست است؛ بلکه باید بکوشیم تا دریابیم که آن نظر چگونه درست می‌نماید. این طرز به کار بردن تخیل تاریخی و روانی فورا دامنه‌ی اندیشه‌ی ما را گسترش می‌دهد و به ما کمک می‌کند تا دریابیم در عصری که دارای طرز تفکر دیگری است چگونه بسیاری از عقاید گرامی ما احمقانه می‌نماید.”
    Bertrand Russell, A History of Western Philosophy

  • #21
    Jean-Paul Sartre
    “چنان تنهایی وحشتناکی احساس می‌کردم که خیال خودکشی به سرم زد. چیزی که جلویم را گرفت، این فکر بود که هیچ‌کس، مطلقاً هیچ‌کس، از مرگم متأثر نخواهد شد و من در مرگ خیلی تنهاتر از زندگی خواهم بود.”
    ژان پل سارتر, Nausea

  • #22
    رضا قاسمی
    “مرا به چشم مردی می‌دید فداکار که برای درآوردن نان خانواده دارد با جان خودش بازی می‌کند. من هم بدم نمی‌آمد به این تصور دامن بزنم. آخر، غم نان قابل‌فهم‌تر است تا غم رؤیا”
    رضا قاسمی, وردی كه بره‌ها می‌خوانند

  • #23
    رضا قاسمی
    “انسان شهرش را عوض می‌کند، کشورش را عوض می‌کند ولی کابوس‌ها را نه!”
    رضا قاسمی, وردی كه بره‌ها می‌خوانند

  • #24
    رضا قاسمی
    “ساز نو، هرچه هم خوش‌خوان، باز پخته نیست صدایش. گذر زمان را با هیچ‌چیز نمی‌توان به‌دست آورد.”
    رضا قاسمی, وردی كه بره‌ها می‌خوانند

  • #25
    Alain de Botton
    “با توجه به پیشرفت علم، برای انسان مدرن دیگر توان اعتقاد به خدا وجود نخواهد داشت. درنتیجه دین و ایمان بازیچه‌ای می‌شود در دست افراطی‌ها و کسانی که در مراحل پایانی زجر و درد از بیماری علاج ناپذیر قرار دارند.”
    Alain de Botton, Religion for Atheists: A Non-Believer's Guide to the Uses of Religion

  • #26
    رضا قاسمی
    “چرا همه‌اش از مسیرهای نشد، نخواهد شد، مسیرهای ناتوان از شدن، مسیرهای نرسیدن؟ چرا؟ شاید می‌ترسم؟ شاید خوشم به همین رفتن، چقدر بدم می‌آید از ته هر چیز، از انتها، از آخر، از ایستادن در لبه‌ی فساد.”
    رضا قاسمی, وردی كه بره‌ها می‌خوانند

  • #27
    رضا قاسمی
    “راه‌ها گاهی از مسیر کج می‌گذرند. اما ما درس نمی‌گیریم از زندگی‌مان. چون راه‌هایی را که زندگی باز می‌کند پیش پاهایمان از دریچه‌ی چشم کسانی می‌بینیم که هیچ‌چیزی نیاموخته‌اند از زندگی‌شان.”
    رضا قاسمی, وردی كه بره‌ها می‌خوانند

  • #28
    رضا قاسمی
    “مثل یک بارقه است زیبایی. وقتی گم شود زیر خروارها گردوغبار، به یک لمحه تجلی می‌کند گاهی.”
    رضا قاسمی, وردی كه بره‌ها می‌خوانند

  • #29
    Denis Diderot
    “حقیقی‌ترین تاریخ پر از اباطیل است و تخیلی‌ترین رمان پر از حقایق”
    Denis Diderot

  • #30
    Jorge Luis Borges
    “I am not sure that I exist, actually. I am all the writers that I have read, all the people that I have met, all the women that I have loved; all the cities I have visited.”
    Jorge Luis Borges



Rss
« previous 1