Hossein Pazham > Hossein's Quotes

Showing 1-30 of 64
« previous 1 3
sort by

  • #1
    “رستم : من٬ رستم از خود جدا کردم چون به این پهنه در آمدم!
    نام٬ دیگر گفتم و شیوه دیگر کردم؛
    تا اگر بیَفگَندم٬ پیلتن ناشکسته بماند!
    این دشنه را من نزدم!
    آن نامِ دیگر زد که بر خویش نهادم!
    آه پیلتن؛ که پور کشتم به زنده نگاه داشتنت؛
    این نوباوه را آن کس دیگر کشت؛
    آن که با نامش چیره شد بر سهراب و رستم و هر دو!
    خود گم کرده‌ام؛ آری-کی‌ام؟”
    بهرام بیضایی, سهراب‌کُشی

  • #2
    Oscar Wilde
    “Be yourself; everyone else is already taken.”
    Oscar Wilde

  • #3
    Albert Einstein
    “Two things are infinite: the universe and human stupidity; and I'm not sure about the universe.”
    Albert Einstein

  • #4
    Friedrich Nietzsche
    “Without music, life would be a mistake.”
    Friedrich Nietzsche, Twilight of the Idols

  • #5
    Friedrich Nietzsche
    “That which does not kill us makes us stronger.”
    Friedrich Nietzsche

  • #6
    Albert Camus
    “Don’t walk in front of me… I may not follow
    Don’t walk behind me… I may not lead
    Walk beside me… just be my friend”
    Albert Camus

  • #7
    هوشنگ ابتهاج
    “ارغوان
    شاخه هم خون جدا مانده من
    آسمان تو چه رنگ است امروز
    آفتابیست هوا یا گرفته است هنوز
    من در این گوشه که از دنیا بیرونست
    و آسمانی به سرم نیست
    از بهاران خبرم نیست
    آنچه می بینم دیوارست
    آه این سقف سیاه
    آنچنان نزدیکست
    که چو بر می کشم از سینه نفس
    نفسم را بر می گرداند
    ره چنان بسته که پرواز نگه
    در همین یک قدمی می ماند
    کور سویی ز چراغی رنجور
    قصه پرداز شب ظلمانیست
    نفسم می گیرد
    که هوا هم این جا زندانیست
    هر چه با من این جاست رنگ رخ باخته است
    آفتابی هرگز گوشه چشمی هم بر خاموشی این دخمه نیانداخته است
    هم در این گوشه خاموش فراموش شده
    که از دم سردش هر شمعی خاموش شده
    یاد رنگینی در خاطرم گریه می انگیزد”
    هوشنگ ابتهاج / سایه / Hushang Ebtehaj

  • #8
    هوشنگ ابتهاج
    “آنكه مست آمد و دستي به دل ما زد و رفت/ در اين خانه ندانم به چه سودا زد و رفت/ خواست تنهايي ما را به رخ ما بكشد/ تعنه‌اي بر در اين خانه تنها زد و رفت”
    هوشنگ ابتهاج / Hooshang Ebtahaj

  • #9
    هوشنگ ابتهاج
    “نشود فاش کسی آنچه میان من و توست

    تا اشارات نظر نامه رسان من و توست

    گوش کن با لب خاموش سخن می گویم

    پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

    روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید

    حالیا چشم جهانی نگران من و توست

    گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید

    همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست

    گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه

    ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست

    این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت

    گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست

    نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل

    هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست

    سایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر

    وه ازین آتش روشن که به جان من و توست”
    هوشنگ ابتهاج

  • #10
    هوشنگ ابتهاج
    “ارغوان

    شاخه‌ی هم‌خون جدامانده‌ی من

    آسمان تو چه رنگ‌ست امروز؟

    آفتابی‌ست هوا
    یا گرفته‌ست هنوز؟

    من درین گوشه
    که از دنیا بیرون‌ست

    آسمانی به سرم نیست
    از بهاران خبرم نیست

    آنچه میبینم
    دیوار است

    آه
    این سخت سیاه
    آنچنان نزدیک‌ست
    که چو برمی‌کشم از سینه نفس
    نفسم را برمی‌گرداند

    ره چنان بسته
    که پرواز نگه
    در همین یک قدمی می‌ماند

    کور سویی ز چراغی رنجور
    قصه‌پرداز شب ظلمانی‌ست

    نفسم می‌گیرد
    که هوا هم اینجا زندانی‌ست

    هرچه با من اینجاست
    رنگ رخ باخته است

    آفتابی هرگز
    گوشه‌ی چشمی هم
    بر فراموشی این دخمه نیانداخته است

    اندرین گوشه‌ی خاموش فراموش شده

    کز دم سردش هر شمعی خاموش شده

    یاد رنگینی در خاطر من
    گریه می‌انگیزد

    ارغوانم آنجاست

    ارغوانم تنهاست

    ارغوانم دارد می‌گرید

    چون دل من که چنین خون‌آلود
    هر دم از دیده فرو می‌ریزد

    ارغوان

    این چه رازی‌ست که هربار بهار
    با عزای دل ما می‌آید؟
    که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است‌؟

    اینچنین بر جگر سوختگان
    داغ بر داغ می‌افزاید

    ارغوان

    پنجه‌ی خونین زمین

    دامن صبح بگیر
    وز سواران خرامنده‌ی خورشید بپرس

    کِی برین دره غم می‌گذرند؟

    ارغوان

    خوشه‌ی خون

    بامدادان که کبوترها
    بر لب پنجره‌ی باز سحر
    غلغله می‌آغازند

    جان گلرنگ مرا

    بر سر دست بگیر
    به تماشاگه پرواز ببر

    آه بشتاب

    که هم‌پروازان
    نگران غم هم‌پروازند

    ارغوان

    بیرق گلگون بهار

    تو برافراشته باش

    شعر خون‌بار منی

    یاد رنگین رفیقانم را
    بر زبان داشته باش

    تو بخوان نغمه ناخوانده‌ی من

    ارغوان
    شاخه‌ی هم‌خون جدامانده‌ی من”
    هوشنگ ابتهاج, راهی و آهی

  • #11
    Sidney Sheldon
    “Nothing lasts forever.”
    Sidney Sheldon

  • #12
    John Grisham
    “Don't compromise yourself - you're all you have.”
    John Grisham, The Rainmaker

  • #13
    ایرج جنتی عطائی
    “برای من که در بندم چه اندوه آوری ای تن
    فراز وحشت داری فرود خنجری ای تن
    غم آزادگی دارم ،به تن دلبستگی تا کی؟
    به من بخشیده دلتنگی شکستن های پی در پی

    در این غوغای مردم کش، در این شهر به خون خفتن
    خوشا در چنگ شب مردن ولی از مرگ شب گفتن

    در آوار شب ودشنه چکد از قلب من خوناب
    که می بینم من عاشق چه ماری خفته در محراب

    خوشا از بند تن رستن پی آزادی انسان
    نمی ترسم من از بخشش که اینک سر که اینک جان

    در این غوغای مردم کش، در این شهر به خون خفتن
    خوشا در چنگ شب مردن ولی از مرگ شب گفتن

    چرا تن زنده و عاشق، کنار مرگ فرسودن
    چرا دلتنگ آزادی، گرفتار قفس بودن

    قفس بشکن که بیزارم، از آب و دانه در زندان
    خوشا پرواز ما حتا به باغ خشک و بی باران

    اگر پیرم اگر برنا، اگربرنای دل پیرم
    به راه خیل جان بر کف که می میرند می میرم

    اگر سرخورده از خویشم من مغرور دشمن شاد
    برای فتح شهر خون تو را کم دارم ای فریاد

    در این غوغای مردم کش ، در این شهر به خون خفتن
    خوشا در چنگ شب مردن ولی از مرگ شب گفتن”
    ایرج جنتی عطائی

  • #15
    ایرج جنتی عطائی
    “طعم خيس اندوه و اتفاق افتـــاده
    يـــــه آه خداحافظ ، يه فاجعه ساده
    خالي شدم از رويا حسي منو از من برد
    يـه سايه شبيه من ، پشت پنجره پژمرد

    اي معجزه خاموش ، يه حادثه روشن شو
    يه لحظه فقط يه اه همجنس شکفتن شـو
    از روزن اين کنج خاکســتري پر پر
    مشغول تماشاي ويرون شدن من شـــــو


    برگرد به برگرشتن از فاصله دورم کـــــن
    يه خاطره با من باش يه گريه مرورم کن
    از گر گر بي رحم اين تجربه من ســوز
    پرواز رهايي باش به ضيافت ديـروز

    به کوچه که پيوستي شهر از تو لبا لب شد
    لحظه آخر لحظه شب عاقبت شـب شد
    آغوش جهان رو به دلشوره شتابان بــود
    راهي شدنت حرف نقطه چين پايــان بود

    اي معجزه خاموش ، يه حادثـه روشن شو
    يـه لحظه فقط يه آه همجنس شکفتن شو
    از روزن اين کنج خاکســــــتري پـــر پـــر
    مشـــغول تماشاي ويرون شدن من شو”
    ایرج جنتی عطایی

  • #16
    محمدعلی بهمنی
    “او سرسپرده می خواست من دلسپرده بودم


    من زنده بودم اما انگار مرده بودم
    از بس که روزها را با شب شرمده بودم
    یک عمر دور و تنها تنها بجرم این که
    او سرسپرده می خواست ‚ من دل سپرده بودم
    یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم
    از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم
    در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
    گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم
    وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد
    کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم




    محمدعلی بهمنی

  • #17
    سیاوش کسرایی
    “هزاران چشم گویا و لب خاموش
    مرا پیک امید خویش می داند
    هزاران دست لرزان و دل پرجوش
    گهی می گیردم، گه پیش می راند
    پیش می آیم
    دل و جان را به زیورهای انسانی می آرایم
    به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند
    نقاب از چهره ی ترس آفرین مرگ خواهم کَند
    ...
    شما، ای قله های سرکش خاموش
    که پیشانی به تندهای سهم انگیز می سایید
    ...
    غرور و سربلندی هم شما را باد
    امیدم را برافرازید
    چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید
    غرورم را نگه دارید
    به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید.”
    سیاوش کسرایی

  • #18
    سیاوش کسرایی
    “اری اری
    زندگی زیباست
    زندگی اتشگهی
    دیرنده پابرجاست
    گر بیفروزیش
    رقص شعله اش
    در هر کران
    پیداست
    ورنه خاموشست و
    خاموشی گناه ماست”
    سیاووش کسرایی / Siavosh Kasraii

  • #19
    سیاوش کسرایی
    “آری آری زندگی زیباست. زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست. گر بیفروزیش، رقص شعله اش در هر کران پیداست. ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست.”
    سیاوش کسرایی

  • #20
    سیاوش کسرایی
    “زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست
    گر بیفروزیش
    رقص شعله اش از هر کران پیداست
    ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست”
    سیاوش کسرایی

  • #21
    شهیار قنبری
    “مرا دریاب من خوبم . هنوزم آب میکوبم
    هنوزم شعر می ریسم . هنوزم باد می روبم
    مرا دریاب در سرما . مرا دریاب تا فردا
    مرا دریاب تا رفتن . مرا دریاب تا اینجا
    مرا دریاب تا باور . مرا دریاب تا آخر
    مرا دریاب تا پارو . مرا دریاب تا بندر

    تو ای نایاب ای ناب. مرا دریاب دریاب
    منم بی نام . بی بام
    مرا دریاب تا خواب”
    شهیار قنبری / Shahyar Ghanbari

  • #22
    Stephen  King
    “Get busy living or get busy dying.”
    Stephen King, Different Seasons

  • #23
    Stephen  King
    “Books are a uniquely portable magic.”
    Stephen King, On Writing: A Memoir of the Craft

  • #24
    Stephen  King
    “If you don't have time to read, you don't have the time (or the tools) to write. Simple as that.”
    Stephen King

  • #25
    Saadi
    “گرچه تو امير و ما اسيريم
    گرچه تو بزرگ و ما حقيريم
    گرچه تو غني و ما فقيريم
    دلداري دوستان صواب است.”
    Saadi

  • #26
    Omar Khayyám
    “اي بس كه نباشيم و جهان خواهد بود
    ني نام زما و ني نشان خواهد بود
    زين پيش نبوديم و نبد هيچ خلل
    زين پس چو نباشيم همان خواهد بود”
    Omar Khayyam

  • #27
    Percy Bysshe Shelley
    “I have drunken deep of joy,
    And I will taste no other wine tonight.”
    Percy Bysshe Shelley

  • #28
    Woody Allen
    “The only thing standing between me and greatness is me.”
    Woody Allen

  • #29
    Woody Allen
    “I took a test in Existentialism. I left all the answers blank and got 100.”
    Woody Allen

  • #30
    “همان گونه که پوست اجزایی چون استخوان ها عضلات و رگهای خونی را در برگرفته و آنها را از دید انسان مخفی ساخته خودبینی و غرور نیز پوششی .برای بی قراری ها و هیجانات روحند.پوستی بر روح آدمی”
    سپیده حبیب, When Nietzsche Wept

  • #31
    “برویر تا کنون بیماری را ندیده بود که از بررسی ریزبینانه ی زندگی اش در نهان لذت نبرده باشد.هرچه این بزرگ نمایی بیشتر بود لذت بیمار هم بیشتر میشد.برویر معتقد بود لذت در مشاهده بودن چنان عمیق است که شاید رنج حقیقی از کهنسالی داغ دیدگی و یا داشتن عمر بیشتر نسبت به کسانی که دوستشان داریم در واقع هراس از ادامه دادن به زندگی است که در آن دیگر کسی قادر به مشاهده ی ما نباشد.”
    سپیده حبیب, When Nietzsche Wept



Rss
« previous 1 3