Fateme Beygi > Fateme's Quotes

Showing 1-30 of 134
« previous 1 3 4 5
sort by

  • #1
    رسول یونان
    “داشتم از این شهر می رفتم
    صدایم کردی
    جا ماندم
    از کشتی ای که رفت و غرق شد
    البته
    این فقط می تواند یک قصه باشد
    در این شهر دود و آهن
    دریا کجا بود
    که من بخواهم سوار کشتی شوم و
    تو صدایم کنی
    فقط می خواهم بگویم
    تو نجاتم دادی
    تا اسیرم کنی”
    رسول یونان

  • #2
    رسول یونان
    “عشق را
    بدون بزک می‌خواستیم
    دنیا را بدون تفنگ
    روی دیوارهای سیاه
    گل سرخ نقاشی کردیم
    رهگذران به ما خندیدند
    به ما خندیدند رهگذران
    ما فقط نگاه کردیم
    جاده‌ها
    دور شهر گره خورده بودند
    در شهر ماندیم و پوسیدیم و خواندیم:
    قطاری که ما را از این جا نبرد
    قطار نیست”
    رسول یونان

  • #3
    احمدرضا احمدی
    “حقیقت دارد
    تو را دوست دارم
    در این باران
    می‌خواستم تو
    در انتهای خیابان نشسته
    باشی
    من عبور کنم
    سلام کنم
    لبخند تو را در باران
    می‌خواستم
    می‌خواهم
    تمام لغاتی را که می دانم برای تو
    به دریا بریزم
    دوباره متولد شوم
    دنیا را ببینم
    رنگ کاج را ندانم
    نامم را فراموش کنم
    دوباره در اینه نگاه کنم
    ندانم پیراهن دارم
    کلمات دیروز را
    امروز نگویم
    خانه را برای تو آماده کنم
    برای تو یک چمدان بخرم
    تو معنی سفر را از من بپرسی
    لغات تازه را از دریا صید کنم
    لغات را شستشو دهم
    آنقدر بمیرم
    تا زنده شوم ”
    Ahmad Reza Ahmadi / احمدرضا احمدی

  • #4
    “می‌پرم روی دوچرخه
    رکاب می‌زنم

    جز باد
    کسی تحمل این اشک‌ها را ندارد”
    سارا محمدی اردهالی / Sara Mohamadi Ardehali, روباه سفیدی که عاشق موسیقی بود

  • #5
    رسول یونان
    “تو ماه را
    بیشتر از همه دوست می داشتی
    و حالا
    ماه هر شب
    تو را به یاد من می آورد
    می خواهم فراموشت کنم
    اما این ماه
    با هیچ دستمالی
    از پنجره ها پاک نمی شود”
    رسول یونان
    tags: love

  • #6
    “در تمام میهمانی‌ها
    آویز گردن من
    کلید خانه‌ی توست

    حالا بگذریم
    مرا جرأت آمدن نیست و
    تو را
    جرأت عوض کردن قفل”
    سارا محمدی اردهالی / Sara Mohamadi Ardehali, روباه سفیدی که عاشق موسیقی بود

  • #7
    “گذرنامه‌ام را روی میز می‌گذارم
    پی اثر انگشت تو
    تمام مرزها را بسته‌اند
    زنی با شال کشمیر در عکس می‌خندد

    هواپیما بلند شده است
    روسری‌ام را باز می‌کنم
    اثر انگشت تو
    از شانه‌هایم سرازیر می‌شود”
    سارا محمدی اردهالی / Sara Mohamadi Ardehali, روباه سفیدی که عاشق موسیقی بود

  • #8
    “کافی نت
    هزار پنجره باز است
    انگشت‌ها می‌دوند روی دکمه‌ها
    سمت عکس‌های منتظر
    صدای قدم‌ها قطع نمی‌شود

    به صفحه کلید نگاه می کنم
    هیچ حرفی ندارم
    پنجره‌ی تو بسته است

    دی ۸۸
    بیروت”
    سارا محمدی اردهالی

  • #9
    گروس عبدالملکیان
    “دو سال است که می دانم
    بی قراری چیست
    درد چیست
    مهربانی چیست
    دو سال است که می دانم
    آواز چیست
    راز چیست
    چشم های تو شناسنامه مرا عوض کردند
    امروز من دو ساله می شوم”
    گروس عبدالملکیان

  • #10
    George Orwell
    “If you want to keep a secret, you must also hide it from yourself.”
    George Orwell, 1984

  • #11
    Don't ever tell anybody anything. If you do, you start missing everybody.
    “Don't ever tell anybody anything. If you do, you start missing everybody.”
    J. D. Salinger

  • #12
    J.D. Salinger
    “I'm sick of just liking people. I wish to God I could meet somebody I could respect.”
    J.D. Salinger, Franny and Zooey

  • #13
    Albert Camus
    “همیشه روزهایی هست که انسان در آن کسانی را که دوست داشته است، بیگانه می یابد”
    Albert Camus, The Stranger

  • #14
    نادر ابراهیمی
    “قرن هاست که ما ملت فردا هستیم. در زندگی غم انگیزمان، امروز نداریم و همه چیزمان شده: ان شاء الله درست خواهد شد، برادر!”
    نادر ابراهیمی, بر جاده‌های آبی سرخ، کتاب‌های اول، دوم و سوم

  • #15
    احمد شاملو
    “درخت با جنگل سخن می‌گويد
    علف با صحرا
    ستاره با کهکشان
    و من با تو سخن می‌گويم
    نامت را به من بگو
    دستت را به من بده
    حرفت را به من بگو
    قلبت را به من بده
    من ريشه‌های تُرا در يافته‌ام
    با لبانت برای همه لب‌ها سخن گفته‌ام
    و دست‌هايت با دستان من آشناست”
    احمد شاملو, هوای تازه

  • #16
    Gilles Deleuze
    “If you're trapped in the dream of the Other, you're fucked.”
    Gilles Deleuze

  • #17
    Gilles Deleuze
    “Writing has nothing to do with meaning. It has to do with landsurveying and cartography, including the mapping of countries yet to come.”
    Gilles Deleuze

  • #18
    Gilles Deleuze
    “The shadow escapes from the body like an animal we had been sheltering.”
    Gilles Deleuze, Francis Bacon: The Logic of Sensation

  • #19
    فریدون مشیری
    “من نمي دانم
    _ و همين درد مرا سخت مي آزارد_
    كه چرا انسان اين دانا
    اين پيغمبر
    :در تكاپوهايش
    _چيزي از معجزه آن سو تر_
    ره نبرده ست به اعجاز محبت
    چه دليلي دارد؟
    *
    چه دليلي دارد
    كه هنوز
    مهرباني را نشناخته است؟
    و نمي داند در يك لبخند
    !چه شگفتي هايي پنهان است
    *
    من بر آنم كه درين دنيا
    _خوب بودن _به خدا
    سهل ترين كارست
    و نمي دانم
    كه چرا انسان
    تا اين حد
    با خوبي
    .بيگانه است
    !و همين درد مرا سخت مي آزارد”
    فریدون مشیری

  • #20
    J.R.R. Tolkien
    “I don't know half of you half as well as I should like; and I like less than half of you half as well as you deserve.”
    J.R.R. Tolkien, The Fellowship of the Ring

  • #21
    Jalal ad-Din Muhammad ar-Rumi
    “You were born with wings, why prefer to crawl through life?”
    Rumi

  • #22
    Sohrab Sepehri
    “چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب
    اسب در حسرت خوابیدن گاریچی
    مرد گاریچی در حسرت مرگ”
    سهراب سپهری / Sohrab Sepehri

  • #23
    غلامرضا بروسان
    “پنجره ای که
    به بادها مجال ندهد
    دهانش را خاک می گیرد”
    غلامرضا بروسان, مرثیه برای درختی که به پهلو افتاده است

  • #24
    غلامرضا بروسان
    “به شانه های تو آنقدر خو گرفته ام
    که ایگناسیو
    به پنج عصر”
    غلامرضا بروسان, یک بسته سیگار در تبعید

  • #25
    Maurice Maeterlinck
    “برای چه توقع دارید كه خیالات، تصورات، احساسات، اقدامات و به طور خلاصه زندگی ما آزاد باشد و حال آنكه به چشم خود می بینیم كهكشانهای بزرگ كه منظومه خورشیدی ما در برابر آنها هیچ است، در حركات خود آزاد نیستند و مجبور شده اند كه خط سیر ویژه ای را پیموده و از قوانین خاصی پیروی كنند”
    Maurice Maeterlinck

  • #26
    Charlotte Brontë
    “Jane, be still; don't struggle so like a wild, frantic bird, that is rending its own plumage in its desperation."
    "I am no bird; and no net ensnares me; I am a free human being, with an independent will; which I now exert to leave you.”
    Charlotte Brontë , Jane Eyre

  • #27
    Charlotte Brontë
    “If all the world hated you and believed you wicked, while your own conscience approved of you and absolved you from guilt, you would not be without friends.”
    Charlotte Brontë, Jane Eyre

  • #28
    Charlotte Brontë
    “Reader, I married him.”
    Charlotte Brontë, Jane Eyre

  • #29
    Charlotte Brontë
    “Do you think, because I am poor, obscure, plain and little, I am soulless and heartless? You think wrong! - I have as much soul as you, - and full as much heart! And if God had gifted me with some beauty and much wealth, I should have made it as hard for you to leave me, as it is now for me to leave you!”
    Charlotte Brontë, Jane Eyre

  • #30
    Charlotte Brontë
    “Do you think I am an automaton? — a machine without feelings? and can bear to have my morsel of bread snatched from my lips, and my drop of living water dashed from my cup? Do you think, because I am poor, obscure, plain, and little, I am soulless and heartless? You think wrong! — I have as much soul as you — and full as much heart! And if God had gifted me with some beauty and much wealth, I should have made it as hard for you to leave me, as it is now for me to leave you. I am not talking to you now through the medium of custom, conventionalities, nor even of mortal flesh: it is my spirit that addresses your spirit; just as if both had passed through the grave, and we stood at God's feet, equal — as we are!”
    Charlotte Brontë, Jane Eyre



Rss
« previous 1 3 4 5