date
newest »
newest »
message 1:
by
امین
(last edited Nov 22, 2014 01:43PM)
(new)
Nov 22, 2014 01:12PM
سپاسگزارم که اینگونه روشن و بی پیرایه سخن گفته اید. نخست تا موضوع اصلی مورد نظرم را آغاز نکرده ام یادآور می شوم که آنچه در مورد انقلاب اسلامی گفتم به طور کل در واکنش به مواضع کسانیست که این انقلاب را مصادره شده می خوانند و منظورم این نبود که آقای آبراهامیان جایی چنین نتیجه گیری کرده اند. چون در یادداشت قبلی اشاره ای به نقش مذهبیون شده بود لازم دانستم نظر خود را در این مورد بیان کنم. اشاره ی من به تمامی پیش زمینه های ایجاد شکاف و تنش و همه ی عواملی که می توانست به سقوط حکومت پهلوی بیانجامد نبود، بلکه انقلاب پنجاه و هفت را عمدتا بر بستر اسلام سیاسی ارزیابی کردم، گرچه بی ارتباط با تحولات پیشین نبود، ولی جریانی که در نهایت انقلاب پنجاه و هفت را رقم زد به باور من با وجود حواشی گوناگون بر محور اسلام سیاسی و پایگاه های اجتماعی ایجاد شده قدرت گرفت و در آن مقطع گروه های دیگر نقش تعیین کننده ای نسبت به مذهبیون نداشتند، پس همیشه انقلاب پنجاه و هفت را انقلاب اسلامی می خوانم و تاکیدم بر صفت اسلامی بر پایه ی نقش مخرب شریعت و فقه است، نه دین ستیزی. از همین روست که برخی از سیاست مداران را با توجه به وقایع و جو موجود تا حدودی درک می کنم ولی می گویم که اشتباهات و محاسبات خطا را باید از فرصت طلبی ها تفکیک کرد. در در مورد مطلق نبودن تاریخ و به شکل گسترده تر، پرهیز از مطلق گرایی به نیکی سخن گفته اید، ضمن اینکه از دیگر فرمایشات شما و از آنچه در ادامه نگاشته اید پیداست که نسبیت گرایی را هم تایید نمی کنید. بهتر از بنده آگاهید که جدال بر سر تقسیم بندی علوم انسانی و نقد این باور که می توان به علوم انسانی نیز چون علوم تجربی نگریست یا خیر، چه میاحث گسترده ای را تا کنون پایه ریزی کرده و چه دستاوردهایی برای سیستم پویای علوم در جوامع توسعه یافته داشته است و خواهد داشت. همچنین بهتر از من می دانید که در نهایت بخشی از روشنفکران وطنی چگونه در جامعه ای شبه مدرن، خود و دیگران را مشغول چرندیات به ظاهر پست مدرنی کرده اند که برایشان راه فراری باقی بگذارد. از هرمنوتیک که در جای خود ابزاری سودمند برای شناخت بهتر است، دستاویزی برای تن دادن به نسبیت گرایی ساخته و برای محفوظ نگاه داشتن مطلق های خود از دسترس نقد علمی، چنین وانمود می کنند که ما اساسا خیلی جاها امکان داوری نداریم. نمی شود امری هم زمان، هم خوب باشد و هم بد و این را هر عقل سلیمی در خواهد یافت ولی با چنان شعبده هایی گاهی ناممکن را نیز ممکن کرده اند. موافقم که علوم انسانی پیچیدگی های خاص خود را دارند و باید از مطلق پرهیز کرد ولی این به معنای نادیده گرفتن داده های موجود و تجارب گوناگون در قالب یک تحلیل جامع نیست و امکان داوری را از یک سیستم پویا سلب نمی کند. ما به عنوان انسان ناچاریم تا جای ممکن بر اساس تجربه و تحلیل عمل کنیم و راهی جز راه علم پیش روی ما نیست، مگر راه وهم. منظورم از سیستم پویا سیستمی است که پیوسته به نقد خود نیز دست می زند و تکثر را یک اصل می داند ولی تن به نسبیت گرایی هم نمی دهد و درپی نتیجه گیری و حل مسئله است، نه پاک کردن صورت آن. با پژوهش های اصولی و بر پایه ی اسناد جامع ( نه اسناد گزینشی ) می توان تا جای ممکن مانع از یکسویه شدن تحلیل ها شد ولی به باور من نیز در یک بررسی تاریخی نمی توان هیچ نویسنده ای را بی طرف محسوب کرد. اگر نویسنده ای به یک دستگاه خاص ایدئولوژیک مرتبط نباشد و برای حفظ منافع هیچ گروهی هم قلم نزد، چهارچوب فکری و به تعبیر شما پنجره ای که از آن به وقایع می نگرد، در داوری هایش انعکاس خواهد داشت که امری بدیهی است. تاسف بارترین شکل آن را وقتی شاهد هستیم که سخن، با پیشینه ی نویسنده و شعارها و هدف مورد ادعای او در تعارض است. وقتی از پیشینه سخن می گویم منظورم چشم پوشی از تغییرات و تجارب نیست و به گفته ی آقای جواد طباطبایی میدان پژوهش میدان لوطی ها نیست که بگوید حرف مرد باید یکی باشد، بلکه پژوهشگر باید همیشه در پی شواهدی برای رد فرضیات خود نیز بگردد. منظورم آفت دورویی و چند رویی، یا در حالت خوشبینانه اش، آشفتگی فکری است. ممکن است نویسنده ای هم با جمع آوری اسناد بسیاری که بیشترشان قابل قبول باشند، جنبه ای را پر رنگ تر از جنبه های دیگر بررسی کند و حتی دروغ زیادی هم نگوید ولی تمامی راست را هم نگوید. بخشی از حقیقت را با شاخ و برگ های بیشتر بگوید ولی یا چهارچوب و پیشینه ی فکری و حتی دلبستگی ها و وابستگی های گذشته او را محدود کند، یا بسیاری از حقایق برجسته اصلا به چشمش نیاید و یا اینکه مانند آنچه بسیار شایع است، از بیم داروغه هایی که در پیرامون او هستند، به نفعش نباشد که برخی مطالب را نیز بازگو کند. برای نمونه نویسنده ی آگاهی ممکن است زیر و روی فراماسون ها و گروه های وابسته را از سال های مشروطه و پیش از آن بکشد بیرون و بگذارد وسط میدان و در فضایی که در آن اصولا مدرنیته را بازی غرب با یک جامعه ی همه چیز دار و گرفتار شبیخون می شناسانند و تمام روشنفکران را خائنین و مزدوران بیگانه، از دینکاران چیزی نگوید یا آنگونه نگوید که برایش دردسر ساز شود یا بدتر از آن گاهی برای بقا پامنبری ایشان را نیز بر عهده بگیرد. وقتی نمی شود بخش دیگر ماجرا را در سایه ی وکلای خداوند روشن ساخت، باید هم امثال حسینیان قلم به دست بگیرند چون جاده برایشان صاف شده است. مسئله تاکید بر خیانت یک حزب و محاکمه ی تک تک کسانی که نامشان با آن حزب پیوند خورده نیست. مسئله خائن شمردن یک گروه با عنوان چپ یا راست نیست، اتفاقا مسئله این است که باز به ناگاه همه ی کاستی ها را گردن یک عنوان نیاندازیم تا بتوانیم تمام کاستی ها را آنگونه که بوده اند ببینیم و مشکلات گذشته را ریشه یابی کنیم. مسئله تنها محاکمه نیست، بلکه نقد جدی یک جریان مخرب است که می تواند در هر قالبی حتی در قالب یک حزب راست گرا نیز بازتولید شود. جریان هایی که نه تنها دچار آفت وابستگی در سطح سازمان دهندگان و رهبران بودند، بلکه دچار آشفتگی فکری و التقاط، آفت تقلید، مطلق اندیشی و فرصت طلبی نیز بودند و پس از این همه شیرین کاری، ملت را نادان می خوانند. بی شک جایگاه علمی و نیک خواهی انسانی ِ نخبگانی که یا موقتا یا همیشه در پیوند با یک حزب شناخته شده اند به صرف نتایج مخربی که آن حزب در مجموع به بار آورده، قابل انکار نیست ولی مسئله، شناخت آفت هاییست که هنوز جامعه ی ایرانی را رها نکرده اند. اینکه حاکمان کنونی در چند جمله بارها واژه ی دشمن را تکرار می کنند و سرنوشت کشوری را در رویارویی شعارگونه با جهان به سوی تباهی می برند و ملتی را منزوی می کنند؛ اینکه در فرهنگ عمومی نیز نقش عامل بیرونی در فلاکت های ما پر رنگ تر است تا ضعف های درونی و هنوز نمی توانیم ریشه های فلاکت و تیره روزی هایمان را بشناسیم؛ اینکه گروه های گوناگون از چپ و راست برای رسیدن به اهداف خود و برای اثبات حقانیت خود ادبیات تخریب را دستور العمل همیشگی قرار می دهند و هیچ بابی جز باب پرخاش و ستیز باز نیست و گفتگوی سازنده ای جریان ندارد؛ این ها میراث جریانیست که باید آن را با دقت بررسی نمود و با شجاعت در مورد آن داوری کرد، آن هم نه به قصد محاکمه و تخریب افراد، بلکه به قصد متوقف کردن آن جریان ویرانگر که نه به سوسیالیزم محدود می شود نه به یک حزب خاص و می تواند همچنان در هر لباسی به بقای خود ادامه دهد. وقتی برخی مطالب نشریات احزاب چپ اسلامی و غیراسلامی را تا پیش از تسویه حساب ها و کشتارها می خوانم، احساس می کنم شاید شریعتمداری کیهان روش خود را از روی دست ایشان مشق کرده است. وقتی ماله کشی و فرصت طلبی و مداحی برخی از دشمنان قسم خورده ی امپریالیسم و لیبرالیسم را در سال های ابتدای انقلاب می خوانم احساس می کنم مسئه تنها زیر فشار بودن یک تواب یا فرصت طلبی یک سیاست باز نیست، بلکه مسئله ریشه دار تر از این حرف هاست. مگر نمی توان در مورد پریشان گویی های روشنفکری که دنبال خدمت و خیانت روشنفکران می گردد و مدح شیخ فضل الله نوری را می گوید داوری کرد؟ این دیگر پنجره و زاویه ی خاصی نمی خواهد. یا کسی چون طبری با آن دانش و اطلاعات چگونه دچار این انقلاب درونی می شود؟ دنبال واژه ی خیانت نمی گردم، و شاید عده ای را نیز نیک خواه فرض کنم ولی نمی توانم نسبت به ریشه ی این همه آشفتگی و التقاط بی تفاوت باشم و بگویم شاید از زاویه ی دیگری بشود این مسئله را درک کرد.
reply
|
flag
امین عزیز، در بسیاری از نکته ها، همداستانیم، اما با عباراتی متفاوت. دردی که در انتها بدان اشاره کرده ای، "آشفته حالی" و "التقاط"، یک معضل "فرهنگی"ست؛ نوعی تظاهر در منش و اعتقاد، مطابق مد "لحظه" (و نه "روز"). این "تقیه"ی فرهنگی، به گمان من سبب "هرلحظه به رنگی" در آمدن "بت عیار" شده، و می شود. بنظر می رسد نخبگی و دانش هم سبب استواری عقیده نمی شود (دست کم در آن فرهنگ)؛ مثالش هم در همین تاریخ معاصر ما کم نیست. ما به اعتبار یک تاریخ ادبیات "پند و اندرز"، عادت فرهنگی مان "منبر" رفتن برای "دیگران" است. در پسله اما به بخش ناچیزی از آنچه می گوییم هم، باور نداریم. روشنفکران چپ یا راست ما هم از این "تناقض" بی بهره نبوده اند؛ می خواهم بگویم "فرصت طلبی" و "نان به نرخ روز خوردن" و "تقیه" و "عوامفریبی" و "تظاهر" به روشنفکری و کلن "عدم باورمندی" به آنچه می گوییم و می نماییم، علت العلل "اشتباهات" ماست. پس "تفکیک" این دو "سهل و ممتنع" است. دیگر آن که، آن شریعتمدار "کیهان مدار"، و امثال کیانوری و ... از روی دست هم نگاه نمی کنند، که همه آبشخوری واحد دارند؛ خرده ریزهای "فرهنگی" ما.... در مورد مطرح کردن مباحثی چون "پست مدرنیسم" و غیره، هم چنان به "خرده ریز"های فرهنگی باید مراجعه کرد، این که ما، بنا بر مصلحت طلبی شخصی و "قبیله ای"، ابتدا دست به عمل می زنیم، و سپس بنا بر مقتضیات روز، برایش "توجیه" و "فلسفه" می سازیم. این می شود که "نخبگان" هم، بیشتر "همنوا" و "پیرو"(کنفورمیست) هستند، تا روشنفکر و... وو باری، امثال تو سبب خشنودی و امید می شوند، کسانی که متن را می خوانند (از رویش عبور نمی کنند) و تا در نیابند، حرفی و نظری ندارند، ممنون. خیلی ها "نخوانده ملا" با "پیشداوری"های عالمانه، از روی متن پرواز می کنند، با نگاهی از سر "سیری"، و از همانجا فتوایی صادر می کنند؛ "دانشمند"انی از نسل همان شانزده سالگان که در زیرزمین هاشان "او" را نیوم غنی می کنند!
از وقتی که برای این یادداشت گذاشتید و فرصتی که برای این گفتگو فراهم کردید سپاسگزارم بزرگوار. آنچه امروز به چشم ما می آید نتیجه ی تجربیات و کنش های افرادیست که یا گامی به جلو برداشته اند، یا مرتکب اشتباه شده و درجا زده اند و یا بر بستر این معضل های فرهنگی، بسیاری را با خود به سوی پرتگاه کشانده و دردی بر دردهای اجتماع افزوده اند. آگاهی محدود ما در امروز بر پایه ی تجربیات گذشتگانیست که از سیاره ی دیگری نیامده اند و شاید ما نیز در شرایط آن ها مرتکب اشتباهات بسیاری می شدیم. آنچه اهمیت دارد بهره بردن از گذشته برای ساختن آینده است و پرهیز از تکرار دورهای باطل. امیدوارم که فرهنگ گفتگو و مدارا در میان ما و نسل های آینده گسترش یابد تا بتوانیم از دیگران بیاموزیم و در فرضیات و باورهای مطلق خود محصور نمانیم.


