آنتون چخوف
اولین اثری که از چخوف خواندم "اتاق شماره ی شش" (ترجمه ی کاظم انصاری؟) باید بوده باشد. و از همان "اتاق" با شخصیت های چخوف، چه در داستان ها و چه در نمایش نامه هایش، نوعی همدمی داشته ام، انگار که همسایه ام باشند، در همان محله های کودکی، و گاه در همان خانه ای که با عموها و عمه ها و... زندگی می کردیم. شخصیت های چخوف ساده لوحانی ناتوان اند که پیوسته دور خود می چرخند، از آنچه هستند، به حد دلگیری دلزده اند، با زندگی های حقیر، دلگرم آرزوهایی بزرگ، دلخوش به "بهانه های ساده ی خوشبختی"، وامانده و ورشکسته. حتی اشراف و زمینداران و زورگویان اثار چخوف تا خرخره در قرض و نکبت اند، و میخواره و زندگی باخته، غرق در آرزو، از دست می روند، بی آن که برای یکی از آن همه آرزو، دستی از آستین برآرند، انگاری تقدیرشان را در اعماق دل پذیرفته باشند، تن به تقدیر سپرده و چشم بر آسمان، شاهد زندگی اند که از بالای سرشان می گذرد. خواندن چخوف اما، همانند درگیری با اعتیاد است، ترک کردنش جان می گیرد، و خواندنش، لذتی می بخشد که به درد منتهی می شود. گاه می خوانی به این امید که این بار پیترویچ یا ناتالیا یا الکسی به سرانجامی خوش برسند، و با آن که نمی رسند، از خواندن و بازخواندنشان خسته نمی شوی، بس که شیرین وصف شده اند. شخصیت ها یکی یکی از درون مه بیرون می آیند و آرام دور و برت را می گیرند، پر می شود اتاقت از زندگی باخته های نکبت زده که برخی شنل و پالتوی خز بر دوش دارند، و برخی به سوپ گرمی یا سکه ای دلخوش اند، هم بندانی محکوم که با صلیب خود به دنیا می آیند، آنقدر بی حمیت روزها را به شب، و شب ها را به روز می رسانند که خشم، مثل صخره ای گلوگاهت را می بندد. با این همه اما، وقتی نیستند، دلت برایشان تنگ می شود. بسیاری از داستان های "چخوف" بی واقعه اند؛ وصف نق نق آدم هایی که خانواده ای دارند که مطابق میلشان نیست، به کاری مشغول اند که دوستش ندارند اما عمری با همان شغل و همان خانواده سر می کنند و چون درختی همانجا که به دنیا آمده اند، زرد و رنجور می شوند، و بی شاخ و برگ، در برف مرگ گم می شوند! وصف یک روزمره گی که به رنگ ها و اشکال مختلف، روایت می شود.
در داستان "تمشک تیغ دار"، برادر "آلیوخین" در تمام سال هایی که کارمند اداره ی مالیات بوده، آرزو داشته صاحب ملکی بشود تا بتواند یک سوپ کلم از محصول باغچه اش بخورد، و ساعت ها روی نیمکتی دراز بکشد و کشتزارها را تماشا کند! با وجود سال ها گرسنگی، پولی که پس انداز می کند کافی نیست، پس با زنی بیوه و زشت ازدواج می کند، مال و منالش را صاحب می شود و آنقدر به او گرسنگی می دهد تا زن می میرد. با آن همه با پولی که جمع کرده، تنها می تواند ملکی بخرد که نه سبزی کاری دارد، نه مردابی و نه اردکی. آب رودخانه ای هم که از میان ملک می گذرد، قهوه ای ست و کمی بالاتر، در آن استخوان می سوزانند. برادر آلیوخین بوته ی تمشکی را که آرزو می کند، می خرد و در زمین خود می کارد. آلیوخین تعریف می کند که سال بعد که به دیدار برادر رفته، بکلی تغییر کرده، پیر و فرسوده شده، گوشه ای دراز کشیده، لحافی تا روی زانو کشیده، مثل ملاکین بزرگ حرف می زند، روستاییان را تحقیر می کند و اگر آنها او را "حضرت والا" خطاب نکنند، خشمگین می شود. آشپز از بوته های جوان باغ، برایشان تمشک می آورد. برادر آلیوخین از خوشحالی در پوست خود نمی گنجد، به تمشک ها نگاه می کند، می خندد و چشم هایش پر اشک می شوند. تمشک ها را با حرص می خورد و به برادرش می گوید؛ آه، چه خوب است، میل کنید! آلیوخین تعریف می کند که تمشک ها سفت و ترش و بد مزه بودند.
در داستانی که نامش به یادم نمانده، مردی، بگو "ایوان ایوانویچ"، همسرش، بگو "ماشا" را شیفته وار، دوست دارد. ایوان ایوانویچ با دوستش، بگو "استپان استپانویچ" که خانه اش آن طرف خیابان است و هر شب به دیدن آنها می آید، بازی می کنند، ودکا می نوشند و همان حرف های هر شبه را تکرار می کنند. استپان شیفته ی ماشا ایوانوناست، زن را که شام می آورد، سماور را آماده می کند، برایشان چای می ریزد و... همه جای خانه با نگاه پر تمنایش تعقیب می کند، و آه می کشد. ماشا اما از یکنواختی خانه ی ایوان و تکرار زندگی هر شبه با مردی که حتی خشمگین نمی شود، فریاد نمی زند، خسته است. یک روز "ماشا ایوانوا" از خانه بیرون می آید، عرض خیابان را طی می کند، و به خانه ی روبرویی، خانه ی استپان استپانویچ می رود، و همانجا می ماند و می شود "ماشا استپانونا"! حالا ایوان ایوانویچ است که هر شب به خانه ی استپانویچ ها می رود، با هم بازی کنند، عرق می نوشند، همان حرف های همیشگی را می زنند، و ماشا برایشان شام تهیه می کند، چای می ریزد و نگاه مشتاق ایوانویچ همه جای خانه با حسرت به دنبال ماشاست. ایوانویچ بی ماشا، در مصیبت تنهایی غوطه می خورد. ماشا استپانونا اما از این یک نواختی به تنگ می آید. یک روز از خانه بیرون می آید، خیابان را طی می کند و آن طرف خیابان، به خانه ی ایوان ایوانویچ می رود، و دوباره می شود "ماشا ایوانونا". این عبور از عرض خیابان، چند بار تکرار می شود تا این که راوی حکایت می کند سال بعد، یا دو سال بعد، روزی استپان استپانویچ را دست در دست ماشا استپانونا در ایستگاه قطار می بیند، در حالی که ایوان ایوانویچ، خود را به سختی دنبال آنها می کشد و ملتمسانه می گوید؛ ما با هم دوست بودیم، دوستان خوبی بودیم، شب های قشنگی داشتیم، تو را به مریم مقدس زنم را به من پس بده. انگار که بگوید دست کش هایم را پس بده، یا کفشم را، یا جعبه ی سیگارم را. استپان استپانویج اما بی اعتنا به راه خود می رود. تنها ماشا استپانونا گاهی سر می گرداند و نگاهی از سر ترحم به ایوان ایوانویچ می اندازد. بنظر می رسد ماشا هم دیگر اشتیاق عبور از خیابان را از دست داده باشد!
آنتون پاولویچ چخوف (1904-1860)، پزشکی که با نویسندگی به شهرت جهانی رسید، گفته است که پزشکی همسر من است و نویسندگی معشوقه ام. یکی از ویژگی های آثار چخوف، رنگ تاریخ است، سال هایی که جامعه ی روسیه در مرز تحول ایستاده، اشرافیت در نهایت بطالت و در آستانه ی ورشکستگی ست، و استبداد حاکم بیش از همیشه مردم را در فقر و فاقه، به حال خود رها کرده است. شکست مفتضحانه ی روسیه در جنگ با ژاپن، جرقه ای ست در این انبار باروت، و اولین نشانه های خیزش در 1905(یک سال بعداز آخرین نمایش نامه ی چخوف، و مرگ زودرس او)، اگرچه سرکوب می شود اما هشداری ست به آغاز یک پایان، همان که 12 سال بعد (1917) به انقلاب و سقوط تزاریسم می انجامد. چخوف با تیزبینی و هوشیاری، به ویژه در چهار نمایش نامه ی بزرگش، نزدیکی این انفجار را پیش بینی کرده. سوای بسیاری داستان کوتاه، چخوف نمایش نامه های کوتاه و بلندی نظیر "ایوانف"، "خواستگاری"، "خرس"، "سالگرد" و "مضرات دخانیات" هم نوشته. "مضرات دخانیات"، تک پرده ای ست کوتاه با یک شخصیت؛ ایوان ایوانویچ نوخین سیگاری ست اما همسرش اصرار دارد نطقی درباره ی مضرات تنباکو بکند. نوخین پیوسته بهانه می آورد و می گوید این موضوع کسالت آور است؛ "بین خودمان بماند، همسرم دوست دارد درباره ی مشکلات صحبت کند. او رییس شورای مدرسه است، یا چیزی در این حدود". نوخین سخت مایل است یکجا رو در روی همسرش بایستد، یا فرار کند، فراموش شود، حتی یک بار کت قدیمی اش را (تمثیلی از وجود خودش) دور می اندازد، اما دوباره آن را می پوشد؛ "خانم در همه جای این کت حضور دارد"! در انتهای گفتار، به سختی می شود فهمید که نوخین چیزی درباره ی دخانیات گفته باشد اما از تماشاگران خواهش می کند به او خیانت نکنند؛ "خواهش می کنم اگر(همسرم) پرسید، بگویید آن کلاغ، منظورم خودم هستم، سخن ران با وقاری بود"!
چخوف بخاطر چهار نمایش نامه ی بلندش در ردیف بزرگ ترین نویسندگان تاریخ ادبیات نمایشی جای دارد. "مرغ دریایی" تراژدی بدفرجامی ست از عشق های بی سرانجام. عشق هایی نه بخاطر عشق، که از سر بی حوصلگی، بیکاری و تنبلی. شخصیت ها عاطل و باطل گوشه ای افتاده اند، و عشق، انگاری طنابی ست که تو را از سقوط محفوظ نگاه می دارد. آرکادینا که هنرپیشه ای مشهور بوده، در میانسالی و هراس از گمبودگی، به تریگورین می چسبد که نویسنده ای ست مشهور، و در سراشیبی افول. تریگورین هم به آرکادینا نیاز دارد. ماشا عاشق ترپلف است، اما ترپلف عاشق نیناست و نینا فرار می کند تا به تریگورین بپیوندد، اما تریگورین هم پس از مدتی دختر را رها می کند و به آغوش آرکادینای همدرد، باز می گردد. و نینای "رسوا شده و رها شده" هم از دست می رود. همه مثل مرغ دریایی کنار دریاچه، به دست رهگذری از سر بی توجهی، پرپر می شوند. ماشا که جسارت نینا را ندارد، سرخورده از عشق ترپلف، پیشنهاد مدودنکو، معلم دست و پا چلفتی روستا را می پذیرد، ازدواج می کند، بچه دار می شود اما هم چنان از ترپلف شکست خورده، پرستاری می کند. ترپلفی که وقتی از عشق نینا ناامید می شود، خودکشی می کند. همه دست به کاری می زنند که دوست ندارند. دکتر هم از این که عمری در روستا تلف کرده، ناخشنود است.
"دایی وانیا" نیز روایت دیگری ست از گذران زندگی به بطالت، وصف شکست اشرافیت پوسیده ی یک خانواده، که زالو وار، با مکیدن خون پایینی ها سر پا ایستاده. وانیا برادر همسر اول پروفسور سربریاکف و دوست چندین ساله اش، همراه مارینا مادرش و سونیا دختر پروفسور از خواهر وانیا، سال هاست ملکی را اداره می کنند که متعلق به پروفسور سربریاکف است. آنها در این ملک فرسوده می شوند تا پروفسور و همسر دوم و بسیار جوانش، یه لنا در مسکو زندگی را به بطالت بگذرانند. آستروف هم که عمری پزشک روستا بوده، اکنون می پندارد زندگی اش هیچ نقطه ی درخشانی نداشته. سونیای زشت روی، عاشق آستروف است تا امیدی باشد برای روزمره گی هایش، آستروف و وانیا عاشق زیبایی یه لنا همسر جوان پروفسور می شوند تا چراغی در تاریکی های زندگی بیهوده شان سوسو بزند. هیچ چیز همان نیست که می نماید. همین قدر که یله نا هر دو عاشق را رد می کند و پروفسور می گوید قصد فروش ملک را دارد، زلزله بجان ویرانه ها می افتد. وانیا از این که زندگی اش هزینه ی افتخارات پروفسور شده، می آشوبد و فریاد می زند که زندگی اش در این ملک، به هدر رفته. پروفسور که خود از درد پیری می نالد، از بیهودگی خسته شده و یله نا دریافته که عشق اولیه اش به پروفسور، حس کاذبی بیش نبوده است. بطری های مشروب خالی می شوند تا زندگی های تهی را پر کنند و مالیخولیای تصور و تخیل، حتی در آستانه ی مرگ، زنده بماند. پروفسور از فروش ملک صرف نظر می کند و همراه یله نا به کسالت زندگی در مسکو باز می گردند، آستروف عشق سونیا را رد می کند و به دنبال سرنوشت می رود. در انتها، مارینا کلاف باز می کند، سونیای سرخورده مثل هر روز این سال ها صورت حساب ها را وارسی می کند و وانیای مست، پروفسور را بخاطر همه ی ناکامی های خود و خانواده اش، نفرین می کند و از سنگینی قلبش شکوه دارد. سونیا می گوید؛ باید صدای فرشته ها را بشنویم. صبر کن. دایی وانیا، صبر کن.
"سه خواهر" غمنامه ای ست به بلندای یک تابستان. سه زن در حسرت روزهای زندگی در مسکو، با خاطره ی "آن سال ها" دلخوش اند. خانه شان از افسران پادگان نزدیک، پر و خالی می شود، عاشق می شوند، آبستن می شوند، فارغ می شوند، پشیمان اند، و هم چنان در حسرت روزی که به مسکو بازگردند، آه می کشند در حالی که با گاری تا مسکو نیم روز بیشتر فاصله ندارند. پادگان منتقل می شود، افسران عاشق کوچ می کنند، خانه سوت و کور می شود و خواهران، در اندوه کوچ افسرانی که خیال می کنند روزگاری دوست می داشته اند، هم چنان معلم می مانند، در همان خانه، اما تنها. زمان از بالای سر همه گذشته است. الگا خواهر بزرگ تر می پذیرد که مدیر مدرسه بشود. ماشا خواهر میانی به آغوش شوهر فضل فروش و دلقکش باز می گردد. ایرینا خواهر کوچک تر، در اندوه مرگ مردی که دوست نمی داشت و دست رد به سینه اش زد، سرخورده از روزگار رفته، میانه ی باغ ایستاده است. تنها برادرشان آندره یی، به حکم همسرش ناتاشا، دو کودکش را در کالسکه ای به پارک می برد. و الگا زمزمه می کند؛ "اگر می دانستیم...اگر فقط می دانستیم". و ما نمی دانیم چه را باید می دانستند، اما می دانیم که اگر می دانستند هم، تفاوتی نمی کرد.
باغ آلبالو نیز، مرثیه ی شکست خوابزدگان است. باغ قرار است در مقابل بدهی های خانواده حراج شود و خانواده توان مالی و پشتیبانی ندارد تا باغ را از حراج نجات دهد، با این همه خانم رانوسکایا تا آخرین لحظه ی رسیدن خبر فروش باغ، انگاری به انتظار معجزه ی موهومی برای نجات باغ بوده، همین که خبر می رسد که باغ به فروش رفته، از درون می شکند و روی مبل می افتد و برای باغی که سال هاست از دست رفته، اشک می ریزد، همان گونه که پنج سال است برای غرق شدن فرزندش اندوهگین است اما به عشق مرد بیماری در پاریس امیدوار است که از او انتظار پرستاری و خدمت دارد. بی فکر به روزگار و آینده ی زندگان؛ دخترش آنیا، دختر خوانده اش واریا و برادرش گایف. وقتی خانواده در شرف ترک خانه و ملک آباء و اجدادی ست، صدای تبر می آید. کارگران مشغول انداختن درختان آلبالو هستند. وقتی همه رفته اند، فیرس، خدمتکار پیر که دوران خدمتش، تاریخ خانواده است، سرگردان و بیمار، گوشه ای دراز می کشد و خود را در دستان مرگ رها می کند. باغ آلبالو، آخرین نمایش نامه ی چخوف، هم چون مرثیه ای برای دوره ای که تمام شده، هنوز هم در دنیای نمایش ضرب المثل است. نمایش نامه ای که به شکل وسیعی بر آثار نسلی از نمایش نامه نویسان جهان نظیر اوژن اونیل، آرتور میللر، هنریک ایبسن، تنسی ویلیامز و... تاثیر گذاشت.
تقریبن تمامی آثار چخوف به فارسی ترجمه شده اند. قدیمی ترین ترجمه از چخوف در قفسه ی من، نمایش نامه ی "باغ آلبالو" با ترجمه ی بزرگ علوی، چاپ سال 1329 شمسی ست که قیمت پشت جلدش 30 ریال است! با وجودی که داستان های کوتاه و نمایش نامه های چخوف، اینجا و آنجا توسط مترجمین ایرانی، بارها به فارسی ترجمه شده، اما مجموعه ی آثار چخوف با ترجمه ی سروژ استپانیان در شش جلد (داستان های کوتاه و نمایش نامه ها) که مستقیم از زبان روسی به فارسی برگردانده شده و انتشارات توس آنها را منتشر کرده (1370 تا 1374)، کاری ست از هر نظر ستودنی.
چهار شنبه 22 تیر 1384
Anton Chekhov
در داستان "تمشک تیغ دار"، برادر "آلیوخین" در تمام سال هایی که کارمند اداره ی مالیات بوده، آرزو داشته صاحب ملکی بشود تا بتواند یک سوپ کلم از محصول باغچه اش بخورد، و ساعت ها روی نیمکتی دراز بکشد و کشتزارها را تماشا کند! با وجود سال ها گرسنگی، پولی که پس انداز می کند کافی نیست، پس با زنی بیوه و زشت ازدواج می کند، مال و منالش را صاحب می شود و آنقدر به او گرسنگی می دهد تا زن می میرد. با آن همه با پولی که جمع کرده، تنها می تواند ملکی بخرد که نه سبزی کاری دارد، نه مردابی و نه اردکی. آب رودخانه ای هم که از میان ملک می گذرد، قهوه ای ست و کمی بالاتر، در آن استخوان می سوزانند. برادر آلیوخین بوته ی تمشکی را که آرزو می کند، می خرد و در زمین خود می کارد. آلیوخین تعریف می کند که سال بعد که به دیدار برادر رفته، بکلی تغییر کرده، پیر و فرسوده شده، گوشه ای دراز کشیده، لحافی تا روی زانو کشیده، مثل ملاکین بزرگ حرف می زند، روستاییان را تحقیر می کند و اگر آنها او را "حضرت والا" خطاب نکنند، خشمگین می شود. آشپز از بوته های جوان باغ، برایشان تمشک می آورد. برادر آلیوخین از خوشحالی در پوست خود نمی گنجد، به تمشک ها نگاه می کند، می خندد و چشم هایش پر اشک می شوند. تمشک ها را با حرص می خورد و به برادرش می گوید؛ آه، چه خوب است، میل کنید! آلیوخین تعریف می کند که تمشک ها سفت و ترش و بد مزه بودند.
در داستانی که نامش به یادم نمانده، مردی، بگو "ایوان ایوانویچ"، همسرش، بگو "ماشا" را شیفته وار، دوست دارد. ایوان ایوانویچ با دوستش، بگو "استپان استپانویچ" که خانه اش آن طرف خیابان است و هر شب به دیدن آنها می آید، بازی می کنند، ودکا می نوشند و همان حرف های هر شبه را تکرار می کنند. استپان شیفته ی ماشا ایوانوناست، زن را که شام می آورد، سماور را آماده می کند، برایشان چای می ریزد و... همه جای خانه با نگاه پر تمنایش تعقیب می کند، و آه می کشد. ماشا اما از یکنواختی خانه ی ایوان و تکرار زندگی هر شبه با مردی که حتی خشمگین نمی شود، فریاد نمی زند، خسته است. یک روز "ماشا ایوانوا" از خانه بیرون می آید، عرض خیابان را طی می کند، و به خانه ی روبرویی، خانه ی استپان استپانویچ می رود، و همانجا می ماند و می شود "ماشا استپانونا"! حالا ایوان ایوانویچ است که هر شب به خانه ی استپانویچ ها می رود، با هم بازی کنند، عرق می نوشند، همان حرف های همیشگی را می زنند، و ماشا برایشان شام تهیه می کند، چای می ریزد و نگاه مشتاق ایوانویچ همه جای خانه با حسرت به دنبال ماشاست. ایوانویچ بی ماشا، در مصیبت تنهایی غوطه می خورد. ماشا استپانونا اما از این یک نواختی به تنگ می آید. یک روز از خانه بیرون می آید، خیابان را طی می کند و آن طرف خیابان، به خانه ی ایوان ایوانویچ می رود، و دوباره می شود "ماشا ایوانونا". این عبور از عرض خیابان، چند بار تکرار می شود تا این که راوی حکایت می کند سال بعد، یا دو سال بعد، روزی استپان استپانویچ را دست در دست ماشا استپانونا در ایستگاه قطار می بیند، در حالی که ایوان ایوانویچ، خود را به سختی دنبال آنها می کشد و ملتمسانه می گوید؛ ما با هم دوست بودیم، دوستان خوبی بودیم، شب های قشنگی داشتیم، تو را به مریم مقدس زنم را به من پس بده. انگار که بگوید دست کش هایم را پس بده، یا کفشم را، یا جعبه ی سیگارم را. استپان استپانویج اما بی اعتنا به راه خود می رود. تنها ماشا استپانونا گاهی سر می گرداند و نگاهی از سر ترحم به ایوان ایوانویچ می اندازد. بنظر می رسد ماشا هم دیگر اشتیاق عبور از خیابان را از دست داده باشد!
آنتون پاولویچ چخوف (1904-1860)، پزشکی که با نویسندگی به شهرت جهانی رسید، گفته است که پزشکی همسر من است و نویسندگی معشوقه ام. یکی از ویژگی های آثار چخوف، رنگ تاریخ است، سال هایی که جامعه ی روسیه در مرز تحول ایستاده، اشرافیت در نهایت بطالت و در آستانه ی ورشکستگی ست، و استبداد حاکم بیش از همیشه مردم را در فقر و فاقه، به حال خود رها کرده است. شکست مفتضحانه ی روسیه در جنگ با ژاپن، جرقه ای ست در این انبار باروت، و اولین نشانه های خیزش در 1905(یک سال بعداز آخرین نمایش نامه ی چخوف، و مرگ زودرس او)، اگرچه سرکوب می شود اما هشداری ست به آغاز یک پایان، همان که 12 سال بعد (1917) به انقلاب و سقوط تزاریسم می انجامد. چخوف با تیزبینی و هوشیاری، به ویژه در چهار نمایش نامه ی بزرگش، نزدیکی این انفجار را پیش بینی کرده. سوای بسیاری داستان کوتاه، چخوف نمایش نامه های کوتاه و بلندی نظیر "ایوانف"، "خواستگاری"، "خرس"، "سالگرد" و "مضرات دخانیات" هم نوشته. "مضرات دخانیات"، تک پرده ای ست کوتاه با یک شخصیت؛ ایوان ایوانویچ نوخین سیگاری ست اما همسرش اصرار دارد نطقی درباره ی مضرات تنباکو بکند. نوخین پیوسته بهانه می آورد و می گوید این موضوع کسالت آور است؛ "بین خودمان بماند، همسرم دوست دارد درباره ی مشکلات صحبت کند. او رییس شورای مدرسه است، یا چیزی در این حدود". نوخین سخت مایل است یکجا رو در روی همسرش بایستد، یا فرار کند، فراموش شود، حتی یک بار کت قدیمی اش را (تمثیلی از وجود خودش) دور می اندازد، اما دوباره آن را می پوشد؛ "خانم در همه جای این کت حضور دارد"! در انتهای گفتار، به سختی می شود فهمید که نوخین چیزی درباره ی دخانیات گفته باشد اما از تماشاگران خواهش می کند به او خیانت نکنند؛ "خواهش می کنم اگر(همسرم) پرسید، بگویید آن کلاغ، منظورم خودم هستم، سخن ران با وقاری بود"!
چخوف بخاطر چهار نمایش نامه ی بلندش در ردیف بزرگ ترین نویسندگان تاریخ ادبیات نمایشی جای دارد. "مرغ دریایی" تراژدی بدفرجامی ست از عشق های بی سرانجام. عشق هایی نه بخاطر عشق، که از سر بی حوصلگی، بیکاری و تنبلی. شخصیت ها عاطل و باطل گوشه ای افتاده اند، و عشق، انگاری طنابی ست که تو را از سقوط محفوظ نگاه می دارد. آرکادینا که هنرپیشه ای مشهور بوده، در میانسالی و هراس از گمبودگی، به تریگورین می چسبد که نویسنده ای ست مشهور، و در سراشیبی افول. تریگورین هم به آرکادینا نیاز دارد. ماشا عاشق ترپلف است، اما ترپلف عاشق نیناست و نینا فرار می کند تا به تریگورین بپیوندد، اما تریگورین هم پس از مدتی دختر را رها می کند و به آغوش آرکادینای همدرد، باز می گردد. و نینای "رسوا شده و رها شده" هم از دست می رود. همه مثل مرغ دریایی کنار دریاچه، به دست رهگذری از سر بی توجهی، پرپر می شوند. ماشا که جسارت نینا را ندارد، سرخورده از عشق ترپلف، پیشنهاد مدودنکو، معلم دست و پا چلفتی روستا را می پذیرد، ازدواج می کند، بچه دار می شود اما هم چنان از ترپلف شکست خورده، پرستاری می کند. ترپلفی که وقتی از عشق نینا ناامید می شود، خودکشی می کند. همه دست به کاری می زنند که دوست ندارند. دکتر هم از این که عمری در روستا تلف کرده، ناخشنود است.
"دایی وانیا" نیز روایت دیگری ست از گذران زندگی به بطالت، وصف شکست اشرافیت پوسیده ی یک خانواده، که زالو وار، با مکیدن خون پایینی ها سر پا ایستاده. وانیا برادر همسر اول پروفسور سربریاکف و دوست چندین ساله اش، همراه مارینا مادرش و سونیا دختر پروفسور از خواهر وانیا، سال هاست ملکی را اداره می کنند که متعلق به پروفسور سربریاکف است. آنها در این ملک فرسوده می شوند تا پروفسور و همسر دوم و بسیار جوانش، یه لنا در مسکو زندگی را به بطالت بگذرانند. آستروف هم که عمری پزشک روستا بوده، اکنون می پندارد زندگی اش هیچ نقطه ی درخشانی نداشته. سونیای زشت روی، عاشق آستروف است تا امیدی باشد برای روزمره گی هایش، آستروف و وانیا عاشق زیبایی یه لنا همسر جوان پروفسور می شوند تا چراغی در تاریکی های زندگی بیهوده شان سوسو بزند. هیچ چیز همان نیست که می نماید. همین قدر که یله نا هر دو عاشق را رد می کند و پروفسور می گوید قصد فروش ملک را دارد، زلزله بجان ویرانه ها می افتد. وانیا از این که زندگی اش هزینه ی افتخارات پروفسور شده، می آشوبد و فریاد می زند که زندگی اش در این ملک، به هدر رفته. پروفسور که خود از درد پیری می نالد، از بیهودگی خسته شده و یله نا دریافته که عشق اولیه اش به پروفسور، حس کاذبی بیش نبوده است. بطری های مشروب خالی می شوند تا زندگی های تهی را پر کنند و مالیخولیای تصور و تخیل، حتی در آستانه ی مرگ، زنده بماند. پروفسور از فروش ملک صرف نظر می کند و همراه یله نا به کسالت زندگی در مسکو باز می گردند، آستروف عشق سونیا را رد می کند و به دنبال سرنوشت می رود. در انتها، مارینا کلاف باز می کند، سونیای سرخورده مثل هر روز این سال ها صورت حساب ها را وارسی می کند و وانیای مست، پروفسور را بخاطر همه ی ناکامی های خود و خانواده اش، نفرین می کند و از سنگینی قلبش شکوه دارد. سونیا می گوید؛ باید صدای فرشته ها را بشنویم. صبر کن. دایی وانیا، صبر کن.
"سه خواهر" غمنامه ای ست به بلندای یک تابستان. سه زن در حسرت روزهای زندگی در مسکو، با خاطره ی "آن سال ها" دلخوش اند. خانه شان از افسران پادگان نزدیک، پر و خالی می شود، عاشق می شوند، آبستن می شوند، فارغ می شوند، پشیمان اند، و هم چنان در حسرت روزی که به مسکو بازگردند، آه می کشند در حالی که با گاری تا مسکو نیم روز بیشتر فاصله ندارند. پادگان منتقل می شود، افسران عاشق کوچ می کنند، خانه سوت و کور می شود و خواهران، در اندوه کوچ افسرانی که خیال می کنند روزگاری دوست می داشته اند، هم چنان معلم می مانند، در همان خانه، اما تنها. زمان از بالای سر همه گذشته است. الگا خواهر بزرگ تر می پذیرد که مدیر مدرسه بشود. ماشا خواهر میانی به آغوش شوهر فضل فروش و دلقکش باز می گردد. ایرینا خواهر کوچک تر، در اندوه مرگ مردی که دوست نمی داشت و دست رد به سینه اش زد، سرخورده از روزگار رفته، میانه ی باغ ایستاده است. تنها برادرشان آندره یی، به حکم همسرش ناتاشا، دو کودکش را در کالسکه ای به پارک می برد. و الگا زمزمه می کند؛ "اگر می دانستیم...اگر فقط می دانستیم". و ما نمی دانیم چه را باید می دانستند، اما می دانیم که اگر می دانستند هم، تفاوتی نمی کرد.
باغ آلبالو نیز، مرثیه ی شکست خوابزدگان است. باغ قرار است در مقابل بدهی های خانواده حراج شود و خانواده توان مالی و پشتیبانی ندارد تا باغ را از حراج نجات دهد، با این همه خانم رانوسکایا تا آخرین لحظه ی رسیدن خبر فروش باغ، انگاری به انتظار معجزه ی موهومی برای نجات باغ بوده، همین که خبر می رسد که باغ به فروش رفته، از درون می شکند و روی مبل می افتد و برای باغی که سال هاست از دست رفته، اشک می ریزد، همان گونه که پنج سال است برای غرق شدن فرزندش اندوهگین است اما به عشق مرد بیماری در پاریس امیدوار است که از او انتظار پرستاری و خدمت دارد. بی فکر به روزگار و آینده ی زندگان؛ دخترش آنیا، دختر خوانده اش واریا و برادرش گایف. وقتی خانواده در شرف ترک خانه و ملک آباء و اجدادی ست، صدای تبر می آید. کارگران مشغول انداختن درختان آلبالو هستند. وقتی همه رفته اند، فیرس، خدمتکار پیر که دوران خدمتش، تاریخ خانواده است، سرگردان و بیمار، گوشه ای دراز می کشد و خود را در دستان مرگ رها می کند. باغ آلبالو، آخرین نمایش نامه ی چخوف، هم چون مرثیه ای برای دوره ای که تمام شده، هنوز هم در دنیای نمایش ضرب المثل است. نمایش نامه ای که به شکل وسیعی بر آثار نسلی از نمایش نامه نویسان جهان نظیر اوژن اونیل، آرتور میللر، هنریک ایبسن، تنسی ویلیامز و... تاثیر گذاشت.
تقریبن تمامی آثار چخوف به فارسی ترجمه شده اند. قدیمی ترین ترجمه از چخوف در قفسه ی من، نمایش نامه ی "باغ آلبالو" با ترجمه ی بزرگ علوی، چاپ سال 1329 شمسی ست که قیمت پشت جلدش 30 ریال است! با وجودی که داستان های کوتاه و نمایش نامه های چخوف، اینجا و آنجا توسط مترجمین ایرانی، بارها به فارسی ترجمه شده، اما مجموعه ی آثار چخوف با ترجمه ی سروژ استپانیان در شش جلد (داستان های کوتاه و نمایش نامه ها) که مستقیم از زبان روسی به فارسی برگردانده شده و انتشارات توس آنها را منتشر کرده (1370 تا 1374)، کاری ست از هر نظر ستودنی.
چهار شنبه 22 تیر 1384
Anton Chekhov
Published on May 05, 2013 01:56
No comments have been added yet.


