مگر به اسب ها شلیک نمی کنند؟

به بهانه ی بیست و پنجمین سالگشت جمهوری
اسبی کهر و بسیار زیبا، سرتاسر مرغزاری را به تاخت، طی می کند. کودکی شادمانه از پی اسب می دود. پای اسب به بوته یا سنگی می پیچد، معلق می شود و دست یا پایش می شکند. سر و گردن می کشد و تلاش می کند سر پا بایستد. به زنده ماندن اسب، دیگر امیدی نیست. پدر یا پدر بزرگ کودک، پیش چشم او، با تفنگ به سر اسب شلیک می کند تا حیوان را از درد برهاند!
دهه های 20 و 30 قرن گذشته، آمریکا دچار یک دوران "رکود اقتصادی" می شود که به دوران "Depression" معروف است. بیکاری و فقر و اعتیاد، بیداد می کند. قاچاقچیان و کلاهبرداران همه جا از فرصت استفاده می کنند. انواع مسابقات لاتاری و بخت آزمایی و قمار و فالگیری و... همه ی خرافات و انحرافات تقدیری که انسان هنگام فقر به آنها پناه می برد، رواج دارد. مردم به هر کاری متوسل می شوند تا چند دلاری به دست آورند. مسابقاتی هم به نام "ماراتن رقص" معمول می شود. هرکس زوجی پیدا می کند و ساعت ها در صف می ایستند تا به یک ماراتن رقص راه یابند و چند روزی از غذای مجانی و جای خواب بهره مند شوند، شاید هم با برنده شدن، چند دلاری به دست آورند. پذیرفته شدگان باید شبانه روز برقصند تا یکی یکی از پای در آیند. آخرین زوج، برنده ی جایزه است. ماراتن رقص، گاه چند هفته طول می کشد. مخارج از راه فروش بلیت به آنهایی که پولی در بساط دارند، تامین می شود. ماراتن رقص، شکل مدرن "نبرد گلادیاتورها"ست. اینجا هم عده ای کف گود، تا آخرین توان با جان خویش بازی می کنند تا تماشاگران به هیجان و لذت برسند.
"راکی" اداره کننده ی برنامه مقررات را توضیح می دهد: آسپرین مجانی ست. ما مسوول شکستگی دست و پای شما نیستیم. هر دو ساعت، یک استراحت ده دقیقه ای داریم. با صدای آژیر، تنها 30 ثانیه وقت دارید خودتان را به کف صحنه برسانید، در غیر این صورت از بازی اخراج می شوید. هیچ عذر و بهانه ای پذیرفته نمی شود. اگر همراهتان به دلایلی از بازی خارج شد، 24 ساعت فرصت دارید تنها برقصید. اگر در این فرصت زوجی نیافتید، از دور خارجید. این یک قانون است. در مورد غذا، هر روز چهار وعده ی اصلی و سه وعده ی فرعی داریم. یک پزشک و دو پرستار همیشه دور و بر صحنه آماده اند تا در صورت لزوم به شما کمک پزشکی بدهند. خوب! دو ساعت دیگر وقت داریم. فورم ها را پر کنید، به صف بایستید و نمره تا ن را بگیرید.
همه برای معاینه به صف می شوند. جوانی برای ناراحتی معده، دارو مصرف می کند. مجاز نیست. ولی برای معده است. قانونی نیست. من وکیل می گیرم. کار خوبی می کنی، نفر بعدی! یک نفر سرفه می کند. مشکلت چیه؟ "گلوریا"، دختر همراهش می گوید؛ چیزیش نیست. دکتر می گوید؛ ویروس داره، گلوش چرکینه، ممکنه دیگران را آلوده کنه. گلوریا به زنی حامله به نام "رابی" اشاره می کند و می گوید؛ - پس اینو چی میگی که حامله ست! حامله گی نشانه ی سلامته! حالا من چیکار کنم؟ یک یار تازه پیدا کن. از کجا؟ راکی، جوانی را که در گوشه ای تنها ایستاده، صدا می کند؛ هی کابوی، بیا اینجا! گلوریا به کفش های "رابرت" اشاره می کند؛ ولی این با این کفشا چطور میتونه برقصه؟ یا انتخابش کن، یا برو بیرون و منتظر "شاهزاده ی ولز" باش!
مسابقه آغاز می شود. خانم ها، اقایان! یادتون باشه که 1500 دلار نقره جایزه ی آخرین زوجه. مراقب پاهاتون باشین. بجنبین، بچرخین و برای "رکود اقتصادی" شیشکی ببندین. ارکستر می نوازد، همه می رقصند، گاه کسی چند لحظه ای پیش روی صحنه، به نمایش فردی می پردازد و تماشاگران چند سکه برایش پرتاب می کنند. راکی پشت میکروقون بازار گرمی می کند؛ 62 زوج قهرمان برای پیروزی مبارزه می کنند! "جیمز" از "رابی" زن حامله اش می پرسد؛ حالت خوبه عزیزم؟ آره، امیدوارم به جایی نرسه که روی تو سنگینی کنم. تو هیچ وقت روی من سنگینی نکرده ای. به هفت نوبت غذا فکر کن. حسابی خودت را ببند. در ده دقیقه استراحت، گلوریا از رابی می پرسد؛ بچه ت قراره کی به دنیا بیاد؟ نمیدونم. از دکتر نپرسیدی؟ دکتر نرفته ام. آخه من و جیمی در وانت زندگی می کنیم. گلوریا مبهوت نگاهش می کند؛ خدای من! لازم بود با این وضعیت بچه دار بشی؟ خوب، برای این که آدم پول نداره که نمیتونه از سر بچه دار شدن بگذره، میتونه؟
جیمی به رابرت می گوید؛ این هشتمین ماراتون رقص ماست. من و رابی در اوکلاهما برنده شدیم. 1253 ساعت پشت سر هم رقصیدیم. برای زنده بودن، باید جنگید، نه برای مردن! اولین باره در ماراتن شرکت می کنی؟ آره. - مشکله! بهرحال کار دیگه ای نداشتم بکنم. صدای آژیر، و رقص دوباره شروع می شود. ملوانه میگه ممکنه تا 1200 ساعت برقصیم. میگه آدم میتونه ایستاده بخوابه. تو خسته ای. چرا روی شونه ی من نمیخوابی. مطمئن باش نمیذارم بیفتی. رابرت می پرسد؛ می خوای با پولا چکار کنی؟ گلوریا؛ نمیدونم. شاید باهاش مرگ موش بخرم!
بعد از 434 ساعت رقص، 41 زوج باقی مانده اند. برخی مردان روی شانه ی زنان آویزان اند و برخی زنان خود را میان بازوان مردان رها کرده اند. حالا دو هفته است زیر این سقف و با نور چراغ زندگی کرده اند. رابرت در فاصله ی ده دقیقه استراحت به پشت استراحتگاه می رود، لای در را باز می کند تا هوایی بخورد. غروب خورشید را با شوق تماشا می کند. این خلاف مقررات است! نگهبانی او را به سالن باز می گرداند. لباس های آلیس گم شده، فریاد می زند؛ لباس صورتی ام، دستبندم، خدای من، یکی آنها را دزدیده. دو زن را متهم می کند؛ اینها لباس های مرا دزدیده اند. نگهبان می گوید؛ لباس بپوش و کونت را هم بکش، باید الان کف صحنه باشی. ولی من فقط دو دست لباس داشتم!
کف سالن را خط کشی می کنند. زوج ها باید ده دقیقه دور صحنه راه بروند. سه زوجی که آخر از همه به خط پایان برسند، از بازی اخراج می شوند. به همه لباس های متحد الشکل می دهند؛ نمره ها را بزنید به پشتتون. اگه لباس خراب بشه، باید تاوانش را بدین. نیازی نیست کسی اول بشه. فقط جزو آخری ها نباشین. زنها دست هایشان را در کمربند مردها فرو می کنند و مردها دستشان را پشت زنها حلقه می کنند. راه رفتن شروع می شود. تماشاچیان هورا می کشند، تشویق می کنند. موزیک تند می نوازد. اگه زمین بخورین، ده ثانیه وقت دارین تا سر پا بشین. در غیر این صورت، اخراج! همه برنده اند، مگر سه زوج آخر! پای یک نفر به پای دیگری می پیچد. هر دو زمین می خورند و گروه، یکی پس از دیگری کف صحنه ولو می شوند. تماشاچیان هورا می کشند. رقصندگان سر پا می شوند و مثل شتر عصاری گرد صحنه می چرخند. زوج 87 نقش زمین می شوند. شماره ی معکوس آغاز می شود. زن فریاد می کشد؛ صبر کن، نشمار. داور به شمارش ادامه می دهد، 8، 7، مرد قادر به برخاستن نیست. زن به سر و روی داور چنگ می زند؛ بس کن حرومزاده. الان بلند میشه. 4، 3، 2، زن از زدن داور خسته می شود و می افتد. دست و پای زوج 87 را می گیرند و مثل گوسفند از صحنه خارج می کنند. راکی؛ برای این دو قهرمان که تا اینجا دوام آوردند، دست بزنید. موزیک می نوازد، تماشاگران دست می زنند و هورا می کشند. دو دقیقه باقی مانده. عضله ی پای رابرت می گیرد. گلوریا سعی دارد او را بکشد. چند قدم بعد، رابرت نقش زمین می شود. داور می شمارد، 9، 8، رابرت بر می خیزد ولی باز می افتد، 5، 4، 3، در آخرین لحظه، دو تایی سر پا می شوند. 40 ثانیه مانده، زوج ها به جان کندن، تن خود را می کشند و مراقب پس و پیش اند تا جزو سه زوج آخری نباشند. پاهای رابی روی زمین کشیده می شود. یکی یکی به آخر خط می رسند. سه زوج آخر کف صحنه می افتند. چشم هایشان پر اشک است!
ناتمام

They Shoot Horses, Don't They?
1 like ·   •  0 comments  •  flag
Share on Twitter
Published on April 22, 2009 04:24
No comments have been added yet.