سُلوک Quotes

Rate this book
Clear rating
سُلوک سُلوک by Mahmoud Dowlatabadi
1,338 ratings, 3.63 average rating, 164 reviews
سُلوک Quotes Showing 1-17 of 17
“عجیب ترین خوی آدمی این است که می داند فعلی بد و آسیب رسان است، اما آن را انجام می دهد به کرات هم. هر آدمی، دانسته و ندانسته، به نوعی در لجاجت و تعارض با خود به سر می برد، و هیچ دیگری ویرانگرتر از خود آدمی نسبت به خودش نیست.”
محمود دولت آبادی / Mahmoud Dolat Abadi, سُلوک
“انسان چگونه حسی ست ، من چگونه حسی هستم وقتی خودم را ،بارانی ام را ، شال گردنم را و چمدانم را با خود حمل می کنم از جایی که نمی شناسم به جایی که فقط یک احتمال هست برایِ آسودن؟ من چگونه حسی هستم ووقتی ذهنم شاخه ،شاخه،شاخه است که من در هر شاخه اش اسیر و اسیر و اسیرم به جستجویِ نیافتن و نبودِ آنچه در جستجویش هستم”
محمود دولت آبادی / Mahmoud Dolat Abadi, سُلوک
“عجیب ترین خوی آدمی این است که..می داند فعلی بد و آسیب رسان است..اما آن را انجام می دهد..به کرات هم..هر آدمی..دانسته و ندانسته..به نوعی در لجاجت و تعارض با خود به سر می برد..و..
هیچ دیکری ویرانگرتر از خودِ آدمی نسبت به خودش نیست...”
محمود دولت‌آبادی, سُلوک
“تا چه مایه اندوهناک و دشوار می تواند باشد عالم وقتی تو هیچ بهانه ای برای حضور در ان نداشته باشی”
محمود دولت آبادی / Mahmoud Dolat Abadi, سُلوک
“نمیدانم. اما چه درهم پیچ و گره خورده است درونم، و چه زوزه های خوار شده ای را می شنوم، و چه نا توانمندی غریب و کشنده ای حس می کنم از بابت آنچه عقل نامیده می شود”
محمود دولت آبادی / Mahmoud Dolat Abadi, سُلوک
“روزم چون روز دیگران می گذرد. اما شب که در می رسد یادها پریشانم می کنند، چه اضطرابی
روز را به سر می برم اما..شبانگاه من و غم یکجا می شویم
همانا عشق در قلب ما جا یافته و ثابت است. چنان چون پیوست انگشتان با دست”
محمود دولت آبادی / Mahmoud Dolat Abadi, سُلوک
“چون عشق جای خود تهی کند، تهیگاه آن را مرگ پر تواند کرد یا نفرت. و بعضا هر دو با هم. ”
محمود دولت آبادی / Mahmoud Dolat Abadi, سُلوک
“حوصله چسناله های دلسوزانه دیگران را ندارم، اگر برایم اهمیت می داشت وصیت می کردم که نمی خواهم هیچ کس و بسا نا کسان دنبال کون تابوتم راه بیفتند، از تصورش خسته و نفرت زده می شوم. اما چه اهمیت دارد، بگذار سالوسی هم خودی نشان بدهد. چندش آور است، اما مگر همین آدم ها در زندگی هم چندش آور نیستند و آدم تحملشان می کند”
محمود دولت آبادی / Mahmoud Dolat Abadi, سُلوک
“چرا نباید صریح بگویم که دوست داشته شدن از سوی کسی که دوستش می داری آن حس و حالتی است که در واژۀ عام و عادی خوشبختی نمی گنجد.”
Mahmoud Dowlatabadi, سُلوک
“و آن لبخند و چال ملیح کنارۀ لبها که لبها خود به رنگ برگ گلاب بودند؛ آری...حیف است انسان با رنگ صورتی صرف وصفشان کند. زیرا رنگ صورتی چیزی ثابت، نوعی ثبات در رنگ را تداعی می کند؛ اما...رنگ برگ گل گلاب همان صورتی است و دمادم در شدن، و می تواند دیگر شود و در همان حال که هست، و می تواند همان باشد و دیگر هم. درست مثل رنگ لبان آن دختر که در سخن و در خاموشی رنگ نو می کرد و دیگر می شد با وجود چنان بودنش که بود. قیس از همان فاصله عطر گل را هم احساس می کرد: یا حس می کردم که احساس میکنم؟”
Mahmoud Dowlatabadi, سُلوک
tags: عشق
“در باور عشق و شناخت حقیقت آن، مرد ممکن است فریب بخورد؛ اما زن...زن حقیقت عشق را زود تشخیص می دهد با حس نیرومند زنی، و اگر دبّه در می آورد از آن است که عشق هم برایش کافی نیست، او بیش از عشق می طلبد، جان تو را...”
Mahmoud Dowlatabadi, سُلوک
“و من همیشه اینجا هستم، خود همین درختهستم که مانده است، که مبهوت مانده است خیره بر این زندگانی...”
محمود دولت‌آبادی, سُلوک
“آی آدم...زیبایی یک وصف است، یک صفت، تو وصف و صفت نبودی، تو معنا...-نه!- تو خود حیات بودی. نَفَس تو، نَفَس تو، نَفَس های تو”
Mahmoud Dowlatabadi, سُلوک
“و باز هم آب چشم، باز هم اشک می غلتید بر گونه هایش که من با چشمان خود از او می پرسیدم " تو چه ت شد!؟"
اما او خود هم نمیدانست که چه اش شده است و من نیز هرگز نتوانستم به تناقض درون او. پی ببرم. " برایم قصه بگو قیس، برایم قصه بگو!”
محمود دولت‌آبادی, سُلوک
“نمی دانم، امّا نمی دانم ذهن انسان چه ظرفیت عجیب و غریبی دارد که می تواند در کوتاهترین لحظات تا بی نهایت تصویر و کلمه و یاد را در خود ببیند و بشنود، و هرگاه این لحظات به نسبت سکوت آدمی پیوسته و بی گسست باشند، دیگر به واقع حد و اندازه ای برایشان متصوّر نیست.”
Mahmoud Dowlatabadi, سُلوک
“«آه...چرا خداوند قدرت تخیّل مرا نابود نمی کند؟»
...
چه اتفاقی باید افتاده باشد در اندیشۀ او، در وجود او که واداشته شود آرزو کند تخیل و اندیشه- یعنی جان و هستی اش- که معنای بودنش را نابود کند؟ پندار...پندار...پندار. فقط برای این آرزومند نابودی خود می شود که نمی تواند تاب بیاورد تا حیاتی ترین زیبایی جلوه های روح و اندیشه هایش جای خود را به پلیدترین پندار ممکن بدهد؛ پندار- پندارهایی که پیش از آنکه نابودکننده و ساقط کننده باشند، بی تاب کننده و دیوانه کننده اند.”
Mahmoud Dowlatabadi, سُلوک
“«نمی دانم... شاید بمیرم یا...اگر نمیرم یقین دارم که پیر خواهم شد؛ ناگهان پیر خواهم شد!»
اما قیس به صدق تمام در جواب چنین گفته بود. از آن که برای او هیچ لذتی گواراتر از آن نبوده بود هرگز که بتواند عین و باطنِ یگانۀ خود را در لحظه، بگنجاند در کلمات و بیان دارد. آخر این اتفاق عجیبی ست در نظر قیس که انسان در کلمات بگنجد؛ و اذعان داشت که در آن لحظۀ خاص در کلمات گنجیده و توانسته است خود را بیان کند،و...چنین شد.”
Mahmoud Dowlatabadi, سُلوک