Mahtab
is currently reading
progress:
(page 235 of 717)
"مرگ به یادمان می آورد که هستی را نمیتوان به تعویق انداخت و اینکه هنوز زمان برای زندگی کردن باقی ست. اگر بخت آنقدر با کسی یار باشد که با مرگ خود رودررو شود و زندگی را بصورت امکان ممکن(کیرکگور) تجربه کند و مرگ را ناممکن شدن هر امکان دیگر(هایدگر) بداند، در آنصورت متوجه میوشد که تا زمانی که زنده است،هنوز امکان برایش وجود دارد-میتواند زندگی اش را تغییر دهد-ولی تا -فقط تا- آخرین لحظه ی زنده بودن." — Mar 29, 2020 09:43AM
"مرگ به یادمان می آورد که هستی را نمیتوان به تعویق انداخت و اینکه هنوز زمان برای زندگی کردن باقی ست. اگر بخت آنقدر با کسی یار باشد که با مرگ خود رودررو شود و زندگی را بصورت امکان ممکن(کیرکگور) تجربه کند و مرگ را ناممکن شدن هر امکان دیگر(هایدگر) بداند، در آنصورت متوجه میوشد که تا زمانی که زنده است،هنوز امکان برایش وجود دارد-میتواند زندگی اش را تغییر دهد-ولی تا -فقط تا- آخرین لحظه ی زنده بودن." — Mar 29, 2020 09:43AM
“با دختري باید دوست شوی که کتاب بخواند .
با دختري دوست شو که پولش را به جاي لباس خرج کتاب کند ، دختري که ليست بلندي از کتابها را براي خواندن تهيه کرده است . دختري که کارت کتابخانه سالهاي کودکيش را هنوز با خود دارد دختري را پيدا کن که اهل خواندن باشد تشخيصاش سخت نيست حتماً هميشه در کيفش کتابي براي خواندن دارد. کسي که به کتابفروشي،عاشقانه نگاه کند و پس از يافتن کتابي که مدت ها در جستجويش بوده،اشک شوق در چشمانش حلقه زند کسي که بوي کاغذ کاهي يک کتاب قديمي، برانگيختهاش کند. با دختري دوست شو که اگر در کافه منتظرت ماند،انتظارش را با خواندن کتاب پر کند حتي اگر به دروغ،از خاطره مطالعه کتابهاي بزرگي نام برد که هرگز نخوانده است،تشويقش کن.چرا که او لذت اغراق را در درک و فهم تجربه ميکند و نه زيبايي.با دختري دوست شو که کتاب بخواند. و براي تولدش و سالگرد آشنايي،و همهي اتفاقهاي خوب،به او کتاب هديه بده. به او نشان بده که«عشق به کلمات»را ميفهمي و درک ميکني.به او نشان بده که ميفهمي که او فرق واقعيت و خيال را ميفهمد به او،حتي اگر دروغ بگويي،دروغ گفتنات را درک ميکند.او کتاب خوانده است. او ميداند که انسانها فراتر از واژهها هستند و در رفتارشان،هزار انگيزه و ارزش و گريز ناگزير پنهان است.او لغزش و خطاي تو را بهتر از ديگران درک خواهد کرد با او،حتي اگر خطا کني،بهتر ميفهمد او کتاب خوانده است و ميداند که انسانها هرگز کامل نيستند.در کنار او اگر شکست بخوري،او ميفهمد او زياد خوانده است و ميداند که راه موفقيت،با شکست سنگفرش شده.او رويا پرداز نيست و با هر شکست،محکمتر از قبل کنارت ميماند اگر با دختري دوست شدي که اهل خواندن بود، کنارش باش.اگر ديدي نيمه شب،برخاسته و کتابي در دست،گريه ميکند،در آغوشش بگير.برايش فنجاني چاي بياور.بگذار در دنياي خودش بماند با دختري دوست شو که اهل خواندن باشد. او برايت حرفهاي متفاوت خواهد زد و دنيايي متفاوت خواهد ساخت غمهاي عميق و شاديهاي بزرگ هديه خواهد آورد او براي فرزندانت نامهايي متفاوت و شگفت خواهد گذاشت.او به آنها سليقهاي متفاوت و متمايز هديه خواهد کرد او ميتواند براي فرزندانت تصوير زيبايي از دنيا بسازد.زيباتر از آنچه هست با دختري دوست شو که اهل خواندن باشد چون تو لياقت چنين دختري را داري تو لياقت داري با کسي دوست شوي که زندگيت را با تصويرهاي زيبا رنگ زند اگر چيزي فراتر از دنيا را ميخواهي، با دختري دوست شو که اهل خواندن باشد .
یا بهتر از آن ، با دختری دوست شو که می نویسد.”
―
با دختري دوست شو که پولش را به جاي لباس خرج کتاب کند ، دختري که ليست بلندي از کتابها را براي خواندن تهيه کرده است . دختري که کارت کتابخانه سالهاي کودکيش را هنوز با خود دارد دختري را پيدا کن که اهل خواندن باشد تشخيصاش سخت نيست حتماً هميشه در کيفش کتابي براي خواندن دارد. کسي که به کتابفروشي،عاشقانه نگاه کند و پس از يافتن کتابي که مدت ها در جستجويش بوده،اشک شوق در چشمانش حلقه زند کسي که بوي کاغذ کاهي يک کتاب قديمي، برانگيختهاش کند. با دختري دوست شو که اگر در کافه منتظرت ماند،انتظارش را با خواندن کتاب پر کند حتي اگر به دروغ،از خاطره مطالعه کتابهاي بزرگي نام برد که هرگز نخوانده است،تشويقش کن.چرا که او لذت اغراق را در درک و فهم تجربه ميکند و نه زيبايي.با دختري دوست شو که کتاب بخواند. و براي تولدش و سالگرد آشنايي،و همهي اتفاقهاي خوب،به او کتاب هديه بده. به او نشان بده که«عشق به کلمات»را ميفهمي و درک ميکني.به او نشان بده که ميفهمي که او فرق واقعيت و خيال را ميفهمد به او،حتي اگر دروغ بگويي،دروغ گفتنات را درک ميکند.او کتاب خوانده است. او ميداند که انسانها فراتر از واژهها هستند و در رفتارشان،هزار انگيزه و ارزش و گريز ناگزير پنهان است.او لغزش و خطاي تو را بهتر از ديگران درک خواهد کرد با او،حتي اگر خطا کني،بهتر ميفهمد او کتاب خوانده است و ميداند که انسانها هرگز کامل نيستند.در کنار او اگر شکست بخوري،او ميفهمد او زياد خوانده است و ميداند که راه موفقيت،با شکست سنگفرش شده.او رويا پرداز نيست و با هر شکست،محکمتر از قبل کنارت ميماند اگر با دختري دوست شدي که اهل خواندن بود، کنارش باش.اگر ديدي نيمه شب،برخاسته و کتابي در دست،گريه ميکند،در آغوشش بگير.برايش فنجاني چاي بياور.بگذار در دنياي خودش بماند با دختري دوست شو که اهل خواندن باشد. او برايت حرفهاي متفاوت خواهد زد و دنيايي متفاوت خواهد ساخت غمهاي عميق و شاديهاي بزرگ هديه خواهد آورد او براي فرزندانت نامهايي متفاوت و شگفت خواهد گذاشت.او به آنها سليقهاي متفاوت و متمايز هديه خواهد کرد او ميتواند براي فرزندانت تصوير زيبايي از دنيا بسازد.زيباتر از آنچه هست با دختري دوست شو که اهل خواندن باشد چون تو لياقت چنين دختري را داري تو لياقت داري با کسي دوست شوي که زندگيت را با تصويرهاي زيبا رنگ زند اگر چيزي فراتر از دنيا را ميخواهي، با دختري دوست شو که اهل خواندن باشد .
یا بهتر از آن ، با دختری دوست شو که می نویسد.”
―
“در شبی طوفانی
به خانه ات یورش آوردند
و هر آنچه یادگاری از عشق ما بود
به تاراج بردند
حلقه، خواب، گردنبند
النگو، زمزمه، تبسم
در غروبی مه آلود
در خیابانی عمومی
دوره ات کردند
به خاطر شعر من
چمدان دستی ات را بردند
زمانی که ترا به بند کشیدند
نامه و بوسه و عطر
و آه و عکس و فریاد و فضیلت ما را با خود بردند
اما نه در آن خانه
نه در آن خیابان
و نه در آن زندان
نه با بردن
و نه با به بند کشیدن
نتوانستند و نشد
.ذره ای از عشق ما را به تاراج برند”
―
به خانه ات یورش آوردند
و هر آنچه یادگاری از عشق ما بود
به تاراج بردند
حلقه، خواب، گردنبند
النگو، زمزمه، تبسم
در غروبی مه آلود
در خیابانی عمومی
دوره ات کردند
به خاطر شعر من
چمدان دستی ات را بردند
زمانی که ترا به بند کشیدند
نامه و بوسه و عطر
و آه و عکس و فریاد و فضیلت ما را با خود بردند
اما نه در آن خانه
نه در آن خیابان
و نه در آن زندان
نه با بردن
و نه با به بند کشیدن
نتوانستند و نشد
.ذره ای از عشق ما را به تاراج برند”
―
“های آزادی
کاشکی بودمی یکی غوکی
زیر سنگی کنار مردابی
آبی و خرّه زاری و خزه یی
جست و خیزی و خوردی و خوابی
زیر نور طلایی خورشید
بر سر تخته سنگ می خفتم
خواب مرداب و خرّه و خزه را
همه در گوش سنگ می گفتم
می شنیدم نوای بلبل مست
بر سر شاخسار صبحدمی
می شدم غرق شوق و می کردم
غورغوری به بانگ زیر و بمی
شام تا بام می گرفتم جای
در بدستی۱ ز خاک تردامن
نه غم آب نه غم دانه
نه غم تن نه رنج پیراهن
غافل از پیچ و پوچ اندیشه
فارغ از غار و غور آگاهی
هیچ خوانده ز خاک تا افلاک
پوچ دیده ز ماه تا ماهی
از خطا دور از گناه ایمن
خالی از هر امید و هر بیمی
نه ز روی ثواب تصویری
نه ز راه عذاب ترسیمی
نه ز دیروزهای تلخ و سیاه
چنگ خونین یاد در سینه
نه ز آینده های نامعلوم
درد اندیشه زاد در سینه
گاه گاهی پی تفرّج حال
سر و تن را در آب می شستم
غوطه می خوردم و به هر طرفی
قوتی از قعر آب می جستم
گاه گاهی نظاره می کردم
خفت و خیز ملیچک و قمری
جفت با جفت نوک اندر نوک
گرمجوشی و عشق و بی صبری
می شنیدم ز دور وقت به وقت
بغ بغوی کبوتر چاهی
در پی جفتِ رفته دورترک
از لب برکه می شدم راهی
جیک جیکِ چُغوکِ طوقی دار
طوق می شد چو حلقه در گوشم
نوحۀ زردقمریک می برد
لحظه یی چند یکسر از هوشم
کرده بر دوش چادر رنگین
پوپک تاجدار خوش پر و بال
کمی آنسوترک ز خاطر من
قصه می گفت و می زدود ملال
دل به هم صحبتی هم آوازی
می سپردم چو رغبتی می خاست
نه دل از تیر طعنه یی می خست
نه تن از بار منتی می کاست
جانب غوک ماده گاه به گاه
از سر شوق و وجد می جستم
می شدم ساعتی رها از خویش
وز تمنای جفت می رستم
در هوا گاه با کمند دهان
پشه یی را شکار می کردم
شکم و پشت چون همی آسود
از شعف خارخار می کردم
شب مهتاب یکه و تنها
حال خود با ستاره می گفتم
می شدم مست خواب و می شد دل
سیر چشم از نظاره می خفتم
رخت چون بستمی به عزم رحیل
ننشستی کسی به سوک مرا
نرسیدی به جان و دل هرگز
دردی از مرگ هیچ غوک مرا
در سحرگاه سرد یخبندان
در زمستانی از بلور و رخام
در یکی نیمروز تفته و داغ
در تموزی از آتش گلفام
در شبی سیمگون و مهتابی
در بهاری ز خرمی لبریز
روزی از برگ ریز زرین فام
در خزانی خزانۀ زرخیز
بی غم مرگ بی خبر از مرگ
عاقبت باج مرگ می دادم
من به تاراج مرگ می رفتم
تن به تاراج مرگ می دادم
***
می گدازند و می کشند مرا
هر شبی صد هزار اندیشه
سوی من همچو مار زرد و سیاه
خیزد از هر کنار اندیشه
اژدهایی ست شب سیاه و کبود
اژدها قصد جان من دارد
ریزد آتش به سوی من ز دهان
آتشی هول در دهن دارد
سینه ام کاشکی چو غوک دمی
پر شدی از هوای آزادی
ای دریغا که رفت عمری و من
سوختم از برای آزادی
راستی ای دروغ جاویدان
زآن سه فرزند تو کدامستی؟
جانور سنگ یا گیاه کدام؟
با کدامین نشان چه نامستی؟
کس ندانست ای محال شگفت
آدمی زاد یا پری زادی؟
کس ندانست و من نمی دانم
کی چگونه کجا ز کی زادی؟
هیچ اگر بوده ای درین عالم
کاش دانستمی کجا رفتی
کی کجا کی تو را زیارت کرد؟
چه شدی کی شدی چرا رفتی؟
هرگز آباد بعد هیچستان
در مگر خانه داری و اگری؟
یا نه در کوی ناکجا آباد
در اگر ساکنی و خود مگری؟
یا که در کوی قاف خانۀ توست
همنشین فسانه سیمرغی
لحظه یی کج نشین و راست بگو
که یکی مرغ یا نه سی مرغی؟
مرغی از عالم مثالی تو
یا مگر پادشاه مرغانی؟
آن طرف تر ز شهر جابلقا
در پس هشت کوه پنهانی
در پس قاف یازده کوه است
در کدامین مکان توست؟ بگو
آن سوی آسمان کهنه اگر
منزل جاودان توست بگو
ساکن کوی خُمره بافانی۲
که نه از کوی و خانه یی اثری ست
نرسیده به خانۀ اول
از در هفتمین گذشته دری ست
در ورای جهانت۳ کاشانه
به سر شاخۀ وروکاشاست۴
لامکان مرغ وهم، طوبی لک
که تو را لانه بر سر طوباست
همچو عنقای مُغربی مهجور
مانده در بحر اخضر مغرب
آفتاب قیامتی کان روز
به در آری سر از در مغرب
شهروند عدالت و انصاف
شهرتاش مروّت و شرفی
از شما پنج دیو سرپنجه
ظلم شد منتشر به هر طرفی
ای فَسان۵ فسانه رنگ جهان
در همه عهد در همه عالم
با تو شد تیز از تو شد خون ریز
چنگ و دندان حاکمان ستم
های آزادی ای دروغ بزرگ
سوختم من در آرزوی دروغ
به دروغم نشانه یی بفرست
خانه ات هست گر به کوی دروغ
خون من خون هرکه مظلوم است
خون آزادگان به گردن توست
از تو خورده فریب خلق جهان
خون خلق جهان به گردن توست
پی نوشت:
۱ـ بدست: وجب
۲- خُمره: روسری
۳- به سکون نون
۴- وروکاشا: درختی افسانه یی که سیمرغ بر آن آشیان دارد، یا دریایی که درخت سیمرغ در آن است.
۵- فَسان: سنگی تیز کننده.”
―
کاشکی بودمی یکی غوکی
زیر سنگی کنار مردابی
آبی و خرّه زاری و خزه یی
جست و خیزی و خوردی و خوابی
زیر نور طلایی خورشید
بر سر تخته سنگ می خفتم
خواب مرداب و خرّه و خزه را
همه در گوش سنگ می گفتم
می شنیدم نوای بلبل مست
بر سر شاخسار صبحدمی
می شدم غرق شوق و می کردم
غورغوری به بانگ زیر و بمی
شام تا بام می گرفتم جای
در بدستی۱ ز خاک تردامن
نه غم آب نه غم دانه
نه غم تن نه رنج پیراهن
غافل از پیچ و پوچ اندیشه
فارغ از غار و غور آگاهی
هیچ خوانده ز خاک تا افلاک
پوچ دیده ز ماه تا ماهی
از خطا دور از گناه ایمن
خالی از هر امید و هر بیمی
نه ز روی ثواب تصویری
نه ز راه عذاب ترسیمی
نه ز دیروزهای تلخ و سیاه
چنگ خونین یاد در سینه
نه ز آینده های نامعلوم
درد اندیشه زاد در سینه
گاه گاهی پی تفرّج حال
سر و تن را در آب می شستم
غوطه می خوردم و به هر طرفی
قوتی از قعر آب می جستم
گاه گاهی نظاره می کردم
خفت و خیز ملیچک و قمری
جفت با جفت نوک اندر نوک
گرمجوشی و عشق و بی صبری
می شنیدم ز دور وقت به وقت
بغ بغوی کبوتر چاهی
در پی جفتِ رفته دورترک
از لب برکه می شدم راهی
جیک جیکِ چُغوکِ طوقی دار
طوق می شد چو حلقه در گوشم
نوحۀ زردقمریک می برد
لحظه یی چند یکسر از هوشم
کرده بر دوش چادر رنگین
پوپک تاجدار خوش پر و بال
کمی آنسوترک ز خاطر من
قصه می گفت و می زدود ملال
دل به هم صحبتی هم آوازی
می سپردم چو رغبتی می خاست
نه دل از تیر طعنه یی می خست
نه تن از بار منتی می کاست
جانب غوک ماده گاه به گاه
از سر شوق و وجد می جستم
می شدم ساعتی رها از خویش
وز تمنای جفت می رستم
در هوا گاه با کمند دهان
پشه یی را شکار می کردم
شکم و پشت چون همی آسود
از شعف خارخار می کردم
شب مهتاب یکه و تنها
حال خود با ستاره می گفتم
می شدم مست خواب و می شد دل
سیر چشم از نظاره می خفتم
رخت چون بستمی به عزم رحیل
ننشستی کسی به سوک مرا
نرسیدی به جان و دل هرگز
دردی از مرگ هیچ غوک مرا
در سحرگاه سرد یخبندان
در زمستانی از بلور و رخام
در یکی نیمروز تفته و داغ
در تموزی از آتش گلفام
در شبی سیمگون و مهتابی
در بهاری ز خرمی لبریز
روزی از برگ ریز زرین فام
در خزانی خزانۀ زرخیز
بی غم مرگ بی خبر از مرگ
عاقبت باج مرگ می دادم
من به تاراج مرگ می رفتم
تن به تاراج مرگ می دادم
***
می گدازند و می کشند مرا
هر شبی صد هزار اندیشه
سوی من همچو مار زرد و سیاه
خیزد از هر کنار اندیشه
اژدهایی ست شب سیاه و کبود
اژدها قصد جان من دارد
ریزد آتش به سوی من ز دهان
آتشی هول در دهن دارد
سینه ام کاشکی چو غوک دمی
پر شدی از هوای آزادی
ای دریغا که رفت عمری و من
سوختم از برای آزادی
راستی ای دروغ جاویدان
زآن سه فرزند تو کدامستی؟
جانور سنگ یا گیاه کدام؟
با کدامین نشان چه نامستی؟
کس ندانست ای محال شگفت
آدمی زاد یا پری زادی؟
کس ندانست و من نمی دانم
کی چگونه کجا ز کی زادی؟
هیچ اگر بوده ای درین عالم
کاش دانستمی کجا رفتی
کی کجا کی تو را زیارت کرد؟
چه شدی کی شدی چرا رفتی؟
هرگز آباد بعد هیچستان
در مگر خانه داری و اگری؟
یا نه در کوی ناکجا آباد
در اگر ساکنی و خود مگری؟
یا که در کوی قاف خانۀ توست
همنشین فسانه سیمرغی
لحظه یی کج نشین و راست بگو
که یکی مرغ یا نه سی مرغی؟
مرغی از عالم مثالی تو
یا مگر پادشاه مرغانی؟
آن طرف تر ز شهر جابلقا
در پس هشت کوه پنهانی
در پس قاف یازده کوه است
در کدامین مکان توست؟ بگو
آن سوی آسمان کهنه اگر
منزل جاودان توست بگو
ساکن کوی خُمره بافانی۲
که نه از کوی و خانه یی اثری ست
نرسیده به خانۀ اول
از در هفتمین گذشته دری ست
در ورای جهانت۳ کاشانه
به سر شاخۀ وروکاشاست۴
لامکان مرغ وهم، طوبی لک
که تو را لانه بر سر طوباست
همچو عنقای مُغربی مهجور
مانده در بحر اخضر مغرب
آفتاب قیامتی کان روز
به در آری سر از در مغرب
شهروند عدالت و انصاف
شهرتاش مروّت و شرفی
از شما پنج دیو سرپنجه
ظلم شد منتشر به هر طرفی
ای فَسان۵ فسانه رنگ جهان
در همه عهد در همه عالم
با تو شد تیز از تو شد خون ریز
چنگ و دندان حاکمان ستم
های آزادی ای دروغ بزرگ
سوختم من در آرزوی دروغ
به دروغم نشانه یی بفرست
خانه ات هست گر به کوی دروغ
خون من خون هرکه مظلوم است
خون آزادگان به گردن توست
از تو خورده فریب خلق جهان
خون خلق جهان به گردن توست
پی نوشت:
۱ـ بدست: وجب
۲- خُمره: روسری
۳- به سکون نون
۴- وروکاشا: درختی افسانه یی که سیمرغ بر آن آشیان دارد، یا دریایی که درخت سیمرغ در آن است.
۵- فَسان: سنگی تیز کننده.”
―
“آدمیزاد یک بار به دنیا میآید، اما در هر جدایی یک بار از نو میمیرد. مرگ یگانه دردی است که درمانش را هم با خود دارد. چون وقتی سر برسد دیگر دردی نمیماند تا درمانی بخواهد. اما جدایی: دردیست غیر مردن، کان را دوا نباشد/ پس من چگونه گویم، کاین درد را دوا کن”
― سوگ مادر
― سوگ مادر
“همهی این جداییها مرا ناخواسته به فکر آنچه جبرانناپذیر بود و روزی فرامیرسید میانداخت، هرچند که آن زمان هرگز جدی به امکان زندهماندنِ خودم پس از مرگ مادرم فکر نکردهبودم. عزمم این بود که یک دقیقه از مرگ مادرم نگذشته خودم را بکشم. بعداً، غیبت مادرم چیزهایی از این تلختر به من آموخت، آموخت که آدم به غیبت عادت میکند، بزرگترین نقصانِ خویشتن و بزرگترین رنج این است که حس کنی از غیبت رنج نمیکشی.”
―
―
كافه شعر
— 441 members
— last activity Apr 08, 2025 04:46AM
براي شعر و ادبيات؛ مكثي به اندازه نوشيدن يك فنجان قهوه
كافه كتاب
— 1456 members
— last activity Jan 17, 2024 03:55AM
كافه كتاب، محلي براي كتاب خواندن و به اشتراك گذاشتن تجربيات است. اعضايي كه از لحاظ موقعيت جغرافيايي به هم نزديك هستند مي توانند جلسات كتاب خواني برگز ...more
Fowlfan Book Readers
— 363 members
— last activity Sep 14, 2020 10:48AM
گروهی برای خواندن کتاب و به اشتراک گذاشتن نظرات. و همچنین معرفی آثار جدید.
قیصر امین پور
— 238 members
— last activity Apr 21, 2019 11:23AM
قیصر خیلی زود ما را در دریغ و حسرت همیشگی نبودنش گذاشت و رفت...اینجا از او،اشعار و نوشته هایش خواهیم گفت
Irvin D. Yalom's books
— 3 members
— last activity Aug 10, 2019 09:51AM
Talking and discussion about Irvin Yalom's books and how they help us. ...more
Mahtab’s 2025 Year in Books
Take a look at Mahtab’s Year in Books, including some fun facts about their reading.
More friends…
Favorite Genres
Polls voted on by Mahtab
Lists liked by Mahtab































