Amirhossain Khairandish
https://www.goodreads.com/torab
“ای حسین، ای شهید بزرگ، آمدهام تا با تو راز و نیاز کنم. دل پر درد خود را به سوی تو بگشایم. از انقلابیون دروغین گریختهام. از تجار مادهپرست که به اسلحه انقلاب مسلح شدهاند بیزارم. از کسانی که با خون شهیدان تجارت میکنند متنفرم. از این ماکیاولصفتانی که به هیچ ارزش انسانی پایبند نیستند و همه چیز مردم را، حیا ت وسهیت و شرف خلق را و حتی نام مقدس انقلاب را، فدای مصالح شخصی و اغراض پست مادی خود میکنند گریزانم...
ای حسین، دلم گرفته و روحم پژمرده؛ در میان طوفان حوادث که همچون پر کاه ما را به این طرف و آن طرف میکشاند، مأیوس و درمند، فقط بر حسب وظیفه به مبارزه ادامه میدهم و گاهگاهی آنقدر زیر فشار روحی کوفته میشوم که برای فرار از درد و غم دست به دامان شهادت میزنم تا از میان این گرداب وحشتناکی که همه را و انقلاب را فرو گرفته است لااقل گلیم انسانی خود را بیرون بکشم و این عالم دون و این مدعیان دروغین را ترک کنم و با دامنی پاک و کفنی خونین به لقاء پروردگار نائل آیم...
ای حسین مقدس، روزگار درازی بود که هر انقلابی را مقدس میشمردم و نام او را با یاد تو توأم میکردم و او را در قلب خود جای میدادم و به عشق تو او را دوست میداشتم و به قداست تو او را مقدس میشمردم و در راه کمک به او از هیچ فداکاری حتی بذل حیات و هستی خود دریغ نمیکردم...
اما تجربه، درس بزرگ و تلخی به من داد که اسلحه و کشتار و انقلاب و حتی شهادت به خودی خود نباید مورد احترام و تقدیس قرار گیرد، بلکه آن چه مهم است انسانیت، فداکاری در راه آرمان انسانها، غلبه بر خودخواهی و غرور و مصالح پست مادی و ایمان به ارزشهای الهی است.
مقاومت فلسطینی برای ما به صورت بت درآمده بود و بی چون و چرا آن را میپذیرفتیم و میپرستیدیم و راهش را، کارش را و توجیهاتش را قبول میکردیم. اما دریافتیم که بیش از هر چیز، انسانیت و ارزشهای انسانی و خدایی ارزش دارد و هیچ چیز نمیتواند جای آن را بگیرد. باید انسان ساخت، باید هدف را بر اساس سلسله ارزشها معین نمود و معیار سنجش را فقط و فقط بر مبنای انسانیت و ارزشهای خدایی قرار داد.
دستنوشته سال 1355 در لبنان”
― خدا بود و دیگر هیچ نبود
ای حسین، دلم گرفته و روحم پژمرده؛ در میان طوفان حوادث که همچون پر کاه ما را به این طرف و آن طرف میکشاند، مأیوس و درمند، فقط بر حسب وظیفه به مبارزه ادامه میدهم و گاهگاهی آنقدر زیر فشار روحی کوفته میشوم که برای فرار از درد و غم دست به دامان شهادت میزنم تا از میان این گرداب وحشتناکی که همه را و انقلاب را فرو گرفته است لااقل گلیم انسانی خود را بیرون بکشم و این عالم دون و این مدعیان دروغین را ترک کنم و با دامنی پاک و کفنی خونین به لقاء پروردگار نائل آیم...
ای حسین مقدس، روزگار درازی بود که هر انقلابی را مقدس میشمردم و نام او را با یاد تو توأم میکردم و او را در قلب خود جای میدادم و به عشق تو او را دوست میداشتم و به قداست تو او را مقدس میشمردم و در راه کمک به او از هیچ فداکاری حتی بذل حیات و هستی خود دریغ نمیکردم...
اما تجربه، درس بزرگ و تلخی به من داد که اسلحه و کشتار و انقلاب و حتی شهادت به خودی خود نباید مورد احترام و تقدیس قرار گیرد، بلکه آن چه مهم است انسانیت، فداکاری در راه آرمان انسانها، غلبه بر خودخواهی و غرور و مصالح پست مادی و ایمان به ارزشهای الهی است.
مقاومت فلسطینی برای ما به صورت بت درآمده بود و بی چون و چرا آن را میپذیرفتیم و میپرستیدیم و راهش را، کارش را و توجیهاتش را قبول میکردیم. اما دریافتیم که بیش از هر چیز، انسانیت و ارزشهای انسانی و خدایی ارزش دارد و هیچ چیز نمیتواند جای آن را بگیرد. باید انسان ساخت، باید هدف را بر اساس سلسله ارزشها معین نمود و معیار سنجش را فقط و فقط بر مبنای انسانیت و ارزشهای خدایی قرار داد.
دستنوشته سال 1355 در لبنان”
― خدا بود و دیگر هیچ نبود
“عسل مدتها مبهوت نگاه می کند و عاقبت می گوید: خدای من!خدای من! تو واقعا همه اینها را خوانده ای؟
-بیشترشان را
-پس تو...تو از پشت یک دیوار بلند کاغذی و مقوایی به زندگی نگاه کرده ای گلیه مرد! از پشت یک دیوار تنومند. تو هیچ چیز را به همان شکلی که هست ندیده ای. خدای من چه عمری تلف کرده ای! چه عمری باطل کرده ای
-اینها پنجره است عسل،دیوار نیست. عصاره واقعیت است نه کاغذ و مقوا
-بشنو گیله مرد! بشنو و یادت باشد که من موشهای کتابخانه را اصلا دوست نمیدارم. تو هرگز به من به من نگفته بودی زیر کوهی از کتاب دست و پا می زنی. تو زندگی را خوانده ای، لمس نکرده ای. تو در طول و عرض خاک مقدس زندگی راه نرفته ای، فقط زندگی را ورق زده ای و بر زندگی حاشیه نوشتی. جنگل تو کاغذی ست، تفنگ تو کاغذی، اعتقاد تو به مردم، اعتقادی کاغذی و پارگی پذیر. تو عطرها را خوانده ای، دشتها را خوانده ای، نگاه ملتمس بچه ها را خوانده ای
کتاب عاشق نمی شود، آواز نمی خواند، پای نمی کوبد، به دریا نمی زند...
-آرام،آرام عسل! فقط مقدار فاصله، حد ارتفاع صدا را مشخص می کند. من و تو روبه روی همیم، بی فاصله
_سرت را قدری بیاور جلو تا باز هم آهسته تر بگویم: بهترین دوست انسان، انسان است نه کتاب. کتابها تا آن حد که رسمِ دوستی و انسانیت بیاموزند معتبرند، نه تا آن حد که مثل دریایی مُرده از کلمات مُرده، تو را غرق خود کنند و فروببرند”
―
-بیشترشان را
-پس تو...تو از پشت یک دیوار بلند کاغذی و مقوایی به زندگی نگاه کرده ای گلیه مرد! از پشت یک دیوار تنومند. تو هیچ چیز را به همان شکلی که هست ندیده ای. خدای من چه عمری تلف کرده ای! چه عمری باطل کرده ای
-اینها پنجره است عسل،دیوار نیست. عصاره واقعیت است نه کاغذ و مقوا
-بشنو گیله مرد! بشنو و یادت باشد که من موشهای کتابخانه را اصلا دوست نمیدارم. تو هرگز به من به من نگفته بودی زیر کوهی از کتاب دست و پا می زنی. تو زندگی را خوانده ای، لمس نکرده ای. تو در طول و عرض خاک مقدس زندگی راه نرفته ای، فقط زندگی را ورق زده ای و بر زندگی حاشیه نوشتی. جنگل تو کاغذی ست، تفنگ تو کاغذی، اعتقاد تو به مردم، اعتقادی کاغذی و پارگی پذیر. تو عطرها را خوانده ای، دشتها را خوانده ای، نگاه ملتمس بچه ها را خوانده ای
کتاب عاشق نمی شود، آواز نمی خواند، پای نمی کوبد، به دریا نمی زند...
-آرام،آرام عسل! فقط مقدار فاصله، حد ارتفاع صدا را مشخص می کند. من و تو روبه روی همیم، بی فاصله
_سرت را قدری بیاور جلو تا باز هم آهسته تر بگویم: بهترین دوست انسان، انسان است نه کتاب. کتابها تا آن حد که رسمِ دوستی و انسانیت بیاموزند معتبرند، نه تا آن حد که مثل دریایی مُرده از کلمات مُرده، تو را غرق خود کنند و فروببرند”
―
“برخی از اطبا می گویند: مالیخولیا از جنّیان است.
برای ما در طب فرقی ندارد که از جن باشد یا نه. ما می گوییم: چه از جن باشد یا نباشد، مزاج بیمار سودایی می شود. پس علت قریبه اش وجود سوداست، بگذار علت العلل سودا، جن باشد.”
― القانون في الطب
برای ما در طب فرقی ندارد که از جن باشد یا نه. ما می گوییم: چه از جن باشد یا نباشد، مزاج بیمار سودایی می شود. پس علت قریبه اش وجود سوداست، بگذار علت العلل سودا، جن باشد.”
― القانون في الطب
“You cannot find peace by avoiding life.”
― The Hours
― The Hours
“تو اگر محصولت را به غرب بدهی، غربی هستی. روی قالیِ ایرانی زنده گی کنی و ناهار قرمه سبزی بخوری و وان یکاد آویزان کنی در آفیسِ دانشگاهت و شبِ جمعه ها هم بروی دعای کمیل، انتهای کار با همه ی این خواص می توانی ایرانی نباشی... مگر می توان چرخ دنده ی ماشینی بود و آن ماشین را نفی کرد؟”
― نشت نشا
― نشت نشا
Amirhossain’s 2025 Year in Books
Take a look at Amirhossain’s Year in Books, including some fun facts about their reading.
More friends…
Polls voted on by Amirhossain
Lists liked by Amirhossain






































