داستان كوتاه discussion

57 views
داستان كوتاه > همین چند روز پیش/مهدی بهروزی

Comments Showing 1-36 of 36 (36 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Mehdi (last edited Aug 30, 2009 12:48AM) (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
توضیح: بالاخره از وایرلس اینجا یک یوزر و پسورد به من دادند تا بتوانم سری به اینترنت بزنم.
گفتم بعد از این همه غیبت چیزی بنویسم. نوشته حاضر را صرفا یک خاطره ندانید به چشم داستان کوتاه بخوانیدش با همه شرایطی که یک داستان کوتاه دارد.
در ضمن از لطف و مراحم همه دوستان نیز سپاسگزارم.
----------------------------------------------------

همین چند روز پیش

بوی الکل همه جا پیچیده بود. من به سرعت به بوی تند الکل واکنش نشان دادم و زیر لب شروع کردم غر غر کردن. پرستاری که آرام داشت ویلچرم را هل می داد گفت: چیه اینقده غر غر می کنی؟ بیمارستانه و بوی مواد ضد عفونی کننده چیز طبیعی ای هست. نازک نارنجی!
شرمند شدم. این روزها زیاد احساس شرمندگی می گردم. وقتی مجبور بودم حتما با کمک کسی خودم را به توالت برسانم، یا برای غذا خوردن کسی باید کمکم می کرد و یا برای پایین آمدن از تخت و حتی روشن کردن تلویزیون که کنترلش درست کنار سرم روی میز بود، حتما باید کسی می بود و من بدون وجود کسی که بتواند کمکم کند که کارهای ساده ای را که قبلا خودم تنها انجام می دادم و باید هم به تنهایی انجام می دادم، کاری را از پیش نمی بردم و این کلافه ام می کردم و احساس شرم می کردم.
- چیه تو فکری؟
صدای سارا پرستاری که داشت مرا با ویلچر به سمت درمانگاه می برد مرا به خودم آورد.
- نه تو فکر نیستم سارا خانم. دارم به روزگار فکر می کنم. گاهی اونقده دماغت باد داره که فکر می کنی می تونی به تنهایی یه کوه رو جابجا کنی گاهی واونقده ضعیف می شی که اگه کسی کمکت نکنه مجبوری توی کثافتای خودت غلط بزنی.
- خیلی بی شعوری. سر صبحی چیزای خوش رنگ و بو تری نیست که بهشون فکر کنی؟ تو هم همش به جنبه های منفی چیزا فکر کن .
خنده ام گرفته بود. اما توان خندیدن نداشتم. دستم را کمی بالا آوردم تا ببینم چقدر از سرمم باقی مانده است. هنوز خیلی از مایع سرم باقی مانده بود. برای اینکه خستگی دستم در بیاید سرم را به دست دیگرم دادم.
- به نظزت نتیجه آزمایش چی باشه بهتره؟
- ببین سارا خانم واقعا برای من اهمیتی نداره، بیماری هم جزئی از زندگی آدمیه. گاهی ملازم آدم می شه و با آدم می مونه و گاهی عین مهمون می ره و میاد. حالا می خواد مثل از راه رسیده ای باشه که اومده و چند روزی مهمونه و بعدا می ره قدمش بر چشم اگه هم اومده ملازمم بشه و بمونه باز هم قدمش برچشم.
- بابا روحیه. تو که اینقده روحیت زیاده پس اون فکرای بو دار چی بود؟
حوصله گوش کردن به حرفهایش را نداشتم. آنقدرها هم که نشان می دادم روحیه ام خوب نبود. نمی ترسیدم از حرفهایی که قرار بود تا دقایقی دیگر دکتر به من بزند. اما حس غریبی داشتم. مثل کسی که می رود تا کارنامه اش را آخر سال بگیرد و اتفاقا شاگرد درسخوانی هم هست اما بیم دارد که آیا شاگرد اول شده یا نه؟ همچین حسی داشتم و شاید هم حس بی ربطی بود اما بالاخره حسم شبیه یک همچین چیزی بود.
- هی آقای روحیه! ویتامین! با توام کجایی؟
- بابا سارا خانم گفتم روحیه ام خوبه ولی بالاخره قراره یه جواب قطعی بگیرم مثلا ها. دارم به اون جواب فکر می کنم.
- ا. داری به جواب دکتر فکر می کنی؟ تو که گفتی برات مهم نیست که.
- باز هم می گم برام مهم نیست. البته بعد از اینکه دکتر جواب رو بهم بگه دیگه برام مهم نیست، ولی حالا برام مهمه که بگه جواب آزمایشا چی بوده.
- آها پس داری ادا اطوار آدمای روحیه دار رو در میاری؟ نترس بابا خدا درد رو داده درمون رو هم داده.
- البته
خودش فهمید که دیگر نباید بحث را کش بدهد و ساکت شد. توی این چند وقت سارا بهترین آدمی بود که دور و برم حضور داشت. یک روز در میان سر کار بود. من هم یک روز در میان می دیدمش. سابقه آشنایی مان به سالها پیش بر می گشت. من تازه وارد دانشگاه شده بودم و چند ماهی یک بار به انجمن ادبی سابقمان سری می زدم. او که ظاهرا تازه وارد بود گاه گاهی شعر می خواند و من به رسم سابق یکی از پایه های نقد شعر بودم و به گواه خیلی ها چه بی رحمانه شعر ها را نقد می کردم. نقدهای شعری که می کردم در مقابلم دو جبهه پدید آورده بود. آنهایی که می پسندیدند که اینگونه نقد شوند با همه تلخکامی های زبانی ام کنار می آمدند و تشکر می کردند و عده ای دیگر که چنین رسمی را نمی پسندیدند بیشتر مواقع دلخوری شان را به گونه ای نشان می دادند. گاهی می شنیدم چنان فحش های آبداری حواله خودم و جد و آبائم می کنند که گوش ها از شنیدنش شرم می کردند، البته این فحش ها توی آن روزها شرم آور بود و حالا ظاهرا دیگر نیست و نقل مجالس شوخی و مزاح شده است. سارا روحیه شاعرانه ای داشت اما شاعر خوبی نبود. هنوز هم شاعر خوبی نیست. البته این روزها دیگر خودش را شاعر نمی داند و می گوید هر چه می نویسد برای دل خودش است و می دانم که این را صادقانه می گوید اما آن روزها وقتی به صراحت به او می گفتم که فلان نوشته اش اصلا شعر نیست و هیچ جوری نمی شود درستش کرد می گفت که برای دل خودش نوشته و اشکالی ندارد اما مطمئن بودم که دروغ می گفت و می خواست که علاوه بر دانشجوی پرستاری، شاعر هم باشد.
سازا حالا و بعد از گذشت سالها خودش اعتراف می کرد که شاعر نیست اما انصافا پرستار خوب و لایقی بود.
- ویتامین! رسیدیم.
با بیمار بر سمت جنوبی از طبقه هفتم به طبقه دوم که درمانگاه تخصصی در آن واقع شده بود رسیده بودیم. سارا من را جلوی اتاق دکتر آورده بود. در زد و وارد شدیم.
- سلام آقای دکتر! بیاین ببینین چه مریضی براتون آوردم. البته این روزاشو نبینین که مثل موش شده و به هیشکی گیر نمی ده. قدیما مگه کسی جرات داشت جلوش عرض اندام کنه میشستش می ذاشتش بر آفتاب که آفتاب خشک بشه.
- سلام آقای دکتر. صبحتون بخیر. این سارا خانم به بنده زیادی لطف دارن. البته اغراق هم که حناق نیست.
- سلام. چه جالب من شنیده بودم یه چیز دیگه حناق نیست.
- آره آقای دکتر عرض نکردم. امان از زبون این آقا.
- خوب بهتره بریم سر اصل مطلب. خانم فانی لطفا مریض را هدایتشون کنید روی تخت و سرمشون رو آویزون کنید.
سارا دست راستم را که آزاد بود گرفت. از روی ویلچر بلندم کرد و سرم را از دست دیگرم ستاند . به آرامی مرا به سمت تخت هدایت کرد. وقتی مطمئن شد درست روی تخت جا گرفته ام سرم را آویزن کرد و رفت به سمت دکتر و شروع کردند با هم پچ پچ کردن.
چند دقیقه ای از حرفهای یواشکی سارا و دکتر می گذشت که دکتر به سمت من آمد و مشغول معاینه شد. سارا به سمت پنجره رفته بود و پشتش به ما بود. حواسم به دکتر نبود، داشتم سارا می پاییدم. بی حرکت و پشت به ما معلوم نبود به کجا خیره شده است.
- خوب آقای دکتر نتیجه چی بود؟ بالاخره مشخص شد ما تا کی اینجا مهمون شما هستیم؟ به خدا کلی کار دارم، تکلیف من رو روشن کنین تو رو خدا، کی مرخص می شم؟
- توی این دوره از آزمایشها یک سری موارد دیده شده اما هنوز برای قضاوت خیلی زوده. چند روز دیگه باید تحت نظر باشید. از امروز عصر هم باید برید اتاق چادر اکسیژن، به نظرم می رسه اینجوری بهتر باشه. ما یک بار دیگه باید آزمایش ها رو تجدید کنیم تا ببینیم نتایج آزمایشهای جدید با آزمایشهای قبلی همخوانی دارند یا خیر. اما بالاخره ما هم وسیله هستیم و شفا دهنده اصلی خداست.
- ممنون. پس الان من باید باز برم آزمایشگاه؟
- نه لازم نیست. خانم فانی همین جا نمونه رو ازتون می گیرن و ارسال می کنند واسه آزمایشگاه. خانم فانی! خانم فانی!
در طول زمانی که سارا نمونه ها را می گرفت توی چشمهایم نگاه نکرد. حالا دوباره من را نشانده بود توی صندلی چرخدار و به سمت اتاقم می برد. مثل موقع آمدن آرام نبود. صندلی را تندتر و تند تر هل می داد. انگار عجله داشت. تا رسیدن به اتاق یک کلمه هم حرف نزد. موقع رفتن فقط گفت که می رود نمونه ها را برساند آزمایشگاه و به بقیه مریضها سر بزند. گفت که ساعت 2 قبل از رفتنش می آید و به من سر می زند. اما هنوز که نیامده است.

7/6/88
شیراز




message 2: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments مهدی عزیز
من داشتم با کار سر و کله می زدم و کلافه از این که هیچ توفیقی در هیچ موردی حاصل نشده است سری به اینجا زدم. وقتی نوشته ای بنام تو در بالای داستان های کوتاه دیدم خدا می داند چقدر خوشحال شدم و در این محیط خشک و با دیسیپلین سر و صدا راه انداختم و معلق زدم.
خیلی خوشحالم که بهبودی حاصل کردی و امیدوارم هر چه زودتر مرخص بشی و سلامتیت را بازیابی



message 3: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
ممنون اشکان عزیز..
خیلی لطف داری آقا جان.


message 4: by M.H.R (new)

M.H.R (MHRr) | 313 comments آقا مهدي عزيز اميدوارم زودتر حالت خوب بشه تا خودت داستان خودت رو نقد كني
:D


MahtaBi KhaNooM | 1782 comments



خوشحالم که هرچند کوتاه ولي سري به اينجا زدين

ولي اصلا از داستانتون خوشحال و راضي نيستمم ... داشتم همزمان با خوندنم خودم رو اونجا تصور ميکردم.

حس خوبي بهم نداد...روزم تا الان خوب بود...ديگه نيست

زودتر قسمت بعدي خاطره که نه! داستان رو بنويسين...ببينم دکتر چي ميگه


کلافم



message 6: by Behzad, دیوونه (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod
بعدا
آره بعدا راجع بهش فکر می کنم
بعدا
:((


(setareh).ساینا ستاره (sainaahmadigmailcom) | 108 comments خوندنش عذابم داد

منم مثل بقيه وقتي ديدم نوشته اي از شما تو گروه
خوشحال شدم
ولي الان دستم ديگه ناي نوشتن ندارن

كاري از دستم بر نمياد
جز دعا كردن

....!!!!


message 8: by Faeze (new)

Faeze | 487 comments وقتی یه داستان کوتاه از شما دیدم بعد مدت ها اونم بعد خبر بیماریتون واقعاً خوشحال شدم

ولی اول ترجیح دادم تاپیک هم نامتون رو تو بخش بحث و گفتگو چک کنم تا بعد با خیال راحت داستان رو بخونم

دقیقاً با این حس خوندن رو شروع کردم ولی خط به خط که جلوتر رفتم ذهنم آشفته و آشفته تر شد

خیلی سعی کردم به عنوان یه داستان بخونمش ... ولی نشد

این تلخ ترین نوشته ای بود که تو این گروه خوندم، تلخ ترین

از صمیم قلب آرزوی سلامتی دارم برای راوی


message 9: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments مهدی جان خوشحالم که بعد از مدت ها تونستی داستانی رو اینجا بنویسی

خوب شو
به امید بهروزی


در مورد داستان باید بگم
هیچ موقع نمیشه خاطره رو داستان کرد چون مهمترین عنصر داستان که تخیله رو نداره
چون اینجا صحنه سازی نداریم شخصیت پردازی نداریم
دیالوگها ساخته نویسنده نیست
مثلا تو شخصیت سارا نمیتونی هیچ دخل و تصرفی بکی چرا که خالقش نیستی




message 10: by Mehdi (last edited Aug 30, 2009 05:34AM) (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
بعد اونوقت اگه این خانم سارا وجود نداشته باشن و دقیقا من اون رو ساخته باشم چی؟
محمد عزیز واقعا این یک داستانه و حالا به دلیل اینکه من فعلا توی یک همچین فضایی مجبور به سپری کردن روزها و شبها به اجبار هستم نباید این تحلیل را برای خواننده فراهم بیاورد که من خاطره گویی کرده ام.
اندکی هم به نویسنده اعتماد کنید وقتی می گوید که داستان نوشته است و نه خاطره.

به هر حال ممنون . بیشتر ممنون به خاطر امید زیبایی که دادی.


message 11: by MahtaBi KhaNooM (new)

MahtaBi KhaNooM | 1782 comments

ميدوني آقاي بهروزي..مهم اينه که سارا حضور داره

توجه داشته باشيد به حرف بنده

سارا حضور داره

زود خوب شو :|



message 12: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments مهدی عزیز در اون صورت استادی
چون من فکر کردم سارا رو خدا آفریده

خوب با اون توضیحی که قبل از داستان آوردی من فکر کردم خاطره ایه که داره داستان وار گفته میشه




message 13: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
بله خانم مهتابی خانم اگه حضور نداشت که نمی نوشتمش که!
پس حتما حضور داره و من این حضورش رو درک کرده و درک خواهم کرد.
ان شاء الله.

در حقیقت خالق سارا همان خدای احد و واحد است اما این سارای قصه ما تلفیقی است از چندین شخصیت مختلف. حالا شما اینطوری برداشت کن محمد عزیز.



message 14: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments عالی بود عالی
نویسنده همین کار رو میکنه
چند تا شخصیت رو تو یکی خلاصه میکنه
این کار خیلی دلچسبه
خیلی


message 15: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1252 comments راستش من ناراحتم
و به همین خاطر نمی تونم بی طرفانه به داستان نگاه کنم
و غیر از بهبودی شما
به چیز دیگری در این نوشته توجه کنم
یک شعر از بهترین شاعر
تقدیم
به بهترین دوست
.
.
بر نمی‌گردند شعرها
به خانه نمی‌روند
تا برگردی
و دست تکان‌ دهی

روبان‌های سفید را در کف شعرها ببین که چگونه در باران می‌لرزند
روبان‌های سفید، پیچیده بر گل سرخ‌های بی‌تاب را ببین

بر نمی‌گردند شعرها
پراکنده نمی‌شوند
به انتظار تو در باران ایستاده‌اند
و به لبخندی، به تکان دستی، دل خوشند
"
— شمس لنگرودی


message 16: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
ممنون آرزو خانم.
این شعر شمس برایم دلپذیر بود.

ممنونم دوست خوبم.
قصه را باور کن. بقیه چیزها همه حواشی قصه است.
اینها همه داستان هایی است که وجود دارد. من و تو هم قصه ایم در آینه آیندگانمان.
کاش قصه ای باشیم که لا اقل کودکی را خواب کند.


message 17: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1379 comments مهدی جان حس بدی پیدا کردم وقتی داستان را خوندم
نمیدونم چرا یک چیزی توی ذهنم زنگ میزنه
حس خوبی ندارم
نمی دونم چی بگم
بیشتر می ترسم تا قسمت بعدی نوشته ات را بخونم
واقعا می ترسم
فقط یک چیز
زودتر خوب شو
همین


message 18: by Ahmad (new)

Ahmad Sharabiani (sharabiani) | 81 comments دلم میخاد باور کنم که داستان کوتاهی خوانده ام، باز هم دلم میخاد که باور کنم قصه بود، گویا بازهم باید دعا کنم


message 19: by Mehdi (last edited Aug 31, 2009 10:47AM) (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
استاد شربیانی عزیز از لطف و مراحمتان سپاسگزارم.
ان شاء الله که قصه است.


message 20: by محسن (new)

محسن | 228 comments من دوست دارم این جوری برداشت کنم
یک نویسنده هنرمند حساس تو بیمارستان با دیدن صحنه های نامناسب احساساتی شده و حالا دارد برائ دوستانش ناز می کند کاشکی برداشتم راست باشد و قصه دروغ
:(


message 21: by Farnaz (new)

Farnaz (farnazm) | 93 comments امید که تنها قصه ای خوانده باشم و نقدش این باشد که قصه ای است بس تخیلی که فرسنگها با واقعیت فاصله دارد.
و امیدوارم ادامه این قصه به زودی نوشته شود و نوید بخش خبرهای شیرینی باشد که این بار واقعی هستند.


message 22: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
دوستان عزیز این صرفا یک داستان بود و قسمت بعدی ای ندارد. پس در انتظار داستانی از جنس دیگر باشید. آنها که با داستان های قبلی من آشنا هستند می دانند که داستان های من پایانی آزاد و کاملا باز دارد و این داستان هم همین گونه است.
حالا من چه در دو قدمی مرگ باشم و چه اینکه قدم به قدم از آن فعلا دور شوم، فرقی در نوشتن داستان هایم نمی کند.
داستان را به چشم داستان بخوانید و نقد کنید و ضعفهایش را بگویید.
از احساس های زیبایتان سپاسگزارم. از همه لطفی که همه دوستان به این کمترین ابراز کرده اند از طرفی ممنون و از طرفی شرمگینم .
موفق و سلامت باشید دوستان عزیز.
اما فراموش نکنیم که داستان داستان است.


طيبه تيموري | 659 comments سلام آقاي بهروزي
برايتان آرزوي سلامتي دارم

و اما داستانتان: جمله آخر داستان سيلي محكمي بود كه به گوش بي خيال خواننده مي خوره. يعني قاطعيت يك نيروي غير قابل مبارزه را به رخ كشيدنه. كاش با كمي نرمش اجازه مي داديد نيامدن سارا را به بي طاقتي اش نسبت ندهيم. اما در طول داستان شما راوي نبوديد، احساس كردم خودم روي تخت دراز كشيده ام و تا آخرش هم استرسي عجيب داشتم
موفق باشيد


message 24: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1379 comments مهدی
من هم مثل خانم تی تی
همین احساس نرس و استرس را داشتم
حالا که خودت میگی
من این را یک داستان کاملا تخیلی فرض می کنم


message 25: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
یه چیزی بگم؟
این لفظ تخیلی یعنی چی؟
داستان انعکاسی از رویدادهای مختلف در طول دوران های مختلف است.
داستانی که در رابطه با مناسبات عادی انسانهاست حتما در طول دوران حیات نویسنده اش ما به ازایی واقعی داشته است. من نمی فهمم چرا دوستان از صفت تخیلی برای این نوشته استفاده کرده اند. کجای این داستان شبیه داستان های ژول ورن یا کتاب های آیزاک آسیموف است؟؟؟


message 26: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1379 comments به خاطر اینکه من خواننده دلم نمی خواد این داستانی که نوشتی با شرایط الانت هم خوانی داشته باشه
این حس منه خواننده است


message 27: by Farnaz (new)

Farnaz (farnazm) | 93 comments وقتی می گوئیم تخیلی شاید منظورمان اینست که زاییده ذهن باشد و نه آنچه در دنیای واقعی اتفاق افتاده است. یعنی همان چیزی که آقای فرزان هم بهش اشاره کردند.

حالا حتما که نباید در حد پیش بینی اختراع هواپیما و سفر به فضا و ... باشد:)


message 28: by hasti (new)

hasti | 284 comments آقای بهروزی عزیز داستانتان را همان موقع که گذاشتید خواندم اما جرئت نکردم نظر بدهم چون میترسیدم.همین

اما الان که خودتان _دوباره_ گفتید که فقط یک داستان است
پس به روی چشم.ما هم قبول می کنیم

این نحوه ی گذری به گذشته را که به کار بردید دوست داشتم فقط کمی این جمله تکراری می نمود

(سابقه آشنایی مان به سالها پیش بر می گشت)

ولی چه زیبا به زمان حال برگشتید و داستان را ادامه دادید
شخصیت دکتر چندان ملموس نیست.البته به نظر من نیازی به واکاوی بیشتر هم ندارد.آیا تعمدا او را اینچنین به تصویر کشیدید تا ما را به یاد کاراکتر ثابت و تقریبا بی احساس همه ی دکترها در مقابل بیمارانشان بیندازید؟

دیالوگ های سارا به خوبی شخصیتش را انعکاس میداد

به امید داستان های زیبای بعدی از شما دوست عزیز
با تشکر




message 29: by Ehsase_abi_2 (new)

Ehsase_abi_2 | 8 comments ساختار نوشته خاطره است . داستانی نیست.خواننده در یک سردر گمی قرار میگیرد.نه بیماری مشخص است. نه پایان داستان.شخصیت دکتر ساخته نشده.حس بیمار نسبت به سارا ساخته نشده. توضیح داده شده. ما در داستان توضیح نمیدهیم بلکه بوسیله قلم نمایش تاثیر گذار ایجاد میکنیم.
شاد باشی


message 30: by Yasmina (new)

Yasmina | 49 comments حسی گنگ از محبت به کاراکتری که ناگهان وسط بیمارستان باهاش آشنا میشی به امید بهبودیش دل میبندی و...بند دلت پاره میشه...آقا این شخصیت خیلی دوست داشتنیه!..شاید بواسطه روحیه ای قوی
با آرزوی سلامتی برای شما


message 31: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
احساس آبی دو عزیز. ممنون از اظهار نظرتان. اما من فکر می کم توقع شما از یک داستان کوتاه خیلی بیش تر از یک داستان کوتاه است.
هستی، فرناز و فرزان عزیز ممنون از اظهار نظرتان.
سپاسگزارم.


message 32: by Nazanin1987 (new)

Nazanin1987 | 597 comments آقای بهروزی جدا اگر مختصر کسالتی هم دارید از خدا طلب بهبودیتان را دارم ...

و اما داستان: دوست ندارم نقدتان کنم چون شما چراغ راهنمای من در این بیابان عشق به نوشتن هستید شاید من سارای داستان باشم که هیچ استعدادی در نوشتن ندارد ولی دوست دارم شما همان نقاد سخت گیر در موردم باشید...

با آرزوی شفای تمامی بیماران


message 33: by [deleted user] (new)

تا امروز داستانتون رو نخوندم تا وقتي كه خوب شيد و برگرديد كنار ني ني كوچولوتون.

امروز كه حالتون خوبه اومدم خوندمش فقط به شكل يه داستان.
خوب بود هر چند كه توي محاوره هاي عاميانه اش كمي حرف هاي ربط و اضافه ي زيادي بود ولي خوب بود.

خوشحالم كه اون موقع نخوندمش وگرنه قطعا انرژي براي دعا كردن در بهبوديتون رو از دست مي دادم

قلمتون هميشه سبز


message 34: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
ممنون از خانم آزاده و خانم نازنین.


message 35: by Shahrzad (new)

Shahrzad (222225) | 43 comments خیلی خوب بود،
از شخصیت پردازی ها لذت بردم
امیدوارم همواره سلامت باشید
و
قلمتان جاویدان باد


message 36: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
ممنون از آرزوی زیبایتان شهرزاد خانم و خوشحالم که خوشتان آمد.


back to top