Mostafa Azizi > Mostafa's Quotes

Showing 1-13 of 13
sort by

  • #1
    احمد شاملو
    “همه
    لرزش دست و دلم
    از آن بود که
    که عشق
    پناهی گردد،
    پروازی نه
    گریز گاهی گردد.

    ای عشق ای عشق
    چهره آبیت پیدا نیست
    ***
    و خنکای مرحمی
    بر شعله زخمی
    نه شور شعله
    بر سرمای درون

    ای عشق ای عشق
    چهره سرخت پیدا نیست.
    ***
    غبار تیره تسکینی
    بر حضور ِ وهن
    و دنج ِ رهائی
    بر گریز حضور.
    سیاهی
    بر آرامش آبی
    و سبزه برگچه
    بر ارغوان
    ای عشق ای عشق
    رنگ آشنایت
    پیدا نیست”
    احمد شاملو / Ahmad Shamlou

  • #2
    احمد شاملو
    “مرگ را ديده‌ام من.



    در ديدار غمناك،

    من مرگ را به دست

    سوده‌ام.



    من مرگ را زيسته‌ام

    با آوازي غمناك

    غمناك

    و به عمري سخت دراز و سخت فرساينده”
    احمد شاملو

  • #3
    احمد شاملو
    “کوه از نخستین سنگ آغاز می شود و انسان از نخستین درد”
    احمد شاملو

  • #4
    احمد شاملو
    “در مدرسه
    آموزگار
    کدام دختر است
    که شو می‌کند به باد؟

    کودک
    دختر همهٔ هوس‌ها.

    آموزگار
    باد، به‌اش
    چشم روشنی چه می‌دهد؟

    کودک
    دستهٔ ورق‌های بازی
    و گردبادهای طلائی را.

    آموزگار
    دختر در عوض
    به او چه می‌دهد؟

    کودک
    دلکِ بی‌شیله پیله‌اش را.

    آموزگار
    دخترک
    اسمش چیست؟

    کودک
    اسمش دیگر از اسرار است!

    [پنجرهٔ مدرسه، پرده‌ئی از ستارها دارد]

    لورکا، فدریکو گارسیا. «فدریکو گارسیا لورکا». همچون کوچه‌ئی بی‌انتها. ترجمهٔ احمد شاملو. چاپ سوم، تهران: انتشارات نگاه، ۱۳۷۴،”
    احمد شاملو
    tags: شعر

  • #6
    William Shakespeare
    “هملت: من افیلیا را دوست می‌داشتم. اگر محبت چهل هزار برادر را روی هم می‌گذاشتید با عشق من برابری نمی‌کرد. (به لایرتیس –برادر افیلیا) تو برای خاطر او چه کارهایی حاضر هستی بکنی؟
    کلادیوس: لایرتیس، او دیوانه است.
    گرترود: شما را به خدا، راحت‌اش بگذارید.
    هملت: بگو ببینم. اشک می‌ریزی؟ می‌جنگی؟ گرسنه‌گی می‌کشی؟ بدن خودت را پاره پاره می‌کنی؟ زهر می‌نوشی؟ نهنگ می‌خوری؟ من هم حاضرم همه این کارها را بکنم. آمده‌ای اینجا شیون بکنی! خودت را در گور می‌اندازی که بیش از من اظهار تالم کرده باشی؟ خودت را پهلوی او زنده به گور می‌کنی؟ من هم می‌کنم. سخن از کوه می‌گویی؟ بگو بیایند روی من و اُفیلیا میلیون‌ها پیمانه خاک بریزند چنانکه قُله‌ی کوه مزار ما جرم سوزان خورشید را بخراشد، و کوه اوسا در مقابل آن مانند خاکی بر چهره‌ی زمین بیش‌تر نباشد. ها! اگر تو بخواهی پریشان بافی کنی من بیش از تو پریشان خواهم گفت.
    هملت، پرده‌ی پنجم، صحنه‌ی اول ترجمه‌ی مسعود فرزاد”
    William Shakespeare
    tags: love

  • #7
    Simone de Beauvoir
    “...مرگ عزیز، مرگی که زیبایی گل‌ها از اوست، شیرینی جوانی از اوست، مرگی که به کاروکردار انسان، به سخاوت و بی‌باکی و جانفشانی و از خودگذشته‌گی او معنا می‌دهد، مرگی که همه‌ی ارزش زنده‌گی بسته به اوست...”
    Simone de Beauvoir, همه می‌‌میرند

  • #8
    رسول یونان
    “عشق را
    بدون بزک می‌خواستیم
    دنیا را بدون تفنگ
    روی دیوارهای سیاه
    گل سرخ نقاشی کردیم
    رهگذران به ما خندیدند
    به ما خندیدند رهگذران
    ما فقط نگاه کردیم
    جاده‌ها
    دور شهر گره خورده بودند
    در شهر ماندیم و پوسیدیم و خواندیم:
    قطاری که ما را از این جا نبرد
    قطار نیست”
    رسول یونان

  • #9
    Kurt Tucholsky
    “آدمی‌زاد دو تا پا داره و دو تا اعتقاد: یکی برای وقتی که حاش روبه‌راهه و یکی هم برای موقعی که حالش خرابه. اسم این دومی رو گذاشته دین.”
    Kurt Tucholsky, بعضی‌ها هیچ‌وقت نمی‌فهمن!‏

  • #10
    حسین سناپور
    “فقط دشمن ها هستند که همیشه حرف هم را بی هیچ کم و کاستی می فهمند. اغلب هم لبخندی چاشنی گفت و گویشان است . دوستی همیشه با سوء تفاهم همراه است . عشق که خیلی بیشتر.”
    حسین سناپور

  • #11
    Kurt Tucholsky
    “تجلیل از یه نفر که تو جنگ کشته شده، یعنی به کشتن دادن سه نفر دیگه تو جنگ بعدی.
    صفحه ۴۳”
    Kurt Tucholsky, بعضی‌ها هیچ‌وقت نمی‌فهمن!‏

  • #12
    Romain Gary
    “If there is something that opens horizons, it is precisely ignorance.”
    Romain Gary

  • #13
    Asa Briggs
    “سه تا از کودکان مارکس در خیابان دین درگذشتند – هنری که هنوز یک سال هم نداشت، فرانسیسکا، دختر نوزاد و ادگار، مگس کوچک، که در هشت سالگی از مرض سل درگذشت. هر کودکی نام مستعار خودش را داشت و کار هم همین‌طور بود – او را "آفریقایی" می‌خواندند. تشیع جنازه‌ی ادگار در خیابان ویت‌فیلد تبرتاکل ... برگذار شد و ماجرایی شدیدا حزن‌انگیز بود. مجبور شدند به زور جلوی کارل را بگیرند تا خود را در قبر پسرش پرتاب نکند.”
    Asa Briggs, مارکس در لندن

  • #14
    Asa Briggs
    “دایی‌اش، ب.ف.د فیلیپس، بانکداری در زالتبومل هلند بود و کارل در طول زندگی‌اش بارها سعی کرد از او پول قرض کند و معمولا با دست خالی باز می‌گشت. مارکس معمولا در راه تریر (زادگاهش) به دیدار او می‌رفت و در همین مناسبت‌ها سری به پسردایی‌هایش، جرالد و آنتون فیلیپس، نیز می‌زد. همین دو پسردایی بودند که بعدها – در 1891 – شرکتی را تاسیس کردند که اکنون به صنایع الکترونیک فیلیپس در آیندهوون بدل شده است. می‌گویند بعدها وقتی اسلاف دو خانواده به هم رسیدند، ترکه‌ی فیلیپس به سلف مارکس گفته است: "وقتی شما راجع به سرمایه حرف می‌زدید، ما در حال ساختن آن بودیم...”
    Asa Briggs



Rss
All Quotes



Tags From Mostafa’s Quotes