Shahub > Shahub's Quotes

Showing 1-9 of 9
sort by

  • #1
    “دلتنگی‌های آدمی را باد،
    ترانه‌ای می‌خواند،
    رویاهایش را،
    آسمان پرستاره ناديده می‌گيرد،
    و هر دانه برفی،
    به اشكی نريخته می‌ماند.

    «سكوت»
    سرشار از سخنان ناگفته است،
    از حركات ناكرده،
    اعتراف به عشق‌های نهان،
    و شگفتی‌های بر زبان نيامده.

    در اين سكوت
    حقيقت ما نهفته است.

    حقيقت تو
    و من”
    مارگوت بیکل / Margot Bickel

  • #2
    C.G. Jung
    “But the shadow is merely somewhat inferior, primitive, unadapted, and awkward; not wholly bad. It even contains childish or primitive qualities which would in a way vitalize and embellish human existence, but convention forbids!”
    Carl G. Jung

  • #3
    Criss Jami
    “What is a genius? A person who demands little to nothing from others, but is often found extremely difficult to have around.”
    Criss Jami, Killosophy

  • #4
    Oscar Wilde
    “Never love anyone who treats you like you're ordinary.”
    Oscar Wilde

  • #5
    George Bernard Shaw
    “The reasonable man adapts himself to the world: the unreasonable one persists in trying to adapt the world to himself. Therefore all progress depends on the unreasonable man.”
    George Bernard Shaw, Man and Superman

  • #6
    Gabriel García Márquez
    “Nobody deserves your tears, but whoever deserves them will not make you cry.”
    Gabriel García Márquez

  • #7
    Mark Manson
    “There’s a saying in Texas: “The smallest dog barks the loudest.” A confident man doesn’t feel a need to prove that he’s confident. A rich woman doesn’t feel a need to convince anybody that she’s rich.”
    Mark Manson

  • #8
    حمید مصدق
    “آه می بینم، می بینم
    تو به اندازه تنهایی من خوشبختی
    من به اندازه زیبایی تو غمگینم
    چه امید عبثی
    من چه دارم که ترا در خور؟
    هیچ -
    من چه دارم که سزاوار تو؟
    هیچ-
    تو همه هستی من، هستی من
    تو همه زندگی من هستی
    تو چه داری؟
    همه چیز -
    تو چه کم داری؟
    هیچ”
    حمید مصدق
    tags: love

  • #9
    Sadegh Hedayat
    “حالم که بهتر شد،تصمیم گرفتم بروم.بروم و خود را گم بکنم،مثل سگ خوره گرفته که میداند باید بمیرد.مثل پرندگانی که هنگام مرگشان پنهان می شوند.
    صبح زود بلند شدم،لباسم را پوشیدم،دو تا کلوچه که سر رف بود را برداشتم و بطوریکه کسی ملتفت نشود از خانه فرار کردم؛از نکبتی که مرا گرفته بود گریختم،بدون مقصود معینی از میان کوچه ها،بی تکلیف از میان رجاله هایی که همه آنها قیافه طماع داشتند و دنبال پول و شهوت میدویدند گذشتم. من احتیاجی به دیدن آنها نداشتم چون یکی از آنها نماینده باقی دیگرشان بود:«همه آنها یک دهن بودند که یک مشت روده به دنبال آن آویخته و منتهی به آلت تناسلیشان می شد».”
    صادق هدایت, The Blind Owl



Rss