Nadi Ghaffari > Nadi's Quotes

Showing 1-30 of 816
« previous 1 3 4 5 6 7 8 9 27 28
sort by

  • #1
    Federico Fellini
    “All art is autobiographical; the pearl is the oyster's autobiography.”
    Federico Fellini

  • #2
    عباس معروفی
    “هيچ دليلي وجود ندارد
    كه عاشقت نباشم؛
    اين همه دوري؟
    اين همه راه؟
    نمي فهمم...”
    عباس معروفی

  • #3
    عباس معروفی
    “تو میدانی از مرگ نمی ترسم،
    فقط، حيف است،
    هزار سال بخوابم و خواب تو را نبينم .”
    عباس معروفی

  • #4
    مسعود بهنود
    “انسان های بزرگ وقت برای ماتم ندارند چرا که می دانند فرصت های دنیا کوتاه است. -نامه ی کاترین بزرگ به امینه”
    مسعود بهنود, امینه

  • #5
    Confucius
    “By three methods we may learn wisdom: First, by reflection, which is noblest; Second, by imitation, which is easiest; and third by experience, which is the bitterest.”
    Confucious

  • #6
    Haruki Murakami
    “If you only read the books that everyone else is reading, you can only think what everyone else is thinking.”
    Haruki Murakami, Norwegian Wood

  • #7
    شمس لنگرودی
    “اگر این نور برگردد
    و به خانه ام بیاید
    اتاقم را پیدا می کنم
    و برای همیشه به خواب می روم”
    شمس لنگرودی

  • #8
    احمد شاملو
    “همه
    لرزش دست و دلم
    از آن بود که
    که عشق
    پناهی گردد،
    پروازی نه
    گریز گاهی گردد.

    ای عشق ای عشق
    چهره آبیت پیدا نیست
    ***
    و خنکای مرحمی
    بر شعله زخمی
    نه شور شعله
    بر سرمای درون

    ای عشق ای عشق
    چهره سرخت پیدا نیست.
    ***
    غبار تیره تسکینی
    بر حضور ِ وهن
    و دنج ِ رهائی
    بر گریز حضور.
    سیاهی
    بر آرامش آبی
    و سبزه برگچه
    بر ارغوان
    ای عشق ای عشق
    رنگ آشنایت
    پیدا نیست”
    احمد شاملو / Ahmad Shamlou

  • #9
    احمد شاملو
    “آن‌که می‌گوید دوستت دارم
    خُـنـیـاگر غمگینی‌ست
    که آوازش را از دست داده است

    ای کاش عشق را
    زبان ِ سخن بود

    هزار کاکلی شاد
    در چشمان توست
    هزار قناری خاموش
    در گلوی من

    عشق را
    ای کاش زبان ِ سخن بود

    آن‌که می‌گوید دوستت دارم
    دل اندُه گین شبی ست
    که مهتابش را می جوید

    ای کاش عشق را
    زبان ِ سخن بود

    هزار آفتاب خندان در خرام ِ توست
    هزار ستاره‌ی گریان
    در تمنای من

    عشق را
    ای کاش زبان ِ سخن بود”
    احمد شاملو

  • #10
    حسین سناپور
    “فقط دشمن ها هستند که همیشه حرف هم را بی هیچ کم و کاستی می فهمند. اغلب هم لبخندی چاشنی گفت و گویشان است . دوستی همیشه با سوء تفاهم همراه است . عشق که خیلی بیشتر.”
    حسین سناپور

  • #11
    رسول یونان
    “عشق را
    بدون بزک می‌خواستیم
    دنیا را بدون تفنگ
    روی دیوارهای سیاه
    گل سرخ نقاشی کردیم
    رهگذران به ما خندیدند
    به ما خندیدند رهگذران
    ما فقط نگاه کردیم
    جاده‌ها
    دور شهر گره خورده بودند
    در شهر ماندیم و پوسیدیم و خواندیم:
    قطاری که ما را از این جا نبرد
    قطار نیست”
    رسول یونان

  • #12
    حسین منزوی
    “اگر باید زخمی داشته باشم
    که نوازشم کنی
    بگو تا تمام دلم را
    شرحه شرحه کنم

    زخم‌ها زیبایند
    و زیباتر آن‌که
    تیغ را هم تو فرود آورده باشی
    تیغت سـِحر است و
    نوازشت معجزه
    و لبخندت
    تنظیفی از فواره‌ی نور
    و تیمار داری‌ات
    کرشمه‌ای میان زخم و مرهم

    عشق و زخم
    از یک تبارند
    اگر خویشاوندیم یا نه
    من سراپا همه زخمم
    تو سراپا
    همه انگشت نوازش باش”
    حسين منزوي / Hosein Monzavi, مجموعه اشعار حسین منزوی

  • #13
    Ali Shariati
    “در دردها دوست را خبر نکردن خود یک نوع عشق ورزیدن است”
    Ali Shariati

  • #14
    احمدرضا احمدی
    “آن كس مي‌تواند از عشق سخن بگويد
    كه قوس و قزح را
    يك‌بار هم شده
    معني كرده باشد
    اكنون كسي را
    در روشنايي پس از باران
    از دار فرود مي‌آرند

    هزار پله به دريا مانده‌ست
    كه من از عمر خود چنين مي‌گويم
    فقط مي‌خواستيم ميان گندم‌زارها بدويم
    حرف بزنيم و عاشق باشيم
    اما گم‌شدن دل‌هامان را حدس زدند و اكنون
    در انتهاي كوچه‌ي انبوه از لاله عباسي
    كسي را از دار فرود مي‌آرند


    نه باغی معلق، نه بویی از پونه، و نه نقشی بر گلیم
    شهر در مذهب خود فرومیرود
    و ستون مساجد
    در گرد و خاک و مه صبحگاهی میلرزد
    او خفته است و در ستون فقراتش
    خط سرخی به سوی افق سر باز میکند

    گل لاله سرد میشود و یخ میزند
    دخیل ها فرومیریزند
    و لاله ی خسته
    عبور سیاره ها را در ریشه های خود تکرار میکند”
    احمدرضا احمدی

  • #15
    حمید مصدق
    “حرف را باید زد !
    درد را باید گفت !
    سخن از مهر من و جور تو نیست .
    سخن از
    متلاشی شدن دوستی است ،
    و عبث بودن پندار سرور آور مهر”
    حمید مصدق

  • #16
    Jalal ad-Din Muhammad ar-Rumi
    “بیا تا قدر یک دیگر بدانیم
    که تا ناگه ز یک دیگر نمانیم

    چو مؤمن آینه مؤمن یقین شد
    چرا با آینه ما روگرانیم

    کریمان جان فدای دوست کردند
    سگی بگذار ما هم مردمانیم

    فسون قل اعوذ و قل هو الله
    چرا در عشق همدیگر نخوانیم

    غرض‌ها تیره دارد دوستی را
    غرض‌ها را چرا از دل نرانیم

    گهی خوشدل شوی از من که میرم
    چرا مرده پرست و خصم جانیم

    چو بعد از مرگ خواهی آشتی کرد
    همه عمر از غمت در امتحانیم

    کنون پندار مردم آشتی کن
    که در تسلیم ما چون مردگانیم

    چو بر گورم بخواهی بوسه دادن
    رخم را بوسه ده کاکنون همانیم

    خمش کن مرده وار ای دل ازیرا
    به هستی متهم ما زین زبانیم”
    Rumi, دیوان كلیات شمس تبریزی

  • #17
    فریدون مشیری
    “تفنگت را زمین بگذار
    که من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار
    تفنگ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
    من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
    ندارم جز زبان دل، دلی لبریز مهر تو،
    تو ای با دوستی دشمن!

    زبان آتش و آهن
    زبان خشم و خونریزی ست
    زبان قهر چنگیزی ست
    بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن ـ شاید
    فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید

    برادر گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
    تفنگت را زمین بگذار،
    تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
    این دیو انسان کش برون آید.

    تو از آیین انسانی چه می دانی؟
    اگر جان را خدا داده ست
    چرا باید تو بستانی؟
    چرا باید که با یک لحظه، غفلت، این برادر را
    به خاک و خون بغلطانی ؟

    گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
    و حق با توست،
    ولی حق را ـ برادر جان ـ به زور این زبان نافهم آتشبار
    نباید جست!
    اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
    تفنگت را زمین بگذار!”
    فريدون مشيری

  • #18
    Friedrich Nietzsche
    “دوستی و ازدواج: احتمالا بهترین دوست، بهترین همسر را اختیار خواهد کرد، زیرا ازدواج خوب مبتنی بر استعداد دوستی است.”
    نیچه, انسانی بسیار انسانی

  • #19
    احمد شاملو
    “دوستش میدارم ، چرا که می شناسمش به دوستی و یگانگی
    شهر همه بیگانگی و عداوت است”
    شاملو

  • #20
    Friedrich Nietzsche
    “نهایت پختگی یک مرد آن است که به جدیتی برسد که در کودکی هنگام بازی کردن داشته است”
    نیچه

  • #21
    حسین پناهی
    “دیوونه کیه؟
    عاقل کیه؟
    جوونور کامل کیه؟
    واسطه نیار به عزتت خمارم
    حوصله هیچ کسی رو ندارم
    کفر نمیگم سوال دام
    یک تریلی محال دارم
    تازه داره حالیم می شه چیکارم
    میچرخم و میچرخونم سیارم
    تازه دیدم حرف حسابت منم
    طلای نابت منم
    تازه دیدم که دل دارم بستمش
    راه دیدم نرفته بود رفتمش
    جوانه نشکفته را رستمش
    ویروس که بود حالیش نبود هستمش
    جواب زنده بودنم مرگ نبود! جون شما بود؟
    مردن من مردن یک برگ نبود! تو رو به خدا بود؟
    اون همه افسانه و افسون ولش؟!!
    این دل پر خون ولش؟!!
    دلهره گم کردن گدار مارون ولش؟!
    تماشای پرنده ها بالای کارون ولش؟!
    خیابونا , سوت زدنا , شپ شپ بارون ولش؟!
    دیوونه کیه؟
    عاقل کیه؟
    جوونور کامل کیه؟
    گفتی بیا زندگی خیلی زیباست ! دویدم
    چشم فرستادی برام
    تا ببینم
    که دیدم
    پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه ؟
    کنار این جوی روون نعناش چیه؟
    این همه راز
    این همه رمز
    این همه سر و اسرار معماست؟
    آوردی حیرونم کنی که چی بشه ؟ نه والله!
    مات و پریشونم کنی که چی بشه ؟ نه بالله
    پریشئنت نبودم ؟
    من
    حیرونت نبودم؟!
    تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه!
    اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه!
    گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه!
    انجیر میخواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمه!
    چشمای من آهن انجیر شدن!
    حلقه ای از حلقه زنجیر شدن!
    عمو زنجیر باف زنجیرتو بنازم
    چشم من و انجیر تو بنازم
    دیوونه کیه؟
    عاقل کیه؟
    جوونور کامل کیه؟ ”
    حسین پناهی / hossein panaahi

  • #22
    Sohrab Sepehri
    “… مدرسه خواب‌های مرا قیچی کرده بود؛
    نماز مرا شکسته بود
    مدرسه عروسک مرا رنجانده بود

    روز ورود، یادم نخواهد رفت:
    مرا از میان بازی‌هایم ربودند و به کابوس مدرسه بردند. خودم را تنها دیدم و غریب …

    از آن پس و هربار دلهره بود که بجای من راهی مدرسه می‌شد…
    … در دبستان ما را برای نماز به مسجد می‌بردند.
    روزی در مسجد بسته بود.
    بقال سر گذر گفت: "نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیک‌تر باشید."

    مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سال‌ها مذهبی ماندم
    ...بی آن که خدایی داشته باشم”
    سهراب سپهری

  • #24
    قیصر امین‌پور
    “دیروز ما زندگی را به بازی گرفتیم،
    امروز او ما را . . .
    فردا . . . ؟”
    قیصر امین‌پور

  • #25
    احمد شاملو
    “در مدرسه
    آموزگار
    کدام دختر است
    که شو می‌کند به باد؟

    کودک
    دختر همهٔ هوس‌ها.

    آموزگار
    باد، به‌اش
    چشم روشنی چه می‌دهد؟

    کودک
    دستهٔ ورق‌های بازی
    و گردبادهای طلائی را.

    آموزگار
    دختر در عوض
    به او چه می‌دهد؟

    کودک
    دلکِ بی‌شیله پیله‌اش را.

    آموزگار
    دخترک
    اسمش چیست؟

    کودک
    اسمش دیگر از اسرار است!

    [پنجرهٔ مدرسه، پرده‌ئی از ستارها دارد]

    لورکا، فدریکو گارسیا. «فدریکو گارسیا لورکا». همچون کوچه‌ئی بی‌انتها. ترجمهٔ احمد شاملو. چاپ سوم، تهران: انتشارات نگاه، ۱۳۷۴،”
    احمد شاملو
    tags: شعر

  • #26
    Woody Allen
    “زندگی همینه دیگه! مثل قمارخونه می مونه. می بری ، می بازی. ولی آخرش همیشه قمارخونه س که برنده نهائیه و این معنی اش این نیست که به تو خوش نگذشته.”
    Woody Allen, Deconstructing Harry

  • #27
    Anna Deavere Smith
    “Each person has a literature inside them.”
    Anna Deavere Smith

  • #28
    Woody Allen
    “I'm not afraid of death; I just don't want to be there when it happens.”
    Woody Allen

  • #29
    Woody Allen
    “God is silent. Now if only man would shut up.”
    Woody Allen

  • #30
    Allen Saunders
    “Life is what happens to us while we are making other plans.”
    Allen Saunders

  • #31
    Ernest Hemingway
    “There is no friend as loyal as a book.”
    Ernest Hemingway



Rss
« previous 1 3 4 5 6 7 8 9 27 28