(?)
Quotes are added by the Goodreads community and are not verified by Goodreads. (Learn more)

“در غبارِ روزها دست‌هام می‌تراود و می‌گذرد، همچنان که زنی می‌خواند حوالی‌ی میزهای عاطلِ ساحل؛ پرندگان در گودی‌ی دست‌هام می‌افتند، بی که بدانم راهم همیشه مسیری نمناک داشته‌ست.
بانوان گرامی، آواتان می‌آید و، در شیارهای خاموش درخت، پسِ شعله‌ها می‌گردد و بالا می‌رود. گویی فرشته‌های ناپیدای شبید در انحنای گلو، و با سنبله‌ها خمیده در باد، می‌چرید در سواحل نیلی‌ی کوه..
پس بگذریم از شما بانوان، که آب‌های سرد مجالِ تماشا نمی‌دهند. بر پُشته‌ها بخرامید و بر ابرها شنا گیرید آرام آرام. پی‌تان، سفینه‌ها به آب خواهیم داد. و اکنون دنیایی سیاه، خفته در تهِ ماه: برخاسته‌ام نوشابه‌های گرم سر کِشم، سرخوش از غمی که هرکجا پنهان..

فیروز ناجی/ سرخوش از غمی کچا پنهان
روی 105”

فیروز ناجی, سرخوش از غمی که هرکجا پنهان
Read more quotes from فیروز ناجی


Share this quote:
Share on Twitter

Friends Who Liked This Quote

To see what your friends thought of this quote, please sign up!

0 likes
All Members Who Liked This Quote

None yet!


This Quote Is From


Browse By Tag