این اثر با در برداشتن سه دفتر، شعرهای ناجی را در دورههای گوناگون شامل میشود: «نامهای بسیار» (1353) ، «دورنمای زمستانی با یک سگ و صاحبش» (1359) و «راههای دزدیده» 1372.
درواقع «نامهای بسیار» و «دورنمای زمستانی با یک سگ و صاحبش» قبلاً در قالب دفترهای مجزا منتشر شده ن و من اونها رو خونده م. این دفتر، که شاید بشه گفت کل اشعار فیروز ناجی رو داره، یه دفتر دیگه هم داره به نام «راه های دزدیده» که مال اواخر دهۀ شصت و اوایل هفتاده. و به نظرم به خوبی دو دفتر قبلی نبود اصلاً.
«صبح میشود، تا هرکسی به یادم آرد، آن که شرمگین و تهی بر بوسههای زمین راه میسپارد، با شیرینی و بخشایش شبهای مرده چه خواهد کرد؟ چون صدای آبها، در خوابهای نارستنی، در افسردگیی ترانههای دیرپا. هراسیده و رنجور، کفپوشی از غبار آفریدههای ناپیدا میگسترانیم بر سنگهای گوگردیی زمان. نمیآرمی، ستارهی ناشکفتهی شبهایم، نمیآرمی ... و یادست و یاد که لبریزم میکند، تنها، برای مرگ.»
شاید، سرجمع ده شعر خوب هم در این دفتر پیدا نکردم. چیزیکه بیشتر از همه مرا میرنجاند، این است که نشرها شعر چاپ میکنند که خریده شود، و نه خوانده. این کتابِ دویست و هشت صفحهای(البته، بیهیچ دلیلی، چند صفحهی خالی دارد که شماره ندارد) میتوانست صفحههای کمتری داشته باشد. با کمی سلیقه به خرج دادن میشد از تعداد صفحات این کتاب کاست. برای مثال، فونتِ بیخودِ بزرگ را کوچکتر کرد یا فهرستِ بیهوده و الکیدراز را بهجای چندین صفحه در یک صفحه جا داد، بلکه، در مصرف کاغذ صرفهجویی شود. در آخر چند شعر از اشعار این کتاب را مینویسم:
وقتی که مه همهچیز را به دست میگیرد و پلکهام بر سر شهر کشیده میشود من به درازیی خویش خیره میشوم و آنجا که پردهای میافتد زانوانم را هراسناک بر سینه میفشارم
از «نامهای بسیار»
---
جویای جوانهای در بسترم، سبز میمانم و خورشید چرخ میزند شانه به شانهی من. دمی که گریز از پنجرهام فرارسد، دمی که شهر در خیال کودک برپا شود، ـــــ ناچار میاید ترس و به جویها میگذرد سموم حیوانی... تو ایستادهای روی سنگها و بلورِ شکستهی چشمهات روی بر من گشودهاند در آب ناشکیبِ سپبدهام و حباب میچرخد تا بیانتها انگار نیستی و سالها گریستهام بیتو که بر شنگها شکستهای.
از «سیرَمان»
---
نشستهام همهروز در تو بنشینم
آفتاب پشتِ دری در ابرها
عطرِ تو میگذشت سایهوار
من خوابِ بادبادکِ آبی در آسمان عنّابی
نشستهام همهروز در تو بنشینم
اگر نزنی پلک از پلک.
از «یَتامی»
---
دلم روشن کران تا کران هرزگیهاست در سرم خطر میکند خزان سبز میشود