هزارتوی شرقی
در دانمارک جشنواره ای ادواری هست به نام
Images
که هر بار گوشه هایی از هنر و ادبیات یک منطقه از جهان را در برنامه های متعددی از جلسات سمینار و کنفرانس و سخنرانی گرفته تا نمایش فیلم و تیاتر و اجرای کنسرت و... نشان می دهد. امسال-2006- پس از سه سال تدارک، این جشنواره به نام
Images of The Middle East،
چند روز پیش افتتاح شد. برنامه هایی از کشورهای منطقه، و البته از ایران هم. با وجودی که همه ی بخش های جشنواره دیدنی و تماشایی ست، من اما به دلیل برنامه ریزی فشرده، ترجیح دادم تنها به بخش ادبیات (داستان خوانی و شعر خوانی و...) بپردازم. فرصتی غنیمت بود تا با آثار نویسندگان و شاعران اردنی، سوری، لبنانی، عراقی و... البته یکی دو نویسنده و شاعر جوان ایرانی آشنا شوم، در جلسات شعر و داستان خوانی آنها حضور یابم و... گاه، برخی از آثار نویسندگان دعوت شده از منطقه را ورق بزنم.
بنظر می رسد در منطقه ی ما (که خاورمیانه اش می خوانند) اغلب از خواب ها و خاطره های ازلی شان سخن می گویند. در آثار ادبی این محدوده، چندان وصفی از "امروز" و "آینده" نیست، و حال نیز، اغلب در مرز زمان ماضی، به گذشته تبدیل می شود. نویسنده ی این خطه، چون مادر نقال خود "شهرزاد"، دروغ می گوید، چرا که دروغ تنها واقعیت قابل پذیرش در جوامع بسته است. در اینجا (خاورمیانه) مجاز نیستی خود را برهنه کنی و رازهایت را بر آفتاب بیافکنی. همه جا حکایت از آن "خودی"ست که نیست، و آرزو می کند، یا می کرده که باشد، پوشیده و پنهان. حکایت ناممکن ها، تصاویری از خیال، "ای کاش"ها و چراغ جادو. در واقعیت امروز جهان، آرزوها ملموس اند و گفتن از آرزوهای دست یافتنی (از امروز و فردا)، امری معمول است. در خاورمیانه اما گفتن از آنچه می خواهی، به آرزویی "محال" می ماند؛ امری خطیر است، چرا که دیوارها "موش" دارند، و موش ها "گوش"، و گوش ها نباید بشنوند، "آنها" نامحرم اند، نباید بدانند از چه سخن می گویی و چه طلب می کنی! "آنها" کیستند؟ نمی دانیم! اما هستند، همه جا، شاید در خیلی از جاهای دیگر دنیا، که کسی پروایشان را ندارد! در خاورمیانه اما "آنها" هستند، و همه چیز باید از چشم و گوششان دور بماند، چرا که "نامحرم" اند. مخاطب (خواننده)، خود روشن می کند که از خودی هاست، یا از "نامحرمان"! نویسنده ی محله ی ما (خاورمیانه) برای "خودی ها" قصه می گوید و این "خودی ها" خود را در آینه ی اثار او می یابند. آنچه نویسنده ی محله ی ما می گوید در مرز واقعیت و حاشا می ماند، نه از دروغ جدا می شود، و نه به واقعیت پا می گذارد، به عبارت دیگر "ادبیات" در خاورمیانه، نوعی بندبازی ست، آینه داری در محلت کوران، و آوازخوانی در محلت کران! "خودی ها" هرچه از روایت بفهمند، حتی اگر منظور راوی هم نبوده باشد، برایش تسلای خاطری ست و به جان و دل می پذیرد؛ تایید می کند، سر تکان می دهد، انگاری که رازی را خموشانه با خود و در آینه گفته باشد. اگر اما "نامحرمان" گوشه ای از یک آرزوی ممکن را در حکایت راوی دریابند، قصه گو لبخند زنان حاشا می کند! چون همه چیز چند پهلو روایت شده، به گونه ای قابل تفسییر و تاویل است، و در عین حال قابل "حاشا"! بسته به زمان و زمانه، درست مثل متن کتاب های مقدس (که از اتفاق، همه در خاورمیانه به دنیا آمده اند). ادبیات هم در خاورمیانه، "مقدس" است، و کلی گوی!
احمد فعال سیاسی بود. اما بخاطر مخفی کاری، ناچار بود این مساله را از همسرش ناهید، چهارده سال پنهان نگهدارد. پنهان کاری لذت ترش و شیرینی دارد؛ وقتی رازی با خود داری، انگار جواهری گرانبها حمل می کنی، شق و رق راه می روی. ناهید می دانست که احمد "چیزی" را از او پنهان می کند. احمد هم تا این حد می دید، می دانست، و رضایت خاطر داشت، چرا که ناهید اجازه داشت در مورد همه چیز فکر کند، جز آن که بداند احمد فعال سیاسی ست، از کدام نحله و متعلق به کدام گروه، روشن نبود. گاه احمد برای دور نگهداشتن ذهن ناهید از واقعیت، به خیالات او دامن می زد، تا ذهن همسرش را به جاهایی دور، و دورتر بکشاند! خطر تخیلات ناهید اما کمتر از خطر حضور در جلسات مخفی نبود! در دنیای خیالات ناهید، احمد وقتی دیر یا ناوقت به خانه می آمد، می توانست در بستر زنی دیگر بوده باشد! احمد پیوسته می کوشید تا ثابت کند با هیچ زن دیگری نیست اما همین که تا اندازه ای موفق می شد ناهید را متقاعد کند، ترسی آشنا در او بیدار می شد؛ اگر ناهید او را باور کند، سوال بعدی اش این خواهد بود که "اگر با زنی نیستی، پس پنهان به کجا می روی"؟ بنظر می رسید امنیت احمد در این بود که ناهید هر شب در خیال، او را در بستر زنی بخواباند! چیزی که خارج از خاورمیانه، اتفاقن هسته ی نا ایمنی ست.
احمد و ناهید پس از انقلاب جدا شدند. ظاهرن نه به این دلیل که راز احمد بر ملا شد و دیگر جاذبیتی برای ناهید نداشت. این سوال در ذهن من ماند اما که پس به چه دلیل، چون ناهید را دیگر هرگز ندیدم. احمد اما به اروپا آمد. یکی دو باری به دیدنش رفتم و یکی دو باری هم به دیدن من آمد. هنوز هم تلاش می کرد رازی، یا رازهایی داشته باشد. اینجا اما با فشار چند دکمه، تمام راز و رمز زندگی ات روی صفحه ی کامپیوتر، بر آفتاب می افتد. و احمد همیشه از این نظر شاکی بود. می گفت؛ اینها می خواهند از همه چیز آدم سر در بیاورند. به زودی هم دریافت که در فرهنگ تازه، تنها دزدها، قاچاقچی ها و خلافکاران، رازی با خود حمل می کنند. احمد کم کم پژمرده شد و چند سالی بعد، در گوشه ی اتاقش مرد. شاید بی "راز"، چیزی نداشت تا با آن تغذیه ی روحی کند!
کار نویسنده ی خاورمیانه ای مثل مینیاتور، از "بعد سوم" تهی ست. بعد سوم اثر، در ذهن خواننده است. نویسنده در غرب، در روایت یک سلسله وقایع، از "او" به "خود" می رسد. در خاورمیانه اما، به "دیگری" نزدیک شدن، بحران می آفریند، هم در من راوی، و هم در مخاطب روایت. شاید به همین دلیل در ادبیات معاصر ما دو خلاء کوتاه مدت هست. یکی بعد از شهریور 1320 و یکی در یکی دو سال بعد از انقلاب اخیر! چرا که در این دو دوره ی کوتاه، آزادی نسبی داشته ایم، پس آثاری آن چنان که پیش از این، و بعد از آن خلق شده، به وجود نیامده است؟ علتش این نیست که "چون پرده بر افتد، نه تو مانی و نه من"؟ زمانی که دیوارها فرو ریخته و رازی نیست تا پنهان کنی، در و دربندی نیست، ذهن نویسنده ی خاورمیانه ای دچار سر در گمی نمی شود؟
"بورخس" از قول عارفی تعریف می کند که یکی از پادشاهان بابل دستور داد هزارتویی برنجین با دهلیزها و پلکان ها و دیوارهای بسیار بسازند تا هر کس در آن داخل شود، نتواند خارج گردد؛ بنایی که نشانه ی عظمت، شکوه و اعجاز او بود. صفاتی که تنها شایسته ی خداوند است، و نه بندگان! روزی پادشاهی عرب مهمان او بود. شاه بابل برای آن که حماقت و سادگی مهمان خود را به استهزاء بگیرد، از او خواست تا به هزارتوی او وارد شود. امیر عرب تا غروب آفتاب در آن هزارتو، اهانت دیده و ره گم کرده، سرگردان بود. عاجزانه به خدای خود متوسل شد تا راه خروج را به او نشان دهد. اما از خدای او هم کاری ساخته نبود. وقتی پادشاه عرب را، حیران و تحقیر شده، از "هزارتو"ی بابلی بیرون آوردند، شکایتی نکرد. تا آن که به سرزمین خود بازگشت، لشکری بیاراست، به بابل حمله کرد، آنجا را تسخیر، و شاه بابل را اسیر کرد، بر شتری نشاند و به سرزمین خود آورد. سه روز در بیابان پیش رفتند. آنگاه امیر عرب، به شاه بابل گفت؛ خدای من خواسته قدرت خود را به تو بنمایاند. تو را در این هزارتویی که نه در دارد و نه دیوار، نه پلکان و نه دهلیز، رها می کنم. دست های پادشاه بابل را آزاد، و او را در بیابان کویری رها کرد، و گفت؛ اکنون راه خروج از این هزارتو را پیدا کن، و خود را نجات بده. گویند پادشاه بابل آنقدر گِرد خویش گشت، تا هلاک شد. اگر تو در واقعیت و بر روی زمین هوشمندی، خدای نادیده ی من در آسمان ها، از تو هوشمندتر است.
* اگرچه پیش از فرمان مشروطیت و دوره ی پانزده ساله ی پس از آن، آثاری انگشت شمار و قابل اعتناء خلق شده اند، همین طور در دوران دوازده ساله ی بین خلع رضاشاه (1320) تا کودتا (1332)، اما ادبیات معاصر ما از 1300 (سال انتشار "یکی بود، یکی نبود" جمالزاده و "افسانه"ی نیمایوشیج)، درست یک سال پس از کودتای سید ضیاء و رضا خان؛ (1299) آغاز می شود، و شکوفایی آن عمدتن در دو دوره؛ اولی دهه ی دوم پس از کودتای 1299 (1310 تا 1320)، و دیگری دهه ی دوم پس از کودتای 1332 (1340 تا انقلاب1357 ) مربوط می شود.
پنج شنبه 26 مرداد 1385
Images
که هر بار گوشه هایی از هنر و ادبیات یک منطقه از جهان را در برنامه های متعددی از جلسات سمینار و کنفرانس و سخنرانی گرفته تا نمایش فیلم و تیاتر و اجرای کنسرت و... نشان می دهد. امسال-2006- پس از سه سال تدارک، این جشنواره به نام
Images of The Middle East،
چند روز پیش افتتاح شد. برنامه هایی از کشورهای منطقه، و البته از ایران هم. با وجودی که همه ی بخش های جشنواره دیدنی و تماشایی ست، من اما به دلیل برنامه ریزی فشرده، ترجیح دادم تنها به بخش ادبیات (داستان خوانی و شعر خوانی و...) بپردازم. فرصتی غنیمت بود تا با آثار نویسندگان و شاعران اردنی، سوری، لبنانی، عراقی و... البته یکی دو نویسنده و شاعر جوان ایرانی آشنا شوم، در جلسات شعر و داستان خوانی آنها حضور یابم و... گاه، برخی از آثار نویسندگان دعوت شده از منطقه را ورق بزنم.
بنظر می رسد در منطقه ی ما (که خاورمیانه اش می خوانند) اغلب از خواب ها و خاطره های ازلی شان سخن می گویند. در آثار ادبی این محدوده، چندان وصفی از "امروز" و "آینده" نیست، و حال نیز، اغلب در مرز زمان ماضی، به گذشته تبدیل می شود. نویسنده ی این خطه، چون مادر نقال خود "شهرزاد"، دروغ می گوید، چرا که دروغ تنها واقعیت قابل پذیرش در جوامع بسته است. در اینجا (خاورمیانه) مجاز نیستی خود را برهنه کنی و رازهایت را بر آفتاب بیافکنی. همه جا حکایت از آن "خودی"ست که نیست، و آرزو می کند، یا می کرده که باشد، پوشیده و پنهان. حکایت ناممکن ها، تصاویری از خیال، "ای کاش"ها و چراغ جادو. در واقعیت امروز جهان، آرزوها ملموس اند و گفتن از آرزوهای دست یافتنی (از امروز و فردا)، امری معمول است. در خاورمیانه اما گفتن از آنچه می خواهی، به آرزویی "محال" می ماند؛ امری خطیر است، چرا که دیوارها "موش" دارند، و موش ها "گوش"، و گوش ها نباید بشنوند، "آنها" نامحرم اند، نباید بدانند از چه سخن می گویی و چه طلب می کنی! "آنها" کیستند؟ نمی دانیم! اما هستند، همه جا، شاید در خیلی از جاهای دیگر دنیا، که کسی پروایشان را ندارد! در خاورمیانه اما "آنها" هستند، و همه چیز باید از چشم و گوششان دور بماند، چرا که "نامحرم" اند. مخاطب (خواننده)، خود روشن می کند که از خودی هاست، یا از "نامحرمان"! نویسنده ی محله ی ما (خاورمیانه) برای "خودی ها" قصه می گوید و این "خودی ها" خود را در آینه ی اثار او می یابند. آنچه نویسنده ی محله ی ما می گوید در مرز واقعیت و حاشا می ماند، نه از دروغ جدا می شود، و نه به واقعیت پا می گذارد، به عبارت دیگر "ادبیات" در خاورمیانه، نوعی بندبازی ست، آینه داری در محلت کوران، و آوازخوانی در محلت کران! "خودی ها" هرچه از روایت بفهمند، حتی اگر منظور راوی هم نبوده باشد، برایش تسلای خاطری ست و به جان و دل می پذیرد؛ تایید می کند، سر تکان می دهد، انگاری که رازی را خموشانه با خود و در آینه گفته باشد. اگر اما "نامحرمان" گوشه ای از یک آرزوی ممکن را در حکایت راوی دریابند، قصه گو لبخند زنان حاشا می کند! چون همه چیز چند پهلو روایت شده، به گونه ای قابل تفسییر و تاویل است، و در عین حال قابل "حاشا"! بسته به زمان و زمانه، درست مثل متن کتاب های مقدس (که از اتفاق، همه در خاورمیانه به دنیا آمده اند). ادبیات هم در خاورمیانه، "مقدس" است، و کلی گوی!
احمد فعال سیاسی بود. اما بخاطر مخفی کاری، ناچار بود این مساله را از همسرش ناهید، چهارده سال پنهان نگهدارد. پنهان کاری لذت ترش و شیرینی دارد؛ وقتی رازی با خود داری، انگار جواهری گرانبها حمل می کنی، شق و رق راه می روی. ناهید می دانست که احمد "چیزی" را از او پنهان می کند. احمد هم تا این حد می دید، می دانست، و رضایت خاطر داشت، چرا که ناهید اجازه داشت در مورد همه چیز فکر کند، جز آن که بداند احمد فعال سیاسی ست، از کدام نحله و متعلق به کدام گروه، روشن نبود. گاه احمد برای دور نگهداشتن ذهن ناهید از واقعیت، به خیالات او دامن می زد، تا ذهن همسرش را به جاهایی دور، و دورتر بکشاند! خطر تخیلات ناهید اما کمتر از خطر حضور در جلسات مخفی نبود! در دنیای خیالات ناهید، احمد وقتی دیر یا ناوقت به خانه می آمد، می توانست در بستر زنی دیگر بوده باشد! احمد پیوسته می کوشید تا ثابت کند با هیچ زن دیگری نیست اما همین که تا اندازه ای موفق می شد ناهید را متقاعد کند، ترسی آشنا در او بیدار می شد؛ اگر ناهید او را باور کند، سوال بعدی اش این خواهد بود که "اگر با زنی نیستی، پس پنهان به کجا می روی"؟ بنظر می رسید امنیت احمد در این بود که ناهید هر شب در خیال، او را در بستر زنی بخواباند! چیزی که خارج از خاورمیانه، اتفاقن هسته ی نا ایمنی ست.
احمد و ناهید پس از انقلاب جدا شدند. ظاهرن نه به این دلیل که راز احمد بر ملا شد و دیگر جاذبیتی برای ناهید نداشت. این سوال در ذهن من ماند اما که پس به چه دلیل، چون ناهید را دیگر هرگز ندیدم. احمد اما به اروپا آمد. یکی دو باری به دیدنش رفتم و یکی دو باری هم به دیدن من آمد. هنوز هم تلاش می کرد رازی، یا رازهایی داشته باشد. اینجا اما با فشار چند دکمه، تمام راز و رمز زندگی ات روی صفحه ی کامپیوتر، بر آفتاب می افتد. و احمد همیشه از این نظر شاکی بود. می گفت؛ اینها می خواهند از همه چیز آدم سر در بیاورند. به زودی هم دریافت که در فرهنگ تازه، تنها دزدها، قاچاقچی ها و خلافکاران، رازی با خود حمل می کنند. احمد کم کم پژمرده شد و چند سالی بعد، در گوشه ی اتاقش مرد. شاید بی "راز"، چیزی نداشت تا با آن تغذیه ی روحی کند!
کار نویسنده ی خاورمیانه ای مثل مینیاتور، از "بعد سوم" تهی ست. بعد سوم اثر، در ذهن خواننده است. نویسنده در غرب، در روایت یک سلسله وقایع، از "او" به "خود" می رسد. در خاورمیانه اما، به "دیگری" نزدیک شدن، بحران می آفریند، هم در من راوی، و هم در مخاطب روایت. شاید به همین دلیل در ادبیات معاصر ما دو خلاء کوتاه مدت هست. یکی بعد از شهریور 1320 و یکی در یکی دو سال بعد از انقلاب اخیر! چرا که در این دو دوره ی کوتاه، آزادی نسبی داشته ایم، پس آثاری آن چنان که پیش از این، و بعد از آن خلق شده، به وجود نیامده است؟ علتش این نیست که "چون پرده بر افتد، نه تو مانی و نه من"؟ زمانی که دیوارها فرو ریخته و رازی نیست تا پنهان کنی، در و دربندی نیست، ذهن نویسنده ی خاورمیانه ای دچار سر در گمی نمی شود؟
"بورخس" از قول عارفی تعریف می کند که یکی از پادشاهان بابل دستور داد هزارتویی برنجین با دهلیزها و پلکان ها و دیوارهای بسیار بسازند تا هر کس در آن داخل شود، نتواند خارج گردد؛ بنایی که نشانه ی عظمت، شکوه و اعجاز او بود. صفاتی که تنها شایسته ی خداوند است، و نه بندگان! روزی پادشاهی عرب مهمان او بود. شاه بابل برای آن که حماقت و سادگی مهمان خود را به استهزاء بگیرد، از او خواست تا به هزارتوی او وارد شود. امیر عرب تا غروب آفتاب در آن هزارتو، اهانت دیده و ره گم کرده، سرگردان بود. عاجزانه به خدای خود متوسل شد تا راه خروج را به او نشان دهد. اما از خدای او هم کاری ساخته نبود. وقتی پادشاه عرب را، حیران و تحقیر شده، از "هزارتو"ی بابلی بیرون آوردند، شکایتی نکرد. تا آن که به سرزمین خود بازگشت، لشکری بیاراست، به بابل حمله کرد، آنجا را تسخیر، و شاه بابل را اسیر کرد، بر شتری نشاند و به سرزمین خود آورد. سه روز در بیابان پیش رفتند. آنگاه امیر عرب، به شاه بابل گفت؛ خدای من خواسته قدرت خود را به تو بنمایاند. تو را در این هزارتویی که نه در دارد و نه دیوار، نه پلکان و نه دهلیز، رها می کنم. دست های پادشاه بابل را آزاد، و او را در بیابان کویری رها کرد، و گفت؛ اکنون راه خروج از این هزارتو را پیدا کن، و خود را نجات بده. گویند پادشاه بابل آنقدر گِرد خویش گشت، تا هلاک شد. اگر تو در واقعیت و بر روی زمین هوشمندی، خدای نادیده ی من در آسمان ها، از تو هوشمندتر است.
* اگرچه پیش از فرمان مشروطیت و دوره ی پانزده ساله ی پس از آن، آثاری انگشت شمار و قابل اعتناء خلق شده اند، همین طور در دوران دوازده ساله ی بین خلع رضاشاه (1320) تا کودتا (1332)، اما ادبیات معاصر ما از 1300 (سال انتشار "یکی بود، یکی نبود" جمالزاده و "افسانه"ی نیمایوشیج)، درست یک سال پس از کودتای سید ضیاء و رضا خان؛ (1299) آغاز می شود، و شکوفایی آن عمدتن در دو دوره؛ اولی دهه ی دوم پس از کودتای 1299 (1310 تا 1320)، و دیگری دهه ی دوم پس از کودتای 1332 (1340 تا انقلاب1357 ) مربوط می شود.
پنج شنبه 26 مرداد 1385
Published on February 14, 2014 01:34
No comments have been added yet.


