"عدول" و کسب حلال
طبق دستور قرآن هرکس وامی از کسی می گیرد، باید نویسنده ای (حضور داشته) باشد و مبلغ وام را بنویسد و دو گواه هم باشند تا زیر سند را امضاء کنند تا اگر مشکلی در بازپس دادن وام رخ داد، این دو تن گواه را بیاورند و گواهی بدهند و غائله ختم شود. اما این کار در یک جامعه ی بزرگ مشکل می بود. چرا که اگر دعوایی رخ می داد، پیدا کردن آن دو گواه و نویسنده کار آسانی نبود. از طرف دیگر کمتر کسی حاضر می شد "گواه" باشد، چرا که خود این امر باعث دردسر می بود و گاه به تهدید و کشتن هم می انجامید تا شاهدان واقعه را از بین ببرند. در دوران عباسیان، خلیفه (احتمالن هارون الرشید) خود عده ای را برگزید تا در همه ی وام گرفتن ها و وام پس دادن ها حضور داشته باشند و در جایی هم مثل دفتر، بنشینند که پیدا کردنشان در مواقع لزوم، کار مشکلی نباشد و در محکمه حاضر شوند و گواهی بدهند. به اینها می گفتند "عدول" (جمع عادل).
یکی از خواست های مشروطه طلبان، برقراری "عدلیه" (دادگستری) بود، چرا که مردم از ظلم و جوری که در محاکم شرع و توسط ملاها جاری بود، خسته شده بودند و "عدالتخانه" و "قانون" می خواستند. مشیرالدوله "اصول محکمه"ی فرانسه را به کمک ترجمه ی عربی آن به فارسی برگرداند و برای تصویب به مجلس برد. سید حسن مدرس که نماینده ی علما بود، در مقابل این قانون ایستاد چرا که با این قانون تازه، "محاکم شرع" یکباره از حیز انتفاع خارج می شد و دست "علماء" از یک درآمد هنگفت، کوتاه می شد. گفتند این قانون ضد اسلام است و ضد شریعت است و...از طرف دیگر عدلیه و عدالتخوانه هم قرار بود باشد. برای آن که نه سیخ بسوزد و نه کباب، یک بند هفت ماده ای درست کردند و به این قانون تازه چسباندند، یا به قول احمد کسروی "پینه زدند"! تا در دهن "شرع" (بخوان آخوندها) هم بسته شده باشد. بنابر این هفت ماده، اگر دعوایی در عدلیه مطرح می شد و قاضی حکمی می داد، اما یکی از طرفین دعوا ناراضی بود و شکایت داشت، بایستی پرونده به قاضی شرع فرستاده شود تا ایشان حکم نهایی را بدهد. می شد که همیشه یکی از طرفین ناراضی باشد و پرونده به محکمه ی شرع برود و ... یعنی دادگستری، بی دادگستری. به قول کسروی یک عده پول بگیرند و دم و دستگاهی به اسم عدلیه باشد، اما حکم نهایی را ملاها بدهند تا قدرت از شریعت جعفری گرفته نشود. یعنی آش همان و کاسه همان.
کسروی در مورد "عدول" و عمل کردشان تا پیش از کودتای 1299 داستان ها نوشته. یکی از آنها هم این است که روزی یک بازرگان مشهور تبریزی، سوار بر اسب، قصد سفر داشته که یکی از نیرنگ بازان جلویش را می گیرد و می گوید؛ حالا که سفر می روید، پس آن وام خود را بپردازید. می خواسته اخاذی کند. بازرگان یکه می خورد و می گوید چه وامی؟ من شما را نمی شناسم. طرف هم البته نشانی هایی می دهد که روح بازرگان خبر نداشته. باری، مدعی دست بر نمی دارد و بازرگان هم که مرد ساده ای بوده، ایستادگی می کند و های هوی بپا می شود و مردم جمع می شوند و طرفین را به "محکمه ی شرع" می برند. همین که از در وارد می شوند، یکی از شاگردان محکمه که بجای وکلای امروزی کار می کرده، خودش را به بازرگان می رساند و می گوید؛ می خواهی وکیل شما باشم؟ بازرگان می گوید؛ بله می خواهم. شاگرد محکمه می گوید؛ شرطش این است که تو حرفی نزنی. با این شرط، نزد مجتهد می روند. مدعی طرح دعوی می کند که "این حاجی، فلان مبلغ پول به من بدهکار است و امروز دیدم که می خواهد وام خود را نداده به سفر برود. این بود که جلویش را گرفتم. مجتهد از بازرگان می پرسد؛ چه جوابی داری؟ بازرگان می گوید؛ من وکیل دارم. وکیل می گوید؛ بله آقا، موکل من به این آقا وامدار است ولی این وام را پرداخته و گواهانی هم دارد. بعد هم به حیاط می رود و گواهانی می آورد. بازرگان سخت شگفت زده می پرسد؛ این چه بازی ست؟ من کی به این وامدار بودم؟ کی پرداخته ام؟ گواه کجا بود؟ و در این اندیشه ها بوده که می بیند وکیل برگشت و چهار تن مرد با عمامه و ریش، لب جنبان و تسبیح گردان با خود آورد و گفت؛ شهود حاضرند. گواهان هم یکایک گواهی دادند؛ که بعله، ما بودیم و دیدیم که این حاجی فلان مبلغ پول از بابت دین شرعی خود به این آقای فلان که اینجا حاضر است، تادیه کرد. "مجتهد هم حکم به رد دعوای مدعی می دهد و غائله تمام می شود.
بیرون که می آیند، شاگرد محکمه چهار "پناباد" (واحد پول روسی که در تبریز رایج بوده) طلب می کند. بازرگان هم چهار دهشاهی نقره به او می دهد و او هم یکی دهشاهی نقره به گواهان می دهد. بازرگان می پرسد؛ بنده از شما بسیار خشنودم ولی نمی دانم چرا شما وام گرفتن مرا پذیرفتید، تا بعد پس دادنش را ثابت کنید و شاهد بیاورید و این بند و بساط را راه بیاندازید؟ در حالی که من اصلن وامی نگرفته بودم. شاگرد محکمه می گوید؛ البته حق با شماست. اینها را که با ریش های شانه کرده و عمامه گرد حیاط ایستاده اند و تسبیح می گردانند، می بینید. کارشان این است که گواهی بدهند، و بسته به بزرگی و کوچکی دعوا، مزد می گیرند. سخن اینجاست که اگر من دعوی را نپذیرفته بودم، آن مدعی کار مرا می کرد، یعنی می آمد بیرون و چهارتا از این آقایان را به محکمه می آورد تا گواهی بدهند شما وامدار هستید و نپرداخته اید. این بود که من دعوی را پذیرفتم تا گواه آوردن به گردن ما باشد و دیدید که پیش بردیم! بازرگان می گوید؛ آخر اینها چرا اینجا هستند؟ چرا آقای مجتهد اینها را بیرون نمی راند؟ محکمه شاگرد سری تکان می دهد و می گوید؛ خدا پدرت را بیامرزد. اینها دور و بری های آقا هستند. آقا اگر جایی برود، اینها در جلو و پشت سر آقا راه می روند و ابزار شکوه و بزرگی آقا هستند. چون پولی از خود آقا نمی گیرند، از این راه روزی خود را در می آورند. من هم یکی از همین ها هستم. چیزی که هست من می کوشم به گیر افتاده های خامی مثل شما کمک کنم و روزی خود را از راه "حلال" به دست آورم!
اسفند 1385
زندگانی من
یکی از خواست های مشروطه طلبان، برقراری "عدلیه" (دادگستری) بود، چرا که مردم از ظلم و جوری که در محاکم شرع و توسط ملاها جاری بود، خسته شده بودند و "عدالتخانه" و "قانون" می خواستند. مشیرالدوله "اصول محکمه"ی فرانسه را به کمک ترجمه ی عربی آن به فارسی برگرداند و برای تصویب به مجلس برد. سید حسن مدرس که نماینده ی علما بود، در مقابل این قانون ایستاد چرا که با این قانون تازه، "محاکم شرع" یکباره از حیز انتفاع خارج می شد و دست "علماء" از یک درآمد هنگفت، کوتاه می شد. گفتند این قانون ضد اسلام است و ضد شریعت است و...از طرف دیگر عدلیه و عدالتخوانه هم قرار بود باشد. برای آن که نه سیخ بسوزد و نه کباب، یک بند هفت ماده ای درست کردند و به این قانون تازه چسباندند، یا به قول احمد کسروی "پینه زدند"! تا در دهن "شرع" (بخوان آخوندها) هم بسته شده باشد. بنابر این هفت ماده، اگر دعوایی در عدلیه مطرح می شد و قاضی حکمی می داد، اما یکی از طرفین دعوا ناراضی بود و شکایت داشت، بایستی پرونده به قاضی شرع فرستاده شود تا ایشان حکم نهایی را بدهد. می شد که همیشه یکی از طرفین ناراضی باشد و پرونده به محکمه ی شرع برود و ... یعنی دادگستری، بی دادگستری. به قول کسروی یک عده پول بگیرند و دم و دستگاهی به اسم عدلیه باشد، اما حکم نهایی را ملاها بدهند تا قدرت از شریعت جعفری گرفته نشود. یعنی آش همان و کاسه همان.
کسروی در مورد "عدول" و عمل کردشان تا پیش از کودتای 1299 داستان ها نوشته. یکی از آنها هم این است که روزی یک بازرگان مشهور تبریزی، سوار بر اسب، قصد سفر داشته که یکی از نیرنگ بازان جلویش را می گیرد و می گوید؛ حالا که سفر می روید، پس آن وام خود را بپردازید. می خواسته اخاذی کند. بازرگان یکه می خورد و می گوید چه وامی؟ من شما را نمی شناسم. طرف هم البته نشانی هایی می دهد که روح بازرگان خبر نداشته. باری، مدعی دست بر نمی دارد و بازرگان هم که مرد ساده ای بوده، ایستادگی می کند و های هوی بپا می شود و مردم جمع می شوند و طرفین را به "محکمه ی شرع" می برند. همین که از در وارد می شوند، یکی از شاگردان محکمه که بجای وکلای امروزی کار می کرده، خودش را به بازرگان می رساند و می گوید؛ می خواهی وکیل شما باشم؟ بازرگان می گوید؛ بله می خواهم. شاگرد محکمه می گوید؛ شرطش این است که تو حرفی نزنی. با این شرط، نزد مجتهد می روند. مدعی طرح دعوی می کند که "این حاجی، فلان مبلغ پول به من بدهکار است و امروز دیدم که می خواهد وام خود را نداده به سفر برود. این بود که جلویش را گرفتم. مجتهد از بازرگان می پرسد؛ چه جوابی داری؟ بازرگان می گوید؛ من وکیل دارم. وکیل می گوید؛ بله آقا، موکل من به این آقا وامدار است ولی این وام را پرداخته و گواهانی هم دارد. بعد هم به حیاط می رود و گواهانی می آورد. بازرگان سخت شگفت زده می پرسد؛ این چه بازی ست؟ من کی به این وامدار بودم؟ کی پرداخته ام؟ گواه کجا بود؟ و در این اندیشه ها بوده که می بیند وکیل برگشت و چهار تن مرد با عمامه و ریش، لب جنبان و تسبیح گردان با خود آورد و گفت؛ شهود حاضرند. گواهان هم یکایک گواهی دادند؛ که بعله، ما بودیم و دیدیم که این حاجی فلان مبلغ پول از بابت دین شرعی خود به این آقای فلان که اینجا حاضر است، تادیه کرد. "مجتهد هم حکم به رد دعوای مدعی می دهد و غائله تمام می شود.
بیرون که می آیند، شاگرد محکمه چهار "پناباد" (واحد پول روسی که در تبریز رایج بوده) طلب می کند. بازرگان هم چهار دهشاهی نقره به او می دهد و او هم یکی دهشاهی نقره به گواهان می دهد. بازرگان می پرسد؛ بنده از شما بسیار خشنودم ولی نمی دانم چرا شما وام گرفتن مرا پذیرفتید، تا بعد پس دادنش را ثابت کنید و شاهد بیاورید و این بند و بساط را راه بیاندازید؟ در حالی که من اصلن وامی نگرفته بودم. شاگرد محکمه می گوید؛ البته حق با شماست. اینها را که با ریش های شانه کرده و عمامه گرد حیاط ایستاده اند و تسبیح می گردانند، می بینید. کارشان این است که گواهی بدهند، و بسته به بزرگی و کوچکی دعوا، مزد می گیرند. سخن اینجاست که اگر من دعوی را نپذیرفته بودم، آن مدعی کار مرا می کرد، یعنی می آمد بیرون و چهارتا از این آقایان را به محکمه می آورد تا گواهی بدهند شما وامدار هستید و نپرداخته اید. این بود که من دعوی را پذیرفتم تا گواه آوردن به گردن ما باشد و دیدید که پیش بردیم! بازرگان می گوید؛ آخر اینها چرا اینجا هستند؟ چرا آقای مجتهد اینها را بیرون نمی راند؟ محکمه شاگرد سری تکان می دهد و می گوید؛ خدا پدرت را بیامرزد. اینها دور و بری های آقا هستند. آقا اگر جایی برود، اینها در جلو و پشت سر آقا راه می روند و ابزار شکوه و بزرگی آقا هستند. چون پولی از خود آقا نمی گیرند، از این راه روزی خود را در می آورند. من هم یکی از همین ها هستم. چیزی که هست من می کوشم به گیر افتاده های خامی مثل شما کمک کنم و روزی خود را از راه "حلال" به دست آورم!
اسفند 1385
زندگانی من
Published on July 06, 2009 02:51
No comments have been added yet.


