اعدام / بخش اول

چطوری مرد؟ اصلن مرا یادت میاد؟ صدا می کردی جمشید، رویم را که بر می گرداندم، می گفتی حالا متفرق شید! و غش غش می خندیدی. چند سال است اینجایی؟ من توی همان شلوغی ها آمدم. دست خانم و بچه ها را گرفتم و.... دستش را می گذارد روی شانه ی خانم نسبتن چاقی که کنارش ایستاده و لبخند به لب دارد. و گفتم برویم که اینجا دیگر جای ما نیست. چه می کنی؟ همان وقتی که امدیم صنار سه شاهی داشتیم، یک چقالی باز کردیم. هنوز کسی به فکر این کار نیفتاده بود؛ لیمو امانی، کاست شجریان، فال حافظ، از این چیزها، گاتی پاتی. نصف روز خودم پای دخلم، نصف روز شوکت، می چرخونیم، شادی هم که تحصیلش تموم شد؟، شادی که یادته؟ اون موقع سه چارسالش بود، حالا در چیس منهتن نیویورک، رییس بخش ارز است، کار بانکی داشتی بگو، برایت راه می اندازد، کارش حرف ندارد. کورش هم خانه و ملک و ماشین معامله می کند، ... خانه هاشون جکوزی و جیم و اینها هم دارد. قهوه خونه ی ایرانی، چای با باقلوای یزد، و تخت نرد، چلوکباب و ته چین، همراه بحث های سیاسی که با "میگند" شروع می شود. میگند رهبر خبره ی منقل و دود است، از نوع مرغوبش، سناتوری! جوک های دست اول خلیج همیشه فارس، دریای خزر که رفت بخشی از خاک هم دادند به عراقی ها و بخشی هم به چینی ها .. و صدایش را در نمی آورند. بظاهر دستشان در دست همه هست، جز آمریکا. بنزین مجانی به جنوب لبنان و غزه، و سالی یک میلیارد هم دستخوش، کمی فکر می کند؛ چه باقلوای خوشمزه ای، این خانم هنرمند است. باید یک روز بیایی ببرمت آنجا چه شیرینی فروشی دارد. اول وزراء یادت هست؟ دخترها و پسرها، رقص و موزیک در اتاقی جداگانه در طبقه ی بالا، صحبت در مورد افتخارات ایران و اعتقادات خرافی، خدا و شانس و نصیب و قسمت. شام مخصوص خانگی، دختره در یک دفتر خصوصی کار می کند که مرغداری دارند، تعریف می کند که چقدر با خداست. و با "اینها" فرق می کند... رییس شرکت، پسری جوان و خوش تیپ... اگر جوان است پول از کجا آورده شرکت زده. از پدرش، پدره کارمند گمرک است، از اول انقلاب در گمرک فرودگاه بوده، روزانه دویست هزار شتر مرغ می فروشند. شب ها هم با ماشین های آن چنانی در جردن جولان می دهند، بازار شایعات به راه است.
تمام مدت چشمش به من بود، انگار اولین بار بود مرا می دید. دست هایش روی زانوهایش خشکیده بودند. مادر، یک ببخشید بگو و جانت را بردار و برو، آدم که به گاو شاخ نمی زند. ببخشید، ساکت نگاهم کرد. تسلیم خستگی شده بود. خسرو هم چیز زیادی برای گفتن نداشت روی پتو نشست، به دیوار تکیه داد، حس کرد به بوی نم و شاش عادت کرده است. به لیسبت روی دیوار روبرو خیره شد؛ کاش چیزی برای خواندن بود و از این فکرهای بیخودی خلاص می شدم، یکنواختی و بیکاری کشنده است، کاش آخرین شب باشد. هیچ وقت در بیزاری به انتظار صبح نمانده بودم. هیچ صبحی هم به این زشتی و پلشتی نبوده. صدای پایی از راهرو شنید؛ دیدن دوباره ی این اوباش... اضطرابی درونش جوشید، نگاهش را روی دیوارها مشغول کرد، و تا روی در بسته کشید، صدا در راهرو قطع شده بود. پاهایش را دراز کرد و چشم هایش را بست؛ یک خواب عمیق، بی صبح، بی انتظار دوباره دیدن خیابان، بی شوق شنیدن هیاهوی زندگی مردم، زنده های مرده، گیرم آزاد هم بشوم، کجا بروم؟ چند بار گفتم خودتان را پیش این کثافت ها حقیر نکنید، فریاد زد، ریشویی که بالای سرش ایستاده بود، اخطار داد؛ صدایت را ببر، مشمئز شد، حتی نگاهش نکرد تا در خاطرش نماند. مادر مات نگاهم می کرد؛ دندان هایت چه شده؟ چشم هایش را بست، زبان به جای خالی سه دندانش کشید؛ مادر به خسرو نگاه کرد؛ باز هم کتکش زده اند. بلا تکلیفی کشنده تر است، تحمل دیدارها را هم ندارم، سنگین تر از همیشه، خودش را جمع و جور کرد. چشم هایش را دوباره بست؛ همراه دیگران پیر می شوم. یک زنده ی مرده؛ چمد ماه است اشغال خورده ام و بوی نم و شاش تنفس کرده ام؟ خسرو فکر می کرد. وقتی فریاد زدم نامه نه، التماس نه، چند بار بگویم خودتان را پیش این کثافت ها حقیر نکنید. اگر ساکت مانده بودم، مادر متوجه دندان هایم نمی شد. ریشویی که بالای سرشان ایستاده بود، اخطار داد. از یاد آوری آن صدا مشمئز شد، مادر مات نگاهم کرد؛ دندان هایت چه شده؟ هیچی. لب هایش را بست. مادر آرام به خسرو گفت؛ باز هم کتکش زده اند. خسته تر و سنگین تر از همیشه خودش را جمع و جور کرد. راست نشست. چشمش به سوراخ در افتاد؛ لابد یک جفت چشم حرامی پشت این سوراخ مراقب است. چه خوب بود مادر اینجا بود و از روزگار فک و فامیل، دوستان و آشنایان تعریف می کرد.
سر راه جلوی آینه ماندم؛ بر ما چه رفته است؟ از آخرین باری که این مرد را تماشا کرده ام، چند سال می گذرد؟ مادر از آشپزخانه صدا زد، نونت سوخت. نان ها را در سبد گذاشتم و دستمالی رویش کشیدم. نگاهم که می کرد باید لبخند می زدم تا مطمئن شود که دلخور نیستم. دو هفته بود از صبح تا شب داد می زدم. گوش هایش سنگین شده. هنوز هم یک هفته مانده که حکایت روزهای رفته را بشنوم. در غیاب من در این سال ها بر محله و شهر چه گذشته؟ بچه ها بزرگ شده اند، جوان ها ازدواج کرده اند، ازدواج کرده ها بچه دار شده اند. و سالمندانی که نوه دار و نتیجه دار شده اند، و پیران که مرده اند لیوان چای را روی میز، پیش روی مادر گذاشتم. نگاهم متوجه ی موهای روی چانه و لبش شد. لبخند زد. چیزی نمانده تا جوان ترها به موهای گوش ها و بینی ما هم بخندند. چراغ روشن شد، شبی دیگر از راه رسید. نمی دانم چرا دیشب خواب مش رمضون را می دیدم. چشم باز کردم، چراغت هنوز روشن بود، دوباره که خوابیدم، باز هم مش رمضون امد سراغم، پسرش یادت هست، یادم بود، همان خپله، هندونه صدایش می زدیم؛ جواهر فروشی باز کرد، کار و بارش هم خوب شد، یک خانه دروازه شیراز خرید، یک کاخ، زن و بچه و ماشین و ... یاد شهلا افتاد، و پسر خواهرش... پسر خواهر بدری خانم، دختر عذرا خانم را گرفت، یک سالی هم به خوبی و خوشی سر کردند. بعد هم یک بچه ی تپلی و سرخ و سفید، یک روز نهار که همه خانه ی عذرا خانم بوده اند، بحث سیاسی می شود، پسر عذرا خانم به آخوندها بد و بیراه می گوید، به شوهر نعیمه خانم بر می خورد. نعیمه خانم کدام یکی شان بود؟ عمه ی عروس، جر و منجر می شود، دعوا و کتک کاری، یک هفته بعد هم طلاق و طلاق کشی، دختره هم بچه را ورداشت و رفت سوریه. سوئد! مادر ادامه داد، هرجا، چمیدونم. در سال های مدرسه دنبال شهلا می گشتم که عصرها با هم یک قل دو قل بازی می کردیم. لابد پدر و مادرش مرده اند، در سال هایی که شهلا دوتا دختر پیدا کرده.... یکی از بمب های صدام افتاد وسط حیاطشان، چهارتایی با هم رفتند. خودش و دخترهایش و شوهرش را بعداز سه روز از زیر آوار در آوردند. همان یک سال اول جنگ، زن تابش تمام موهایش ریخت... کاش تابستان سه سال پیش بود. تمام مدت از همسایه ها می گفت، کلافه بودم که وقتم صرف گوش کردن به این قصه های مادر می شود. باز هم صدای پا در راهرو... بر ما چه رفته است؟ مادر پنیرش را لای نان له کرد و پیش از آن که لقمه را با شستش در دهان بچپاند، گقت؛ با آمدن اینها، برکت هم از زندگی رفت، کاشکی زمین همانجا منجمد شده بود.
با شهرناز آمده اید؟ سرش را بالا کرد. حالش چطور است؟ بد نیست. خیلی التماس کرد، راهش ندادند، بیرون منتظر است. گفت به عمو فریدون بگویید، امسال هنوز بغلم نکرده ای. به مادر نگاه کرد، مثل وقت هایی که جایی را می دید و نمی دید. جانه و لب پائینش جمع شده بود، می دانید کی بود؟ مادر از خود بیرون آمد؛ شهرناز؟ نه شهلا؛ بعله، نوه ی شمسی خانم بود دیگر. دختر خوبی بود. خسرو گفت، در این چند ساله مرتب به مادر سر زده. فرودگاه هم آمده بود. شهرناز را میگی؟آره، گفتی. گفتی چقدر منتظر ماندید؟ دو ساعتی شد، شاید هم بیشتر. مجبور شدیم بپرسیم. بالاخره یکی شان به شهرناز گفته بود؛ بردندش. باور نکردیم. پاسپورتت را که نشانمان دادند.... صدای پایی آمد، کلید در قفل در چرخید. بلندشو، برخاست. ساعت چند است؟ جوان ریشو بی تفاوت جواب داد؛ دو بعداز ظهر. کجا می رویم؟ خدمت حاج آقا. کفشش را بپا کرد و راه افتاد؛ یک تکه نان اگر هست، سر درد بدی دارم. معده ام خالی ست. همان طور که در را پشت سرش می بست، گفت؛ به حاج آقا بگو. راهروها را از حفظ بود، می رفت. دمپایی های جوان ریشو پشت سرش کلش کلش می کرد. با حاج آقا درست صحبت کن، دفعه ی پیش هم گفتم، ده میلیون بده و خودت را خلاص کن. از زیر چشم نگاهش کرد، کلش کلش دمپایی ها روی اعصابش خط می کشید. حاجی کاغذ و قلم را پیش رویش گذاشت؛ دو کلمه اینجا بنویس.. جوان گفت نان می خواهد. حاجی پرسید مگر نهار نخورده؟ نه هنوز. خب، یه چیزی برایش بیاور. دلش بود بگوید؛ مردکه ی آشغال، خوب می دانی که از دیروز عصر چیزی نخورده ام. اما لبخند تلخی دور لبش نشست و گم شد. حاجی پا بپا شد. دو کلمه ی خشک و خالی بنویس؛ گناهی نکرده ام که طلب عفو کنم. همه همین را می گویند. گناه از سب خدا و رسول و توهین به ائمه بالاتر چیه؟ بنا نداشت چیزی بگوید اما انگار از لای لب هایش کلماتی بیرون ریخت؛ این بالاترین گناه با ده میلیون پاک می شود؟ حاجی خیره نگاهش کرد؛ کی گفته؟ به دم در اشاره کرد؛ همین کریم آقا که مرا آورد. حاجی دستش را دراز کرد، کاغذ و قلم را برداشت؛ کریم گه خورده. کاغذ و قلم را در کشو گذاشت و صدا زد کریم. جوان با یک تکه نان و مقداری پنیر وارد شد؛ حضرت اقا را برگردان به اتاقش. دیگر هم سرخود قول نده. مگر چه قولی داده ام، حاج آقا... در دل گفت مرده شورتان ببرد با این بازی های بچگانه... حاجی صدایش را بلند کرد؛ همین که گفتم، برش گردان. بچشم. بازوی مرا گرفت و به غیظ فشار داد. در را که پشت سرمان بست، بشقاب را به جوان دیگری داد، در راهروی بعدی گفت؛ خیال کردی خیلی زرنگی هالو؟ من می خواستم حاجی را راضی کنم تقاضای عفوت را رد کند به بالا. بیست و یک سال در خارج پهن پا می زدی که ده هزار دلار جمع نکرده ای؟ دلم برای مادرت سوخت، آقای فهمیده. کلید را که در قفل در می چرخاند، گفت؛ من پانزده سال است با حاجی کار می کنم، مرا به تو نمی فروشد. دستش را پشت گردنم گذاشت و به داخل سلول هلم داد. خسرو پرسید تقاضای عفو را نوشتی؟ نگاهش کرد. در عرض این مدت این ملاقات ششم یا هفتم بود. اینها مار خورده و افعی شده اند، از پایین تا بالایشان ارقه ی هزار فن هستند، هیج کدامشان هم به هیچ چیز باور ندارند، نه خدا، نه رسول، نه دین، نه شرف. بوی پول به مشامشان خورده که مرا در این هلفدونی نگه داشته اند. صد میلیون هم که بدهی بلاتکلیفی و زجر خودت را تضمین کرده ای! این دراکولاهای خون اشام، تا آخرین قطره ی خونم را نمکند، رهایم نمی کنند. خودت را مسخره ی اینها نکن. شهرناز می خواهد بیاید پاریس. گفت عمو فریدون را ببوس و بگو خیلی بی معرفتی. تا تهرون میای و سراغ ما را نمی گیری. خوب اونم پارسال امد اروپا، یک تلفن هم نکرد. پاک گیجم. اصلن نمی فهمم این یک ماهه چطور گذشت. چظوز مرا یادش مانده؟ شهرناز شش هفت سالش بود که من رفتم ... جعبه ی گز را که دید خندید، به شوهرش نگاه کرد. عمو فریدون بی گز، جایی نمی رود. اولین بار بود کیومرث را می دیدم. لبخند زنان پیش اومد. ئست داد؛ هرجا گز می بیند یاد عمو فریدون می کند، گز و بوی پیپ. گفت همیشه ی خدا یک لبخند گوشه ی لب عمو فریدون است. نشست. به همه چیز می خندد.
کنجشگی پشت پنجره روی میله ها نشسته بود و مضطرب به هر طرف سر می چرخانید. به ارتفاع پنجره نگاه کرد، سوراخی حتی به اندازه ی چشم های تو هم حسرت برانگیز شده... چطور جرات کردید، بابا می گفت فعالیت سیاسی می کنید غش غش خندید. این بابای تو از کوه، کاه می سازد. کدام فعالیت سیاسی دختر؟ آن هم گوشه ی اروپا. امضاء چهارتا بیانیه که فعالیت سیاسی نشد. چای را کیومرث آورد و کنار شهرناز نشست. پس بنظر شما باید چه کرد؟ نگاهش کرد، لبخندی زد. باید از اهلش پرسید، من هم مثل تو، مثل همه در حیرتم. فکر می کنم مشکل ما افراد نیستند، فرهنگ است. ویروسی که همه مان حملش می کنیم. یک تاریخ دراز عادت کرده ایم. زورگویی هم از توله های سنت است. با تهدید و تحقیر که بزرگ شدی، اعتماد به نفست سابیده می شود. ترس از مادر، ترس از پدر، ترس از معلم، ترس از حاکم، ترس از شاه و رهبر، ترس از خدا ...وحشت از گناه مرتکب نشده، سینه ی همه را پر کرده، دست به عصا راه می رویم مبادا محکوم بشویم. شیر هم که باشی، اندازه ی یک بچه روباهی. همه در فکر جل و پلاس خودشان اند، که از آب بکشند بیرون. بدون پیشگویی جاماسب و بی عملی پشوتن و دلسوزی های کتایون، جاه طلبی اسفندیار بالاخره کار خودش را می کرد، همه یاد گرفته اند مجیز گو باشند، تا خرشان را نچسبند. دزد و دروغگو و فاسد. برای فرار از مجازات، همه زیر دست و پا له می شوند. در حکایت های مادر، آشنا و در و همسایه با مصیبت و درد بزرگ شده اند،... و مرده اند، یا نمرده اند. اما هیچ کدام حرف تازه ای نمی زنند. زمان و زندگی بر آنها حاکم است، سنتی که دست و پای ما را بسته. نسل بعد از نسل، یک جور و یک شکل زندگی می کنیم. با من بمان، لخت شو، برقص، طوری که چیزهای دیگر را نبینم، بغلم کن، سرد است، می لرزم، برو پایین، بمیک مرا، ببلع مرا، طوری که صدای ملچ مولوچت را بشنوم. حرف بزن، اسم ها را بلند بگو، خجالت نکش، با حرف زدنت تحریک می شوم. با صدایت گوش هایم را پر کن، نگذار صداهای دیگر را بشنوم. کپلت را فشار بده روی شکمم ، خودت را به من بمال، به تنم دست بکش، وقتی میمکی نگاهم کن...
جمشید مشتری را راه انداخت، دوباره که روی صندلی نشست، متوجه ی لبخندم شد. به کاسب شدن من می خندی؟ به جان تو از اولش هم باید یک دکان آت آشغال فروشی باز می کردم. به شکمشمش می زند و می گوید، شوکت می گوید ساخته شده ای برای پشت دخل. دانشگاه رفتن و این حرف ها همه مسخره بود. هیچ فکر کرده ای باید چکاره می شدی؟ آره. با کنجکاوی پرسید چی؟ راننده ی کامیون یا اتوبوس دو طبقه. داشتی از لندن به پاریس می گفتی و دیدار دوباره ی شوکت، روزی که با خواهرش در مونپارناس قرار داشت، زودتر رسیده بود...آن دور و برها می چرخیده که جلوی پارک لوکزامبورک، شوکت را دیدم. یعنی یکی داد زد جمشید، مطمئن بودم ایرانیه، چون هیچ خارجی جمشید را به این واضحی ادا نمی کند. تا سر برگردانم هزار فکر در مغزم گذشت. مدتی مات نگاهش می کردم. گفت مرتیکه اینجا چکار می کنی؟ شاخ در آورده بودم، هف هشت ده سالی می شد که ندیده بودمش، از همان موقع که نازی بو برده بود. از چی؟ از رابطه ی تو و شوکت؟ نه بابا، شوکت که شوهر داشت، و من هم که اوایل گیج نازی بودم و... بعد هم سر و کله ی دخترها پیدا شد، یکی بعد از دیگری. حسابی عیالوار شده بودم، ازهمان وقت ها همدیگر را ندیده بودیم... باز هم خیال کرد دارم داوری می کنم. صورتش در هم رفت؛ من هیچ وقت نه پای بند اخلاقیات بوده ام و نه در فکر نجات خلق... کون لق همه. همین قدر که یک زندگی آرامی می داشتم، کارم، زنم، بچه هام... کافی بود. این شر و ورها چیه که بهم می بافی؟ شاید بنظر تو شر و ور است، مردم چی را می خواهند عوض کنند؟ اگر من چلوکباب نخورم، گرسنه ها سیر می شوند؟ نفسی تازه کرد. فریدون، تو بهتر از من می دانی که آن جهنم دره غرق رسومات کهنه است، نقش دست حضرت عباس روی دیوار، جای پای علی اصغر ته دیگ... رخت کهنه با وصله نو نمی شود. به قول شوکت، با شکم گرسنه در فکر گرسنه ها بودن یک نمایش رو حوضیه. باز افتاده بود روی دور، نمی شد متوقفش کرد. تسلیم، به پشتی صندلی تکیه دادم. بطرفم خم شد؛ بی ان که از ما بپرسند، ما را انداخته اند تو اون قطار جهنمی. اختیار من، اگر اسمش اینه، انتخاب همین صندلی است که رویش نشسته ام، همین. بی آن که بدانی کی نوبت توست، قطار جهنمی مادر جنده هم به سرعت برق و باد می رود. دستش را روی هوا چراخاند، و به مغازه و دور و براشاره کرد. زور من یکی نمی رسد که این قطار مادر قحبه را متوقف کنم، یا جهت حرکتش را عوض کنم. ریل ها از قبل، چیده شده اند، صراط مستقیم هم پیداست. هر قلدری می تواند مرا یا تو را از روی این صندلی بلند کند و جایمان بنشیند. کونش را داری برای صندلی ات بجنگی اقای فیلسوف؟ گیرم زورگو را هم از روی صندلی ات بلند کردی. زور که چه عرض کنم، باید بگوزی تا بلند شود گورش را کم کند. هنوز بلند نشده، یک زورگوی دیگر جایش می نشیند. می خواهی چکار کنی؟ من یکی حاضر نیستم عمر خودم را تلف کنم تا مردم را جمع کنم؟ این افراد، جمعیت بشو نیستند. لجم را در آورده بود. می خواستم بگویم پس می گویی بنشینیم و تماشا کنیم؟ سرش را با بی حوصلگی تکان داد، فریدون جان! دیروز که به دنیا نیامده ای، سیاست و اخلاق، فقط در کتاب ها و قصه های بی بی چساره پیدا می شوند؛ فقط انجا گرگ ها برای گوسفند ها اشک می ریزند. سهم ما در این طویله این است که کون خودمون را پاره کنیم تا یک بی ناموس برود و یک بی ناموس دیگر بیاید. دنیای سیاست جای گاوها و گاوبازهاست، نه جای ما دل نازک های ریقو که دل های نازکمان با اشاره ی یک سنجاق می ترکد. سیگاری تازه روشن کرد. خسته شده بود. اگر نطقت تمام شد تعریف کن ببینم چی شد که میانه تان با نازی بهم ریخت. به ساعتش نگاه کرد؛ قراری که نداری؟ نه. پس شب بیا پیش ما. اسباب اثاثیه ات را از هتل بردار و بیا، تمام شب آراخ می زنیم و تا خود صبح می اختلاطیم. نه، فردا پرواز دارم. بال هایت را بکن بنداز دور. حرفش را فوری عوض کرد؛ خودم می رسانمت. خمیازه کشید، خسته بود؛ چقدر سنگینم... نگاهش به لیسبت، روی دیوار مقابل افتاد؛ آفتاب مطبوعی همه جا را پر کرده بود، شیروانی های ان طرف خیابان می درخشیدند. آفتاب روی آب و موج ها سوزن می زد. چشمم که دوباره بهش افتاد، انگار پر آه و سوز بود. دزدکی نگاهی به پاهای زیبا و انگشت های لاک زده و مرتب لیسبت انداخت. پیراهن بلند فیروزه ای چین دار تنش بود و کلاهی به همان رنگ. موهایش مثل یک آبشار طلایی روی شانه هایش ریخته بودند. با این لباس و این قیافه به زن های پاریسی می مانست. متوجه ی نگاهم شد که روی هیکلش می لغزید. چرخی زد و پشتش را به من کرد، دستم را به آرامی روی کپل های خوش تراشش کشیدم. برگشت؛ اینجا؟ نگاهی به خانه های دور و برکرد؛ کلی تماشاچی مجانی داریم. و خندید. دستم را محکم گرفت و بوسه ای طولانی روی لبانم کاشت. دستش را روی ران هایش کشید و متوجه ی سوراخ در شد. کرشمه ای کرد، دست هایش را جفت کرد؛ و رو به در و سوراخ کلید، گفت؛ بیا جاکش، خوب تماشا کن. و دست ها را کنار تنش رها کرد. به دور و بر نگاه کرد، از جایی که به دیوار تکیه داده بود تا در ورودی، دو متری فاصله بود. چهار زانو نشست، شاید خود را در جزیره ای به اندازه ی پهنای نشستنش فرض کرد. تا چشم کار می کرد آب بود، بی انتها. کمرش را راست کرد و آرام روی جزیره نشست. جایش محکم بود. پاشنه های پا را ارام میان چفته ی زانوها فرو کرد، به دیوار تکیه داد؛ چرا کار به اینجا کشید؟ با نازی سر چی اختلاف پیدا کردید؟ با کی داری حرف می زنی. برگشت. مادر دم در ایستاده بود و به دور و بر اتاق نگاه می کرد. با خودم، دارم از روی نوشته می خوانم. مادر ناباورانه نگاهش کرد؛ تا مثل پسر آقاوهاب به کله ات نزده، یک زن بگیر، و به دستشویی رفت.
 •  0 comments  •  flag
Share on Twitter
Published on May 14, 2021 01:34
No comments have been added yet.