نگاهی به رمان در نوشته ماگدا سابو
به گمانم« در» رمانیست در ستایش آدمهایی که به سادگی زندگی را دوست دارند. آدمهایی که انگار دورهشان گذشته. آدمهایی آلوده به نیاز به «دیده شدن» نشدهاند. دنیایشان دنیاییست واقعی. مرزهایش به طول و عرض زمینی که طی میشود و زیر پا به گامهایی شماره میشود محدود است. دنیایی که از مفاهیم انتزاعی و غیر عینی خالیست؛ وطن، شهرت، وظیفه ملی. در این دوست داشتن خشونتی هست که ریشه در واقعی بودن دارد. مثل هرآنچه در دنیای دستکاری نشده توسط انسان است گوشههای تیز و برنده دارد. زهر و بوی خوش را در کنار هم دارد و فاصله لطافت بارانش و صاعقه کشندهاش به چشمبههم زدنیست. اما نکتهای که پس این ستایش در داستان خوابیده مسئله تربیتشدگیست. امرنس زنی کمسواد است و به واسطه کمسوادیاش تربیت سواددارها را ندارد. در داستان چند جایی امرنس مستقیما به مسئله تربیت حاصل از روند باسوادی اشاره میکند. طنز تلخ داستان اینست که به نظر میرسد روند گذر از جهل روندی تماما موفق نیست. اگرچه راوی داستان که نویسندهای صاحب نام است زیاد میداند، زیاد میخواند و میتواند اندیشهاش را به تصویر بکشد و اصلا کاری جز اندیشیدن و بیان اندیشهاش ندارد اما او هر چه بیشتر در دنیای انتزاعی حروف و واژهها پیش میرود، هر چه جهلش کمتر میشود به نظر میآید که رابطه حسیاش با دنیا نیز کاهش مییابد. توان دوستداشتنش، و مهمتر از آن توان همدردیکردنش. او توان نگاه کردنش به دنیا نه از چشم که با قلب دیگری را از دست میدهد. او با تمام اندیشهورزیاش در چارچوب نوعی از نگاه به جهان (مذهبش) گیر میکند و نمیتواند از آن بیرون بیاید. سوالی که در پایان داستان به ذهن میآید اینست که آیا ایده عبور از جهل به واسطه اندیشهورزی، ایده رسیدن به خوشبختی به واسطه سوادآموزی رویایی غیرواقعی نیست؟ چیزی که شاید این روزها در مورد تمدن (البته تمدن غربی) هم میشود پرسید. نویسنده البته با ظرافت تمام خودش را از دام نوعی واپسگرایی میرهاند و در نهایت راوی/قهرمان داستان در مسیری که آمده جلو میرود؛ مینویسد و وظیفه ملیاش را به جا میآورد. اما این مسئله را هم باز میکند که اگر چه ستایش امرنس ستایش دوره جاهلیت نیست اما دل بستن به دانش هم برای رسیدن به رستگاری هم راه به جایی نمیبرد. چیزی که شاید در داستان کم و بیش پنهان میماند اینست که آن هشیاری و تیزبینی امرنس اگر محصول دانش نیست، محصول چیست. داستان اگرچه حول شناساندن شخصیت امرنس میگردد اما در نهایت جز مجموعهای از گزارههای تعریفکننده و نه تحلیلکننده از امرنس را در اختیار خواننده نمیگذارد. این کمبود شاید ناشی از ضعف نویسنده باشد. داستان این ضعف را با دراماتیزهکردنهای ماهرانه میپوشاند اما در دوباره خوانی داستان که احساسات فروکش میکند این ضعف بزرگتر به چشم میآید. شاید هم این ضعف را باید ذاتی مضمون داستان دانست. اگر راوی نویسنده داستان عمیقا امرنس را میشناخت شاید مثل او زندگی میکرد. شاید اساسا برای آنها که مسیری مانند راوی نویسنده داستان را آمدهاند دستیابی به شناخت عمیق آدمهایی مثل امرنس همیشه ناممکن باشد. شاید امرنسهایی که فرزند زندگی منطبق بر طبیعتند هرگز به فهم راویهایی که شناختشان به واسطه دانش به دست آمده و فرزند زندگی منطبق بر تمدنند درنمیآید.
Published on October 13, 2020 04:20
No comments have been added yet.


