رستمعلی
سالیان دراز، یک نسخه ی خطی در موزه ی فلورانس ایتالیا قرار داشت که همه می پنداشتند نسخه ی خطی قرآن است. در 1978، یک پژوهشگر ایران شناس ایتالیایی به نام "آنجلو پیه مونتِزه"، با مطالعه ی نزدیک این نسخه، اظهار داشت این یک شاهنامه ی دست نویس قدیمی است که تنها دو قرن پس از فردوسی نوشته شده! تا آن زمان، نسخه ی خطی موجود در لندن که متعلق به قرن هفتم هجری ست، کهن ترین نسخه ی خطی شاهنامه تلقی می شد. شاهنامه ی چاپ مسکو، با مطابقت نسخه های قدیمی؛ لندن، لنینگراد، توپقاپی ترکیه، و... به یاری جمعی از ایران شناسان روسی، و در دوره ای به سرپرستی عبدالحسین نوشین، در نیمه ی اول قرن بیستم تنقیح و تصحیح و منتشر شد. مساله آن است که آخوندها و "دلواپسان متدین"! طی قرن ها پس از فردوسی، به خیال خود خواسته اند شاهنامه را از مظاهر ضد اسلامی "پالوده" کنند، از این رو در هر دوره، یک گروه "دلواپس" پیدا شده اند که نگران از دست رفتن دین و ایمان مردم، ابیاتی به شاهنامه بیافزایند، تا "اسلام رحمانی" خدشه دار نشود! (یکی از این موارد، نیمه شبی ست که تهمینه به چادر رستم می خزد و می گوید؛ "تورایم کنون گر بخواهی مرا"! و یک شیر پاک خورده ای که نگران "ناموس" پادشاه سمنگان بوده، با ابیاتی الحاقی، در آن نیمه شب به دنبال "عاقد" فرستاده و رستم و تهمینه را "به هم حلال" کرده (عقد کرده!)، مبادا فرزندشان سهراب، "حرامزاده" از آب براید!) باری، کار پژوهشگران و شاهنامه شناسان معاصر ان بوده که این ابیات الحاقی را از جای جای شاهنامه ی بیرون بکشند. شاهنامه ی معروف به "چاپ مسکو" نیز، از بسیاری از این اشعار "افزوده" (الحاقی)، پاک شده است.
در انتهای دهه ی هفتاد، که روشن شد نسخه ی خطی موزه ی فلورانس، قدیمی ترین شاهنامه ی خطی موجود است، (دویست سال پس از فردوسی نوشته شده، و از بد حادثه بخش هایی از انتهای آن افتاده)، آقای دکتر جلال خالقی مطلق که استاد دانشگاه هامبورگ آلمان بود، یک کپی از این نسخه تهیه کرد و با تطابق با نسخه های معتبر دیگر، از جمله شاهنامه ی چاپ مسکو و ترجمه ی عربی شاهنامه، به نام "شاهنامه ی بّنداری"، نسخه ی معتبر تازه ای، به نام "نسخه ی خالقی مطلق" تدوین کرد که در هشت جلد، منتشر شده، و کارشناسان معتقدند، ابیات الحاقی اش بیش از انگشتان دو دست نیست. این پژوهش بیش از بیست سال عمر آقای خالقی را، تا سال 1388، پر کرد. نکته ی قابل توجه کار دکتر خالقی، مطالعات کناری بسیاری ست که در این زمینه در متون قدیمی داشته. متونی که برخی شان بکلی از دسترس عموم خارج اند. حاصل این مطالعات، مقالات و یادداشت هایی ست از روایات راویان و نقالان، که اکثر آنها در دهه های هفتاد و هشتاد شمسی، در دو ماهنامه ی "ایران نامه" و "ایران شناسی" منتشر شده اند. و برخی از آنها به دعوت زنده یاد دکتر احسان یارشاطر، در فرهنگ "ایرانیکا" نیز آمده است، و بالاخره بعضی از این مطالب، در چند کتاب، با نام های "حماسه سرای کهن" (گل رنج های کهن، ایران؛ ۱۳۷۲) و "سخن های دیرینه" (ایران؛ ۱۳۸۱) انتشار یافته، که حاوی قصه هایی شنیدنی و خواندنی از گذر قهرمانان شاهنامه، طی سالیان دراز، در فرهنگ ایران و ایرانیان هستند.
اما یاد "نسخه ی فلورانس" و شاهنامه ی خالقی"، از آنجا به ذهن من رسید که آقایی به نام "حسنی" (که پیش از این با قلمشان آشنایی نداشتم) جایی روایت کرده اند که (نقل به مضمون) در دوره ناصرالدین شاه قاجار، مراسم عزاداری و تعزیه خوانی مورد حمایت دربار، هر ساله در تکیه ی دولت (محل امروز بانک ملی شعبه سبزه میدان)، برگزار می شده. ابتدا تعزیه ها حکایت از واقعه ی کربلا و مسایل حول و حوش آن داشته. اما از آنجا که آخوندها، (از دوران صفوی تا امروز)، از اعتقاد مردم به قهرمانان شاهنامه به ویژه رستم، واهمه داشتند، (مبادا امثال رستم، سبب "تشویش اذهان عمومی" بشوند، و دین و ایمان مردم را به باد دهند و دکان ریا و روضه خوانی تعطیل شود! آن زمان هنوز اسرائیلی نبود تا رستم را به عنوان "جاسوس" دستگیر کنند!) پس به تدریج نوشته های ساختگی (شبیه خوانی) را وارد مراسم تعزیه خوانی کردند. از آن جمله کشتی گرفتن حضرت علی با رستم دستان، و شکست رستم بدست آن حضرت! (آخوندها از افسانه ی رستم هم وحشت داشتند!). فوری دست بکار شدند تا از این موجود افسانه ای "لامذهب"، یک شیعه ی اثنی عشری بسازند (همان گونه که در مورد خود فردوسی عمل کردند)، مبادا "ایرانیان" به واسطه ی علاقه به رستم، از قهرمانان ساختگی "عرب" آخوندها روی بگردانند. (در یک سری یادداشت در همین صفحات، به این موضوع اشاره کرده ام). برای حل "سندروم رستم"، آخوندها طبق معمول همیشه، به جعل روایت روی آوردند.
شبیه خوانی "رستمعلی" این گونه آغاز می شود که روزی رستم، گرز معروف خود را بر می دارد و سوار رخش می شود، تا به دیدار سلیمان پیامبر برود، که وصف قدرتش در افسانه های اسلامی جهان را فرا گرفته. رستم در نظر دارد با سلیمان دست و پنجه نرم کند! و با پیروزی بر او، آوازه ی قهرمانی اش را تثبیت کند (این که رستم آدرس سلیمان را در دنیای "بی گوگل" از کجا گیر آورده، و به کدام سو می رفته تا به سلیمان برسد، مثل هزاران سوال در مورد قصه های دیگر آخوندها، بی پاسخ می ماند). باری، رستم در گردنه ی کوهی در حوالی "ری" (شاه عبدالعظیم فعلی) با جوانی خوش سیما برخورد می کند که از جهت مخالف می آمده. این دو بر سر عبور از تنگه با هم اختلاف پیدا می کنند و کار به جنگ تن به تن می کشد. (حال آن که اگر مساله "کشتی" میان رستم و علی مطرح نبود، حضرت در کمال "رواداری" به رستم بفرما می زد! خطبه ای هم در این زمینه می خواند که به خطبه های جعلی "نهج البلاغه" اضافه می شد) رستم می خواهد ان جوان را از زمین بلند کند و به زمین بکوبد اما از بامداد تا نیمروز، به هیچ طریقی موفق به زمین زدن آن جوان خوش سیما نمی شود (آن چنان بر "خوش سیما" بودن آن جوان تاکید دارند که خواننده بی اختیار به یاد "سعید طوسی" می افتد!) بعد نوبت جوان "خوش سیما" می شود، که با یک انگشت، کمر رستم را می گیرد و به آسمان پرتاب می کند. در آسمان اول (طبقه اول) ملائک رستم را در هوا معلق نگه می دارند! (روشن نیست در شبیه خوانی "رستمعلی" در "تکیه ی دولت"، چگونه رستم به آسمان اول پرتاب می شده و آنجا معلق می مانده!) رستم که از این وضعیت وحشت کرده، می پرسد این جوان کیست؟ ملائک می گویند این "شاه مردان، علی"ست! آنگاه حضرت علی می فرماید: یا شهادتین را بگو و مسلمان (البته از نوعی شیعی) شو و یا از آنجا به زمین فرو خواهی افتاد و بدنت هزار تکه می شود. (طریقه ی معمول تشرف به اسلام رحمانی! اگر شهامت دارید، بپرسید صدای حضرت از چه طریقی به طبقه ی اول آسمان می رسیده!). رستم به ناچار امان می خواهد و اسلام می آورد و از آن به بعد همه دلاوری های رستم و داستان های شاهنامه رنگ و بوی اسلامی می گیرد و مشکل آخوندها هم، به خیال خودشان، به خبر و خوشی رفع می شود. بعد از اجرای آن تعزیه (شبیه خوانی) روایت مسلمان شدن رستم دهان به دهان در بین مردم عامی می گشت و کم کم تبدیل به باور عمومی شد. به گونه ای که می گفتند رستم وقتی با گرز به سر دیو سفید می کوبیده، "یاعلی" می گفته! (مثل "عظما" که با "یاعلی" وسط خشت افتاده)! هم چنین در نبردی که رستم با یکی از دیوها داشته (نام دیو مربوطه، به دلایل امنیتی فاش نشده!)، کشتی شان به درازا می کشد. رستم به حریف می گوید: ای نسناس! الان وقت نماز است، مهلت بده اول نمازم را بخوانم تا بعد دوباره نبرد را شروع کنیم (البته دیو هم "آتش بس" می دهد چون از ترس "عظما" جرات نداشته به کشتی ادامه دهد!). یک روایت آخوندی هم می گوید که رستم در زمان ظهور امام زمان، به کمک حضرت می آید و با گرز آهنین (گرز اصلی رستم از چوب یا سنگ بوده) در رکاب حضرت کافران را لت و پار می کند.
"می گویند روزی رستم با اژدهایی روبرو شد و هرچه جنگید دید که حریف اژدها نمی شود... به درگاه خداوند نالید که خدایا مرا پیش دلاوران ایران شرمنده مکن. او را خواب در ربود (وسط جنگ با اژدها! لابد اژدها هم خسته بوده، رفته لالا!) در خواب ندایی به گوش رستم می آید که ای رستم! مرگ این اژدها در دست کسی است که نام اسبش "دلدل" و نام شمشیرش "ذوالفقار" است و در زمان پیغمبر آخرالزمان خواهد آمد. رستم می نالد که خداوندا این چگونه مردی است؟ ندا آمد ای رستم، او علی، شیر خداست و این اژدها را در شش ماهگی خود پاره خواهد کرد. (راوی فراموش کرده سن اژدها را هنگام جنگ با رستم، تعیین کند). رستم آرزو می کند که خدایا کاش من آن حضرت را در می یافتم. درخواست رستم مورد قبول بارگاه خداوندی قرار می گیرد (لابد رستم هم با خدا چت می کرده، منتها این یکی خودش "کوه" بوده و نیازی نبوده از کوه بالا برود تا به خدا نزدیک شود. قصه ی خواب را هم خود رستم برای آخوندی تعریف کرده!). رستم آنقدر زنده می ماند تا "شیر مردان" را زیارت کند و بعد، در رکاب اولاد علی شمشیر بزند و... (پس در جنگ هایی که شیرخدا، پیروز می شده اند، کار، کار رستم بوده. پرسش آن است که در جنگ هایی که "شیرخدا" شکست می خورده اند؛ رستم کجا بوده؟ در خواب؟). هر وقت حضرت علی جنگ می کرد و پیروز می شد، حضرت محمد به او می گفت یا علی امروز جنگی رستمانه کردی! (حیرتا! باید به "رستم" می گفتند؛ یا رستم، امروز جنگی "علیانه" کردی!) تا این که روزی شیر خدا از پیامبر خواست تا رستم را به او نشان دهد. حضرت رسول نشانی های رستم را به حضرت علی دادند و از آن روز به بعد حضرت در جستجوی رستم بودند تا آنکه در نزدیک ری (همان گردنه ی کذا) شخصی را دیدند که همان رستم بود. او را به نبرد دعوت فرمودند و به زور آزمایی پرداختند. حضرت علی به قدرت خداوند از رستم زورمندتر بود. (او را با یک انگشت به آسمان اول پرتاب کرد و.. بقیه ی قضایا) حضرت علی دلاوری و پهلوانی رستم را پسندید (ماشاء الله به "رستم"). به خدمت پیغمبر بازگشت و گفت رستم دلاوری بود، ولی من به قدرت خداوند بر او پیروز شدم"! (پس خداوند رستم را زمین زده، نه حضرت علی! در برخی روایات و اخبار آمده که قد علی حدود یک متر و نیم بوده؛ "دو گز"!). ضمناً از اعتقادات عامیانه است که می گویند رستم و کیخسرو نمرده اند بلکه در خدمت حضرت صاحب الزمانند و هنگام ظهور در رکاب آن حضرت، شمشیر خواهند زد. ("مردم و شاهنامه"، زنده یاد انجوی شیرازی، ص160) (خالقی مطلق، "حماسه سرای کهن"، ص26).
یادداشت ها؛
الف) آقای منصور رستگار فسايی، یکی از پژوهشگران شاهنامه، به برخی از ابیات الحاقی در شاهنامه اشاره کرده اند:
من از مهر اين هر دو شه نگذرم، اگر تيغ شه (محمود) بگذرد بر سرم
مرا سهم (ترس، تهدید) دادی که در پای پيل، تنت را بسايم چو دريای نيل
نترسم که دارم ز روشن دلی ، به دل مهر جان نبی و علی
ب) در تاريخ سيستان آمده: "و حديث رستم، ابوالقاسم فردوسی در شاهنامه به شعر کرد، محمود گفت همه شاهنامه خود هيچ نيست مگر حديث رستم و اندر سپاه من هزار مرد چون رستم هست. ابوالقاسم گفت ندانم اندر سپاه او چند مرد چون رستم باشد اما اين دانم که خدای تعالی هيچ بنده چون رستم نيافريد".
ج) می گویند حضرت علی چشم فردوسی را بينا کرد و به او زبان گويا و گوش شنوا بخشيد تا "شاهنامه را بنويسد". ("مردم و فردوسی "، زنده یاد انجوی شيرازی، ص 10 و 11) چون فردوسی نگران بود که مبادا نتواند شاهنامه را تمام کند، روزی به کنار چشمه ای رفت، وضو ساخت و با گريه و زاری به درگاه خدا، به خواب رفت و حضرت علی را در خواب ديد و از او ياری خواست. (تمام اتفاقاتی که در بیداری ممکن نیست، در خواب رخ می دهد! فردوسی هم می دانسته که خواب حضرت را می بیند، هم از این رو پیش از رفتن به رختخواب، "وضو" ساخته!) حضرت او را فرمود: من تو را علم و حکمت الهی دادم و ياری می دهم تا ايران را زنده کنی، ايران از من است و من از ايران... (مردم و فردوسی ، شادروان انجوی شيرازی ص12)
د) و؛ رستم و رخش در همان چاهی که رستم کشته شد (چاه شغاد) در خوابند و هر وقت حضرت حجت ظهور کند، اولين سواری که در رکاب آن حضرت شمشير خواهد زد، رستم دستان خواهد بود که سوار بر رخش خود با سلاح تمام، بيرون خواهد آمد و در خدمت قائم آل محمد و کمر بسته آن حضرت خواهد بود... (روشن نشده چرا قهرمانان و امامان، همه از ترس "دژمن"، به چاه می رفته اند! چون برای دشمن ساده تر بوده که "چاه" را پر کند و از شر "قهرمان" رها شود).
ه) در سال های مدرسه، معلم ادبیات ما، تحت تاثیر همین قصه ها، روزی تعریف می کرد که رستم از شدت زوری که داشته، موقع راه رفتن نیم تنه اش به زمین فرو می رفته... گفتم آقا اجازه، این طوری که دیو سپید می توانسته بینی رستم را بگیرد، و خلاص... گفت از کلاس برو بیرون! آن وقت ها رستم مسلمان شیعه بود، این شد که از مدرسه هم اخراجمان کردند
منابع :
جلال خالقی مطلق
"حماسه سرای کهن" (گل رنج های کهن، ایران؛ ۱۳۷۲) و "سخن های دیرینه" (ایران؛ ۱۳۸۱) خالقی مطلق، حماسه سرای کهن.
چهار مقاله
تاريخ سيستان
ابوالقاسم انجوی شیرازی
شاهنامه فردوسی ویرایش ژول مول
آ
در انتهای دهه ی هفتاد، که روشن شد نسخه ی خطی موزه ی فلورانس، قدیمی ترین شاهنامه ی خطی موجود است، (دویست سال پس از فردوسی نوشته شده، و از بد حادثه بخش هایی از انتهای آن افتاده)، آقای دکتر جلال خالقی مطلق که استاد دانشگاه هامبورگ آلمان بود، یک کپی از این نسخه تهیه کرد و با تطابق با نسخه های معتبر دیگر، از جمله شاهنامه ی چاپ مسکو و ترجمه ی عربی شاهنامه، به نام "شاهنامه ی بّنداری"، نسخه ی معتبر تازه ای، به نام "نسخه ی خالقی مطلق" تدوین کرد که در هشت جلد، منتشر شده، و کارشناسان معتقدند، ابیات الحاقی اش بیش از انگشتان دو دست نیست. این پژوهش بیش از بیست سال عمر آقای خالقی را، تا سال 1388، پر کرد. نکته ی قابل توجه کار دکتر خالقی، مطالعات کناری بسیاری ست که در این زمینه در متون قدیمی داشته. متونی که برخی شان بکلی از دسترس عموم خارج اند. حاصل این مطالعات، مقالات و یادداشت هایی ست از روایات راویان و نقالان، که اکثر آنها در دهه های هفتاد و هشتاد شمسی، در دو ماهنامه ی "ایران نامه" و "ایران شناسی" منتشر شده اند. و برخی از آنها به دعوت زنده یاد دکتر احسان یارشاطر، در فرهنگ "ایرانیکا" نیز آمده است، و بالاخره بعضی از این مطالب، در چند کتاب، با نام های "حماسه سرای کهن" (گل رنج های کهن، ایران؛ ۱۳۷۲) و "سخن های دیرینه" (ایران؛ ۱۳۸۱) انتشار یافته، که حاوی قصه هایی شنیدنی و خواندنی از گذر قهرمانان شاهنامه، طی سالیان دراز، در فرهنگ ایران و ایرانیان هستند.
اما یاد "نسخه ی فلورانس" و شاهنامه ی خالقی"، از آنجا به ذهن من رسید که آقایی به نام "حسنی" (که پیش از این با قلمشان آشنایی نداشتم) جایی روایت کرده اند که (نقل به مضمون) در دوره ناصرالدین شاه قاجار، مراسم عزاداری و تعزیه خوانی مورد حمایت دربار، هر ساله در تکیه ی دولت (محل امروز بانک ملی شعبه سبزه میدان)، برگزار می شده. ابتدا تعزیه ها حکایت از واقعه ی کربلا و مسایل حول و حوش آن داشته. اما از آنجا که آخوندها، (از دوران صفوی تا امروز)، از اعتقاد مردم به قهرمانان شاهنامه به ویژه رستم، واهمه داشتند، (مبادا امثال رستم، سبب "تشویش اذهان عمومی" بشوند، و دین و ایمان مردم را به باد دهند و دکان ریا و روضه خوانی تعطیل شود! آن زمان هنوز اسرائیلی نبود تا رستم را به عنوان "جاسوس" دستگیر کنند!) پس به تدریج نوشته های ساختگی (شبیه خوانی) را وارد مراسم تعزیه خوانی کردند. از آن جمله کشتی گرفتن حضرت علی با رستم دستان، و شکست رستم بدست آن حضرت! (آخوندها از افسانه ی رستم هم وحشت داشتند!). فوری دست بکار شدند تا از این موجود افسانه ای "لامذهب"، یک شیعه ی اثنی عشری بسازند (همان گونه که در مورد خود فردوسی عمل کردند)، مبادا "ایرانیان" به واسطه ی علاقه به رستم، از قهرمانان ساختگی "عرب" آخوندها روی بگردانند. (در یک سری یادداشت در همین صفحات، به این موضوع اشاره کرده ام). برای حل "سندروم رستم"، آخوندها طبق معمول همیشه، به جعل روایت روی آوردند.
شبیه خوانی "رستمعلی" این گونه آغاز می شود که روزی رستم، گرز معروف خود را بر می دارد و سوار رخش می شود، تا به دیدار سلیمان پیامبر برود، که وصف قدرتش در افسانه های اسلامی جهان را فرا گرفته. رستم در نظر دارد با سلیمان دست و پنجه نرم کند! و با پیروزی بر او، آوازه ی قهرمانی اش را تثبیت کند (این که رستم آدرس سلیمان را در دنیای "بی گوگل" از کجا گیر آورده، و به کدام سو می رفته تا به سلیمان برسد، مثل هزاران سوال در مورد قصه های دیگر آخوندها، بی پاسخ می ماند). باری، رستم در گردنه ی کوهی در حوالی "ری" (شاه عبدالعظیم فعلی) با جوانی خوش سیما برخورد می کند که از جهت مخالف می آمده. این دو بر سر عبور از تنگه با هم اختلاف پیدا می کنند و کار به جنگ تن به تن می کشد. (حال آن که اگر مساله "کشتی" میان رستم و علی مطرح نبود، حضرت در کمال "رواداری" به رستم بفرما می زد! خطبه ای هم در این زمینه می خواند که به خطبه های جعلی "نهج البلاغه" اضافه می شد) رستم می خواهد ان جوان را از زمین بلند کند و به زمین بکوبد اما از بامداد تا نیمروز، به هیچ طریقی موفق به زمین زدن آن جوان خوش سیما نمی شود (آن چنان بر "خوش سیما" بودن آن جوان تاکید دارند که خواننده بی اختیار به یاد "سعید طوسی" می افتد!) بعد نوبت جوان "خوش سیما" می شود، که با یک انگشت، کمر رستم را می گیرد و به آسمان پرتاب می کند. در آسمان اول (طبقه اول) ملائک رستم را در هوا معلق نگه می دارند! (روشن نیست در شبیه خوانی "رستمعلی" در "تکیه ی دولت"، چگونه رستم به آسمان اول پرتاب می شده و آنجا معلق می مانده!) رستم که از این وضعیت وحشت کرده، می پرسد این جوان کیست؟ ملائک می گویند این "شاه مردان، علی"ست! آنگاه حضرت علی می فرماید: یا شهادتین را بگو و مسلمان (البته از نوعی شیعی) شو و یا از آنجا به زمین فرو خواهی افتاد و بدنت هزار تکه می شود. (طریقه ی معمول تشرف به اسلام رحمانی! اگر شهامت دارید، بپرسید صدای حضرت از چه طریقی به طبقه ی اول آسمان می رسیده!). رستم به ناچار امان می خواهد و اسلام می آورد و از آن به بعد همه دلاوری های رستم و داستان های شاهنامه رنگ و بوی اسلامی می گیرد و مشکل آخوندها هم، به خیال خودشان، به خبر و خوشی رفع می شود. بعد از اجرای آن تعزیه (شبیه خوانی) روایت مسلمان شدن رستم دهان به دهان در بین مردم عامی می گشت و کم کم تبدیل به باور عمومی شد. به گونه ای که می گفتند رستم وقتی با گرز به سر دیو سفید می کوبیده، "یاعلی" می گفته! (مثل "عظما" که با "یاعلی" وسط خشت افتاده)! هم چنین در نبردی که رستم با یکی از دیوها داشته (نام دیو مربوطه، به دلایل امنیتی فاش نشده!)، کشتی شان به درازا می کشد. رستم به حریف می گوید: ای نسناس! الان وقت نماز است، مهلت بده اول نمازم را بخوانم تا بعد دوباره نبرد را شروع کنیم (البته دیو هم "آتش بس" می دهد چون از ترس "عظما" جرات نداشته به کشتی ادامه دهد!). یک روایت آخوندی هم می گوید که رستم در زمان ظهور امام زمان، به کمک حضرت می آید و با گرز آهنین (گرز اصلی رستم از چوب یا سنگ بوده) در رکاب حضرت کافران را لت و پار می کند.
"می گویند روزی رستم با اژدهایی روبرو شد و هرچه جنگید دید که حریف اژدها نمی شود... به درگاه خداوند نالید که خدایا مرا پیش دلاوران ایران شرمنده مکن. او را خواب در ربود (وسط جنگ با اژدها! لابد اژدها هم خسته بوده، رفته لالا!) در خواب ندایی به گوش رستم می آید که ای رستم! مرگ این اژدها در دست کسی است که نام اسبش "دلدل" و نام شمشیرش "ذوالفقار" است و در زمان پیغمبر آخرالزمان خواهد آمد. رستم می نالد که خداوندا این چگونه مردی است؟ ندا آمد ای رستم، او علی، شیر خداست و این اژدها را در شش ماهگی خود پاره خواهد کرد. (راوی فراموش کرده سن اژدها را هنگام جنگ با رستم، تعیین کند). رستم آرزو می کند که خدایا کاش من آن حضرت را در می یافتم. درخواست رستم مورد قبول بارگاه خداوندی قرار می گیرد (لابد رستم هم با خدا چت می کرده، منتها این یکی خودش "کوه" بوده و نیازی نبوده از کوه بالا برود تا به خدا نزدیک شود. قصه ی خواب را هم خود رستم برای آخوندی تعریف کرده!). رستم آنقدر زنده می ماند تا "شیر مردان" را زیارت کند و بعد، در رکاب اولاد علی شمشیر بزند و... (پس در جنگ هایی که شیرخدا، پیروز می شده اند، کار، کار رستم بوده. پرسش آن است که در جنگ هایی که "شیرخدا" شکست می خورده اند؛ رستم کجا بوده؟ در خواب؟). هر وقت حضرت علی جنگ می کرد و پیروز می شد، حضرت محمد به او می گفت یا علی امروز جنگی رستمانه کردی! (حیرتا! باید به "رستم" می گفتند؛ یا رستم، امروز جنگی "علیانه" کردی!) تا این که روزی شیر خدا از پیامبر خواست تا رستم را به او نشان دهد. حضرت رسول نشانی های رستم را به حضرت علی دادند و از آن روز به بعد حضرت در جستجوی رستم بودند تا آنکه در نزدیک ری (همان گردنه ی کذا) شخصی را دیدند که همان رستم بود. او را به نبرد دعوت فرمودند و به زور آزمایی پرداختند. حضرت علی به قدرت خداوند از رستم زورمندتر بود. (او را با یک انگشت به آسمان اول پرتاب کرد و.. بقیه ی قضایا) حضرت علی دلاوری و پهلوانی رستم را پسندید (ماشاء الله به "رستم"). به خدمت پیغمبر بازگشت و گفت رستم دلاوری بود، ولی من به قدرت خداوند بر او پیروز شدم"! (پس خداوند رستم را زمین زده، نه حضرت علی! در برخی روایات و اخبار آمده که قد علی حدود یک متر و نیم بوده؛ "دو گز"!). ضمناً از اعتقادات عامیانه است که می گویند رستم و کیخسرو نمرده اند بلکه در خدمت حضرت صاحب الزمانند و هنگام ظهور در رکاب آن حضرت، شمشیر خواهند زد. ("مردم و شاهنامه"، زنده یاد انجوی شیرازی، ص160) (خالقی مطلق، "حماسه سرای کهن"، ص26).
یادداشت ها؛
الف) آقای منصور رستگار فسايی، یکی از پژوهشگران شاهنامه، به برخی از ابیات الحاقی در شاهنامه اشاره کرده اند:
من از مهر اين هر دو شه نگذرم، اگر تيغ شه (محمود) بگذرد بر سرم
مرا سهم (ترس، تهدید) دادی که در پای پيل، تنت را بسايم چو دريای نيل
نترسم که دارم ز روشن دلی ، به دل مهر جان نبی و علی
ب) در تاريخ سيستان آمده: "و حديث رستم، ابوالقاسم فردوسی در شاهنامه به شعر کرد، محمود گفت همه شاهنامه خود هيچ نيست مگر حديث رستم و اندر سپاه من هزار مرد چون رستم هست. ابوالقاسم گفت ندانم اندر سپاه او چند مرد چون رستم باشد اما اين دانم که خدای تعالی هيچ بنده چون رستم نيافريد".
ج) می گویند حضرت علی چشم فردوسی را بينا کرد و به او زبان گويا و گوش شنوا بخشيد تا "شاهنامه را بنويسد". ("مردم و فردوسی "، زنده یاد انجوی شيرازی، ص 10 و 11) چون فردوسی نگران بود که مبادا نتواند شاهنامه را تمام کند، روزی به کنار چشمه ای رفت، وضو ساخت و با گريه و زاری به درگاه خدا، به خواب رفت و حضرت علی را در خواب ديد و از او ياری خواست. (تمام اتفاقاتی که در بیداری ممکن نیست، در خواب رخ می دهد! فردوسی هم می دانسته که خواب حضرت را می بیند، هم از این رو پیش از رفتن به رختخواب، "وضو" ساخته!) حضرت او را فرمود: من تو را علم و حکمت الهی دادم و ياری می دهم تا ايران را زنده کنی، ايران از من است و من از ايران... (مردم و فردوسی ، شادروان انجوی شيرازی ص12)
د) و؛ رستم و رخش در همان چاهی که رستم کشته شد (چاه شغاد) در خوابند و هر وقت حضرت حجت ظهور کند، اولين سواری که در رکاب آن حضرت شمشير خواهد زد، رستم دستان خواهد بود که سوار بر رخش خود با سلاح تمام، بيرون خواهد آمد و در خدمت قائم آل محمد و کمر بسته آن حضرت خواهد بود... (روشن نشده چرا قهرمانان و امامان، همه از ترس "دژمن"، به چاه می رفته اند! چون برای دشمن ساده تر بوده که "چاه" را پر کند و از شر "قهرمان" رها شود).
ه) در سال های مدرسه، معلم ادبیات ما، تحت تاثیر همین قصه ها، روزی تعریف می کرد که رستم از شدت زوری که داشته، موقع راه رفتن نیم تنه اش به زمین فرو می رفته... گفتم آقا اجازه، این طوری که دیو سپید می توانسته بینی رستم را بگیرد، و خلاص... گفت از کلاس برو بیرون! آن وقت ها رستم مسلمان شیعه بود، این شد که از مدرسه هم اخراجمان کردند
منابع :
جلال خالقی مطلق
"حماسه سرای کهن" (گل رنج های کهن، ایران؛ ۱۳۷۲) و "سخن های دیرینه" (ایران؛ ۱۳۸۱) خالقی مطلق، حماسه سرای کهن.
چهار مقاله
تاريخ سيستان
ابوالقاسم انجوی شیرازی
شاهنامه فردوسی ویرایش ژول مول
آ
Published on December 22, 2019 02:25
No comments have been added yet.


