گولزار
اگر قرار باشد نقشه ی محله های کودکی مان را رسم کنیم؛ خانه، اتاق ها، راهروها و... آشپزخانه و... کوچه، همسایه ها، مغازه ها و... مدرسه، معلم ها، هم شاگردی ها، اشخاص و مکان هایی که هر روزه در مسیر مدرسه می دیدیم، جاهایی که قصه یا خاطره ای برایمان زنده می کنند، همه و همه را، آن گونه که در یادمان مانده، روی کاغذ بیاوریم و ...! به نقشه که نگاه می کنیم، بنظر می رسد بخش هایی درشت تر و روشن تر رسم شده اند، با همه ی جزئیات! جاهایی هم هستند، خانه هایی، نام هایی ... که مبهم اند، سایه وار در مکانی از نقشه نشسته اند، انگار در پرده ای از مه پیچیده شده باشند؛ شاید نه دقیقن در جایی که بوده اند، کمی این طرف تر یا آن طرف تر، چه می دانیم، بهررو، سر جای خود نیستند انگاری! گاه نمی توانیم بگوییم در این نقطه چه بود؟ خانه ای، دکانی؟ دری یا دیواری، یا زمینی بایر! کسی آنجا زندگی می کرد، یا نمی کرد؟ و اگر احتمالن، دوستی، آشنایی، کسی در مورد این نقاط ابهام، نظری بدهد سوای نظر ما، بسته به این که گوینده خوش آیندمان باشد یا نباشد، نظرش را می پذیریم، یا نمی پذیریم. تاریخ و حکایت های رفته را هم همین گونه روایت می کنیم، کودکی، نوجوانی، جوانی و... دوستان و آشنایان، آنها که خوش داشته ایم، یا نداشته ایم، آنان که جایی از زندگی مان نقشی داشته اند؛ عمه یا خاله ای، دایی یا عمویی که ما را به شوق می آوردند، یا با دیدنشان سگرمه هایمان در هم می شد، پسر یا دختر همسایه یا هم محله ای و... اینجا هم کسانی، جاهایی گنگ اند، نام هایی که گویی از خاطر رفته اند، مبهم اند،... مثل سکوت، مثل سایه هایی درون مه! چرا در روایت زندگی یا تاریخ، یا ترسیم جغرافیای محله، بخش هایی برآمده تر، درشت تر و روشن تر در خاطرمان مانده، و ماجراها و اشخاصی کم رنگ شده اند؟ ساعات و روزهایی در سایه روشن اند، پیدا و ناپیدا، مه گرفته یا گرد گرفته، گاهی هم گم و گور...
برای هرکس اتفاق می افتد که تکه ای از روزگار رفته را از یاد ببرد. گاه که روی نخ زمان، عبوری داریم، با لبخندی مات بر لب، یا گره ای بر ابروها، همان طور که روی بالکن، یا در اتوبوس یا قطار، یا در قهوه خانه ای کنار آب، نشسته ایم، از این سر خاطرات فرو می شویم، و از آنسرش به در می آییم، خیس یادها، خشک اما همان گوشه نشسته ایم. روایت هایمان چیزی، چیزهایی کم دارند، روزی، ماهی یا سالی، شخصی یا اشخاصی سر جایشان نیستند. گاه بنظر می رسد یک دهه از زندگی را گم کرده ایم، در عین حالی که وقایعی از آن دهه را به روشنی در خاطر داریم؛ اما "سال" ها به سرعت برق و باد گذشته اند.
از دوستان مدرسه، ناصر و مصطفا تا سال های اخر دبیرستان با من کش آمده بودند. پیش می آمد گاه با هم می پلکیدیم، جایی می نشستیم و می گپیدیم. ناصر بچه ای روراست و صاف بود، و سخت قابل اطمینان. مصطفا اما نگاهی بدبینانه داشت، به همه چیز و همه کس. پس پشت هر حرکت و حرفی، دنیای دیگری می دید، جهان او سرشار از دسیسه های پنهان بود. گویی در دنیای مصطفا، شیطان همه را در هر کاری وسوسه می کرد. هر دو در اغلب سال های کودکی و نوجوانی، در "هارون ولایت"، هم محله ای و همبازی بودند. تا آن که در سال های آخر دبیرستان، به دلیلی مضحک، دوستی شان از هم گسیخت. از آن پس دیگر اتفاق نیافتاد تا آن دو را در یک زمان و یک مکان ببینم. شرط قرار و مدارمان، همیشه "نبودن" آن دیگری بود! اگرچه خانه هاشان چند ده متر از هم فاصله داشت، اما پیوسته دور و دورتر شدند. اختلافشان هم از همان محله ی "هارون ولایت" شروع شد. روزی که مصطفا خاطره ای از "عامو درازه"، یکی از همسایه ها می گفت، و ناصر اصرار داشت که چنان نبوده که مصطفا روایت می کند. عامو درازه مردی بود لاغر و بلند، همیشه با کراواتی کهنه بر گردن و عینکی تیره بر چشم، مصطفا مدعی بود که مفتش دولتی ست و ناصر اعتقاد داشت که یک کارمند ساده ی اداره ی ثبت احوال است. من "عامو درازه" را اغلب سر راه مدرسه، دم در ساختمان قدیمی اداره ی ثبت احوال، دیده بودم. مثل همیشه، می پنداشتم حق با ناصر است. با پایان دبیرستان، از شهرستان به مرکز آمدم، و دیگر، مگر به اتفاق، در سفرهای چند روزه به شهرستان، ناصر و مصطفا را نمی دیدم. عصر جمعه ای در یکی از سفرهای تابستانی به شهرمان، همراه پدر از پیاده روی به خانه بر می گشتیم که "عامو درازه"، پیر و شکسته، پیش رویمان سبز شد. حالا که من قد کشیده بودم، عامو درازه دیگر "دراز" هم نبود! با پدر خوش و بشی کرد و چند لحظه ای در گپ و گفتگو بودند و... وقتی دور می شد گفتم کارمند ثبت احوال است؟ پدر گفت کارمند مالیه (دارایی) بود، چند سالی ست بازنشسته شده! ولی من او را همیشه مقابل اداره ی ثبت احوال، دیده بودم. سری تکان داد؛ مامور احصائیه (آمار) انحصار وراثت مالیه (دارایی) بود، لابد دنبال تاییدیه ی مرگ و میرها به اداره ی ثبت می رفته... به عامو درازه با ریش همیشه تراشیده و دک و پز مرتب، نمی آمد که با مرده ها و ورثه سر و کار داشته باشد. پیش از سی و دو (1332) در مرکز، کارمند عالی رتبه ی بانک شاهی (بازرگانی) بوده، گزارش کرده بودند در تظاهرات شرکت داشته، گرفتندش، یک سالی هم در محبس بود، بیرون که آمد، تبعیدش کردند به مالیه ی شهرستان... برای همین عینک تیره می زد؟ پدر نگاهم کرد... که شناخته نشود؟ با لبخندی کجکی گفت، یک چشمش مصنوعی بود. بگمانم چند ثانیه ای از حیرت، ساکت مانده بودم؛ از کودکی؟ نه، گویا در محبس آنقدر سیلی به صورتش زده بودند که چشم چپش می افتد روی لپش... پدر هم چنان شرح می داد. من اما غرق در افکار خود، به ناصر و مصطفا فکر کردم که چه عبث دوستی شان به آخر رسید. تاریخ و جغرافیای همسایه شان را در ذهن خود ساخته و پرداخته بودند. حالا در مورد روایت پدر هم دچار تردید شده بودم؛ آنچه پدر می دانست، واقعیت داشت؟ چه باعث می شد هر کداممان خیال کنیم روایتمان از واقعه، درست ترین است؟ و حالا، اینجا، در پس این سال ها، هنوز هم، "عامو درازه" را می شناسم؟
خاطرات در گذر زمان تکه تکه می شوند، و گاه، بی آن که بدانیم، تکه ای از خاطره ای، با بخشی یا تمامی خاطره ای دیگر می آمیزد. ریزه یادها از الک روزگار می گذرند، و درشت ترها می مانند. یک سر و یک حافظه که بیشتر نیست، همین که انباشته شد، چون حوضی پر آب، لب پر می زند، سرریز می شود، به پاشویه می ریزد، به راه آب، و فاضلاب می پیوندد! درون حوض هم، مرزها و خطوط فاصله در هم می شوند، و آب، یکپارچه، به شکل ظرف در می آید؛ در حوض بیضی، بیضی می شود، و در کاسه ی فیروزه ای، به کاسه ای فیروزه می ماند. بی آن که بشود مرزهای خیال و واقعیت را تشخیص داد. در این صورت و با این داده های دگرگون شده و درهم ریخته، "داوری" باید کار سهمگینی باشد، و چه آسان می گیریمش ما، همه چیز و همه کس را، بر مبنای "ارزش"های خود، به "درست" و "نادرست" غربیله می کنیم، بی آن که تعریفی روشن، بین "درست" و "نادرست"، داشته باشیم؛ "آنچه من می دانم و می گویم، همان است که جهان باید بداند و بگوید"! کدام بخش اما، "واقعیت" است، و کجایش با "تخیل" آمیخته؟ شاهرخ مسکوب در "مقدمه ای بر رستم و اسفندیار" می نویسد؛ (نقل به مضمون) "نه هرگز رستمی بود، و نه روئین تنی، و نه سیمرغی تا کسی را یاری دهد..." و می رسد به اینجا که؛ این همه اما؛ "تاریخ است، نه آنچنان که اتفاق افتاده، بل آن چنان که آرزو می شده"! اولین بار که این خط را می خواندم، کتاب را بستم. آرزوی من نیز، پیروزی "رستم" بر جوان خشک مغز و سنت باوری چون اسفندیار بود، هم از این رو سخت به "سیمرغی"، جادویی، معجزه ای، چیزی نیاز داشتم تا از "آسمان" فرود آید و زخم های رستم را مرهم بگذارد، تا روز بعد، به سلامت و با صلابت در میدان نبرد، رو در روی اسفندیار گشتاسب، بایستد! سینه را به اندازه ی تمنایم، "فراخ" کردم، نفس را در سینه نگه داشتم؛ باد در گلو انداختم؛ "که گفتت برو دست رستم ببند؟ نبندد مرا دست، چرخ بلند"! در "واقعیت" روزمره، که رستم ها، بی چاره و "دست بسته"، به چاه "شغاد" می افتند، انتقام ناتوانی ها را در "قصه" از فلک باز می ستانیم. تا مرهمی باشد، گیرم "آرزومندانه"، بر زخم هایی که دردمندانه می چزاند! "گولزار" اگر بود، مصراعی از خیام می خواند؛ "چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است"، و تمام. سال ها بعد، اکنون و اینجا هم، که این همه حقارت از هر سو، از خودی و بیگانه بر سرم می بارد، در بادکنک آرزومندانه ی "کورش" می دمم، تا گفته باشم که این لاغروی مفنگی، روزگاری دور، (گیرم در خیال و آرزو) بازوی ستبری داشته. و به یاد این لطیفه می خندم؛ یک مفنگی شیره ای، ناتوان کنار خیابان افتاده بود. دید چند پاسبان، دو قلچماق را، کت بسته می برند، خود را میان آن دو قلچماق انداخت و هم چنان که می رفت، از سرپاسبان پرسید؛ خوب سرکار، ما سه تا گردن کلفت را کجا می بری؟
چند ماه پیش، روزی روی نیمکتی در باغ "قلعه ی سرخ" نشسته بودم، مبهوت روزگار. کسی "بیت" خوانان کنارم نشست؛ "باد است هرآنچه گفته اند ای ساقی"! خیام را از کجا می شناسی؟ از جیب بغل نیم تنه ی مندرسش یک "فیتز جرالد" بیرون آورد؛ مرا "گولزار" صدا می کنند. اختلاطمان به ایران کشید. از نادر و فتح دهلی گفت، و پشته ها از کشته، بر روایتی که داشتم، انبار کرد؛ مهم نیست روایت من چقدر به واقعیت نزدیک است، در شبه قاره، به ده ها "چنگیز" و "تیمور" بر می خوری اما، حتی یک "نادر" نخواهی یافت! ذهنم به سال های آشنایی با مرتضا کشیده شد؛ اولین بار که نام محل زندگی اش را گفت، در حیرت ماندم؛ کدام خانه؟ ولی آنجا تنها یک دیوار مخروبه بود. خندید که؛ نه، خانه ای قدیمی از دوران قاجار، یک پنج دری داشت، و دوتا سه دری در طرفین که هرکدام با گوشواره ای به پنج دری وصل می شدند و...! در یکی از آن سه دری ها به دنیا آمده بود. از آن دیوار مخروبه تنها یک سگ به یاد داشتم، که دیروقت شبی از پناه دیوار بیرون جست و مرا که سخت وحشت کرده بودم، با هیاهو تا خانه تعقیب کرد. لبخندی اندوهگین روی لب های مرتضا نشست؛ حبیب! عزیز خانواده بود. بیماری قلبی داشت، در پنج سالگی مرد! لابد سال ها قبل، یا بعداز ما ساکن آن محله بوده اند! نشانی هایش اما همان ها بود که در کاسه ی فیروزه ای یادهای من مانده بودند؛ شاطر محمود، عباس ماست بند، آقای اخلاقی و...! دلم بود روایت هایش را با خاطرات قوم و قبیله بیامیزم اما... شب در مرور روایت "گولزار"، به رستم افسانه رسیدم، وقتی سنگ سر چاه بیژن را که شش "ابر پهلوان" قادر به تکان دادنش نبودند، به انگشتی از جای بر می کند و به "بیشه ی چین" می اندازد! افسانه ای که بعدها وصله ی قبایی شد که بر تن علی، کوتاه قامتی از تاریخ، پوشاندیم تا از او بزرگمردی "امام گونه" (رستم وار) بسازیم؛ در "قلعه ی خیبر" را به انگشتی از جای بر می کند و از آن چون سپری در برابر دشمنان (یهودیان) استفاده می کند! ابزار جنگ، ساختار "قلعه"، و... در صحرای حجاز هزار و چهارصد سال پیش چگونه بوده؟ به خود اجازه ی دقت در روایت نمی دهیم؛ در و دیوار چنین قلعه ای در آن سوی تاریخ، از چه عناصری تشکیل می شده؟ شاخ و برگ نخل؟ بر واژه ی "قلعه" چنان پای می فشریم، انگاری بر و بارویش از آهن و سنگ و ساروج بنا شده بوده! از آرزوهایمان، قبایی به قامت تاریخ قبیله می بافیم، و بر "فتح هند" و غارت "سومنات"، شاه اسماعیل در قونیه و بغداد، "شاه عباس" در ازبکستان و ترکمنستان و... چشم می بندیم چرا که سبب شرم و سرخوردگی مان می شوند! گذشته اما، چه بخواهیم، چه نخواهیم، گوشه ای از چمدان سفرمان را اشغال کرده، بخشی از کابوس های امروز ماست، که گفته اند؛ "آن که تاریخ (گذشته) را از یاد می برد، اشتباه را دوباره تکرار می کند". هر بار به مناسبتی، شناسنامه مان را، به خیال خود "به روز" می کنیم! (1). دست ها برای دگرگون کردن گذشته، بسته است، چاره ای جز زندگی در "حال"، نیست، "از آمده و رفته دگر یاد مکن". برخورنده است که هندی تباری، هزاران برابر من "خیام" را می شناسد. چرا فکر می کنی "هندی"ام، من به اتفاق در این بخش خاک به دنیا آمده ام. از گفتار خیام، چنین پیداست که به هیچ قبیله و قومی تعلق ندارد. فلسفه می داند و از توهم مرزها خالی ست؛ آن که به قوم و قبیله وابسته، "هرهری" مذهبی ست متوهم، که توقع دارد جهان به پدر و مادرش احترام بگذارد و روایت هایش را به سینه سنجاق کند. آن که به "قبیله" تعلق دارد، خطاهای گذشته را به "دست های آلوده"ی "دیگران" نسبت می دهد، چرا که روایت های تحریف شده ی قوم، عصای ماست، تکرارش می کنیم چون بیم داریم با روایت واقعیت، روایت جعلی از دستمان به در شود و "هویت" ساختگی مان چون مجسمه های برفی، ذوب گردد. "قدرت" همه جا طالب انسان هایی با شناسنامه های خط خطی ست؛ پیروانی مطیع، زمینی شخم زده و آماده برای "دست کاری" (منی پولاسیون) اند. "میلان کوندرا" می گوید: (نقل به مضمون) "تاریخ بشر آنقدر بازنویسی شده که خود مردم هم دیگر نمی دانند کیستند"! "چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من"! فلسفه بخوان تا از سنگینی "قومیت" و "محله" رها شوی.
حالا دیگر عادتم شده، عصرها، پیش از رفتن به خانه، ساعتی با "گولزار" بگذرانم. بی ریا، در سه کنج غرفه ای در قلعه ای قدیمی و نیمه ویران، در جنوب دهلی زندگی می کند. نفیس ترین دارایی اش یک دوچرخه ی لکنته است که با آن تمامی روز، شهر را می چرد. خوانده بودم که ژان پل سارتر، در تمام خانه اش یک شیئ زینتی نداشته. گولزار اما جز کیسه ای لباس کهنه، شسته رفته، و همین دوچرخه ی لکنته، دارایی دیگری ندارد؛ "داشتن"، از هر گونه ای، زمینگیرت می کند. در سه کنج دیگر غرفه اش، روی یک پیش دستی چوبی زهوار در رفته، کاسه ای ست که هر دوست و آشنا، سکه ای یا اسکناسی در آن می اندازد. گولزار هم بسته به نیازش، چیزی از کاسه بر می دارد. از غرفه که دور می شویم، می گویم پس کاسه، پول هایت؟ مال من نیست، وام است! می خندم، ولی وقتی تو نیستی، هرکسی می تواند "وام"ات را بردارد. حتمن بیش از من نیاز دارد. چرا گولزار؟ یعنی باغ پر گول. ولی گلزار است. کی گفته؟ در فارسی اینطور می گویند. اوهوم! من چهل و هفت سال است "گولزار" بوده ام. نکند بعداز نیم قرن آمده ای تصحیحم کنی؟ تو بگو گلزار... فلسفه بخوان تا "شیشه ی نام و ننگ، بر سنگ زنیم"!
نه "یوگی"ست، نه "گورو" (پیامبر هندی)، نه معلم اخلاق و ... نه به چیزی توصیه می کند، نه بر سر مساله ای بحث و جدل دارد،... کارش سوال آفریدن است؛ به تکرار می گوید "باید فلسفه بخوانی"! انسان بی فلسفه، حیوانی ست که هر "هیش" و "هوشی" را چون حکمی، می پذیرد، "تابع" است چون از قبول مسوولیت هراس دارد؛ می خورد، می چرد و در انتهای تکرار، می میرد. با فلسفه، نافت بریده می شود، از زهدان مادر، از علقه های قوم و قبیله جدا می افتی، مرزهای جهانت هشتاد هزار برابر کش می آیند، گشاده می شوند و... هر چیز را آسان نمی پذیری، به راحتی تن به بازی نمی دهی. مرزها قرارداد سیاسی اند که دیگران به مصلحت خویش، گرد قبیله کشیده اند! و... بی پدر بالیده، بی "بزرگ"ترین اندیشمند و معلم اخلاق! ای بابا، او هم موجودی بوده مثل من، تو، و میلیاردها دیگر. مادر را جایی در کودکی گم کرده؛ "در شلوغی "چندی چوک" (بازار بزرگ دهلی) دنبال لقمه ای نان بودیم. نان را که یافتم، مادر را گم کردم؛ وقتی تمام روز، بازار را به دنبالش زیر و رو می کردم، دریافتم همه ی زنان، مادر من اند". پس هرگز زیبا"ترین" و مهربان "ترین" زن جهان را به تمامی تجربه نکرده ای! لبخند زنان می گوید؛ "آنقدر تنها بود که فرصت "مهربانی" و "زیبایی" نداشت"! گولزار بوته ای ست میان برهوت. روزهایی که همراهش گرد شهر می چرخم، با هر رهگذری، "نجس"، توریست، بودیست، هندو، مسلمان، جین، کودک، بزرگسال، مرد، زن، سیاه، سفید،... می گوید و می خندد، انگار همه را سال ها می شناخته. چند سال است با "لاسی" آشنایی؟ لاسی؟ همین کانادایی پابرهنه...! حتی نمی دانستم اسمش "لاسی" ست. نیست. پس چیست؟ نمی دانم! (2) اوایل که آمده بودم، هر روز در یک دوغ (لاسی) فروشی در بازار پهارگنج، با لیوانی نیمه پر در دست، نشسته روی چارپایه ای می دیدمش، غرق تماشای گذر. "لاسی" سبب آشنایی مان شد، بعلاوه "لاسی" ساده تر از اسمش بود. آمریکایی های می گویند "دود"! گولزار به اندازه ی یک گنجشگ می خورد، و به وسعت یک انسان عاشق است. "آزاد زخاک و باد، وز آتش و آب"! می دانی؟ هرجا فلسفه نیست، بشر غرق در اوهام است. آمریکای جنوبی، آفریقا، آسیا... هرکدام چند تایی فیلسوف برای خودشان تراشیده اند اما ... آنقدر از فلسفه می گوید و به خواندنش تشویقم می کند که بالاخره تن می دهم. "پیمانه چو پر شود، چه بغداد، چه بلخ"
دهلی نو، مهرماه 1363
(1) همین یکی دو هفته ی پیش، خانم معصومه ی ابتکار، در روایت واقعه ی اشغال سفارت آمریکا در تهران سال 1358، با جسارتی عجیب، و به گونه ای سخیف، قصه ای جعل می کرد، انگاری فیلسوفانی جوان، بخشی از خاک "امپریالیست های جهانخوار" را به انتقام کودتای 32 اشغال کرده اند، و "تاریخ" آفریده اند و...بی آن که به گوشه ای از عواقب این عمل "قهرمانانه"، هنوز هم پس از بیست و هشت سال، اشاره کند، یا لحظه ای بیاندیشد که بسیارانی که آن زمان فاجعه را به چشم دیدند و به تن تجربه کردند، هنوز هم زنده اند. خانم ابتکار در پایان سخن، ناخودآگاه، "بی شرمانه" و حیرت انگیز، گفت "متاسفانه تاریخ را تحریف می کنند"! "هرکس سخنی از سر سودا گفتند" (آذر 1396)
(2) "لاسی" (دوغ هندی)، از شیر (ماست) گاومیش تهیه می شود، چرب تر و غلیظ تر از دوغ است، والبته شیرین (نه بانمک).
Shahrokh Meskoob
Milan Kundera
Jean Paul Sartre
برای هرکس اتفاق می افتد که تکه ای از روزگار رفته را از یاد ببرد. گاه که روی نخ زمان، عبوری داریم، با لبخندی مات بر لب، یا گره ای بر ابروها، همان طور که روی بالکن، یا در اتوبوس یا قطار، یا در قهوه خانه ای کنار آب، نشسته ایم، از این سر خاطرات فرو می شویم، و از آنسرش به در می آییم، خیس یادها، خشک اما همان گوشه نشسته ایم. روایت هایمان چیزی، چیزهایی کم دارند، روزی، ماهی یا سالی، شخصی یا اشخاصی سر جایشان نیستند. گاه بنظر می رسد یک دهه از زندگی را گم کرده ایم، در عین حالی که وقایعی از آن دهه را به روشنی در خاطر داریم؛ اما "سال" ها به سرعت برق و باد گذشته اند.
از دوستان مدرسه، ناصر و مصطفا تا سال های اخر دبیرستان با من کش آمده بودند. پیش می آمد گاه با هم می پلکیدیم، جایی می نشستیم و می گپیدیم. ناصر بچه ای روراست و صاف بود، و سخت قابل اطمینان. مصطفا اما نگاهی بدبینانه داشت، به همه چیز و همه کس. پس پشت هر حرکت و حرفی، دنیای دیگری می دید، جهان او سرشار از دسیسه های پنهان بود. گویی در دنیای مصطفا، شیطان همه را در هر کاری وسوسه می کرد. هر دو در اغلب سال های کودکی و نوجوانی، در "هارون ولایت"، هم محله ای و همبازی بودند. تا آن که در سال های آخر دبیرستان، به دلیلی مضحک، دوستی شان از هم گسیخت. از آن پس دیگر اتفاق نیافتاد تا آن دو را در یک زمان و یک مکان ببینم. شرط قرار و مدارمان، همیشه "نبودن" آن دیگری بود! اگرچه خانه هاشان چند ده متر از هم فاصله داشت، اما پیوسته دور و دورتر شدند. اختلافشان هم از همان محله ی "هارون ولایت" شروع شد. روزی که مصطفا خاطره ای از "عامو درازه"، یکی از همسایه ها می گفت، و ناصر اصرار داشت که چنان نبوده که مصطفا روایت می کند. عامو درازه مردی بود لاغر و بلند، همیشه با کراواتی کهنه بر گردن و عینکی تیره بر چشم، مصطفا مدعی بود که مفتش دولتی ست و ناصر اعتقاد داشت که یک کارمند ساده ی اداره ی ثبت احوال است. من "عامو درازه" را اغلب سر راه مدرسه، دم در ساختمان قدیمی اداره ی ثبت احوال، دیده بودم. مثل همیشه، می پنداشتم حق با ناصر است. با پایان دبیرستان، از شهرستان به مرکز آمدم، و دیگر، مگر به اتفاق، در سفرهای چند روزه به شهرستان، ناصر و مصطفا را نمی دیدم. عصر جمعه ای در یکی از سفرهای تابستانی به شهرمان، همراه پدر از پیاده روی به خانه بر می گشتیم که "عامو درازه"، پیر و شکسته، پیش رویمان سبز شد. حالا که من قد کشیده بودم، عامو درازه دیگر "دراز" هم نبود! با پدر خوش و بشی کرد و چند لحظه ای در گپ و گفتگو بودند و... وقتی دور می شد گفتم کارمند ثبت احوال است؟ پدر گفت کارمند مالیه (دارایی) بود، چند سالی ست بازنشسته شده! ولی من او را همیشه مقابل اداره ی ثبت احوال، دیده بودم. سری تکان داد؛ مامور احصائیه (آمار) انحصار وراثت مالیه (دارایی) بود، لابد دنبال تاییدیه ی مرگ و میرها به اداره ی ثبت می رفته... به عامو درازه با ریش همیشه تراشیده و دک و پز مرتب، نمی آمد که با مرده ها و ورثه سر و کار داشته باشد. پیش از سی و دو (1332) در مرکز، کارمند عالی رتبه ی بانک شاهی (بازرگانی) بوده، گزارش کرده بودند در تظاهرات شرکت داشته، گرفتندش، یک سالی هم در محبس بود، بیرون که آمد، تبعیدش کردند به مالیه ی شهرستان... برای همین عینک تیره می زد؟ پدر نگاهم کرد... که شناخته نشود؟ با لبخندی کجکی گفت، یک چشمش مصنوعی بود. بگمانم چند ثانیه ای از حیرت، ساکت مانده بودم؛ از کودکی؟ نه، گویا در محبس آنقدر سیلی به صورتش زده بودند که چشم چپش می افتد روی لپش... پدر هم چنان شرح می داد. من اما غرق در افکار خود، به ناصر و مصطفا فکر کردم که چه عبث دوستی شان به آخر رسید. تاریخ و جغرافیای همسایه شان را در ذهن خود ساخته و پرداخته بودند. حالا در مورد روایت پدر هم دچار تردید شده بودم؛ آنچه پدر می دانست، واقعیت داشت؟ چه باعث می شد هر کداممان خیال کنیم روایتمان از واقعه، درست ترین است؟ و حالا، اینجا، در پس این سال ها، هنوز هم، "عامو درازه" را می شناسم؟
خاطرات در گذر زمان تکه تکه می شوند، و گاه، بی آن که بدانیم، تکه ای از خاطره ای، با بخشی یا تمامی خاطره ای دیگر می آمیزد. ریزه یادها از الک روزگار می گذرند، و درشت ترها می مانند. یک سر و یک حافظه که بیشتر نیست، همین که انباشته شد، چون حوضی پر آب، لب پر می زند، سرریز می شود، به پاشویه می ریزد، به راه آب، و فاضلاب می پیوندد! درون حوض هم، مرزها و خطوط فاصله در هم می شوند، و آب، یکپارچه، به شکل ظرف در می آید؛ در حوض بیضی، بیضی می شود، و در کاسه ی فیروزه ای، به کاسه ای فیروزه می ماند. بی آن که بشود مرزهای خیال و واقعیت را تشخیص داد. در این صورت و با این داده های دگرگون شده و درهم ریخته، "داوری" باید کار سهمگینی باشد، و چه آسان می گیریمش ما، همه چیز و همه کس را، بر مبنای "ارزش"های خود، به "درست" و "نادرست" غربیله می کنیم، بی آن که تعریفی روشن، بین "درست" و "نادرست"، داشته باشیم؛ "آنچه من می دانم و می گویم، همان است که جهان باید بداند و بگوید"! کدام بخش اما، "واقعیت" است، و کجایش با "تخیل" آمیخته؟ شاهرخ مسکوب در "مقدمه ای بر رستم و اسفندیار" می نویسد؛ (نقل به مضمون) "نه هرگز رستمی بود، و نه روئین تنی، و نه سیمرغی تا کسی را یاری دهد..." و می رسد به اینجا که؛ این همه اما؛ "تاریخ است، نه آنچنان که اتفاق افتاده، بل آن چنان که آرزو می شده"! اولین بار که این خط را می خواندم، کتاب را بستم. آرزوی من نیز، پیروزی "رستم" بر جوان خشک مغز و سنت باوری چون اسفندیار بود، هم از این رو سخت به "سیمرغی"، جادویی، معجزه ای، چیزی نیاز داشتم تا از "آسمان" فرود آید و زخم های رستم را مرهم بگذارد، تا روز بعد، به سلامت و با صلابت در میدان نبرد، رو در روی اسفندیار گشتاسب، بایستد! سینه را به اندازه ی تمنایم، "فراخ" کردم، نفس را در سینه نگه داشتم؛ باد در گلو انداختم؛ "که گفتت برو دست رستم ببند؟ نبندد مرا دست، چرخ بلند"! در "واقعیت" روزمره، که رستم ها، بی چاره و "دست بسته"، به چاه "شغاد" می افتند، انتقام ناتوانی ها را در "قصه" از فلک باز می ستانیم. تا مرهمی باشد، گیرم "آرزومندانه"، بر زخم هایی که دردمندانه می چزاند! "گولزار" اگر بود، مصراعی از خیام می خواند؛ "چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است"، و تمام. سال ها بعد، اکنون و اینجا هم، که این همه حقارت از هر سو، از خودی و بیگانه بر سرم می بارد، در بادکنک آرزومندانه ی "کورش" می دمم، تا گفته باشم که این لاغروی مفنگی، روزگاری دور، (گیرم در خیال و آرزو) بازوی ستبری داشته. و به یاد این لطیفه می خندم؛ یک مفنگی شیره ای، ناتوان کنار خیابان افتاده بود. دید چند پاسبان، دو قلچماق را، کت بسته می برند، خود را میان آن دو قلچماق انداخت و هم چنان که می رفت، از سرپاسبان پرسید؛ خوب سرکار، ما سه تا گردن کلفت را کجا می بری؟
چند ماه پیش، روزی روی نیمکتی در باغ "قلعه ی سرخ" نشسته بودم، مبهوت روزگار. کسی "بیت" خوانان کنارم نشست؛ "باد است هرآنچه گفته اند ای ساقی"! خیام را از کجا می شناسی؟ از جیب بغل نیم تنه ی مندرسش یک "فیتز جرالد" بیرون آورد؛ مرا "گولزار" صدا می کنند. اختلاطمان به ایران کشید. از نادر و فتح دهلی گفت، و پشته ها از کشته، بر روایتی که داشتم، انبار کرد؛ مهم نیست روایت من چقدر به واقعیت نزدیک است، در شبه قاره، به ده ها "چنگیز" و "تیمور" بر می خوری اما، حتی یک "نادر" نخواهی یافت! ذهنم به سال های آشنایی با مرتضا کشیده شد؛ اولین بار که نام محل زندگی اش را گفت، در حیرت ماندم؛ کدام خانه؟ ولی آنجا تنها یک دیوار مخروبه بود. خندید که؛ نه، خانه ای قدیمی از دوران قاجار، یک پنج دری داشت، و دوتا سه دری در طرفین که هرکدام با گوشواره ای به پنج دری وصل می شدند و...! در یکی از آن سه دری ها به دنیا آمده بود. از آن دیوار مخروبه تنها یک سگ به یاد داشتم، که دیروقت شبی از پناه دیوار بیرون جست و مرا که سخت وحشت کرده بودم، با هیاهو تا خانه تعقیب کرد. لبخندی اندوهگین روی لب های مرتضا نشست؛ حبیب! عزیز خانواده بود. بیماری قلبی داشت، در پنج سالگی مرد! لابد سال ها قبل، یا بعداز ما ساکن آن محله بوده اند! نشانی هایش اما همان ها بود که در کاسه ی فیروزه ای یادهای من مانده بودند؛ شاطر محمود، عباس ماست بند، آقای اخلاقی و...! دلم بود روایت هایش را با خاطرات قوم و قبیله بیامیزم اما... شب در مرور روایت "گولزار"، به رستم افسانه رسیدم، وقتی سنگ سر چاه بیژن را که شش "ابر پهلوان" قادر به تکان دادنش نبودند، به انگشتی از جای بر می کند و به "بیشه ی چین" می اندازد! افسانه ای که بعدها وصله ی قبایی شد که بر تن علی، کوتاه قامتی از تاریخ، پوشاندیم تا از او بزرگمردی "امام گونه" (رستم وار) بسازیم؛ در "قلعه ی خیبر" را به انگشتی از جای بر می کند و از آن چون سپری در برابر دشمنان (یهودیان) استفاده می کند! ابزار جنگ، ساختار "قلعه"، و... در صحرای حجاز هزار و چهارصد سال پیش چگونه بوده؟ به خود اجازه ی دقت در روایت نمی دهیم؛ در و دیوار چنین قلعه ای در آن سوی تاریخ، از چه عناصری تشکیل می شده؟ شاخ و برگ نخل؟ بر واژه ی "قلعه" چنان پای می فشریم، انگاری بر و بارویش از آهن و سنگ و ساروج بنا شده بوده! از آرزوهایمان، قبایی به قامت تاریخ قبیله می بافیم، و بر "فتح هند" و غارت "سومنات"، شاه اسماعیل در قونیه و بغداد، "شاه عباس" در ازبکستان و ترکمنستان و... چشم می بندیم چرا که سبب شرم و سرخوردگی مان می شوند! گذشته اما، چه بخواهیم، چه نخواهیم، گوشه ای از چمدان سفرمان را اشغال کرده، بخشی از کابوس های امروز ماست، که گفته اند؛ "آن که تاریخ (گذشته) را از یاد می برد، اشتباه را دوباره تکرار می کند". هر بار به مناسبتی، شناسنامه مان را، به خیال خود "به روز" می کنیم! (1). دست ها برای دگرگون کردن گذشته، بسته است، چاره ای جز زندگی در "حال"، نیست، "از آمده و رفته دگر یاد مکن". برخورنده است که هندی تباری، هزاران برابر من "خیام" را می شناسد. چرا فکر می کنی "هندی"ام، من به اتفاق در این بخش خاک به دنیا آمده ام. از گفتار خیام، چنین پیداست که به هیچ قبیله و قومی تعلق ندارد. فلسفه می داند و از توهم مرزها خالی ست؛ آن که به قوم و قبیله وابسته، "هرهری" مذهبی ست متوهم، که توقع دارد جهان به پدر و مادرش احترام بگذارد و روایت هایش را به سینه سنجاق کند. آن که به "قبیله" تعلق دارد، خطاهای گذشته را به "دست های آلوده"ی "دیگران" نسبت می دهد، چرا که روایت های تحریف شده ی قوم، عصای ماست، تکرارش می کنیم چون بیم داریم با روایت واقعیت، روایت جعلی از دستمان به در شود و "هویت" ساختگی مان چون مجسمه های برفی، ذوب گردد. "قدرت" همه جا طالب انسان هایی با شناسنامه های خط خطی ست؛ پیروانی مطیع، زمینی شخم زده و آماده برای "دست کاری" (منی پولاسیون) اند. "میلان کوندرا" می گوید: (نقل به مضمون) "تاریخ بشر آنقدر بازنویسی شده که خود مردم هم دیگر نمی دانند کیستند"! "چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من"! فلسفه بخوان تا از سنگینی "قومیت" و "محله" رها شوی.
حالا دیگر عادتم شده، عصرها، پیش از رفتن به خانه، ساعتی با "گولزار" بگذرانم. بی ریا، در سه کنج غرفه ای در قلعه ای قدیمی و نیمه ویران، در جنوب دهلی زندگی می کند. نفیس ترین دارایی اش یک دوچرخه ی لکنته است که با آن تمامی روز، شهر را می چرد. خوانده بودم که ژان پل سارتر، در تمام خانه اش یک شیئ زینتی نداشته. گولزار اما جز کیسه ای لباس کهنه، شسته رفته، و همین دوچرخه ی لکنته، دارایی دیگری ندارد؛ "داشتن"، از هر گونه ای، زمینگیرت می کند. در سه کنج دیگر غرفه اش، روی یک پیش دستی چوبی زهوار در رفته، کاسه ای ست که هر دوست و آشنا، سکه ای یا اسکناسی در آن می اندازد. گولزار هم بسته به نیازش، چیزی از کاسه بر می دارد. از غرفه که دور می شویم، می گویم پس کاسه، پول هایت؟ مال من نیست، وام است! می خندم، ولی وقتی تو نیستی، هرکسی می تواند "وام"ات را بردارد. حتمن بیش از من نیاز دارد. چرا گولزار؟ یعنی باغ پر گول. ولی گلزار است. کی گفته؟ در فارسی اینطور می گویند. اوهوم! من چهل و هفت سال است "گولزار" بوده ام. نکند بعداز نیم قرن آمده ای تصحیحم کنی؟ تو بگو گلزار... فلسفه بخوان تا "شیشه ی نام و ننگ، بر سنگ زنیم"!
نه "یوگی"ست، نه "گورو" (پیامبر هندی)، نه معلم اخلاق و ... نه به چیزی توصیه می کند، نه بر سر مساله ای بحث و جدل دارد،... کارش سوال آفریدن است؛ به تکرار می گوید "باید فلسفه بخوانی"! انسان بی فلسفه، حیوانی ست که هر "هیش" و "هوشی" را چون حکمی، می پذیرد، "تابع" است چون از قبول مسوولیت هراس دارد؛ می خورد، می چرد و در انتهای تکرار، می میرد. با فلسفه، نافت بریده می شود، از زهدان مادر، از علقه های قوم و قبیله جدا می افتی، مرزهای جهانت هشتاد هزار برابر کش می آیند، گشاده می شوند و... هر چیز را آسان نمی پذیری، به راحتی تن به بازی نمی دهی. مرزها قرارداد سیاسی اند که دیگران به مصلحت خویش، گرد قبیله کشیده اند! و... بی پدر بالیده، بی "بزرگ"ترین اندیشمند و معلم اخلاق! ای بابا، او هم موجودی بوده مثل من، تو، و میلیاردها دیگر. مادر را جایی در کودکی گم کرده؛ "در شلوغی "چندی چوک" (بازار بزرگ دهلی) دنبال لقمه ای نان بودیم. نان را که یافتم، مادر را گم کردم؛ وقتی تمام روز، بازار را به دنبالش زیر و رو می کردم، دریافتم همه ی زنان، مادر من اند". پس هرگز زیبا"ترین" و مهربان "ترین" زن جهان را به تمامی تجربه نکرده ای! لبخند زنان می گوید؛ "آنقدر تنها بود که فرصت "مهربانی" و "زیبایی" نداشت"! گولزار بوته ای ست میان برهوت. روزهایی که همراهش گرد شهر می چرخم، با هر رهگذری، "نجس"، توریست، بودیست، هندو، مسلمان، جین، کودک، بزرگسال، مرد، زن، سیاه، سفید،... می گوید و می خندد، انگار همه را سال ها می شناخته. چند سال است با "لاسی" آشنایی؟ لاسی؟ همین کانادایی پابرهنه...! حتی نمی دانستم اسمش "لاسی" ست. نیست. پس چیست؟ نمی دانم! (2) اوایل که آمده بودم، هر روز در یک دوغ (لاسی) فروشی در بازار پهارگنج، با لیوانی نیمه پر در دست، نشسته روی چارپایه ای می دیدمش، غرق تماشای گذر. "لاسی" سبب آشنایی مان شد، بعلاوه "لاسی" ساده تر از اسمش بود. آمریکایی های می گویند "دود"! گولزار به اندازه ی یک گنجشگ می خورد، و به وسعت یک انسان عاشق است. "آزاد زخاک و باد، وز آتش و آب"! می دانی؟ هرجا فلسفه نیست، بشر غرق در اوهام است. آمریکای جنوبی، آفریقا، آسیا... هرکدام چند تایی فیلسوف برای خودشان تراشیده اند اما ... آنقدر از فلسفه می گوید و به خواندنش تشویقم می کند که بالاخره تن می دهم. "پیمانه چو پر شود، چه بغداد، چه بلخ"
دهلی نو، مهرماه 1363
(1) همین یکی دو هفته ی پیش، خانم معصومه ی ابتکار، در روایت واقعه ی اشغال سفارت آمریکا در تهران سال 1358، با جسارتی عجیب، و به گونه ای سخیف، قصه ای جعل می کرد، انگاری فیلسوفانی جوان، بخشی از خاک "امپریالیست های جهانخوار" را به انتقام کودتای 32 اشغال کرده اند، و "تاریخ" آفریده اند و...بی آن که به گوشه ای از عواقب این عمل "قهرمانانه"، هنوز هم پس از بیست و هشت سال، اشاره کند، یا لحظه ای بیاندیشد که بسیارانی که آن زمان فاجعه را به چشم دیدند و به تن تجربه کردند، هنوز هم زنده اند. خانم ابتکار در پایان سخن، ناخودآگاه، "بی شرمانه" و حیرت انگیز، گفت "متاسفانه تاریخ را تحریف می کنند"! "هرکس سخنی از سر سودا گفتند" (آذر 1396)
(2) "لاسی" (دوغ هندی)، از شیر (ماست) گاومیش تهیه می شود، چرب تر و غلیظ تر از دوغ است، والبته شیرین (نه بانمک).
Shahrokh Meskoob
Milan Kundera
Jean Paul Sartre
Published on November 24, 2017 01:12
No comments have been added yet.


