خانه‌ی اشباح Quotes

Rate this book
Clear rating
خانه‌ی اشباح خانه‌ی اشباح by Velina Minkoff
7 ratings, 2.57 average rating, 3 reviews
خانه‌ی اشباح Quotes Showing 1-2 of 2
“زمان باهاش نامهربانی کرده بود، او را از بچه‌هایش محروم کرده بود، مجبورش کرده بود شاهد کشتار تاک‌هایش باشد، شاهد کشتار باغش، کشتار هر آنچه که داشت و به خاطرش ایستادگی کرده بود. با آن خزندگان مخوفی که می‌خزیدند لای جنگلی از علف‌های هرز، خانه را رها کرده بودند آن‌جا، تنها و پیر، تا در اندوه خودش از پا بیفتد. حالا احتمالاً همه بهش می‌گفتند خانه جن‌زده، فحشی هم نثار قلب مجروحش می‌کردند. کلبه پیر بیچاره...”
Velina Minkoff, خانه‌ی اشباح
“ناکارآمدی غیرقابل‌تحمل نظام خانواده او را از کشور دور رانده بود. یولیا حالا می‌فهمید که بیش از یک دهه خانواده‌اش فقط دندان روی جگر گذاشته بودند و به محض کنار رفتن پرده آهنین، آن‌ها هم با اولین پرواز از کشور خارج شده بودند. برادر کوچکش هم با آن‌ها رفته بود، آخر او آن‌قدری جوان بود که بتواند تغییر کند. برخلاف یولیا، که وقتی خانواده‌اش کشور را ترک کردند، دانشجو بود. در آن مقطع از زمان نمی‌دانست که می‌خواهد با زندگی‌اش چه کند، و نبودن در کنار خانواده‌اش شوکی بزرگ‌تر و دردناک‌تر از آن بود که تصورش را می‌کرد. با وجود این، یولیا حس می‌کرد که باید در میهنش بماند. کلی تاریخ بود که باید درباره‌اش تحقیق می‌شد، کلی گنجینه‌های فرهنگی که باید حفظ می‌شدند: مردمی کهن با میراثی غنی، همه از آن او بودند. یولیا حس می‌کرد که به جانب سرزمینش کشیده می‌شود. آن روزها نمی‌توانست سرزمینش را ترک کند، درست مثل همین حالا که نمی‌توانست ترکش کند. او عاشق بلغارستان بود، عاشق تدریس تاریخ.”
Velina Minkoff, خانه‌ی اشباح