احتمالاً گم شدهام Quotes
احتمالاً گم شدهام
by
Sara Salar1,122 ratings, 3.28 average rating, 157 reviews
احتمالاً گم شدهام Quotes
Showing 1-14 of 14
“میدانم که این تقدیر است و این زندگیای است که برای هرکس یکجور است و هرکس باید همانجورش را زندگی کند. این تقدیر است و وقتی فکر میکنیم تغییر کرده است یا تغییرش دادهایم، نمیدانیم که همان تغییر هم تقدیر است...”
― احتمالاً گم شدهام
― احتمالاً گم شدهام
“راست میگوید. اگر آدم درست و حسابیای باشم باید حرفش را قبول کنم، اما فعلاً حوصلۀ اینکه آدم درست و حسابی باشم ندارم.”
― احتمالاً گم شدهام
― احتمالاً گم شدهام
“بفرما، اینهم از آسمان که یکدفعه اینقدر میگیرد، اینهم از باران که شُرشُر روی شیشهی جلو میبارد، اینهم از برفپاککنهای ماشین که شیشه را پاک میکنند، اینهم از دل من که انگار برفپاککنهاش خراباند، که انگار مثل اسفنجی آبکشیده خیس و سنگین است، اینهم از بطریام که یواش یواش دارد ته میکشد، اینهم از سرعتم که باید کم بشود، اینهم از آوازی که از توی ماشین کناریام میشنوم، «تصور کن اگه حتا تصور کردنش سخته، جهانی رو که توی اون همه خوشبخت خوشبختن... تصور کن جهانی رو که زندان توش یه افسانه است...»
یعنی این یارو جداً به این اراجیفی که میخواند اعتقاد دارد یا همینطور این چیزها را خوانده که ازش پول دربیاورد؟”
― احتمالاً گم شدهام
یعنی این یارو جداً به این اراجیفی که میخواند اعتقاد دارد یا همینطور این چیزها را خوانده که ازش پول دربیاورد؟”
― احتمالاً گم شدهام
“چه خری هستم من که فکر میکنم توی این تنهایی بودن هر خری بهتر از نبودنش است.”
― احتمالاً گم شدهام
― احتمالاً گم شدهام
“دکتر گفت: «نباید اینقدر به گذشته فکر کنی.»
نباید، نباید. بیخود نبود که کمکم داشتم به این نتیجه میرسیدم این دکترهای روانشناس یا فکر میکنند آدم هیچی نمیداند یا فکر میکنند اگر میداند خب پس باید کارهاش دست خودش باشد. مثلاً اگر میدانی نباید اینقدر به گذشته فکر کنی، فکر نکن دیگر، و اگر نمیدانی نباید اینقدر به گذشته فکر کنی، بدان و بعد فکر نکن دیگر. بههمین راحتی. یکی نیست بگوید آقا من به گذشته فکر میکنم و میدانم نباید به گذشته فکر کنم و بازهم به گذشته فکر میکنم.”
― احتمالاً گم شدهام
نباید، نباید. بیخود نبود که کمکم داشتم به این نتیجه میرسیدم این دکترهای روانشناس یا فکر میکنند آدم هیچی نمیداند یا فکر میکنند اگر میداند خب پس باید کارهاش دست خودش باشد. مثلاً اگر میدانی نباید اینقدر به گذشته فکر کنی، فکر نکن دیگر، و اگر نمیدانی نباید اینقدر به گذشته فکر کنی، بدان و بعد فکر نکن دیگر. بههمین راحتی. یکی نیست بگوید آقا من به گذشته فکر میکنم و میدانم نباید به گذشته فکر کنم و بازهم به گذشته فکر میکنم.”
― احتمالاً گم شدهام
“از اینکه ولکن نیست خوشم میآید و از اینکه خوشم میآید بدجوری بدم میآید.”
― احتمالاً گم شدهام
― احتمالاً گم شدهام
“واقعاً خجالتآور بود که آدم اینقدر نتواند جلوِ خودش را بگیرد و از آن بدتر اینکه همان موقع بداند واقعاً خجالتآور است که آدم اینقدر نتواند جلو خودش را بگیرد.”
― احتمالاً گم شدهام
― احتمالاً گم شدهام
“دکتر پرسید: «کتکش میزنی؟»
گفتم: «ابداً، فقط وقتی عصبانی میشوم جوری سرش داد میکشم که از ترس خشک میشود.»”
― احتمالاً گم شدهام
گفتم: «ابداً، فقط وقتی عصبانی میشوم جوری سرش داد میکشم که از ترس خشک میشود.»”
― احتمالاً گم شدهام
“چهقدر دلم نمیخواهد کسی را ببینم، حتا برای یک دقیقه، حتا برای نیم دقیقه، حتا برای...”
― احتمالاً گم شدهام
― احتمالاً گم شدهام
“واقعاً اگر کیوان یکهو بلند میشد و میدید که من با آن گوشیهای روی گوشهام توی آن سالن نیمهتاریک دارم میرقصم چی فکر میکرد؟ اگر میدید آنجور دور خودم میچرخم، که آنجور موهام را تاب میدهم به اینور و آنور، که آنجور شانههام را میلرزانم، که آنجور کمرم را میچرخانم، که آنجور قشنگ میرقصم، که خودم هم باورم نمیشود آنجور قشنگ میرقصم، که فقط بیستوچند سالم است، که پاهام خسته نمیشوند از اینهمه رقصیدن، که یواش میخندم و دست کسی را میگیرم و کسی دستهاش را حلقه میکند دور کمرم، که کسی کمرم را میگیرد و من را میکشاند بهطرف خودش، کسی که میتواند با چشمهاش حرف بزند، کسی که میتواند با چشمهاش بهم بگوید محشرم، که معرکه میرقصم، که... و یکهو میایستم، و زل میزنم به خودم توی آن آینهی فلانفلانشده، و زل میزنم به این آدمی که گم شده است، گم شده است توی آن آسمان سیاه پرستاره...”
― احتمالاً گم شدهام
― احتمالاً گم شدهام
“از همان روز اول دانشگاه چادرم را برداشتم، همان چادری که داشت با باد میرفت و من فقط با دو انگشت نگهش داشته بودم.”
― احتمالاً گم شدهام
― احتمالاً گم شدهام
“یکی فحش میدهد، یکی معذرت میخواهد، بهجان خودم اینها همهاش بازی است، فقط باید انتخاب کنی، باید انتخاب کنی میخواهی چه نقشی را توی زندگیات بازی کنی، نقش یک آدم شکمگندهی عوضی آشغال را یا نقش یک آدم خوشتیپ مؤدب باحال را... انتخاب... یعنی واقعاً انتخابی در کار است؟ یعنی همهی آدمها میدانند چه نقشی را میخواهند بازی کنند؟”
― احتمالاً گم شدهام
― احتمالاً گم شدهام
“فایدهای ندارد، نمیشود از انجام کاری توی رؤیای گذشته همان لذت را ببرم که میشد همانوقت توی واقعیت برد...”
― احتمالاً گم شدهام
― احتمالاً گم شدهام
“گندم گفت: «اشکال تو این است که نمیتوانی از لحظهها استفاده کنی.»
گفتم: «لحظه مهم نیست، عمر مهم است، اینکه آدم یکعمر چطور زندگی کند.»
گفت: «اوه اوه اوه، پس قرار است از آن پیرزنهای عقدهای غرغرو بشوی.»”
― احتمالاً گم شدهام
گفتم: «لحظه مهم نیست، عمر مهم است، اینکه آدم یکعمر چطور زندگی کند.»
گفت: «اوه اوه اوه، پس قرار است از آن پیرزنهای عقدهای غرغرو بشوی.»”
― احتمالاً گم شدهام
