احتمالاً گم شده‌ام Quotes

Rate this book
Clear rating
احتمالاً گم شده‌ام احتمالاً گم شده‌ام by Sara Salar
1,122 ratings, 3.28 average rating, 157 reviews
احتمالاً گم شده‌ام Quotes Showing 1-14 of 14
“می‌دانم که این تقدیر است و این زندگی‌ای است که برای هرکس یک‌جور است و هرکس باید همان‌جورش را زندگی کند. این تقدیر است و وقتی فکر می‌کنیم تغییر کرده است یا تغییرش داده‌ایم، نمی‌دانیم که همان تغییر هم تقدیر است...”
سارا سالار, احتمالاً گم شده‌ام
“راست می‌گوید. اگر آدم درست و حسابی‌ای باشم باید حرفش را قبول کنم، اما فعلاً حوصلۀ این‌که آدم درست و حسابی باشم ندارم.”
سارا سالار, احتمالاً گم شده‌ام
“بفرما، این‌هم از آسمان که یک‌دفعه این‌قدر می‌گیرد، این‌هم از باران که شُرشُر روی شیشه‌ی جلو می‌بارد، این‌هم از برف‌پاک‌کن‌های ماشین که شیشه را پاک می‌کنند، این‌هم از دل من که انگار برف‌پاک‌کن‌هاش خراب‌اند، که انگار مثل اسفنجی آب‌کشیده خیس و سنگین است، این‌هم از بطری‌ام که یواش یواش دارد ته می‌کشد، این‌هم از سرعتم که باید کم بشود، این‌هم از آوازی که از توی ماشین کناری‌ام می‌شنوم، «تصور کن اگه حتا تصور کردنش سخته، جهانی رو که توی اون همه خوشبخت خوشبختن... تصور کن جهانی رو که زندان توش یه افسانه است...»
یعنی این یارو جداً به این اراجیفی که می‌خواند اعتقاد دارد یا همین‌طور این چیزها را خوانده که ازش پول دربیاورد؟”
سارا سالار, احتمالاً گم شده‌ام
“چه خری هستم من که فکر می‌کنم توی این تنهایی بودن هر خری بهتر از نبودنش است.”
سارا سالار, احتمالاً گم شده‌ام
“دکتر گفت: «نباید این‌قدر به گذشته فکر کنی.»
نباید، نباید. بی‌خود نبود که کم‌کم داشتم به این نتیجه می‌رسیدم این دکترهای روان‌شناس یا فکر می‌کنند آدم هیچی نمی‌داند یا فکر می‌کنند اگر می‌داند خب پس باید کارهاش دست خودش باشد. مثلاً اگر می‌دانی نباید این‌قدر به گذشته فکر کنی، فکر نکن دیگر، و اگر نمی‌دانی نباید این‌قدر به گذشته فکر کنی، بدان و بعد فکر نکن دیگر. به‌همین راحتی. یکی نیست بگوید آقا من به گذشته فکر می‌کنم و می‌دانم نباید به گذشته فکر کنم و بازهم به گذشته فکر می‌کنم.”
سارا سالار, احتمالاً گم شده‌ام
“از این‌که ول‌کن نیست خوشم می‌آید و از این‌که خوشم می‌آید بدجوری بدم می‌آید.”
سارا سالار, احتمالاً گم شده‌ام
“واقعاً خجالت‌آور بود که آدم این‌قدر نتواند جلوِ خودش را بگیرد و از آن بدتر این‌که همان موقع بداند واقعاً خجالت‌آور است که آدم این‌قدر نتواند جلو خودش را بگیرد.”
سارا سالار, احتمالاً گم شده‌ام
“دکتر پرسید: «کتکش می‌زنی؟»
گفتم: «ابداً، فقط وقتی عصبانی می‌شوم جوری سرش داد می‌کشم که از ترس خشک می‌شود.»”
سارا سالار, احتمالاً گم شده‌ام
“چه‌قدر دلم نمی‌خواهد کسی را ببینم، حتا برای یک دقیقه، حتا برای نیم دقیقه، حتا برای...”
سارا سالار, احتمالاً گم شده‌ام
“واقعاً اگر کیوان یک‌هو بلند می‌شد و می‌دید که من با آن گوشی‌های روی گوش‌هام توی آن سالن نیمه‌تاریک دارم می‌رقصم چی فکر می‌کرد؟ اگر می‌دید آن‌جور دور خودم می‌چرخم، که آن‌جور موهام را تاب می‌دهم به این‌ور و آن‌ور، که آن‌جور شانه‌هام را می‌لرزانم، که آن‌جور کمرم را می‌چرخانم، که آن‌جور قشنگ می‌رقصم، که خودم هم باورم نمی‌شود آن‌جور قشنگ می‌رقصم، که فقط بیست‌وچند سالم است، که پاهام خسته نمی‌شوند از این‌همه رقصیدن، که یواش می‌خندم و دست کسی را می‌گیرم و کسی دست‌هاش را حلقه می‌کند دور کمرم، که کسی کمرم را می‌گیرد و من را می‌کشاند به‌طرف خودش، کسی که می‌تواند با چشم‌هاش حرف بزند، کسی که می‌تواند با چشم‌هاش بهم بگوید محشرم، که معرکه می‌رقصم، که... و یک‌هو می‌ایستم، و زل می‌زنم به خودم توی آن آینه‌ی فلان‌فلان‌شده، و زل می‌زنم به این آدمی که گم شده است، گم شده است توی آن آسمان سیاه پرستاره...”
سارا سالار, احتمالاً گم شده‌ام
“از همان روز اول دانشگاه چادرم را برداشتم، همان چادری که داشت با باد می‌رفت و من فقط با دو انگشت نگهش داشته بودم.”
سارا سالار, احتمالاً گم شده‌ام
“یکی فحش می‌دهد، یکی معذرت می‌خواهد، به‌جان خودم این‌ها همه‌اش بازی است، فقط باید انتخاب کنی، باید انتخاب کنی می‌خواهی چه نقشی را توی زندگی‌ات بازی کنی، نقش یک آدم شکم‌گنده‌ی عوضی آشغال را یا نقش یک آدم خوش‌تیپ مؤدب باحال را... انتخاب... یعنی واقعاً انتخابی در کار است؟ یعنی همه‌ی آدم‌ها می‌دانند چه نقشی را می‌خواهند بازی کنند؟”
سارا سالار, احتمالاً گم شده‌ام
“فایده‌ای ندارد، نمی‌شود از انجام کاری توی رؤیای گذشته همان لذت را ببرم که می‌شد همان‌وقت توی واقعیت برد...”
سارا سالار, احتمالاً گم شده‌ام
“گندم گفت: «اشکال تو این است که نمی‌توانی از لحظه‌ها استفاده کنی.»
گفتم: «لحظه مهم نیست، عمر مهم است، این‌که آدم یک‌عمر چطور زندگی کند.»
گفت: «اوه اوه اوه، پس قرار است از آن پیرزن‌های عقده‌ای غرغرو بشوی.»”
سارا سالار, احتمالاً گم شده‌ام