در خاطر دو گیلاس شامپاین Quotes

Rate this book
Clear rating
در خاطر دو گیلاس شامپاین در خاطر دو گیلاس شامپاین by نگار ولی زادگان
24 ratings, 4.42 average rating, 6 reviews
در خاطر دو گیلاس شامپاین Quotes Showing 1-7 of 7
“«چیزهایی که دلم واسه‌شون تنگ می‌شد تو این دوازده سال دارن کم و کمتر می‌شن. در حال حاضر لیست اون‌قدر کوچیکه که محدود شده به کیک‌ها و قنادی‌ها... مثل این‌که واقعاً تو ذهنم مملکتم چکیده شده توی یه بقچه خوراکی.»
«شایدم هنوز گشنه‌ته.»
«نه... می‌دونی... داشتم فکر می‌کردم شاید آدم وقتی چیزی رو دوست داره یا دلش براش تنگ می‌شه ولی نمی‌تونه نزدیکش باشه، آروم‌آروم شروع می‌کنه به کم کردن اهمیت اون چیز توی ذهنش. وگرنه چه‌طور ممکنه با دل‌تنگیِ دائمی شب و روز رو گذروند؟»”
نگار ولی زادگان, در خاطر دو گیلاس شامپاین
“. زوج‌ها وقتی در اوج درگیری‌هاشان هستند بیشترین نمایش خوش‌بختی را می‌دهند. به مسافرت‌های رؤیایی می‌روند. توی عکس‌هایی که می‌گیرند انگار که جدانشدنی‌اند. مثل چسبی خشک‌شده بین دو سرانگشت می‌ماند، مثل بستنی دوقلو. اما همین درهم ممزوج‌شده‌ها، با یک حرکت ناگهانی کنده می‌شوند. مثل دو تکه از یک چینی شکسته که یا باید باهاش خداحافظی کرد یا بندش زد. آن لحظه‌ای را که چینی می‌افتد زمین، فقط خود چینی می‌بیند. دیگران بعدتر که می‌آیند توی اتاق می‌بینندش. اما اگر به چند روز قبل استناد کنی، همه‌چیز عالی‌ست. چینی روی میز کنسول روبه‌روی آینه‌اش نشسته بود و رخشندگی آفتاب بعدازظهر روی ظرافت‌های آن می‌رقصید، عالی‌تر از عالی.”
نگار ولی زادگان, در خاطر دو گیلاس شامپاین
“رها به شمع روی میز نگاه کرد. از این شمع‌های کوچک که آن را در استوانه‌ای شیشه‌ایِ کمی بزرگ‌تر محصور می‌کنند. «می‌دونی منم قرار بود مثل تو باشم. یعنی توی خونواده‌ي من همه با برنامه پیش می‌رن. کسی اگه به بی‌راهه بزنه عجیبه. منم تا یه جاهایی روی خط صاف رفتم تا این‌که فهمیدم درون من به مستقیمی این خط صاف نیست. این‌جوری سرگشتگی بیرونی من شروع شد. قبلاً درونم سرگشته بود، الان بیرونم هم هست.»
«چه خوب. آدم خودتی.»
«نه. هنوز آدم دیگران نشده‌م اما هنوز آدم خودمم نیستم.»”
نگار ولی زادگان, در خاطر دو گیلاس شامپاین
“مانی برگشت به‌طرف رها. دستانش را در دو طرف کمر او گذاشت و آرام بوسیدش. یک‌بار بوسه، برای شب‌هایی بود که فردایش هم هم‌دیگر را می‌دیدند. دوباره آرام بوسیدش. سه‌باره آرام بوسیدش. حالا طرح روی بلوز رها را می‌دید. آن هزاران طرح ریز شبیهِ پرنده‌های کوچکی بودند؛ شاید هم چیزهای کوچک دیگری بودند اما به‌نظرِ مانی شبیهِ پرنده می‌آمدند.”
نگار ولی زادگان, در خاطر دو گیلاس شامپاین
“«دخترها دوست دارن بدونن چی تو ذهن طرف مقابل‌شون می‌گذره.»
می‌داند. «آدم چه‌جوری می‌تونه خودشو بیان کنه؟»
«اگه چیزی که می‌خوای بگی برات مهم باشه، خودت به هر روشی یه راهی برا گفتنش پیدا می‌کنی. قانونی وجود نداره. به خودته که بخوای براش تلاش کنی و به واژه درش بیاری یا نه. تمرین می‌خواد.»”
نگار ولی زادگان, در خاطر دو گیلاس شامپاین
“شاید شب‌ها و روزهای تنهاتری هم پس از آن داشته. اما اولین‌بار که طعم چیزی را می‌چشی، اولین‌بار که با حسی در خودت آشنا می‌شوی، آن حسْ سلطنتش را بر تو به‌شیوه‌ي تجربی خودش آغاز می‌کند. اولین‌بارِ هر تجربه‌ی احساسی، تا سال‌ها مرجع احساسات مشابه می‌شود و هنگام مواجهه با آن احساسات، آدم مدام به آن تجربه‌ي اولیه مراجعه می‌کند. انگار همه‌ي عمرت در جهت فرار از آن حس، رویارویی دوباره با آن، تغییر بنیادین آن، هم‌گام شدن با آن، خلاصه یک کاری کردن با آن، حرکت می‌کنی. می‌رقصی با آن، تمام گونه‌های رقص را.”
نگار ولی زادگان, در خاطر دو گیلاس شامپاین
“«یادم میاد تو گفتی سرت درد می‌کنه. بعدش من گفتم یه پیشنهادی دارم و این‌که ماشین رو بزنی کنار.»
«آره. تو گفتی بهترین راه برای بیرون رفتن از یه شرایط پایدارِ ناخواسته، انجام یه کار بی‌ربط در همون شرایطه.»
«و من گفتم تا جایی که می‌تونی روی یه پات وایسی.»
«آره. خودت هم روی یه پات ایستادی. وقتی ازت پرسیدم مگه سر تو هم درد می‌کنه تو جواب دادی که نه، اما دلایل کافی برای این‌که روی یه پا وایسی داری.»
«آره یادم میاد. سردردت خوب شد؟»
مانی فکر کرد این یکی از غریب‌ترین کارهایی بود که تابه‌حال انجام داده. «رسیدم خونه خبری از سردرد نبود. شایدم فلسفه‌ی تو جواب داده بوده.»”
نگار ولی زادگان, در خاطر دو گیلاس شامپاین