Status Updates From شعر و شهود
شعر و شهود by
Status Updates Showing 1-10 of 10
Nasrin M
is on page 174 of 295
من زیر تیغ برهنهی ماه خواهم مرد،
بیآنکه الفبای آذرخش را
آموخته باشم.
آموخته باشم که در تهِ نقشِ شب،
کودکی اسطورهها را
رمزگشایی کنم.
نادان فرو خواهم غلتيد
و پیش استخوانهای وحوشم خواهند انداخت.
#پتر_هوخل
— Dec 25, 2024 04:56PM
Add a comment
بیآنکه الفبای آذرخش را
آموخته باشم.
آموخته باشم که در تهِ نقشِ شب،
کودکی اسطورهها را
رمزگشایی کنم.
نادان فرو خواهم غلتيد
و پیش استخوانهای وحوشم خواهند انداخت.
#پتر_هوخل
Nasrin M
is on page 111 of 295
جهان خود اگر به شتاب
و چون پیچهی دود دگرگون شود
هر آن فرجام یافته
به سوی سرآغازِ کهنِ خویش باز برمیگردد.
با این همه آن نوای نخستین تو
ای چربدست خدای چنگ نواز!
فراسوی هر آن روند و رویداد
پایدار میماند.
رنجها هنوز هم ناشناختهاند.
و عشق همچنان ناآموخته
و آنچه مرگ از ما در میرباید
هنوز در حجاب.
تنها او، ترانه بر بالای زمین است که
تطهیر میکند و شادی میبخشد.
#راینر_ماريا_ریلکه
#Rainer_Maria_Rilke
— Dec 09, 2024 08:56AM
2 comments
و چون پیچهی دود دگرگون شود
هر آن فرجام یافته
به سوی سرآغازِ کهنِ خویش باز برمیگردد.
با این همه آن نوای نخستین تو
ای چربدست خدای چنگ نواز!
فراسوی هر آن روند و رویداد
پایدار میماند.
رنجها هنوز هم ناشناختهاند.
و عشق همچنان ناآموخته
و آنچه مرگ از ما در میرباید
هنوز در حجاب.
تنها او، ترانه بر بالای زمین است که
تطهیر میکند و شادی میبخشد.
#راینر_ماريا_ریلکه
#Rainer_Maria_Rilke
Nasrin M
is on page 94 of 295
ای شادمانی زرین!
ای پیشطعم شیرین و پنهان مرگ!
آیا من راه خود را شتابآلوده درنوردیدم؟
اینک که کوفته و مانده است این پا
نگاهِ تو از پی در میرسد
و خوشبختیات نیز هم.
گرداگرد، تنها موج است و بازی.
هر آن وزن و بار
در نیلی فراموشی فرو می رود.
تنها قایق من است که سرخوشانه بر سر آبهاست.
توفان و سفر، راستی که این هنر را از یاد برده بود این قایق!
آرزو و امید غرق شد.
بستر دریا و روح، بی نقش هیچ چینابی
— Dec 08, 2024 03:39PM
1 comment
ای پیشطعم شیرین و پنهان مرگ!
آیا من راه خود را شتابآلوده درنوردیدم؟
اینک که کوفته و مانده است این پا
نگاهِ تو از پی در میرسد
و خوشبختیات نیز هم.
گرداگرد، تنها موج است و بازی.
هر آن وزن و بار
در نیلی فراموشی فرو می رود.
تنها قایق من است که سرخوشانه بر سر آبهاست.
توفان و سفر، راستی که این هنر را از یاد برده بود این قایق!
آرزو و امید غرق شد.
بستر دریا و روح، بی نقش هیچ چینابی
Nasrin M
is on page 57 of 295
آنکه به عمقِ اندیشه رسید،
اوجِ زندگی را دوست میدارد.
جوانی ارجمند را اویی در مییابد
که جهان را درنوشته باشد
و فرزانگان در پایان میل به زیبایی دارند.
فریدریش هُلدرین
— Dec 05, 2024 03:19PM
Add a comment
اوجِ زندگی را دوست میدارد.
جوانی ارجمند را اویی در مییابد
که جهان را درنوشته باشد
و فرزانگان در پایان میل به زیبایی دارند.
فریدریش هُلدرین
Agir(آگِر)
is on page 276 of 295
گونتر کونرت: امید درست آن چیزی است که مردم را کور می کند...مردم چشمشان را بر مصایبی که می آید بر سرشان آوار شود، می پوشانند. اگر ما این امید را نداشتیم باز بیشتر امکان داشت که در واقعیت دست به کاری بزنیم. اما به خاطر اینکه درست این امید موهوم در خیلی از کله ها جا خوش کرده است، هرکسی فکر می کند اوضاع به هرحال یک روال خیر پیدا خواهد کرد. درست این همان باور و امیدی است که راهی به دهی نمی برد، بلکه به بیراهه می کشاند
— Jan 06, 2018 04:14AM
Add a comment
Agir(آگِر)
is on page 191 of 295
حال آنکه می دانیم:
خود نفرت از پستی نیز
چهره را زشت می کند.
و خشم، حتی بر ناحق،
صدا را ناهنجار.
دریغا! مایی که میخواستیم زمینه مهربانی را مهیا کنیم
باید که مهربانی را بر خود دریغ می داشتیم.
پس، ای شمایان! چون آمد آن روز
که انسان یاور انسان است،
هلا، از ما با گذشت یاد کنید
برتولد برشت
— Jan 05, 2018 09:20AM
Add a comment
خود نفرت از پستی نیز
چهره را زشت می کند.
و خشم، حتی بر ناحق،
صدا را ناهنجار.
دریغا! مایی که میخواستیم زمینه مهربانی را مهیا کنیم
باید که مهربانی را بر خود دریغ می داشتیم.
پس، ای شمایان! چون آمد آن روز
که انسان یاور انسان است،
هلا، از ما با گذشت یاد کنید
برتولد برشت
Agir(آگِر)
is on page 185 of 295
آوخ، نارون با شاخ و برگ زیبایش
بر سر مردی هم سایه می گسترد
که در پشت ده به کودک تجاوز می کند
باد نیز
محض حض بیگانه ای سفلیسی از ساق شورانگیز،
دامن فقیرانهی دختر را-ادب آمیزانه- بالا می زند
و سیب، از درختی که همه ساله رشدی پر پیمان دارد
چاپلوسانه در آن دستی می نشیند
که به گونه بچه سیلی زده است
و چه تپش بر می دارد سینهی زنها
ـ آن سینهی روزگاری پناه کودکان ـ
حال، وقتی که دستهی موسیقی رزمایش
— Jan 04, 2018 08:32PM
Add a comment
بر سر مردی هم سایه می گسترد
که در پشت ده به کودک تجاوز می کند
باد نیز
محض حض بیگانه ای سفلیسی از ساق شورانگیز،
دامن فقیرانهی دختر را-ادب آمیزانه- بالا می زند
و سیب، از درختی که همه ساله رشدی پر پیمان دارد
چاپلوسانه در آن دستی می نشیند
که به گونه بچه سیلی زده است
و چه تپش بر می دارد سینهی زنها
ـ آن سینهی روزگاری پناه کودکان ـ
حال، وقتی که دستهی موسیقی رزمایش
Agir(آگِر)
is on page 149 of 295
تیمور و زن غیب گو
تیمور: تو را غیب گویی بزرگ می دانند و با این حال
چون کنیزی ناچیز گاوها را آب می دهی؟
فرتوت که هستی. آیا سختی کار کامت را تلخ نمی کند؟
و مرا که پیشت آمده ام
می شناسی؟
زن غیب گو: شبدرهای چمن مرا لگد مکن!
که خوراک خوشگوار دام های منند
تو تیمور لنگی، می خواهی چه بدانی؟
تیمور: که قدرت من چیست؟
زن غیب گو: برفی که آب می شود.
"اسکار لورکه"
— Jan 03, 2018 09:04AM
Add a comment
تیمور: تو را غیب گویی بزرگ می دانند و با این حال
چون کنیزی ناچیز گاوها را آب می دهی؟
فرتوت که هستی. آیا سختی کار کامت را تلخ نمی کند؟
و مرا که پیشت آمده ام
می شناسی؟
زن غیب گو: شبدرهای چمن مرا لگد مکن!
که خوراک خوشگوار دام های منند
تو تیمور لنگی، می خواهی چه بدانی؟
تیمور: که قدرت من چیست؟
زن غیب گو: برفی که آب می شود.
"اسکار لورکه"
Agir(آگِر)
is on page 77 of 295
آیا فریاد درد و شکوِهی ایران
با آن زخم خونریز و جانکاهاش
در گوش شما، و دلتان طنین بر نمی دارد؟
فریاد ایران لگدکوب شده و درد انگیز؟
دریابید آنچه را که هنوز می توان دریافت!
آن همه یادمان سپندِ آن پیکرهی زیبای شکوفا را،
که نقشبند ایران است، تا ایران هست
"ژزف هامر فون پورگشتال"
(ایشان چند سال بعد از سرودن این شعر، دیوان حافظ را به آلمانی ترجمه کردند)
— Jan 02, 2018 12:41AM
Add a comment
با آن زخم خونریز و جانکاهاش
در گوش شما، و دلتان طنین بر نمی دارد؟
فریاد ایران لگدکوب شده و درد انگیز؟
دریابید آنچه را که هنوز می توان دریافت!
آن همه یادمان سپندِ آن پیکرهی زیبای شکوفا را،
که نقشبند ایران است، تا ایران هست
"ژزف هامر فون پورگشتال"
(ایشان چند سال بعد از سرودن این شعر، دیوان حافظ را به آلمانی ترجمه کردند)
Agir(آگِر)
is on page 45 of 295
ترانهی شبانهی رهنورد
بر پشتهی همهی کوهها
آرامش جای خوش کرده است.
در همهی سر شاخهها
نفس نسیمی را هم
در نمی یابی.
پرندگان در جنگل خاموش شده اند.
لختی شکیب کن، که تو نیز
زود باشد که آرام گیری.
"یوهان ولفگانگ فون گوته"
— Dec 29, 2017 08:44AM
Add a comment
ترانهی شبانهی رهنورد
بر پشتهی همهی کوهها
آرامش جای خوش کرده است.
در همهی سر شاخهها
نفس نسیمی را هم
در نمی یابی.
پرندگان در جنگل خاموش شده اند.
لختی شکیب کن، که تو نیز
زود باشد که آرام گیری.
"یوهان ولفگانگ فون گوته"
