مهدیار دلکش

Add friend
Sign in to Goodreads to learn more about مهدیار.


Loading...
حبیبه جعفریان
“من دختری را می‌شناسم که دلش می‌خواست با یک فلفل دلمه‌ای ازدواج کند، با یکی از آن سبزهای خیلی درخشانش که وقتی انگشتت را به پوستش می کشی از فرط تردی و تمیزی قرچ می کند. این دختر کتاب خیلی داشت، هنوز هم خیلی دارد. یک بار به‌اش گفتم:«همه پولهایت را در همه دوره های زندگیت داده ای بالای کتاب، آره؟» و او با سر تایید کرد و گفت شاید روزی با یک فلفل دلمه ای ازدواج کند. وقتی این جمله را می‌گفت نخندید و هیچ چیز در ظاهر یا نگاهش تغییر نکرد. حتی به نظر نمی‌آمد احساسش این باشد که دارد جمله عجیب یا بی‌ربطی می‌گوید و من در یک لحظه کشف کردم که همه اینها به خاطر کتابهاست؛ این که دوست من آدم تنهایی است به خاطر کتابهاست؛ این که آدم خوشحالی نیست به خاطر کتابهاست و این که آدم عجیبی است که فکر می‌کند می‌تواند با یک فلفل دلمه‌ای ازدواج کند هم به خاطر کتابهاست. به نظرم کتاب‌ها سازنده و نابود کننده‌اند، خطرناک و ضروری‌اند، دشمن و دوستند. به نظرم کتابها از آن چیزهایی هستند که زندگی آدم ها به قبل و بعد از آنها تقسیم می‌شود؛ مثل ازدواجند، خطرناک و ضروری. نمی‌شود کسی را به آن توصیه کرد و نمی‌شود کسی را از آن نهی کرد. زندگی با وجود آن‌ها سخت و بدون آنها ساده، اما بی بو و خاصیت است...”
حبیبه جعفریان

محمد صالح علا
“من هنوز در به درِ طُرّه ی اون زلف سیاتم
من هنوزم سبزِ سبزم، ریشه دارم
یکی از پاپتیاتم

آقای کوچیک نوازِ بنده پرور
من هنوزم صله گیر چشم بارونی و اون
ابر نگاتم

منو کشتی، منو کشتی، منو کشتی
کشته باشی
خوش به حالم
من هنوزم که هنوزه یکی از اون کشته هاتم...”
محمد صالح علا

نیما یوشیج
“ای آدمها!

ای آدمها که بر ساحل نشسته، شاد و خندانید!
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید
آن زمان که مست هستید
از خیال دست یا بیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید
آن زمان که تنگ می بندید
بر کمرهاتان کمربند
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان، قربان

***


آی آدمها! که بر ساحل بساط دلگشا دارید
نان به سفره، جامه تان برتن
یک نفر در آب می خواند شما را
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان، بی تابیش افزون
می کند زین آبها بیرون
گاه سر، گه پا
آی آدمها!
او ز راه مرگ، این کهنه جهان را باز می پاید
میزند فریاد و امید کمک دارد
آی آدمها که روی ساحل آدرام، در کار تماشایید!

***

موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده، بس مدهوش
می رود نعره زنان؛ وین بانگ باز از دور می آید:
"آی آدمها!"
و صدای باد هر دم دلگزاتر
در صدای باد بانگ او رهاتر
از میان آبهای دور و نزدیک
باز در گوش این نداها:
"آی آدمها!"... ”
Nima Yushij
tags: poem

محمد صالح علا
“پنجره باز و بسته کن،
یاد ِهوای ابری و
ابرای دلشکسته کن.

پنجره باز و بسته کن،
یاد پرنده آسمان،
نسیم ِدلشکسته کن.”
محمد صالح علا

Milan Kundera
“پرسش بااهمیت را فقط یک کودک می‌تواند طرح کند. درواقع همیشه ساده‌ترین پرسش‌ها بااهمیت‌ترین پرسش‌هاست و پاسخی برای آنها وجود ندارد. پرسش‌هایی که نمی‌توان به آنها پاسخ داد، درست همان چیزی است که محدودیت‌های امکانات بشر را نشان می‌دهد و مرزهای هستی ما را تعیین می‌کند.”
Milan Kundera, The Unbearable Lightness of Being

year in books
Nazanin...
2,096 books | 565 friends

Setayes...
886 books | 481 friends

Mobina J
518 books | 193 friends

فرشاد
168 books | 2,915 friends

آبتین گ...
226 books | 948 friends

Ali Momeni
360 books | 257 friends

Rana He...
2,458 books | 420 friends

Nogol
1,041 books | 427 friends

More friends…



Polls voted on by مهدیار

Lists liked by مهدیار