انجمن شعر discussion

82 views
مقالات و مباحث > پا توی کفش بزرگترها! ‏

Comments Showing 1-48 of 48 (48 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Ashkan (last edited Aug 13, 2010 03:08PM) (new)

Ashkan Ansari | 395 comments دو دلیل دارد که قصد کردم این مجموعه نوشته ها را در اینجا بگذارم. یکی آن که به مدیران این گروه که مدتی است کمتر خبری از آنها هست در بالا بردن پویایی گروه یاری رسانم و دیگری گفتگویی بود با یکی از دوستان در دو شب پیش از این، درباره خواندن درست شعری که او به نادرستی می خواند. ‏
در هر دو مورد دارم پایم را در کفش بزرگترها می کنم. امیدوارم با یاری دوستان بتوانیم این بحث را که در زمینه شعر بسیار هم تخصصی است به جلو بریم. ‏
هدف اصلی این بحث، درست خواندن اشعار و همچنین تحلیل ابیاتی است که گاهی در برخی از نسخه ها نادرست نوشته شده است. ‏


message 2: by Ashkan (last edited Aug 13, 2010 02:57PM) (new)

Ashkan Ansari | 395 comments شعری معروف از رودکی است که اینگونه آغاز می شود: ‏
ای آن که غمگنیّ و سزاواری
وندر نهان سرشک همی باری

در این شعر بیتی هست به شرح زیر: ‏
مستی مکن که ننگرد او مستی
زاری مکن که نشنود او زاری

دوست من به ناروا مُستی (به ضم م) را مَستی (به فتح م) می خواند. ‏چراییش را توضیح خواهم داد. ‏
یکی از ابیاتی که به ما در فهم این بیت کمک می کند، بیت زیر است: ‏
هموار کرد خواهی گیتی را؟
گیتی ست کی پذیرد همواری؟

بنابراین «او» در بیت مذکور به گیتی باز می گردد. پس سخن با گیتی یا همان افلاک گردنده است. ‏اگر فرض کنیم که آن واژه مَست خوانده شود، به معنای کسی که عقل در سر ندارد باید دید که شاعر می و مستی را چگونه می بیند. از او آمده است: ‏
...
باده دهنده بتی بدیع ز خوبان
بچه خاتون ترک و بچه خاقان

چونش بگردد نبیند چند به شادی
شاه جهان شادمان و خرم و خندان
...

همچنین هم عصران وی نیز بر این باور بوده اند که می، شادی آفرین است. منوچهری می نویسد: ‏
آمد شب و از خواب مرا رنج و عذاب است
ای دوست بیار آنچه مرا داروی خواب است
...
اسبی که صفیرش نزنی می نخورد آب
نی مرد کم از اسب و نه مِی کمتر از آب است

و یا خیام می نویسد:
امروز که نوبت جوانی من است
می نوشم از آنکه کامرانی من است

عیبم نکنید گرچه تلخ است، خوش است
تلخ است از آنکه زندگانی من است

و یا از بشار مرغزی آمده است:
رز را خدای از قبل شادی آفرید
شادی و خرمی همه از رز بود پدید

پس باید در این شعر مِی خوردن با شادی علت و معلول باشند. ‏اما در مصراع دوم دیده می شود که سخن از زاری و نالیدن است. این تناقض بارز نشان می دهد که منظور مَست نیست. ‏
مُست واژه ای پهلوی است به معنای گله و شکایت مستمند از همان است که مجازا به معنای سائل و گدا گرفته شده است و به معنای حقیقی گله مند و شکوه کننده. ‏
در اینجا شاعر می گوید از چه روی از جهان گله می کنی که این فلک گردنده به گله تو اهمیتی نمی دهد همچنان که زاری تو را نمی شنود. ‏بنابراین مُستی درست است به معنا گله و شکایت کردن


message 3: by Ashkan (last edited Aug 13, 2010 03:11PM) (new)

Ashkan Ansari | 395 comments از دوستان خواهش می کنم اگر به نمونه هایی اینچنینی دست یافتند آن را در اینجا به اشتراک بگذارند تا همگان بتوانند از آن بهرمند شوند.
با سپاس
امردادماه 89 ‏


message 4: by Mahyar (new)

Mahyar Mohammadi | 378 comments اشکان می گم خودمونیم ها! تو بعضی اوقات که می زنه به سرت یه چیزهاییت می شه ها! :دی

من نمونه ی خاصی به ذهن ام نمی رسه، امّا در مورد ِ این چیزی که مطرح کردی فکر می کنم این رویدادها در شعر، بیشتر به این خاطر هست که ما از زمان ِ سروده شدن ِ شعر خیلی دور هستیم. قطعاً درک ِ واژه ی «مُستی» برای هم عصران رودکی و درست خواندن ِ این شعر خیلی ساده تر بوده تا این که برای ما.

نمی دونم باید باهاش چه کرد، امّا شاید همین واژگان روزی عمر ِ اون شعر رو به پایان ِ خودش نزدیک کنند؛ چون کسی اون اشعار رو درک نمی کنه


message 5: by Ashkan (last edited Aug 15, 2010 10:57PM) (new)

Ashkan Ansari | 395 comments از آن دست ابیاتی که بسیار مورد اختلاف است، بیت زیر می باشد: ‏
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز
باشد که باز بینیم دیدار آشنا را

اگر در نسخه ای کشتی شکستگان را کشتی نشستگان نوشته باشند، نادرست است. راز آن هم در ترکیب «باد شرطه» پنهان شده است. ‏
شرطه در عربی به معنی پاسبان و محافظ است و ترکیب «باد شرطه» ترکیبی فارسی شده می باشد. اگر این ترکیب را برگردان کنیم می شود باد پاسبان. ‏
در زبان پهلوی، باد را «وای» می خواندند و اکنون نیز از این واژه در زبان استفاده می شود و ترکیب «ای وای!» از همان است و گوینده ایزد باد را صدا می کند. (واژه
WIND
در زبان انگلیسی هم از همان وای گرفته شده است) ‏
دریانوردان در دوران باستان بر این باور بوده اند که خدای باد از آنها در دریاها محافظت می کند و آنان را از چنگال پتیاره اهریمن که می خواهد غرقشان سازد می رهاند و به ساحل می رساند زیرا که هرچه تباهی است از اهرمن است. همین فلسفه ترجمه عربی شده و به باد شرطه تغییر کرده است و با کمی تغییر معنی، به باد موافق معنا می شود. ‏
خود شما اگرهمه چیز درست و بجا باشد هیچگاه می گویید «ای وای!» خیر! ‏پس اگر کشتی درست باشد هم کسی ناراحتی ندارد ولی زمانی که کشتی می شکند همه به دنبال کمکی هستند تا آنان را از این مخمصه برهاند و از باد شرطه یاری می خواهند. ‏
پس در اینجا «کشتی شکستگانیم» درست است و نه «کشتی نشستگانیم» ‏


message 6: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 395 comments Mahyar wrote: "اشکان می گم خودمونیم ها! تو بعضی اوقات که می زنه به سرت یه چیزهاییت می شه ها! :دی

من نمونه ی خاصی به ذهن ام نمی رسه، امّا در مورد ِ این چیزی که مطرح کردی فکر می کنم این رویدادها در شعر، بیشتر به ا..."


بله حق با توست. بسیاری ترکیب ها هستند که در مرور زمان یا تغییر می کنند و یا از یادها می روند و بازخوانی ادبیات کهن را دشوار می کنند. ‏این دشواری در فارسی ایرانی بسیار بیشتر از فارسی تاجیکی و افغانی به چشم می خورد. ‏به ویژه در فارسی تاجیکی، واژگان کهن کمتر چون فارسی ایرانی مخدوش شده اند. حتا گویش آنان نیز بیشتر به فارسی کهن نزدیک است تا گویش در فلات ایران. مثلا آنان نیرو را نِیرَو می خوانند که همان گویش پهلوانیک است. ‏
پویش پرشتاب زبان فارسی در فلات ایران تغییراتی را در ساختار واژگان به همراه داشته و یکی کم رنگ شدن برخی واژگان کهن است و همانگونه که اشاره کردی بازخوانی آنها مطالعه بیشتری را می طلبد. نباید از یاد برد که آنچه از نیاکانمان برجای مانده میراثی است که نتایج آن زبان کنونی ما را شکل داده است.
برای شناخت عمیق تر زبان و هنر ادبیات نیاز است تا این میراث را با وسواس همراه با پژوهش بخوانیم تا بدانیم چگونه به این مکان رسیده ایم و ظرفیت های فراموش شده زبان در کجاست تا بتوانیم از آن بهره بگیریم. ‏
سپاسگزارم که این نوشته را خواندی. ببخشید که خیلی حرف می زنم. راستی وقتی به سرم می زنه چه چیزایی میشه؟‏


message 7: by Ashkan (last edited Aug 15, 2010 10:58PM) (new)

Ashkan Ansari | 395 comments بحثی درباره این بیت مشهور از حافظ: ‏
در خرابات مغان نور خدا می بینم
این عجب بین که چه نوری و کجا می بینم ‏


چند واژه در این بیت مورد اختلاف نسخه های مختلف است. ‏
در ترکیب «نورِ خدا» در نسخه ادیب برومند جای نور، «سرّ» آمده است و در دیگر نسخه ها از جمله فرهاد، ستایشگر، قزوینی، موزه ملی دهلی، جلالی نایینی و افشار، «نور» آمده است. ‏
در مصراع دوم «چه نوری و کجا می بینم» تنها در نسخه ادیب برومند به «سرّی ز کجا می بینم» درج شده است و در نسخه های فرهاد، ستایشگر، قزوینی، موزه ملی دهلی به «چه نوری ز کجا می بینم» و در نسخه افشار به «چه نورست و کجا می بینم» آمده است. ‏
من باور دارم آنچه را که در بالا نقل کرده ام درست تر است و چراییش را شرح خواهم داد. ‏
نخست باید به معنا خرابات پرداخت. احمد کسروی به اشتباه آن را مکانی برای خراب شدن می داند در صورتی که چنین نیست و من تعجب می کنم که چگونه احمد کسروی با آن دانش زبانشناسی چنین اشتباهی مرتکب شده است. ‏شاید به دلیل نفرتی است که از حافظ داشته است. ‏
خرابات تغییر شکل یافته واژه پهلوی خورآپات (هئورآپات) است. «خور» که امروزه آن را خورشید می دانیم خود در اوستایی هئور بوده است به معنای نیک و نیکی اما به مرور شکل و معنایش دگرگون شده است. خورآپات به معنای جایی است که از (نور) خورشید آباد گردیده است. ‏
بنابراین نمی توان «سرّ» را جایگزین «نور» دانست و درست آن است که همان «نور» را برگزید. ‏
در مورد آنکه بگوییم «چه نوری» و یا «چه نورست» باید به عبارت پیشین بازگشت: «این عجب بین!» چه چیزی برای شاعر عجیب است. آنکه نور خدا را می بیند یا آنکه نور خدا وجود دارد. من فکر میکنم اولی بیشتر باعث تعجب باشد. بنابراین «نوری» درست تر از «نوری ست» به نظر می آید. ‏
در تحیل عبارت بعدی « چه نوری ز کجا» و «چه نوری و کجا» باز باید به عبارت «این عجب بین» باز گشت. زمانی «ز کجا» درست می نمود که منشا نور مورد توجه قرار می گرفت حال آنکه منشا آن معلوم است و تعجب شاعر از مکان ظهور این نور است. ‏

در پایان می خواستم این را یادآور شوم که کسانی که می خواهند از اشعار کهن بیاموزند راهی غیر از راه کسانی را که تنها از خواندن شعر لذت می برند را باید بپویند. ‏


message 8: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 395 comments بحث درباره این شعر مشهور از حافظ: ‏

بده ساقی می صافی که در جنت نخواهی یافت
کنار آب رکناباد و گلگشت مصلا را

تمامی نسخه ها جز نسخه جعفر حافظ، عبارت «می باقی» را به جای «می صافی» آورده اند که نمی تواند درست باشد. (به روایت دکتر نیساری) ‏
«می باقی» از دیدگاه نظری شعر، تنها یک برتری نسبت به «می صافی» دارد و آن این است که پس از ساقی می آید و جناس می سازد. ‏در صورتی که از دیدگاه فلسفه شعری نمی توان آن را به حافظ نسبت داد. ‏
«می باقی» به معنای شرابی مانا است و «می صافی» شرابی بی غش و ناب. ‏
در نزد شاعران پیش از حافظ، جز در آثار مولوی آن هم انگشت شمار استفاده نشده است. مانند آنکه می گوید: ‏
رطلی ز می باقی کز غایت راواقی
هر نقش که اندیشی در دل به تو بنماید

و یا: ‏
آن می باقی بود اول که جان زاید از او
پس دروغ است آنک می جان است کان ثانی است آن

اما نه در اشعار سعدی نمونه ای از آن یافت می شود و نه مهمترین پیروش، حافظ. ‏تنها یک جا، و در قطعه ای حافظ به «می باقی» اشاره می کند که باید مورد بررسی قرار گیرد. بیت آغازین این قطعه چنین است: ‏
سلیمی منذ حلت بالعراق
الاقی من نواها ما الاقی

او در بیت هفتم از این قطعه می نویسد: ‏
می باقی بده تا مست و خوشدل
به یاران برفشانم عمر باقی

آنچه مشهود است بروز این عبارت با آنچه در بیت مورد بحث آمده است، کاملن فرق می کند. ‏در این قطعه شاعر می گوید که عامل عمر جاویدان، اکسیری است که همان «می باقی» نام است. ‏
در صورتی که در بیت دیگر چنین مفهومی استنباط نمی شود و جدای از آن حافظ هرگز و در هیچ جای دیگری از غزلیاتش این ترکیب را استفاده ننموده است. ‏
شوربختانه کاتبان گاهی با ذوق شخصی در اشعار شاعران تصرف می نمودند و این می تواند نمونه ای مشخص از آن باشد و بهتر است تا واژه صافی را بجای باقی، برگزینیم. ‏


message 9: by Amin (new)

Amin (gharibehichestan) | 126 comments درود اشکان
بعد از مدتی برگشتم و وقتی این زحمت بی دریغ تو رو دیدم
افسوسم برای این مدت دوری از گروه و تو بیشتر شد
خسته نباشی پسر واقعا زحمت کشیدی


message 10: by Azade, Hazemizade (new)

Azade Hazemizade (azadehazemi) | 868 comments Mod
ممنون اشکان عزیز برای لطف بیکرانت
امیدوارم هرچه سریعتر بتونم وقتم رو برای بیشتر بودن در اینجا تنظیم کنم
از لطفت سپاسگزارم


message 11: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 395 comments درود امین
همیشه سخنانت برایم دلگرمی بوده و هست. ‏


message 12: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 395 comments Azade wrote: "ممنون اشکان عزیز برای لطف بیکرانت
امیدوارم هرچه سریعتر بتونم وقتم رو برای بیشتر بودن در اینجا تنظیم کنم
از لطفت سپاسگزارم"


آزاده گرامی
از اینکه باز می بینمت خوشحالم. ‏از لطف بسیارت سپاسگزارم


message 13: by Nader - نادر (new)

Nader - نادر | 13 comments در این دوره زمانه این چنین ژرف نگری ها جای تحسین و ستایش دارد۰
من شخصاً با توجه به دور افتادگی از منابع از یک یک اطلاعات آمده در این مقال بهره بردم۰
خسته نباشید۰


message 14: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 395 comments سپاس فراوان نادر گرامی. این سخنان برایم دلگرمی است. ‏


message 15: by Parva (new)

Parva Rostami | 499 comments درود اشکان گرامی

مثل همیشه در حال تلاش ویادگیری
ومهم تر از اون سهیم کردن دیگران در دانسته ها

پت دروت اوشاتی


message 16: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 395 comments پروا گرامی سپاسگزارم از این همه دلگرمی


message 17: by Emad (new)

Emad | 130 comments محضوض و مستفيض از عنايات فاخر و قابل توجه شما
الطاف مستدام


message 18: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 395 comments Emad wrote: "محضوض و مستفيض از عنايات فاخر و قابل توجه شما
الطاف مستدام"


شرمنده کردید و بنده نوازی فرمودید


message 19: by Ashkan (last edited Aug 18, 2010 09:11AM) (new)

Ashkan Ansari | 395 comments بحثی درباره این شعری معروف از حافظ:
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم
خرقه از سر به در آورد و به شکرانه بسوخت

برخی از اشعار حافظ است که درک معنای درست آنها، برای بازخوانی دیگر اشعار و درک مفهوم جاری در شعر وی، ضروری می نماید. این اشعار مانند کلیدی برای بازگشایی رمز بخش بزرگی از فلسفه حافظ عمل می کند و نگاه او را به جهان نشان می دهد. در بسیاری از این ابیات، حافظ با نازک بینی مفاهیم عرفانی را به مفاهیم زمینی پیوند می زند. اینکه این تنها از سر شاعری است یا پیدایش فلسفه ای نو مسئله ای است که بسیار مورد اختلاف بوده اما این را باید دانست که افکار حافظ جوان و حافظ کهن سال از زمین تا آسمان با هم متفاوت است. بحث در این باره را به بعد موکول می کنم زیرا آمیختگی بسیاری با سبکشناسی شعری دارد و بسیار پیچیده است. این امر سبب می شود که ادله بسیاری آورده شود تا این باور به اثبات رسد بنابراین در اینجا از آن درمی گذرم. ‏
یکی از این ابیات، بیتی مشهور است که در زیر آمده: ‏
ماجرا(1) کم کن و بازآ که مرا مردم چشم
خرقه از سر به در آورد و به شکرانه بسوخت

(1) در برخی از چاپ ها شکل عربی ماجرا، ماجری آمده است. ‏

پیش از آنکه به معنی این بیت بپردازیم باید مفهوم خرقه، خرقه پوشی و سوزاندن خرقه را بررسی کنیم. ‏
در این مورد اگر به عقبتر بازگردیم و نگاهی بر آثار مولوی بیاندازیم، بیشتر می توان مفهوم آن را درک کرد، آنجایی که می گوید: ‏

ای صوفیان عشق بدرید خرقه​ها
صد جامه ضرب کرد گل از لذت صبا

یا می نویسد: ‏
درآ تا خرقه قالب دراندازم همین ساعت
درآ تا خانه هستی بپردازم همین ساعت

یا که: ‏
هرک آتش من دارد او خرقه ز من دارد
زخمی چو حسینستش جامی چو حسن دارد

و یا: ‏
بس توبه شایسته بر سنگ تو بشکسته
بس زاهد و بس عابد کو خرقه درید آمد

خرقه آن جامه ای بود که مرشد و پیشوا بر تن می کرده است و پس از مرگش به شاگرد مورد نظر خود می بخشیده است. ‏ شاگرد وی نیز هرگز آن خرقه به دور نمی انداخت حتا اگر کهنه و ژنده می شد. ‏
خرقه پوشی در شعر حافظ بسیار آمده است و استعاره مهمی به شمار می رود و بخشی از فلسفه شاعر در خلق استعاره هاست و از آن به اشکال مختلفی استفاده کرده چون خرقه پوش، پشمینه پوش و ... ‏ که معمولا صفت خوبی در زبان شعری حافظ به شمار نمی آید. ‏
زمانی که مرشدی، با مرشدی دیگر که از وی بالاتر بوده است روبرو می شد، به احترام او خرقه از تن به در می آورد و آنرا می درید. ( می سوزاند) ‏
پس زمینه پیدایش استعاره خرقه سوزی از اینجا معلوم می شود و به معنای خاص آن خواهم پرداخت اما پیش از آن باید دید که جمله استعاره ای «ماجرا کم کن» به چه معنایی است. ‏
اکنون این واژه را به معنای آنچه پیشتر رخداده است می دانیم اما در شعر فارسی معانی دیگری هم داشته است. سعدی می نویسد: ‏
لیکن اگر دور وصالی بود
صلح فراموش کند ماجرا

در اینجا به معنای پیکار است ولی چون درباره معشوق گفته می شود، همان ناز کردن معشوق و ناز کشیدن عاشق معنی می شود که پیکار آن دو همین است. در دو بیت زیر این معنا بیشتر خودنمایی می کند: ‏

بر ماجرای خسرو و شیرین قلم کشید
شوری که در میان منست و میان دوست

و یا: ‏
یا بیا که مرا با تو ماجرایی هست
بگوی اگر گنهی رفت و گر خطایی هست

(با بررسی ادامه شعر این معنی خودنمایی می کند که می گوید: ‏
روا بود که چنین بی​حساب دل ببری
مکن که مظلمه خلق را جزایی هست)

و یا: ‏
حدیث سعدی اگر نشنوی چه چاره کند
به دشمنان نتوان گفت ماجرا ای دوست

پس ماجرا کم کردن یعنی ناز کمتر کن. ‏

با آنچه رفت، معنای بیت نخست به روشنایی قابل درک است. یعنی ای معشوق ناز کمتر کن و بازآ! که مردم چشم (مردمک چشم) ... ‏
اما در بیت دوم هنوز ابهام وجود دارد و آن این است که چرا اشاره به سوختن شده است و نه دریدن؛ آنچنان که مولوی می نویسد. ‏
این ابهام، یک استعاره کم نظیر است که توضیح خواهم داد. در معنای آن می بینیم که مردم چشم با دیدن یارش (معشوق) به احترام، خرقه از تن به در می آورد و آنرا می سوزاند. ‏
باید دید که خرقه چشم چیست. اشک، خرقه چشم است که سوزان از چشم سرازیر می شود و چون آن می ماند که آتش گرفته و فرو می افتد. ‏
با این توضیح معنا این بیت معلوم می شود. ‏


message 20: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 395 comments بحثی درباره این شعر مشهور از حافظ: ‏
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم، سمرقند بخارا را

این شعر معنا بسیار دقیقی دارد و باید قرینه های تاریخی آن را نیز در نظر داشت. ‏
حافظ در زمانی پس از فروپاشی حکومت هولاکوییان می زیسته است که در ایران جنوبی سه دسته از این ترکان حکم می راندند. اتابکان لر بزرگ از سلاله هزاراسپیدان، حاکم بخشی از خوزستان، اتابکان لر کوچک یا انجوییان که فارس و اصفهان را در تصرف داشته اند و اتابکان شبانکاره حاکمان هرمز. ‏
بنابراین می بایست در آن دوران، در شیراز تعداد زیادی از اقوام ترک اسکان می داشتند. باید توجه کرد که منظور از ترکان، آن کسانی نیستند که امروزه در شمال غرب ایران زندگی می کنند. آنان از نظر نژادی ترک محسوب نمی شوند و از اقوام آریایی به حساب می آیند که تنها زبان آنان است که ترکی شده است. در واقع نژاد ترکان در شمال شرق زندگی می کنند. ‏
حال باید چند نماد و ارتباط آنها با یکدیگر مورد بررسی قرار گیرد. مقصود از ترک شیرازی با توجه به حکومت اقوام ترک مشخص شد، اما ارتباط آن با سمرقند و بخارا را باید کشف کرد. ‏اما پیش از آن نماد ترک شیرازی بیشتر بررسی می کنیم. ترکان به زیبا رویی مشهور بوده اند و جایی که به معنای دلدار مورد اشاره هستند، زیبایی و دلربایی آنان مورد نظر است. آنچنان که حافظ می نویسد: ‏
به تنگ چشمی آن ترک لشکری نازم
که حمله بر من درویش یک قبا آورد

دیده می شود که چهره ظاهری آنان (چشمان تنگ) به خوبی اشاره به نژاد ترکان آسیای میانه دارد و یا می نویسد: ‏
آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت
آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت

و یا: ‏
یا رب این بچه ترکان چه دلیرند به خون
که به تیر مژه هر لحظه شکاری گیرند

و یا: ‏
ترک عاشق کش من مست برون رفت امروز
تا دگر خون که از دیده روان خواهد بود


خال هندو هم نشان زیبایی بوده است. ‏آنچنان که می نویسد: ‏
سواد لوح بینش را عزیز از بهر آن دارم
که جان را نسخه​ای باشد ز لوح خال هندویت

و یا سعدی که می نویسد: ‏
غریبی سخت محبوب اوفتاده​ست
به ترکستان رویش خال هندو

این پرسش پدید می آید که چرا حافظ می خواهد سمرقند و بخارا را به خال هندو یارش ببخشاید. یکی مزاح می کرد و می گفت که شیخ هم انگار از کیسه خلیفه می بخشد. ‏نکته ظریف این شعر اینجاست. پس از سامانیان و آبادی آن مناطق، این دو شهر همواره جایگاهی برای تجمع ترکان بوده است و زیبارویانش شهیر بوده اند. آنچنان که حافظ می نویسد: ‏
خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم
کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی

ظاهرا حافظ ترکان را بسیار زیبا می دانسته است که می نویسد: ‏
حافظ چو ترک غمزه ترکان نمیکنی
دانی کجاست جای تو خوارزم یا خجند

اما نکته ای که اینجا مطرح این است که وی می گوید آن دلبری که در شیراز دارد بسیار زیبارو تر از آنانی هستند که در نماد جغرافیایی ترکان وجود دارند و او حاضر است که تمامی آن جاها را به زیبارویی این ترک شیرازی ببخشاید. ‏


message 21: by Parva (new)

Parva Rostami | 499 comments دو مطلب اخیر شما را خواندم


بسیار مفید و آموزنده بود.مخصوصا برای یک شیرازیِ عاشق حافظ.

خوشحالم که شروع این مباحث با اشعار حافظ بود.

موفق باشی


message 22: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 395 comments خوشحالم که مورد توجه قرار گرفته است. امیدوارم دیگر دوستان، نظراتشان را در اینجا به اشتراک بگذارند


message 23: by Nazanin (new)

Nazanin | 9 comments سلام اشکان عزیز،
بسیار موشکافانه و دقیق به اشعار قدما نگاه می کنی
از خوندنش لذت بردم و امیدوارم باز هم بنویسی


message 24: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 395 comments سپاس فراوان نازنین گرامی و از این که این نوشتار مورد توجه شما قرار گرفته است، بسیار خوشحالم و باعث دلگرمی است. ‏


message 25: by Ashkan (last edited Aug 22, 2010 10:48PM) (new)

Ashkan Ansari | 395 comments بحثی درباره این بیت مشهور از حافظ: ‏
آن تلخوش که صوفی، ام الخبائثش خواند
اشهی لنا و احلی من قُبلة العُذارا

در پی انتشار این مطالب درباره چگونه خواندن برخی اشعار و معنای آنها، دوستی دانش پژوه با من تماس گرفت و درباره چگونه خواندن این بیت از حافظ و همچنین معنای فارسی واژگان عربی و مصراع دوم از من پرسید. پس از آنکه نظرم را به او گفتم، صفحه وبی را برایم ارسال کرد که نویسنده آن نسبت به تلفظ واژه «عذارا» به ضم میم، مشکوک بود و باور داشت که باید به فتح میم خوانده شود. آنچه در ادامه آمده است، نظر شخصی من در این مورد می باشد. ‏اگر دوستان دانش پژوه باوری خلاف آنچه من آورده ام دارند، خوشحال می شوم تا نظرات ایشان را نیز بدانم. ‏
پیش از آنکه به معنای کلی شعر بپردازم، می خواهم به تلفظ درست «عذارا» اشاره کنم. ‏
این واژه، جمع مکسر است از «عذراء» به معنای دوشیزگان. نویسنده نقد مذکور نوشته بود که چون «عذراء» به فتح ع خوانده می شود، دلیلی ندارد که جمع مکسر آن به ضم ع باشد. این دوست ما فراموش کرده است که خاصیت جمع مکسر چنین است که واژگان و اعراب در جمع مکسر دگرگون می شوند. اگر این است نباید جمع مکسر کتاب را کُتُب خواند و باید کِتُب بخوانیم و یا جمع رسول را رَسُل! که اینگونه نیست. آنچه که در واژه نامه ها ضبط شده است به ضم ع می باشد. ‏
حال به معنا این بیت می پردازیم. ‏برخی از صوفیان بوده اند که «مِی» را ام الخبائث خوانده اند به معنای مادر پلیدی ها. آنچنان که می خوانیم: ‏
مضرت است و منافع شراب را بسیار
اگر قیاس کنی این بدان نمی ارزد
(سلمان ساوجی) ‏

یا که عطار می گوید:
مکن مستی میان بزم اوباش
که مستی می کند اسرارها فاش

حرام از بهر آن کردند می را
که با اوباش می خوردند وی را

و یا اوحدی مراغه ای می نویسد: ‏
هرچه مستت کند حرام آنست
گر شراب است و گر طعام آنست

و یا سنایی که می نویسد: ‏
نکند دانا مستی، نخورد عاقل می
در ره پستی هرگز ننهد دانا پی

و یا: ‏
چیست حاصل سوی شراب شدن!؟
اولش شر و آخر، آب شدن

با شناختن معنای ام الخبائث، معنای بیت نخست معلوم می شود. یعنی آنچه صوفی آن را مادر پلیدی ها دانست... ‏
در برگردان اسم تفضیل از عربی به فارسی باید نکته ای را مورد توجه قرار داد. اگر پس از اسم تفضیل «مِن» آمده باشد مثلا « هواکبر من انا» باید اینگونه ترجمه شود که :«او بزرگتر است از من» و اگر آمده باشد که :« هو اکبر» باید اینگونه ترجمه شود که :«او بزرگترین است» ‏. در این بیت چون «مِن» آمده است پس با پسوند «تر» اسم تفضیل را ترجمه خواهیم کرد و چون به عذراء که اسم مونث است اشاره دارد وزن مونث آن مورد استفاده قرار گرفته است
بر گردان آن می شود:
[آن:] گواراتر (اشهی) ‏ و شیرین تر (احلی) از بوسه (قُبلة) دوشیزگان (عذارا) برای ما ست (لنا) ‏


message 26: by Ashkan (last edited Aug 25, 2010 12:48PM) (new)

Ashkan Ansari | 395 comments بحثی درباره این شعر از سعدی: ‏
اینک عسلی دوخته دارد مگس نحل
شهد لب شیرین تویِ زنبورمیان را

من قصد ندارم بحث درباره حافظ را به این زودی ها به پایان برسانم. دلیل آنکه این بیت از سعدی را انتخاب کرده ام، آن است که نگاه شاعرانه را نشان دهم و پیچیدگی بسیاری که گاهی به دلیل همین نگاه شاعرانه پدید می آید. نباید فراموش کرد که واژگان فراموش شده زبان فارسی هم به این دشواری دامن می زند. ‏
این بیت دو چیز را نشان می دهد. یکی زبان شعری بی مانند سعدی که در ادبیات فارسی تکرار ناشدنی است و دیگری ظرافت شعری و تخیل شاعرانه در این سبک ادبی که کم و بیش شعر حافظ را نیز دربر می گیرد. ‏
پیش از آنکه به تعبیر شاعرانه این بیت بپردازیم، باید به معنای واژه «عسلی» پرداخت. در برخی از نسخه ها به دلیل آنکه معنای درست این واژه درک نشده است به جای «دوخته»، «اندوخته» آمده است و «عسلی» را با «ی» مجهول ساز فرض کرده اند در صورتی که در اینجا «عسلی» از آن دست صفتهایی می باشد که به اسم ذات تبدیل شده است و آن ی، اسم را به صفت تبدیل می کند. ‏
در قدیم، پیروان ادیان الهی که بر آنها جزیه تعلق می گرفته است، برخود زنار می بستند و یا عسلی می دوختند که نشان دهند مسلمان نیستند و به آنها اهل ذمه گفته می شد. ‏
یهودیان بر شانه خود پارچه ای عسلی رنگ می دوختند که بعدها به همان نام، تبدیل به اسم شده است. آنچنان که انوری می نویسد: ‏
گاه می دوخت یکی را به کتف بر، عسلی
گاه می بست یکی را به میان بَر، زنار

و یا جامی که می گوید: ‏
چون تو را چاشنی شهد محبت نرسد
از شهد نحل چه حاصل ز لباس عسلی

و یا ناصرخسرو که می نویسد: ‏
بی عسل و روغن است نانت و خوان
تا نستانی جهود را عسلی

و از خواجوی کرمانی که می خوانیم: ‏
بزیر جامه چو زنار بینمت
چه سود راندن مقراض و خرقه عسلی

نکته دیگر، معنای مگس نحل است. در اینجا مگس نحل به معنای زنبور آمده است. همچنین معنای ترکیب «زنبورمیان» کمی گنگ می نماید.(زنبورمیان به سکون «ر» خوانده شود) کمر زنبور، باریک است و چون کمر یار می ماند و این شگفت انگیزترین تشبیهی است که از دلدار خوانده ام. یعنی کمری که دلدار دارد چون زنبور باریک (نشان زیبایی) است. ‏
اکنون می توان معنای درست این بیت شگفت انگیز را استنباط نمود. ‏سعدی می گوید در برابر شیرینی لبان دلدارِ زنبورمیان من، شیرینی عسل انگار که هیچ است و زنبور در مقابلش عسل ندارد و بر خود عسلی دوخته است. ‏
همانگونه که گفتم مراعات نظیر و حس آمیزی در این بیت شگفت انگیز است و جای شوربختی دارد که بسیاری از شاعران نوپرداز به چنین آرایه هایی توجه نمی کنند و می پندارند بی آنکه ادبیات کهن را بشناسند می توانند شاعری توانا شوند که به باور من اشتباه بزرگی است و می تواند به قیمت از دست رفتن یک نخبه ادبی تمام شود. ‏


message 27: by Parva (new)

Parva Rostami | 499 comments اشکان عزیز


دو مطلب آخرتون خیلی خیلی جالب بود
مخصوصا شعر سعدی

درباره ی شعر حافظ و اعراب عذارا فعلا نظری نمیدم تا به مرجع معتبری مراجعه کنم

فقط همین الان یک جستجوی سریع در نت انجام دادم و به دو مطلب در این زمینه برخورد کردم.وهمچنین نگاهی به کتاب حافظ با توضیحات "دکتر خلیل خطیب رهبر" انداختم.که در هر سه منبع حرف اون دوست رو تایید میکرد
هرچند من در حال حاضر بی طرفم وتا زمانی که خودم به دنبال جواب نرم قضاوتی نمی کنم

از طرفی بر اساس شناختی که از شما دارم خوب میدونم که بی تحقیق حرفی رو نمی زنید و همیشه در تلاشید که بهترین و کاملترین نتیجه رو ارایه بدید.


موفق باشید
بازهم ممنون از مطالب خوبت


message 28: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 395 comments سپاسگزارم پروا گرامی. در زبان فارسی چون حرکت واج ها قیاسی است، در واژگان دخیل این اشتباه پیش می آید. پیشنهاد می کنم به منابع عربی - عربی (نه عربی - فارسی) مراجعه کنی. ‏
پیروز باشی


message 29: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 395 comments پیشنهاد دیگری هم دارم و آن اینکه از اینترنت تنها برای منبع شناسی استفاده کنی زیرا مطالب مندرج به ویژه در وبلاگ ها آنچنان که باید قابل اتکا نیست. ‏


message 30: by Parva (last edited Aug 25, 2010 07:41AM) (new)

Parva Rostami | 499 comments درباره ی اینترنت کاملا با شما موافقم

قصدم این بود که به سراغ دیگر منابع بروم که هنوز فرصتی دست نداده

ممنون از راهنمایی


message 31: by Nader - نادر (new)

Nader - نادر | 13 comments من همچنان این کنار ایستاده ام و چشم به راه درازی دوخته ام که شما درپیش گرفته اید۰
پی گیری شما در این راه امید انتظار را در من زنده نگه میدارد۰
بهره میبرم، فراوان۰


message 32: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 395 comments Parva wrote: "درباره ی اینترنت کاملا با شما موافقم

قصدم این بود که به سراغ دیگر منابع بروم که هنوز فرصتی دست نداده

ممنون از راهنمایی"


بی صبرانه منتظر خواندن نتیجه جستارت هستم. پیروز باشی


message 33: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 395 comments Nader - نادر wrote: "من همچنان این کنار ایستاده ام و چشم به راه درازی دوخته ام که شما درپیش گرفته اید۰
پی گیری شما در این راه امید انتظار را در من زنده نگه میدارد۰
بهره میبرم، فراوان۰"


بی اندازه دلگرم می شوم از این سخنان. امیدوارم که مفید بوده باشد. سپاس فراوان نادر گرامی


message 34: by مليحه (new)

مليحه | 44 comments سيار لذت بردم از اين كنكاش
و از شعر رودكي كه سالها تصوير ديگري داشتم نهايت استفاده
ممنون اشكان نكته سنج و ظرافت بين


message 35: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 395 comments ملیحه گرامی سپاسگزارم از این مهر بسیار و سخنان دلگرم کننده.‏


message 36: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 395 comments دوستی گرامی هفته گذشته پیامی برایم فرستادند که هم یک پیشنهاد در خود داشت و هم پرسشی بود درباره شعری از حافظ. پیشنهاد ایشان پرداختن به شاهنامه فردوسی به جای اشعار حافظ بود. من هم از ایشان اجازه گرفتم تا نامه ایشان را به صورت عمومی پاسخ گویم و ایشان نیز موافقت کردند. ‏
درباره شاهنامه من باور دارم که بیش از آنکه این نوشتار پرارزش شعر باشد، یک میراث جهانی است و نمی توان آن را چون غزلهای حافظ در چند جمله مورد بررسی قرار داد اما تلاش می کنم تا نوشته هایی مشابه آنچه که آغاز کرده ام، درباره برخی از ابیات شاهنامه بنویسم هرچند که دشواری آن بیشتر است و پژوهشی ژرفتر می خواهد. ‏
ایشان همچنین درباره بیت زیر و معنای فعل مرکب «تمتع برداشتن» پرسشی کرده بودند که در زیر به آن پاسخ خواهم داد. ‏


message 37: by Ashkan (last edited Aug 26, 2010 02:15AM) (new)

Ashkan Ansari | 395 comments بحثی درباره این بیت از حافظ: ‏
ز وصل روی جوانان تمتعی بردار
که در کمینگه عمر است مکر عالم پیر

«تمتع» به معنای سود و بهره و انتفاع آمده است. آنچنان که انوری می نویسد: ‏
از حاصل گیتی چه تویی را چه تمتع
از خاتم خضرا چه شرف خنضر جم را

اما ترکیب فعلی تمتع به اشکال زیادی آمده است. نمونه های زیر اقسام مختلف این ترکیب می باشند: ‏
از گاو آسمان چه تتمع برد کسی
شیر سفید و روغن زردش ندیده اند
(بیدل دهلوی)

‏کافران از بت بی جان چه تتمع دارند
باری آن بت بپرستند که جانی دارد
(سعدی شیرازی)

به ظرف کم چه تتمع توان ز دریا یافت
مگر شکسته شود چون حباب شیشه ما
(صائب تبریزی) ‏

ساغر لبریز می ریزد ز دست رعشه دار
در جوانی ها تتمع از جهان باید گرفت
(صائب تبریزی) ‏

تتمع با کمال قرب از آن رعنا نمی بینم
که زیر پا نبیند یار و من بالا نمی بینم
(صائب تبریزی) ‏

صائب از خاک عدم شکر اگر حاصل شود
از لب جانان تتمع می توان برداشتن
(صائب تبریزی) ‏

ز چشم و دل به تماشا، تتمع اندوزم
ز جان و تن به مدارا زبان بگردانم
(غالب دهلوی) ‏

رغبتش برهرچه غالب شد تتمع بر گرفت
همتش از هرچه نفرت کرد دامن برکشید
(محمد فضولی) ‏

تتمع در تمامی این ترکیب ها معنای سود و انتفاع و برخورداری می دهد. ‏


message 38: by Ashkan (last edited Aug 27, 2010 04:20AM) (new)

Ashkan Ansari | 395 comments نکته دیگری که دوست دارم در اینجا به آن اشاره کنم و در پرسش دوستمان نبود، بحث درباره عبارت «عالم پیر» است. این واژه از نظر معنایی، شکل دیگری است از دهر و یا دِیر (نه به معنای پرستشگاه) و یا دیرند. ‏

در ادبیات کلاسیک فارسی، عالم پیر دو معنای استعاره ای جدا از هم دارد. یکی همان است که در بالا آمد. رودکی می نویسد: ‏
یافتی چون که مال غره نشو!
چون تو بس دید و ببیند این دیرند

در اینجا اگر به جای دیرند در معنای شعر، عالم پیر گذاشته شود، معنا کامل است. عبارت «عالم پیر» بسیار مورد استفاده شاعران بوده است. چون انوری که می نویسد: ‏
همیشه تا نبود در قیاس پیر، جوان
مطیع بخت جوان تو باد عالم پیر

و یا:
ای چرخ منفور از جفای تو نفیر
وی بخت جوان، فغان از این عالم پیر

ای عمر گریزان ز توام نیست گزیر
وی دست اجل فغان از این عالم پیر

و یا عطار که می نویسد:
فقیر آن است اندر عالم پیر
که چون آن طفل نستاند بجز شیر

معنای عالم پیر، بخشی از فلسفه ای باستانی در ایران است. آنچه در «بندهش» به دیرند خدای آمده است. زروانیان باور داشته اند که خدایی به نام زمان یا همان «دیرند خدای» مقدم است بر همه چیز و سبب میرایی هم اوست. با کمی تغییر شکل ظاهری همین فلسفه به شعر کلاسیک راه یافته است و به صورت «عالم چیر» نمود پیدا می کند. ‏
حافظ از آن مفهوم جدیدی تولید کرده است که با مفهوم باستانی آن تفاوت دارد. آنچنان که در شعر زیر از او می خوانیم: ‏
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد

دیگر این عبارت آن بار فلسفی باستانی را ندارد به اشاره به نوروز و آمدن بهار دارد. آنچنان که به پیروی از او هلالی جغتایی (قرن دهم) می نویسد:
سبزه از برف شد عیان امروز
عالم پیر شد جوان امروز

این تغییر معنی که تنها دو نمونه از آن در شعر حافظ یافت می شود یا بهتر بگویم یافته ام، درخور توجه است و نشان می دهد که می توان به دنبال استخراج مفاهیم نوینی از عبارات کهن در شعر حافظ بود. ‏


message 39: by Ashkan (last edited Aug 29, 2010 02:49PM) (new)

Ashkan Ansari | 395 comments شرحی گمان شکن! در برسی بیتی مشهور از حافظ: ‏
بسیاری این بیت را به شکل زیر نقل کرده اند: ‏
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است
طلب از گمشدگان لب دریا می کرد

این بیت در نسخه های ایاصوفیه، قزوینی، موزه ملی دهلی، خانلری، ستایشگر، و جامع النسخ اینگونه آورده شده است ‏و تنها در نسخه قدیم جعفر حافظ و افشار به شکل زیر آمده: ‏
گوهری را که بپرورد صدف در همه عمر
طلب از گمشدگان ره دریا می کرد

همچنین در نسخه نائینی، بجای صدف در بیت نخست، بسا آمده است و در بیت دوم نیز جز در نسخه های افشار، ایاصوفیه و جعفر حافظ، دیگر نسخه ها به جای ره، لب آورده اند. ‏

تا پیش از این، بحث بیشتر بر سر تشخیص واژه بود، اما اینبار باید بر سر درستی یک مصراع بحث کرد که به مراتب ظرافت بیشتری می خواهد. باید با دقت و واژه به واژه به بررسی این بیت پرداخت پس به آنچه بیشتر نسخه ها آورده اند می پردازیم.
در آنجا ترکیبی است کنایی به شکل «کون و مکان» این ترکیب کنایی به معنای جهان و هرچه در آن است آورده شده و برگرفته از آیه قرآنی است: انما امره اذا اراد شيئاً ان يقول له کن فيکون
همچنین گاهی به ترکیب «کاف و نون» برمی خوریم که همان معنا را تا حدودی دارد ولی بیشتر به معنای خود آفرینش آمده است. ‏چون اسدی که می نویسد: ‏
سپاس از خدا ايزد رهنماي
که از کاف و نون کرد گيتي به پاي

پس با این توضیح معنای این مصراع مشخص می شود:
‏گوهری که در نزد مردمان نیست

دلیل آنکه این مصراع هم ناروا به نظر می آید همین معناست. این غزل از آن دست غزلهایی است که در آن اسلوب معادله بین ابیات به چشم می خورد و به صورت بارزی در سه بیت نخست وجود دارد. بیت نخست چنین است که:
سالها دل طلب جام جم از ما می کرد
آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

پس معنا و تاکید بر این دلالت دارد که آنچه که کسی خود دارد، از دیگران طلب می کند. اگر گوهری از کون و مکان بیرون باشد و کسی دستش بدان نرسد، معنای درستی در اینجا نخواهد داشت.
همچنین در نسخه نائینی بجای صدف، بسا آمده است. بسا را به معنای بسیار آورده اند. چون فردوسی که می نویسد: ‏
نهادند بر دشمنان تيغ کين
بسا سر که افکنده شد بر زمين

در شعر سخن از «همه عمر» است پس آوردن یک اضافه قیدی زیاد با فلسفه شعری حافظ همخوانی ندارد و من شخصا عقیده دارم که باید جای «بسا» همان «صدف» آورده شود.

دیگر نکته ای که وجود دارد، «لب دریا» و «ره دریا» است. لب دریا، یعنی ساحل و همواره ساحل امن است چون که حافظ می گوید:
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا داند حال ما سبکباران ساحل ها

در تصور این که در ساحل امن، گمشته راهی باشد دشوار است اما بسیاری بوده اند که در دریا ره گم می کردند و اینان گم کرده راهان دریا بودند که حافظ به گمشدگان ره دریا می خواندشان. ‏
باید دانست که منظور اینجا آنانی نیستند که راه دریا را گم کرده باشند که آنانی گمگشته خوانده می شوند که در دریا، راه گم کرده باشند.
با توجه به تمامی این دلایل، باور دارم که این بیت می بایست به شکل زیر بوده باشد:
گوهری را که بپرورد صدف در همه عمر
طلب از گمشدگان ره دریا می کرد




message 40: by Azade, Hazemizade (new)

Azade Hazemizade (azadehazemi) | 868 comments Mod
ممنون اشکان جان ولی کاش این بحث رو در تاپیک جداگانه ای می نوشتی
در هر حال برای تمام زحماتت ممنون


message 41: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 395 comments اگر منظورت را درست متوجه شده باشم، این بود که هر یک از تحلیل هایم را با یک عنوان جدید بر روی گروه قرار دهم. بی شک چنین خواهم کرد. سپاسگزارم از توجه و نکته سنجی ات. ‏


message 42: by Azade, Hazemizade (new)

Azade Hazemizade (azadehazemi) | 868 comments Mod
Ashkan wrote: "اگر منظورت را درست متوجه شده باشم، این بود که هر یک از تحلیل هایم را با یک عنوان جدید بر روی گروه قرار دهم. بی شک چنین خواهم کرد. سپاسگزارم از توجه و نکته سنجی ات. ‏"

بزرگوارید


message 43: by Parva (new)

Parva Rostami | 499 comments مثل همیشه عالی بود
چه بیت بحث بر انگیز و جالبی.من هم همیشه با این دو مصراع متفاوت روبرو بودم ونمیدونستم کدوم درست تر هست.ممنون از توضیحاتت اشکان جان.کمی در این باره حرف دارم که بعد از اتمام تحقیقاتم نظرم رو مینویسم.


پت دروت اوشاتی


message 44: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 395 comments سپاسگزارم پروا گرامی


message 45: by Parva (last edited Sep 24, 2010 01:05AM) (new)

Parva Rostami | 499 comments توضیحات شما را درباره ی این بیت از حافظ خواندم و بر این باورم که همه دلایلتان محکم و قابل قبول است.در اینجا در تکمیل نوشته هایتان مطلبی را می آورم.
قسمت هایی از این نوشته هم راستا با گفته های شماست و بخشی دیگر متفاوت با آن.که در پاره ی دوم دیدگاه خود را درباره ی این بیت آورده ام.

ابتدا به بررسی اجزای جمله در دو بیت اول این غزل می پردازم:
بیت اول(مصراع اول):
فاعل = دل, مفعول = جام جم, متمم = ما , فعل = طلب می کرد
بیت اول(مصراع دوم):
فاعل = دل, مفعول = آنچه خود داشت, متمم = بیگانه, فعل = تمنا می کرد
بیت دوم:
فاعل = دل در بیت ا ول(محذوف), مفعول = گوهر , متمم = گم شدگان لب دریا, فعل = طلب می کرد

با تطبیق اجزای جمله های بالا به نتیجه ی زیر می رسیم:
دل گوهری (=جام جم) را که خود داشته است ٬از بیگانه (گم شدگان لب دریا) طلب می کرده است.
بر اساس آنچه گفته شد٬دل خود این گوهر را داشته است.پس ٬"گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است" نمی تواند درست باشد.چون در معنا دوگانگی و تضاد به وجود می آید.به عبارتی : حافظ مدعی است٬ دل ٬گوهری را خود داشته است و از طرفی میگوید این گوهر از محدوده ی هستی خارج است.واین جمع اضداد است و نمی تواند درست باشد.
پس بر این باورم که٬"گوهری را که بپرورد صدف در همه عمر " درست است.
درباره ی کلمه ی"بسا"با شما کاملا موافقم

.
و اما "گم شدگان لب دریا" ویا " گم شدگان ره دریا"؟
دریا در اشعار حافظ ودیگر شاعران عارف و یا عارفان شاعر در بسیاری موارد به معنای "وادی عشق " به کار رفته است.
حافظ در بیست غزل از کلمه ی دریا استفاده کرده است که در 85%موارد منظور "وادی عشق " بوده و در بقیه موادر هم یا به خود دریا اشاره داشته و یا از این کلمه برای بیان فراوانی چیزی استفاده کرده است.
به باور من این بیت هم جزو همان 85% قرار می گیرد و در اینجا دریا به معنی "وادی عشق " است.
هر انسانی مجال ورود به وادی عشق و معرفت (دریا)را پیدا نمی کند. وعاشق برای آگاه شدن به اسرار عشق و معرفت باید دل به دریا بزند٬خواه در دریا سرگردان شود(وادی حیرت) و خواه در آن غرق شود (فنا فی الله).
اما حافظ در اینجا صحبت از "گم شدگان لب دریا " میکند.اگر ما دریا را "وای عشق و معرفت" در نظر بگیریم و در مقابل آن ساحل و کناره ی دریا را وادی ناآگاهان به عشق٬پس در اینجا "گم شدگان لب دریا "درست است و منظور کسانی است که ادعای معرفت دارند(این بی خبران در طلبش مدعیانند)ولی در همان ساحل(دنیا)گیر کرده اند و از آن فراتر نرفته اند و حتی قدم در راه عشق هم ننهاده اند.(غرقه در پایاب دریا هستند)
خامان ره نرفته چه دانند ذوق عشق؟
دریا دلی بجوی٬ دلیری ٬سرآمدی


از طرفی لحن حافظ در این دوبیت٬ لحنی کنایه آمیز است. در اینجا از گوهری سخن به میان آمده که با وجود اینکه "دل" آن را خود پرورده است در کمال ناباوری آن را از "بیگانه" طلب میکند.
در صورتی چنین لحنی قابل توجیه است که چیزی را از کسی طلب کنیم که آگاهی اش نسبت به "آن" از ما کمتر باشد ویا به "آن" دسترسی نداشته باشد.اگر اینجا "گم شدگان ره دریا" را در نظر بگیریم به باور من نمی تواند درست باشد٬چون اشاره به اهل معرفت دارد و طلب کردن از آنها نه تنها مذموم نیست بلکه ممدوح هم هست و این گروه نمی توانند کسانی باشند که حافظ در توصیف آنان لفظ "بیگانه" را به کار برده است.
پس "بیگانگان"همان "گم شدگان لب دریا "هستند و لحن کنایه آمیز حافظ هم به خاطر طلب از اشخاص مدعی و بی اطلاع است.

سالها دل طلبِ جام جم از ما میکرد
وآنچه خود داشت زبیگانه تمنا می کرد

گوهری را که بپرورد صدف در همه عمر
طلب از گم شدگان لب دریا می کرد


message 46: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 395 comments خواندنی بود هرچند درباره نمادگرایی دریا با شما هم نظر نیستم. اگر زمانی بیابم نظرم را به تفصیل خواهم نوشت. ‏


message 47: by Parva (new)

Parva Rostami | 499 comments مشتاقانه منتظر شنیدن نظرتون هستم


message 48: by Ashkan (last edited Sep 28, 2010 08:07AM) (new)

Ashkan Ansari | 395 comments درصد بندی در چنین مواردی به معنا بهره جویی از احتمال است که به باور من در این مورد نیازی بدان نیست. ما دو شکل نمادگرایی داریم. یکی نمادگرایی صریح و دیگری استعاره ای.
نمادگرایی صریح آن است که شاعر از نمادی بهره می جوید که همواره یک معنا داشته است چون سرو یا صنم و ... ‏
نمادگرایی استعاره ای آن است که شاعر خیال خود را در نماد به استعاره آورده است. برای پالایش ترکیب ها، استعاره ها و نمادها نمی توان از احتمال استفاده نمود مگر آنکه چون «می باقی» هیچ نمونه دیگری در شعر شاعر نباشد. آنگاه می شود فرض کرد که چون شاعر هرگز از آن بهره نجسته است و دلایل دیگر چون این، پس احتمال زیاد این کلام از او نیست.
ولی زمانی که شاعری به قول خودت در 15% از موارد، به شکلی استفاده نموده است و نمونه استفاده از آن وجود دارد و دلیلی نمی تواند باشد که اینبار شاعر این شکل نماد را برگزیده است یا شکل دیگر را. ‏
آنچنان که گفتم شکل خود نماد هم اهمیت دارد. دریا از آن دست نمادهایی ست که حالت استعاره ای دارد و صریح نیست. ‏


back to top