داستان كوتاه discussion
جای ما اینجا بود یا حضور و غیاب اعضای قدیمی گروه
همه مردمنام دلدارشونو بر روی درخت حک می کنند
پس من چرا نام گروه داستان کوتاه رو
بر استخوانم حک نکنم
و حاضر نباشم؟
بیا
بیام
من و تو -او...خانه ای می سازیم
با استخوان هایمان
خانه ای بی سقف بی در و پیکر
وای از دست غایب ها
رفتند دنبال دلدار و درخت
بیا
بیام
برای دوستان جدید
جا باز کنیم
.
.
.
این خانه نباید خراب بشه
خانه تان گرم باداستخوانهاتان رها از پوکی
زبانهاتان نرم نه از نوع مخملی
دستهاتان با قلم باد حتی اگر بیک است
استدلر در دست گاوان از ذغال و گچ کمتر است
خانه تان گر شد ویران چون هائیتی
سگ آرم و از زیر آوار آدم بیرون میکشیم
از نو دوباره با معمارها نقشه میکشیم
میمون ها از جنگل میوه آورند
بنده از معدن با پشتم سیمان آورم
بر قبر بدخواهان 4 نعل یورتمه میروم
روده اسب نیز گویا بلند است چون دمب خر
حاضری زدم نا نگویی بود کر
در راستاي به حاشيه كشيدن و جيغ و داد و لعن و نفرين و اينها (اينهاش رو ميدوني دوست ِ پايه ي خودم ) ء
آخه يكي نيست بگه من كه همش اينجام....بقيه معلوم نيست كجا غيبشون زده ...اي داد بيداد.
من از پشت همين تريبون اعلام ميكنم ... از تاريخ 14 بهمن به بعد مصادف با پايان امتحانات...اين وب سايت رو مثل ايام گذشته پر از شور و نشاط و اشعار مريم موحدان و نوشته هاي دوخطي كوتاه خودم و كامنت هاي انتقادي دوستان ميكنم.
اين از من.
پوستر حميد سلطان آباديان هم بزودي به اشتراك گذاشته ميشه :|
نقطه
پ.ن.ه:
صالح...عالي بود....حض! حظ!! بردم...ممنون
Saleh wrote: "Mehdi wrote: "صالح جان ممنون از این ابتکار زیبا
اما فراموشی بهتر از یادآوری برخی زخم های کهنه است."
متشکر
اما
منظورتون رو از زخم های کهنه نفهمیدم
؟"
من نيز هم
Hamid wrote: "رفته بودم به سفر
كمي از دورتك آن ور تر
سر يك قلهء كوه
ته يك دره گود
لب يك درياچه
وسط داغ كوير
هست اوضاع قمر در عقرب
دوستان را همه در يادم هست
يادم هست
يادم نيست
هر كجا هستم و هر جا باشم
مخلص جمع ..."
اميدوارم كه حواستون !!!!!!!!!!!!باشه
كه حتما هست...در غير اينصورت الان بايد براي پوسترتون كامنت مينوشتين...يك
دو:
سفر دور و درازتون به همينجا ختم ميشد يا ادامه داره!؟اميدوارم ما رو از وجودتون بيش از اين محروم نكنيد
... فك كنم زيادي رسمي شد...يك سوال:
ميدونين فرق بين نظر داشتن و ناظر بودن چيه؟ =)) =))
در يك فرصت مناسب ممنون ميشم نظرتون رو بدونم....:)ء
Saleh wrote: "
باز به سارا
:
فکر کنم باید بی خیال پوستر شیم
مث اینکه شاهد از غیب رسید
و در ضمن
جایزه هم مال منه
پ.ن:
جلسه ی محاکمه کی برگزار میشه ؟؟ ..."
صالح جان...مهتابي خانوم هستم :) خب!؟
حالا اينكه شاهد از غيب رسيده يا يه گنجيشكَكي خبرش كرده كاري ندارم...ولي پوستر همچنان پابرجاست...
از محاكمه و دادگاه هم فعلا بايد دست بكشيم چون همه حكم هاي جديد رو اعدام ميچرخه من كه دوستان عزيزم رو دوست دارم و اصلا دلم نميخواد براشون حكم صادر بشه...اين بار رو بيا و بگذر :d
همين و ديگر هيچ
(البته فعلا)
پ.ن:
جايزه مال منه...شما مگه چيكار ككردي؟:|
چه کنم صالح جان!؟دست من هم کوتاه
خرما آنسوتر
پای ما لنگ شده
خانه ام آنورتر
نمی دانم آیا
تنبلی یار شده
شاید به دروغی گویم
این تن بی جانم
چندی ست که بیمار شده
نمی دانم آخر!
مهتابی می گفت
چندی ست دل رفته
دماغ بسیار شده
شاید این بیماری
ناخلف مسری بود
وه! به جانم افتاد
پنهان کرد مرا
در پس پرده دود
آنچه گفتی صالح
به تنم آتش زد
صدایم آرام
پشت هم هق می زد:
اول از لطف تو که
یادی از ما کردی
پسِ این غیبت سرد
به خدا که مردی
چه کنم صالح جان؟
این همه شرّ و بلا
به تقلید دگران
که بدان گویند کار
دگر اما نیست دلش
ولی افسوس که دماغ بسیار است
چه کنم صالح جان؟
شعرت حرف نداشت محمد صالح عزیز
در واقع فقط حضور و غیاب کنایی اعضای قدیمی گروه نبود
و به دو دلیل باید ازت تشکر کرد
:
یک: خاطره انگیز بود و من رو یاد روزای اوج حضور این دوستان انداخت
دو: تا همین الان باعث شده بعضیاشون واسه خاطر حضوری هم شده یه ردی از قلمشون بذارن، که تو این کسادی نتیجه ی بدی نیست
م م ن و ن
صالح جان نمی شنوی منم دارم برات دست میزنم
از صمیم قلب میگم خیلی لذت بردم از شعرت
و ممنون که من را هم توی شعرت آوردی
دست و دلم به نوشتن نمیره
و واقعیت هم کمی از گروه ناامید شده بودم
اما داره سرم کمی خلوت میشه
دوباره با نوشته های تازه میام
دست مریزاد
هورااااااااااا
حاج نبی
و فرزان خان
اومدن
اون هم بعده این همه وقت....
مرسی صالح
مرسی نبی
مرسی همه بچه هایی که می خوان دوباره با آتیش گرم کنند محفلمونو
حاج نبی
و فرزان خان
اومدن
اون هم بعده این همه وقت....
مرسی صالح
مرسی نبی
مرسی همه بچه هایی که می خوان دوباره با آتیش گرم کنند محفلمونو
یادمان باشد از این بعد
که هوا کم ابریست
گاه گاهی هم که شده
دلمان به هوای باران
مژه بر هم بزند
باد وحشی بوزد
و به صحرای دل غمزده مان
زیر گوش پلنگی مُرده
گونی نعره را سر بدهد
که فلانی برخیز
و به پهنای قلم حرفی زن
که دلم به هوای تو به این دیر
سر می زد
بنگر
چشمه ای در افق سوخته
پرپر می زد
و صدایی می گفت
از ماست
بر ماست
و شنیدم برگی
از من شبنم خواست
آخ جوووووووووووووووووووونهمه دوستای قدیمی اینجا جمعند
خیلی خوشحالم
حتی اگه بودن هرکس به اندازه یه جمله باشه
چه حضور دلگرم کننده ای
درسته که دیر رسیدم اما یه عالمه ی یه عالمه ممنون صالح خان که موجب شدی همه دور هم جمع بشن
تاپیک خیلی دوست داشتنی ساختی
آب شد جسم سرد مخاطبدر اشراق گرم دریچه
سمت انگشت من با صفا شد
.
.
.
چه حس خوبی دارد این دور هم جمع بودن
دوباره
.
.
.
و غمي اينجا هستخوانده هر شب آواز
با نُت لا لا لا
پنجره را / بستي
و نمي دانستي
كسي از برق چشمان سياهي
به صدا آمده قلبش
تو صدا نشنيدي
...
سلام به همه بچه هااین تاپیک فوق العاده است
چون بعد مدتها همتون و یه جا دیدم
صالح خان جدا ازت ممنونم اگه این عنوان زیبا نبود
اصلا جذب نمی شدم وارد گروه بشم
الان مدتهاست دلم از گروه و بچه ها گرفته بود
مثل روزهای اولی که وارد گروه شده بودم نبود
ولی الان این شعر فوق العاده ات و که خوندم هم بغض کردم
هم خندیدم از اینکه حداقل برای بچه ها مهم بود
که بیان و حاضری بزنند .
.
.
صالح یه لطفی بکن هر دو هفته یه بار
از این حضور غیابا بکن
قضیه با پوستر و اینا هم درست نمیشه
من پیشنهاد می دم خود طرف و یه جا گیر بیاریم
بقیه هم در حد توانشون با چوب چماق گاز اشک آور
هرکی در حد بضاعتش
:))
.
.
به هر حال منم حاضر فقط یه فرجه بهم بدید تا بیست و هشتم بهمن
Azade wrote: "و غمي اينجا هست
خوانده هر شب آواز
با نُت لا لا لا
پنجره را / بستي
و نمي دانستي
كسي از برق چشمان سياهي
به صدا آمده قلبش
تو صدا نشنيدي
...
"
چقدر خوبه که دوباره هستی
ورود دوبارتو خوش آمد می گم
خوانده هر شب آواز
با نُت لا لا لا
پنجره را / بستي
و نمي دانستي
كسي از برق چشمان سياهي
به صدا آمده قلبش
تو صدا نشنيدي
...
"
چقدر خوبه که دوباره هستی
ورود دوبارتو خوش آمد می گم
Azade wrote: "و غمي اينجا هست
خوانده هر شب آواز
با نُت لا لا لا
پنجره را / بستي
و نمي دانستي
كسي از برق چشمان سياهي
به صدا آمده قلبش
تو صدا نشنيدي
...
"
:) آزاده...!!! اومدي؟
ميدوني خوش اومدي؟
و خوش ميموني !:)ء
آخرین نفرم که حاضری میزنم ؟منم که آخرین کلام شعرتم
دلم گرفت همه خوابیم به این زودی هم بیدار نمیشیم
من ناامیدم
کاش میشد یکی از دوستان ساکن تهران را ببینم تا امیدوار بشم به داستان کوتاه و به اون همه لحظه های خوبی که با هم داشتیم . اما دستت درد نکنه صالح چه ترشی بخوری و چه نخوری یک چیزی میشی ... ولی
صالح خان فکر کنم باید یه بار دیگه حضور و غیاب کنیولی فکر کنم ایندفعه باید به جای خیلی ها لاله بذاریم
؛)
خه چرا این کارو کردن؟؟ بعد یه عمری یه سایت باحال پیدا کردیم.واقعا نمی شه هیچ کاری کرد؟؟؟؟با اینکه مطمئنم هیچ فایده ای نداره ولی ضرر نداره بهشون یه میل بزنیم بگیم دست از سر این سایت بردارن.می دونستین بزرگترین گروه غیرانگلیسی زبان گودریدز ایرانیا بودن؟؟؟؟ولی ححححححححیف!
مهتابي جان خوشحالم مي بينمت البته نصف صورتت را.بله درست گفتين من دست به سينه ايستادم اما درونم ميخواد دستش را بالا كنه نمي تونه
آقا حالا هی بیاین حاضری بزنین و در برین :)) هر کی حاضره بدو ِ بره کامنت بده و تاپیک ایجاد کنه :D....
خب واقعیت اینه که...داداش شوما نامحرمی...چشمت رو درویش کن :D (فرزان جان میدونی مخاطبم شما بودی دیگه!؟)
بله فهمیدم مهتابی خانوم دارم روی یک کار جدید کار می کنم
بذار جمع و جور که شد میزارم روی نوشته های کوتاه
سلام نا امیدانه گودریدزو تو اینترنت اکسپلورر نوشتماین سایت دوست داشتنی با کمال تعجب و شادی دیدم بالا اومد
من که حاضرم با تمام انرژی و امید
باید این فضای کوچیکو زنده کنیم
تک تک تونو دوست دارم
تا حالا اینو نمیدونستم
باید ازشون انتقام بگیریم سالوسهای احمق
چند ماهی بود که اینترنت نیومده بودم
خیلی خوشحالم
خوشحالترم کنید شما هم با انرژی باشید
خواهش میکنم
حااااااااااااااضضضضضضضضضضضضضضضرررررررررررررررررر
سلام دوستانچه خوب همه برگشتین، فکر می کردم دیگه اینجا هیچ وقت مثل قدیما نمیشه
از دیدن حضورتون و خوندن نوشته هاتون بی نهایت خوشحالم
ح ا ض ر
من فكر مي كردم اينجا نوشتم
كه حاضرم!
حالا كه ننوشتم
من حاضرم
دليل بر اين نيست
كه حاضر نيستم
من حاضرم
و از حاضر بودن همه حاضر به شادماني
كه حاضرم!
حالا كه ننوشتم
من حاضرم
دليل بر اين نيست
كه حاضر نيستم
من حاضرم
و از حاضر بودن همه حاضر به شادماني










دارم برات دست می زنم
تو شاعر گمنامی هستی
که اگه بخوای دست همورو از پشت بستی
دلم گرفت
دلم خیلی گرفت
این رو بگو به صدا
به مدیران
به همه
حاضر و غایب و دوست و رفیق
دل من خیلی گرفت