انجمن شعر discussion
كارگاه شعر
>
انزوا......حامد آذری
date
newest »
newest »
سلام حامد جان .
شعر زیبایی خواندم از شما .
با درونمایه اجتماعی و البته کمی صراحت در شعر که شاید به خاطر مضمون خاصش باشد .
شعر زیبایی خواندم از شما .
با درونمایه اجتماعی و البته کمی صراحت در شعر که شاید به خاطر مضمون خاصش باشد .
فوق العاده بودانقدر درگیر حرف شعرتون شدم که نمی خوام و نمی تونم نقدی بکنم
حرف دل من جون بیست و ...
.
.
قلمت سبز
زیبا بود حامد عزیزواقعا آفرین داره سرودن چنین شعری
البته امیدوارم این حرفها فقط در حد شعر باقی بمونه
حامد جان طبق معمول سنت شکنی میکنم وبا اجازه شما چند نکته کوچیک رو یاد آوری میکنم
اول ومهم ترینش تقسیمات شعرشماست که در نگاه اول احساس میشه مصراع های بلندی داره ولی با شروع به خوندن میشه فهمید که دو مصراع بجای اینکه زیر هم نوشته بشن در امتداد هم هستند وفقط با یک کاما مرز بین اونها مشخص میشه.مثلا بیت اول:
گاهی به سرنوشت ِ خودم فکر می کنم
اینکه چگونه در دل ِ آینده جا شوم
من یک جوان ِ بیست و..، چه فرق می کند
وقتی به رقص عقربه بی اعتنا شوم!؟
اگر اینطور نوشته بشه خوانش راحت تری داره وخواننده متوجه میشه که در حال خواندن یه چارپاره هست
و چندتا مشکل وزنی کوچیک هم احساس میکنم که اگه اجازه بدید بنویسمشون(البته شایه مشکل از خوانش من باشه)
یک خانواده چشم امیدش به سوی من
انگار که به نقطه ی عطفم رسیده ام
در مصراع دوم اگر بجای هجای کوتاه"ک"هجای بلندی مثل"من" قرار بگیره روانی شعر بیشتر میشه
انگار (من) به نقطه ی عطفم رسیده ام
همه مصراع ها بایک هجای بلند شروع میشن بجز:
چه زجر آور است که با دست و پای خویش
باید دچار کشتی ِ بی ناخدا شوم!
که این در خوانش مشکل ایجاد کرده.من به عنوان پیشنهاد همین مصراع رو با هجای بلند بازنویسی میکنم
(یک زجر تلخ )که با دست و پای خویش
باید دچار کشتی ِ بی ناخدا شوم!
میدونم از نظر معنا ایراد داره ولی مثالی زدم تا تفاوت خوانش رو متوجه بشی
همینطور این مصراع هااشکال وزنی داره:
ناچار سیم ِ آخر..! اجبار ِ زندگی ست!
شاید اینطور بهتر باشه
ناچار سیم ِ آخر (و)اجبار ِ زندگی ست!
این سکوتی که در وسط مصراع اومده بود به وزن آسیب رسونده بود
پیشنهادی برای اینها ندارم وچیزی به ذهنم نمیرسه ولی کاش ویرایش بشن تا در مسیر زیبای بقیه مصراع هات قرار بگیرن
شاید به این لجن «هروئین» مبتلا شوم
در انتها ی جاده ی بیت ِ چهارُمَم
بخش حامد عزیز اگر زیاده گویی کردم
پیروز باشی
درودمرسی پروا جان.. با اجازت منم بی مقدمه سراغ نکاتی برم که اشاره کردید
ابتدا قالب شعر که باید گفت در قالب غزل سروده شده! درسته وزن دوری ِ طولانیی داره و شاید همین نقطه ی تمایزش با کارای دیگم باشه که خیلی مورد توجه قرار گرفت.باید به عرضتون برسونم که این نوع غزل امروزه در شعر معاصر کاملن جا افتاده و نمونه های زیادی سراغ داریم.
میرم سراغ وزن:
وزن اینکار وزن دوری ِ مستفعلن/مفاعل/مستفعلن/فَعِل هستش که در هر مصرع دو بار تکرار میشه ، بذارید موشکافانه تر توضیح بدم:
اختیاراتی که میشود در این وزن استفاده کرد :
ا_بلند تلفظ کردن هجای کوتاه کسره در آخر ِ کلمه
2_ بلند تلفظ کردن هجای کوتاه ضمه در آخر کلمه
3_ ا ِبدال : شاعر میتواند بجای دو هجای کوتاه در یک رکن ، یک هجای بلند بیاورد «قابل ذکر است که در رکن دوم این وزن یعنی " مفاعِلُ " با استفاده ازین اختیار به " فعولن " مبدل میشه که ازین اختیار در کار استفاده شده و اتفاقا در بین ابهامات شما وجود داشت که ذیلن شرح داده می شود »
============================
و اما ابهامات وزنی شما:
یک خانواده چشم امیدش به سوی من
انگار که به نقطه ی عطفم رسیده ام
مصرع اول که کاملن مشهوده،مصرع دوم بله واژه ی " که " با توجه به اختیار 1 که بالا گفتم بلند تلفظ میشه و خواننده باید بتونه کشش لازم رو در خوانش رعایت کنه ، پس از لحاظ علمی فاقد ِ ایراده
در ضمن "من" که پیشنهاد کردین از لحاظ دستوری حشو میشه
# # #
چه زجر آور است که با دست و پای خویش
باید دچار کشتی ِ بی ناخدا شوم!
باز هم " چه " کسره ی آخر کلمه باید بلند تلفظ شه ، ولی قبول دارم کمی سخته و خواننده رو به سکته ی خوانش میندازه .. باز هم از لحاظ علمی فاقد ایراده ولی باید راحت تر ازین خوانده بشه ..ممنون از تذکرتون
# # #
ناچار سیم ِ آخر..! اجبار ِ زندگی ست!
استفاده از اختیار ِ شماره ی 3 = ابدال ! پیشنهادتون کار منو در توضیح راحت کرده ، شما گفتبد " آخ َ ر ُ " و من گفتم " آخر " یعنی دو هجای کوتاه ِ " خ َ ر ُ " تبدیل شده به یک هجای بلند ِ " خَر " و این بنا به اختیار ابدال کاملن درسته
# # #
شاید به این لجن «هروئین» مبتلا شوم
هیچ ابهامی وجود نداره برا رفع ابهام احتمالی تقطیعش میکنم
شا ید ب ِ این/ ل َ جَن ه ِ ر ُ / ئین مُب ت َ لا / ش َ وَم
مس تف ع ِ لن / م َ فا ع ِ ل ُ/ مس تف ع لن / ف َعل
# # #
در انتها ی جاده ی بیت ِ چهارُمَم
همه چیز عین وزن پیش رفته ، و فقط در واژه ی " بیت ِ " بنا به اختیار 1 ، کسره ی آخر کلمه بلند تلفظ میشه
شاد باشید و پایدار
درودممنون از توجهتون سحر جان
و سپاس بدلیل توضیحاتی که داده اید
من بعد از نوشتن توضیحات بالاییم پست شما رو دیدم ببخشید اگر دوباره گویی شد
واقعا كنجكاوم بدونم غزلهاي پست مدرن چقدر طرفدار جذب خواهد كرد و تا كجا كشيده ميشه؟
گاهي برخي از اونها به قدري براي من جذاب هستند كه انگار در حال قدم زدن با حافظ هستم نه در شيراز، بلكه در شلوغي و ازدحام ميدان فردوسي تهران. در حال شنيدن تمام حوادث و روزمرگي هاي زندگي كه آغشته به لطافت غزل هستند...
به هر حال گفتني ها رو دوستان گفته اند و من فقط مي گويم: غزل زيبا و قوي اي از شما خواندم و خوشحالم
با آرزوي موفقيت هاي روز افزونتان
گاهي برخي از اونها به قدري براي من جذاب هستند كه انگار در حال قدم زدن با حافظ هستم نه در شيراز، بلكه در شلوغي و ازدحام ميدان فردوسي تهران. در حال شنيدن تمام حوادث و روزمرگي هاي زندگي كه آغشته به لطافت غزل هستند...
به هر حال گفتني ها رو دوستان گفته اند و من فقط مي گويم: غزل زيبا و قوي اي از شما خواندم و خوشحالم
با آرزوي موفقيت هاي روز افزونتان
ممنون از توضیحاتتون حامد عزیزشاید مشکل این باشه که من برای اشعار موزون بیشتر در وادی کلاسیک سیر وسلوک میکنم وتا آنجایی که من اطلاع دارم در شعر کلاسیک بلندترین مصراع ها بیست هجایی هستند که نمونه های آن در اشعار هاتف به چشم می خورد.ودر زمینه این نوع غزل هیچ اطلاعاتی نداشتم .وخوشحالم که شما به این خوبی این قالب شعری رو برای من شرح دادید.
درباره ایرادات وزنی که گفته بودم هم باید اضافه کنم که با اینکه دلایل شما کاملا قانع کننده است ولی اگر من به جای شما بودم فقط زمانی از این اختیارات استفاده میکردم که عرصه برمن تنگ میشد وراه گریزی باقی نمیموند.
با همه اینها بازهم میگم که واقعا لذتبردم
وخوشحالم از بودن شما در گروه
موفق باشید
نمونه هایی از غزل های معاصر با اوزان طویل:ابتدا شعری هم وزن شعر انزوا که واقعا زیباست رو کلا میارم
دستم نمی رسد که تو را دست چین کنم،این شاخه هم که خر شده سر خم نمیکند
وقتی گل انار لبت قسمت من است ، پائیز از علاقه ی من کم نمی کند
یک سیب سرخ،سهم پدر بود و نصف کرد دادش به توکه نصف کنی با من و...چه بد!
حواٌ شدم که مال تو باشم ، ولی خدا من را شریک بچه ی آدم نمیکند
برفم که ذره ذره مرا ذوب میکنی. در آخرین سپیده دم قلٌه ی نگاه
هر کس که گر گرفته در آغوش گرم تو ، دیگر توجهی به جهنٌم نمی کند
از شعر دم نزن! تو که شاعر نمی شوی! خامم که عاشقت شده ام، نه؟! بگو بله!
از او که پای خوب و بدت ایستاده است جز دل چه خواستی که فراهم نمیکند؟
باشد، بتاز اسب خودت را ، ولی سکوت تنها جواب رج رج شلاقهای تو
بی زحمت چمن به تو آورده ام پناه ، اسبی که رام عشق تو شد رم نمیکند
طاهره خنیا
مرودشت
====================
از هر کاری دو بیت اولشو آوردم مایل باشید میتونم تمام کارها رو در اختیارتون بذارم
:
بیست و دو شمع ... بیست و یکی شعر ناتمام گُر می دهد به شعله پیراهنم و من
« من » فوت می کند به خودم .. گُر گرفته ام.. داری زبانه می کشی از ذهن من ، نزن
آتش نزن ! برو ! بخدا دوست دارمت... با اینکه دوووور می شوی از زندگی من
هی می نشینم و به خودم فکر می کنم .. نه! نه! به تو... نگو به من اینگونه پر زدن
فاطمه حق وردیان
====================
خبر آرام در صدایت ریخت، ناگهان شانههات لرزیدند
شاخههای گیاهی آهسته، بر گلوی اتاق پیچیدند
پلكها را كلافه و مبهوت، پشت هم باز و بسته میكردی
روی مرطوب گونهات آرام قطرههایی درشت غلتیدند...
فاطمه حق وردیان
==========================
روزی از راه آمدم اینجا ساعتش را درست یادم نیست
دیدم انگار دوستت دارم، علّتش را درست یادم نیست
چشم من از همان نگاه نخست با تو احساس آشنایی كرد
خندهات حالت عجیبی داشت حالتش را درست یادم نیست
مهرداد بابایی
=======================
میرسی باز تا نگاهم را بار دیگر پر از عسل بکنی
تلخی اخمهای سرد مرا بین لبخند خویش حل بکنی
آه، هرچند بعد این همه سال، صحنه ای را ندیده ام هرگز
که تو در آن بِایستی یک بار، این «منِ» خسته را بغل بکنی
سید عباس تربن
========================
یک صبح با هیاهوی گلدانها؛ یک صبح با سلام گل مریم
بیدار میشوی و جهان سبز است لبریز از شکوفه شده عالم
حس میکنی که حال خوشی داری جانت پر از طراوت جنگلهاست
حس میکنی که پیرهنت ابر است باران فراگرفته تورا نمنم
سید ضیاء قاسمی
==========================
با یک دل پر امید رفتند ولی با یک دل کینه دار برمی گردند
دیروز سرقرار بودند همه ؛ امشب همه بی قرار برمی گردند
رفتند تفنگ را زمین بگذارند ؛ رفتند که گل به سینه هاشان بزنند
با این همه خون که روی پیراهن هاست ، مردم همه از بهار برمی گردند
حسن تقلیلی
============================
مثل یک صبح سرد پائیزی ،آسمان ِ دلم پر از ابر است
گاه بی اختیار می گریم خنده ی گاه گاهم از جبر است
با پری های دامنم رفتند آرزوهای پرپرم بر باد
گل پژمرده ای شدم که فقط لایق سنگ سرد یک قبر است
مژگان عباس لو
========================
شعر قشنگ و خوبي بود، فقط يه کم طولاني بود. به نظر من گاهگاهي از اين شعرها گفتن خيلي خوب است و اصلا اگر قرار باشد هميشه به مانند شعراي گذشته مان شعر بگوييم، شعر فارسي را از رونق مي اندازيمهرچند که من هنوز هم، عاشق خواجه شيرازم





گاهی به سرنوشت ِ خودم فکر می کنم ، اینکه چگونه در دل ِ آینده جا شوم
من یک جوان ِ بیست و..، چه فرق می کند ، وقتی به رقص عقربه بی اعتنا شوم!؟
یک خانواده چشم امیدش به سوی من ، انگار که به نقطه ی عطفم رسیده ام
حسّ ِ جهش به قله ی افکار ِ تازه ام ، اما چگونه وارد ِ این ماجرا شوم؟!
اینکه هنوز شور ِ جوانی نمرده است ، باید دلی به دختر ِ همسایه هدیه داد..!
یک اتفاق در شُرُف ِ یک وقوع ِ تلخ ، باشد که از بهانه ی این دل رها شوم
یک سال تلخ هم به بطالت گذشت و عشق، طرفی نبست بر دل ِ مغرور و ساده ام
من ماندم و هجوم ِ صداهای بی دلیل ، باید اسیر ِ جاده ی بی انتها شوم
من یک جوان ِ تازه به دوران رسیده ام ، با سرنوشت ِ مبهم ِ پیچیده در سرم
چه زجر آور است که با دست و پای خویش ،باید دچار کشتی ِ بی ناخدا شوم!
وقتی که میز های شکوفایی ام هنوز ، با دست گرگ های طمع در اسارت است
وقتی برای یک نخ ِ سیگار ِ تیر هم ، باید حضور ِ هر کس و ناکس دوتا شوم
دلسرد و خسته می شوم از دست ِ زندگی.. دیگر همه به بودن ِ من بی توجه اند
ناچار سیم ِ آخر..! اجبار ِ زندگی ست! شاید به این لجن «هروئین» مبتلا شوم
با دود و دم به آخر ِ خطّم رسیده ام ، در انتها ی جاده ی بیت ِ چهارُمَم
دیگر نمانده یار و رفیقی برای قرض..باید برای مطلع ِ بعدی گدا شوم!!!
"_او یک جوان ِ بیست و .. "
حالا مُهم شدم! وقتی سرم به حلقه ی داری شناورست
این آخرین وصیّت ِ یک جسم ِ مرده را.. اکنون برای گوش ِ جوانان صدا شوم
:
"_ نفرین به گرگهای طمع ورز ِ جان به کف ، آنها که روزگار ِ سیاهم رقم زدند
نفرین ِ من به جامعه ای که من ِ جوان ، با حکم ِ جبر ، محکوم ِ انزوا شوم "
حامد آذری