انجمن شعر discussion
كارگاه شعر
>
رویای من2/بابک کامکار
date
newest »
newest »
خب من فقط در مورد اوليش كه در واقع شعر به روزت هست نظر ميدم البته در مقايسه با مورد سال هشتاد و پنج
----
بر خلاف آقاي بهروزي من ميگم: طولاني نبود اما تكرار واژه ها در اون زياد بود. مضاف بر اينكه داري با مخاطب امروز حرف ميزني. با كسي كه كم كم دلش ميخواد در نامه هاي اداري هم الفاظ كوچه و بازاري جاي بده پس نبايد از كلمات قديمي استفاده كني مثل " چونان و ... "
اما اين يعني تلاش يا به قول ما مديريتي ها يعني بهبود مستمر كه شعر به شعر پيشرفتت چشم گير است.
به اميد روزي كه زبان شعرت با قلمت آشنا شود و ممنون از لطفتي كه نسبت به نظر من داشتي دوست مهربانم
----
بر خلاف آقاي بهروزي من ميگم: طولاني نبود اما تكرار واژه ها در اون زياد بود. مضاف بر اينكه داري با مخاطب امروز حرف ميزني. با كسي كه كم كم دلش ميخواد در نامه هاي اداري هم الفاظ كوچه و بازاري جاي بده پس نبايد از كلمات قديمي استفاده كني مثل " چونان و ... "
اما اين يعني تلاش يا به قول ما مديريتي ها يعني بهبود مستمر كه شعر به شعر پيشرفتت چشم گير است.
به اميد روزي كه زبان شعرت با قلمت آشنا شود و ممنون از لطفتي كه نسبت به نظر من داشتي دوست مهربانم
ممنون بابك عزيز كه اين حس زيبا رو دوباره سروديبا آزاده جان موافقم پيشرفت خيلي خوبي بود
ولي يه پيشنهاد دوست خوبم.اگر من جاي شما بودم خيلي از جمله ها رو حذف مي كردم.در واقع جمله ها و توصيفات به دو دسته تقسيم ميشد.يكي جمله هاي قوي وتصوير سازي هاي زيبا وديگري جمله هاي ساده تر با بياني بي پرده ومستقيم.وجمله هايي كه از ديد من بايد حذف بشن جمله هاي گروه دوم هستن.ومن شعر رو براي خودم اينطور ميخونم:
......
در هاله ای وهم انگیز کم کمک گم شد
آخرین روزهای کوتاهش
در گنجه ای سرد و رمز آمیز (پنهان) شد
آخرین بازی رویایش
کمی گستاخ و بی پروا
چون قاصدک در باد
و رویایش شبیه شهزاده های
قصه های ناب بود در یاد
و رویایش کمی تنها
مثل من در تب
"رویا"
کمی با دستهایش شاخه ای میچید
و می پراند با آن
ذهن خواب آلود و خیس
گنجشک باران را
و فردا با تبی دیگر طلوع میکرد
و پیوند نگاه (را) با دلی دیگر شروع میکرد
سایه ها در گیر بود ...با هم غروب میکرد
همیشه صورتش زیبا
و دل دل می شدم در شوق فرداها
و بودیم همچنان در رویا و رویاها
نگاه آسمان برگشت
کشید آن سایه ها ما را
و رد سایه ها در سایه ها گم شد
جدا کرد دستهامان را
و دست کوچک رویا بی من شد
و رویایم به روزی سرد
فرو افتاد چونان برگ
و فردایم به تقدیری
به بند افتاد چونان مرگ
و من رفتم به فرداها
...و "رویا" هم به رویاها
البته جسارت من رو ببخش كه در شعر دخل وتصرف كردم
در ضمن دو تا از كلمه ها رو هم عوض كردم كه توي پرانتز گذاشتمشون
موفق باشي دوست خوبم
و من رفتم به فرداها
...و "رویا" هم به رویاها
پایان بسیار خوبی بود
...و "رویا" هم به رویاها
پایان بسیار خوبی بود
Parva wrote: "ممنون بابك عزيز كه اين حس زيبا رو دوباره سروديبا آزاده جان موافقم پيشرفت خيلي خوبي بود
ولي يه پيشنهاد دوست خوبم.اگر من جاي شما بودم خيلي از جمله ها رو حذف مي كردم.در واقع جمله ها و توصيفات به دو د..."
پرداختت خوب بود
خوشایند آمد به دلم
انجامش میدهم
سبز
Leila Rezaei wrote: "سلامهمین که در روایت منسجم عمل می کنید ، نشان از این دارد که اگر قلم تان ، گردن کلفت تر بشود ، شعرهای بسیار خوبی می توانیم از شما بخوانیم.
ممنونم "
سپاس دوست عزیز





هر چند دوباره احساس زور شد شاید چون کودکی ها را گریزی از احساسها نیست و هر چند به قول خودم کارهای زورکی را نمی پسندم...تا دوستان چه بگویند
......
در هاله ای وهم انگیز کم کمک گم شد
آخرین روزهای کوتاهش
در گنجه ای سرد و رمز آمیز قایم شد
آخرین بازی رویایش
کمی گستاخ و بی پروا
چون قاصدک در باد
و رویایش شبیه شهزاده های
قصه های ناب بود در یاد
و رویایش کمی تنها
مثل من در تب
"رویا"
کمی با دستهایش شاخه ای میچید
و می پراند با آن
ذهن خواب آلود و خیس
گنجشک باران را
و فردا با تبی دیگر طلوع میکرد
و پیوند نگاه ها با دلی دیگر شروع میکرد
سایه ها در گیر بود ...با هم غروب میکرد
همیشه صورتش زیبا
کمی هم دامنش کوتاه
و دل دل می شدم در شوق فرداها
که شاید همسری باشد به دنیای بزرگتر ها
و او هم دوست تر میداشت
میگفت:مرد کاری تو
برو از کوچه و بازار
و با گوشت و کلم باز آ
نهارم ای خدا دیر شد
و او می پخت در رویا
و بودیم همچنان در رویا و رویاها
نگاه آسمان برگشت
کشید آن سایه ها ما را
و رد سایه ها در سایه ها گم شد
جدا کرد دستهامان را
و دست کوچک رویا بی من شد
و رویایم به روزی سرد
فرو افتاد چونان برگ
و فردایم به تقدیری
به بند افتاد چونان مرگ
و من رفتم به فرداها
...و "رویا" هم به رویاها
............17/9/88
دلم برای کودکیم میسوزد
بر کوتاه قامتش سایه ای یدک بود بلند
یادم هست رویایی داشت تنها
و تمام نگاهش به نگاه باز گنجشکی مرده ختم
دست یافتنی بود هیجان چشمهایش
پشت دیوار قایم موشک ها
چهره ی کوچکش در اشکهای
بی وقفه ی ترس و درد شناور
بارور از تحقیر
و تبرئه از همه ی گناهان بزرگ
کو چکی اش در یک پنجره اندازه میشد
خلاصه میشد در انگشتهای کوچک یک دست
دلم برای کودکیم میسوزد
و کیفیت گریه هایش زیر نگاه های غمناک پدر
و سیاه سرفه های نیمه شبش زیر گریه های دردناک مادر
طاقچه که ارتفاعش مال مادر بود
گفت بزرگ شدن خوبست
و تجسم باغ کودکانه ی من که نگاه
آفتابی باغچه بود
گفت کوچک بودن
و دیوار آه دیوار که قد خدا بود آخرین بلنی پیدا
و پشت بام
آه تمام وسعتی بود که مرا به اوج میبرد
دلم برای کودکیم میسوزد
و تلاطمش که روی نبض زمان
پا برهنه میدوید
و "رویا" آه از آنزمان تمام دنیایم شد
که با مسافر کوچولو تا گودی ماه رفتیم
و در مزرعه ی زرد حنا تلاش را سخت عرق ریختیم
و با کوزت صبور شدیم به نهایت رنج
و از درد اشک گفتیم
و حالا همه را قابیست
همه را قابیست
..........
و این را اتفاقی آوردم البته تاریخش مال25/12/85 بود
سبز سبز