انجمن شعر discussion

24 views
كارگاه شعر > رویای من2/بابک کامکار

Comments Showing 1-9 of 9 (9 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by Babak (last edited Dec 09, 2009 04:19AM) (new)

Babak Kamkar | 305 comments خوانده مهمانیست این به پیشنهاد آزاده عزیز و پروای گل
هر چند دوباره احساس زور شد شاید چون کودکی ها را گریزی از احساسها نیست و هر چند به قول خودم کارهای زورکی را نمی پسندم...تا دوستان چه بگویند
......
در هاله ای وهم انگیز کم کمک گم شد
آخرین روزهای کوتاهش
در گنجه ای سرد و رمز آمیز قایم شد
آخرین بازی رویایش
کمی گستاخ و بی پروا
چون قاصدک در باد
و رویایش شبیه شهزاده های
قصه های ناب بود در یاد
و رویایش کمی تنها
مثل من در تب
"رویا"
کمی با دستهایش شاخه ای میچید
و می پراند با آن
ذهن خواب آلود و خیس
گنجشک باران را
و فردا با تبی دیگر طلوع میکرد
و پیوند نگاه ها با دلی دیگر شروع میکرد
سایه ها در گیر بود ...با هم غروب میکرد
همیشه صورتش زیبا
کمی هم دامنش کوتاه
و دل دل می شدم در شوق فرداها
که شاید همسری باشد به دنیای بزرگتر ها
و او هم دوست تر میداشت
میگفت:مرد کاری تو
برو از کوچه و بازار
و با گوشت و کلم باز آ
نهارم ای خدا دیر شد
و او می پخت در رویا
و بودیم همچنان در رویا و رویاها
نگاه آسمان برگشت
کشید آن سایه ها ما را
و رد سایه ها در سایه ها گم شد
جدا کرد دستهامان را
و دست کوچک رویا بی من شد
و رویایم به روزی سرد
فرو افتاد چونان برگ
و فردایم به تقدیری
به بند افتاد چونان مرگ
و من رفتم به فرداها
...و "رویا" هم به رویاها
............17/9/88
دلم برای کودکیم میسوزد
بر کوتاه قامتش سایه ای یدک بود بلند
یادم هست رویایی داشت تنها
و تمام نگاهش به نگاه باز گنجشکی مرده ختم
دست یافتنی بود هیجان چشمهایش
پشت دیوار قایم موشک ها
چهره ی کوچکش در اشکهای
بی وقفه ی ترس و درد شناور
بارور از تحقیر
و تبرئه از همه ی گناهان بزرگ
کو چکی اش در یک پنجره اندازه میشد
خلاصه میشد در انگشتهای کوچک یک دست
دلم برای کودکیم میسوزد
و کیفیت گریه هایش زیر نگاه های غمناک پدر
و سیاه سرفه های نیمه شبش زیر گریه های دردناک مادر
طاقچه که ارتفاعش مال مادر بود
گفت بزرگ شدن خوبست
و تجسم باغ کودکانه ی من که نگاه
آفتابی باغچه بود
گفت کوچک بودن
و دیوار آه دیوار که قد خدا بود آخرین بلنی پیدا
و پشت بام
آه تمام وسعتی بود که مرا به اوج میبرد
دلم برای کودکیم میسوزد
و تلاطمش که روی نبض زمان
پا برهنه میدوید
و "رویا" آه از آنزمان تمام دنیایم شد
که با مسافر کوچولو تا گودی ماه رفتیم
و در مزرعه ی زرد حنا تلاش را سخت عرق ریختیم
و با کوزت صبور شدیم به نهایت رنج
و از درد اشک گفتیم
و حالا همه را قابیست
همه را قابیست
..........
و این را اتفاقی آوردم البته تاریخش مال25/12/85 بود
سبز سبز


message 2: by Mehdi (last edited Dec 09, 2009 05:00AM) (new)

Mehdi | 192 comments طولانی بود.

از طرف دیگر برخی از جملات هم طولانی بودند.


message 3: by Azade, Hazemizade (new)

Azade Hazemizade (azadehazemi) | 868 comments Mod
خب من فقط در مورد اوليش كه در واقع شعر به روزت هست نظر ميدم البته در مقايسه با مورد سال هشتاد و پنج
----
بر خلاف آقاي بهروزي من ميگم: طولاني نبود اما تكرار واژه ها در اون زياد بود. مضاف بر اينكه داري با مخاطب امروز حرف ميزني. با كسي كه كم كم دلش ميخواد در نامه هاي اداري هم الفاظ كوچه و بازاري جاي بده پس نبايد از كلمات قديمي استفاده كني مثل " چونان و ... "

اما اين يعني تلاش يا به قول ما مديريتي ها يعني بهبود مستمر كه شعر به شعر پيشرفتت چشم گير است.

به اميد روزي كه زبان شعرت با قلمت آشنا شود و ممنون از لطفتي كه نسبت به نظر من داشتي دوست مهربانم


message 4: by Parva (last edited Dec 09, 2009 10:11AM) (new)

Parva Rostami | 499 comments ممنون بابك عزيز كه اين حس زيبا رو دوباره سرودي
با آزاده جان موافقم پيشرفت خيلي خوبي بود
ولي يه پيشنهاد دوست خوبم.اگر من جاي شما بودم خيلي از جمله ها رو حذف مي كردم.در واقع جمله ها و توصيفات به دو دسته تقسيم ميشد.يكي جمله هاي قوي وتصوير سازي هاي زيبا وديگري جمله هاي ساده تر با بياني بي پرده ومستقيم.وجمله هايي كه از ديد من بايد حذف بشن جمله هاي گروه دوم هستن.ومن شعر رو براي خودم اينطور ميخونم:




......
در هاله ای وهم انگیز کم کمک گم شد
آخرین روزهای کوتاهش
در گنجه ای سرد و رمز آمیز (پنهان) شد
آخرین بازی رویایش
کمی گستاخ و بی پروا
چون قاصدک در باد
و رویایش شبیه شهزاده های
قصه های ناب بود در یاد
و رویایش کمی تنها
مثل من در تب
"رویا"
کمی با دستهایش شاخه ای میچید
و می پراند با آن
ذهن خواب آلود و خیس
گنجشک باران را
و فردا با تبی دیگر طلوع میکرد
و پیوند نگاه (را) با دلی دیگر شروع میکرد
سایه ها در گیر بود ...با هم غروب میکرد
همیشه صورتش زیبا
و دل دل می شدم در شوق فرداها
و بودیم همچنان در رویا و رویاها
نگاه آسمان برگشت
کشید آن سایه ها ما را
و رد سایه ها در سایه ها گم شد
جدا کرد دستهامان را
و دست کوچک رویا بی من شد
و رویایم به روزی سرد
فرو افتاد چونان برگ
و فردایم به تقدیری
به بند افتاد چونان مرگ
و من رفتم به فرداها
...و "رویا" هم به رویاها


البته جسارت من رو ببخش كه در شعر دخل وتصرف كردم
در ضمن دو تا از كلمه ها رو هم عوض كردم كه توي پرانتز گذاشتمشون



موفق باشي دوست خوبم


message 5: by [deleted user] (new)

و من رفتم به فرداها
...و "رویا" هم به رویاها
پایان بسیار خوبی بود


message 6: by Babak (new)

Babak Kamkar | 305 comments Parva wrote: "ممنون بابك عزيز كه اين حس زيبا رو دوباره سرودي
با آزاده جان موافقم پيشرفت خيلي خوبي بود
ولي يه پيشنهاد دوست خوبم.اگر من جاي شما بودم خيلي از جمله ها رو حذف مي كردم.در واقع جمله ها و توصيفات به دو د..."


پرداختت خوب بود
خوشایند آمد به دلم
انجامش میدهم
سبز


message 7: by Babak (new)

Babak Kamkar | 305 comments Leila Rezaei wrote: "سلام
همین که در روایت منسجم عمل می کنید ، نشان از این دارد که اگر قلم تان ، گردن کلفت تر بشود ، شعرهای بسیار خوبی می توانیم از شما بخوانیم.
ممنونم "


سپاس دوست عزیز


message 8: by Parva (new)

Parva Rostami | 499 comments ممنون بابک عزیز که نظرم را خواندی واینگونه زیبا پاسخ گفتی

شادباشی همشهری



message 9: by Mahyar (new)

Mahyar Mohammadi | 379 comments به نظرم به غیر از این که نتوانسته بودی وزن ِ شعر را حفظ کنی، بقیه ی چیزهایش خوب بود. شعر ِ زیبایی بود از دوران ِ کودکی، ولی حس کم داشت؛ شاید چون ساختگی بود


back to top