انجمن شعر discussion
كارگاه شعر
>
مرا با عشق جمع برداری نکن من بی جهت تر از آنم که احساس شوم
date
newest »
newest »
سلام دوست عزیزمتن زیبایی نوشته بودید، اما به نظر می رسد هنوز تا شعر شدن فاصله زیادی دارد. بدیهی است که چنین نقطه نظری به معنای ضعف کار شما نیست بلکه امیدواری برای بهتر و بهتر شدن است که همه ما بدین منظور اینجا حمع شده ایم
از جمله می توان به چند نکته اشاره کرد
وزن شعر علیرغم قالب سپید، رعایت نشده و این بدان معناست که خود شعر سپید قواعدی دارد که در بطن شعر نهفته و خواننده با خوانشی هرچند یکباره متوجه عدم یکدستی آن می شود
نکته دوم اینکه اگر از تعابیر و تصویر سازی های لایه لایه استفاده می کردید،بهتر بود، بجای آنکه مفاهیم کلی را با همان شکل بکار ببرید، مطمئنا برای توصیف احساسات، هنر یک شاعر، ارائه تصویر و واژگانی تازه است
جسارت مرا ببخش، بی صبرانه منتظر خواندن کارهای بعدیت هستم
Medad Rangi wrote: "سلام دوست عزیزمتن زیبایی نوشته بودید، اما به نظر می رسد هنوز تا شعر شدن فاصله زیادی دارد. بدیهی است که چنین نقطه نظری به معنای ضعف کار شما نیست بلکه امیدواری برای بهتر و بهتر شدن است که همه ما بدی..."
دوست عزیز ممنون بابت نظراتتون
اینها مال سالها پیش هست من دیگه نمینویسم تا خوب بنویسم یا بد
دلیل نوشتم زیر خاکه پس نوشته هامم با اون زیرخاک رفته
اما ممنون اگر رئوزی دلیل پیدا کردم حتما استفاده میکنم
princes wrote: "اینها مال سالها پیش هست من دیگه نمینویسم تا خوب بنویسم یا بد
دلیل نوشتم زیر خاکه پس نوشته هامم با اون زیرخاک رفته"
چند سال پيش براي كسي نوشتم: تا هستي - نيستي با من نمي جنگد.
امروز به اين يقين رسيدم كه اگه نمي رفت، به اين هستي نمي رسيدم.
دل هاي خيلي از ما با طعم لذت شكافته ميشه، اما اون شكافتن دردآوره...
بذار شكوفه هايي كه از اين شكاف بيرون ميان به هنر تبديل بشن و جاري بشن توي جهان.
چرا كه ميگه:
از مي عشق ريخيتيم بر دل آدم اندكي
از دل او به هر دلي، دست به دست مي رود
دلیل نوشتم زیر خاکه پس نوشته هامم با اون زیرخاک رفته"
چند سال پيش براي كسي نوشتم: تا هستي - نيستي با من نمي جنگد.
امروز به اين يقين رسيدم كه اگه نمي رفت، به اين هستي نمي رسيدم.
دل هاي خيلي از ما با طعم لذت شكافته ميشه، اما اون شكافتن دردآوره...
بذار شكوفه هايي كه از اين شكاف بيرون ميان به هنر تبديل بشن و جاري بشن توي جهان.
چرا كه ميگه:
از مي عشق ريخيتيم بر دل آدم اندكي
از دل او به هر دلي، دست به دست مي رود
اين شعر قيصر يه جورايي شرح حال منه. واسه همين خيلي دوستش دارم.مي نويسم و اميدوارم خوشت بيادقطار ميرود
تو مي روي
تمام ايستگاه مي رود
ومن چقدر ساده ام
كه سال هاي سال
در انتظار تو
كنار اين قطار رفته ايستاده ام
و همچنان
به نرده هاي ايستگاه رفته
تكيه داده ام!
دوست خوبم من هم مثل آزاده منتظر نوشته هاي جديدت هستم
شاد باشي
Azade wrote: "princes wrote: "اینها مال سالها پیش هست من دیگه نمینویسم تا خوب بنویسم یا بددلیل نوشتم زیر خاکه پس نوشته هامم با اون زیرخاک رفته"
چند سال پيش براي كسي نوشتم: تا هستي - نيستي با من نمي جنگد.
امرو..."
آزاده عزیز امیدوارم بتونم بنویسم کلی حرف عیتن بغض تو گلومه خوشحال میشم روزی بغضم بترکه
قلم با من غریبگی میکنم شاید انروز که آغوش نگشتمان را قبول کند و قلبم دوباره تپیدن را آغاز کند شاید آنروز دوباره برای مردی بنویسم که بذر عشق را در قلبم بکارد تا آنروز قلم با من غریبه است
دنبال ِ بهانه نگرد.... من همیشه در این مواقع با جمله ی: « نمی دانم چه می خواهم بنویسم » شروع می کنم.موفّق باشی، من منتظرم
:)
اوه...پرنسس عزیزخیلی پرنسسی بود
.......
البته خیلی صریح بود
به نظر من خوبه
ولی نه واسه مطالب عاطفی
محاوره ای بود
خوبه
ولی باز نه واسه مطالب عاطفی و...
اینکه
سبز باشی



فرقی به حال دل تنهایم نخواهی کرد
اما تو از در آمدی و تنهایی از پنجره فرار کرد
چقدر با اضطراب آمدنت را به نظاره نشستم
چه گریان بدرقه ات کردم
یادم رفت پشت سرت آب بریزم
حال که رفتی
تنهایی سه بعدی شده
اگر دیگر برنگردی چه کنم
جواب این دل را چه بدهم