انجمن شعر discussion
كارگاه شعر
>
نشنیده بگیر/بابک کامکار
date
newest »
newest »
به نظر من فوق العاده بود
اين قشنگترين شعري بود كه تا امروز از تو خواندم بابك عزيز
بعضي جاها خيلي زيبا فعل رو حذف كردي. همين كار رو در جاهاي ديگه اي هم ميتونستي انجام بدي كه به گفتهء مهدي جملاتت رو هم كوتاهتر ميكرد يا مثلا در
"که چشم هایش همچنان به آسمان باز ماند"
ميتونستي بگي "كه چشم هايش همچنان
باز ماند به آسمان"
ممنون و موفق باشي
اين قشنگترين شعري بود كه تا امروز از تو خواندم بابك عزيز
بعضي جاها خيلي زيبا فعل رو حذف كردي. همين كار رو در جاهاي ديگه اي هم ميتونستي انجام بدي كه به گفتهء مهدي جملاتت رو هم كوتاهتر ميكرد يا مثلا در
"که چشم هایش همچنان به آسمان باز ماند"
ميتونستي بگي "كه چشم هايش همچنان
باز ماند به آسمان"
ممنون و موفق باشي
بسیار سپاسگزارم از نظرات خوبتونو با نظر مهدی عزیز کاملا موافقم
راستش نمیدونم چرا از این روند خلاص نمیشم
شرمنده میکنی آزاده جان
چی بگم ...استاد عزیز...سبز باشید
اوه...ممنون آزاده عزیز که این مطلب را براینقد هفتگی گذاشتید
سپرده بودمش به بایگانی هام
امیدوارم از نظرات دیگر دوستان هم بهره مند شوم
باشد دوایی برای ضعفهای بیشمار
باز هم سپاس
و سبز
زيبا بودراستش مي خواستم از طولاني بودنش بنويسم و اينكه مي شد كوتاه تر باشه كه ديدم خودت مي دوني
و اين خيلي خوبه
احساس مي كنم كسي در حال پوست انداختن است
قوي تر از اوني كه نقد برات بنويسم فقط خواستم بدوني شعرتو خوندم و شديدا منتظر كارهاي جديد تر شما هستم
دمت گرم و سرت خوش باد
بقول خودت سبز باشي
دوستان مثلا قراره اين شعر رو نقد كنيم در هفته دوم نقد هفتگي مون
ممنون ميشم از تعريف تنها بپرهيزيد و بابك عزيز رو در بهبود كارهاش راهنمايي كنيد
ممنون
ممنون ميشم از تعريف تنها بپرهيزيد و بابك عزيز رو در بهبود كارهاش راهنمايي كنيد
ممنون
آنچه آزاده عزیز گفتچیزیست که ما اینجا به خاطرش جمع شدیم
(البته ضمن سپاس از همه دوستان)
نقد نقد تا پیشرفت..
تعریف و تمجید بی نقد باعث در جا زدنه
محتاجیم
..
..
.. به
نقد
سبز باشید
این کار انسجام دارد و این فعلا کافی ستاما
الکی.کوفت...؟اینها در شعرتان چه می کنند؟
استفاده از صفات در کار خوب است اما نه دیگر تا حدی که فقط مولف تصمیم گیرنده باشد و این وسط مخاطب نقشی نداشته و اینکه سطور اضافه در کار می بینم و این یعنی می توانست کوتاه تر باشد
.
.
.
با درود و احترام فراوان
ممنون واقعا ممنونلیلا رضایی عزیز
و گلاره گل
که این مطلب رو
اینگونه نقد کردید
کلی یاد گرفتم
سبز سبز
وبقیه دوستان سپاس فراوان
سبز
حس فراموشی پرواز
واینکه تکه نانی راسق بزنی به عادت
وراه بروی درکوچه درماندگی
وتکان دادن گاه گاهی بالها
کز کردن الکی
وشادی مضحک شبانه های خستگی
وتکرار زندگی پرنده لاشخور زده
وچشمهایی که باز مانده
وپرواز رامرور می کند
درآسمان رویاها
راستی صدایی نشنیدم واینکه چه چیزی رانشنیده بگیریم
سرودشکستی بی سرانجام.
واینکه تکه نانی راسق بزنی به عادت
وراه بروی درکوچه درماندگی
وتکان دادن گاه گاهی بالها
کز کردن الکی
وشادی مضحک شبانه های خستگی
وتکرار زندگی پرنده لاشخور زده
وچشمهایی که باز مانده
وپرواز رامرور می کند
درآسمان رویاها
راستی صدایی نشنیدم واینکه چه چیزی رانشنیده بگیریم
سرودشکستی بی سرانجام.
سلامزیر پوست این شعر اعتراض بود. اعتراض همراه با مهر...
از ابتدای شعر بطور واضح مشتی به دهان کسی یا چیزی کوبیده نشد
ولی حرفش را هم خوب زد.
البته کمی برخی از جملات طولانی بودند اواخر شعر
کار زیبایی بود
خدا قوت عزیز
يه جاهاييشو دوست نداشتم بعضي از كلماتي كه استفاده كرده بودي جاي نقد داشت ولي در كل بد نبودهميشه سبز باشي
سلامشما شاعر خوبی هستید به چند دلیل شخصی که مایلم آنها را بیان کنم:
تعهد: در شعرتان، البته دوست ندارم از هنر استفاده ابزاری شود اما وقتی هنر در وجود کسی نهادینه باشد، آنگاه متاثر از هرآنچه رگه هایی اجتماعی می توان نامیدش، اثری هنری شکل می گیرد
...
تشبیه و تصویر سازی های نمادین: که در پرواز ذهنی محدودیتی بوجود نمی آورد گو اینکه چیزهایی نیز باقی می گذارد برای اندیشه و درگیر شدن
...
اما چند انتقاد دارم: 1-بیان صریح برخی مفاهیم که با توجه به توانمندی شما جا دارد کمی به لایه های زیرین مهاجرت کنید و هوشمندانه تر بنویسید
...
نزدیک شدن زبان شعر در برخی جاها به نثر
مثل:خواسته بود پهنای آسمان را دوری بزند
لاشخوری چنان هدف تیرش ساخت
که چشم هایش همچنان به آسمان باز ماند
ایجاز و جابجایی برخی لغات گاهی چنان معجزه ای می کند که خود شاعر را نیز به وجد می آورد
کهنه نویسی بدین معنی که واژه هایی دیدم که جایگزین امروزی دارند با همان اصالت و معنا
ببخشید که زیاده گویی شد. همیشه منتظر چنین بزمی برای یادگیری بودم. خودم نیز این نکات را از دیگران آموخته ام
امیدوارم موفق باشید
شعرتان زیبا بود
تی تی
سلام دوست مناحساس میکنم شعرتون شبیه آدمیه که میخواد با دوستی نزدیک کتابی صحبت کنه اما میدونه که این سنگینی در گفتار باعث معذب شدن حرفهاش هست به همین خاطر گاهی از کلماتی استفاده میکنه که دوستش حالت دستپاچگیشو از دست بده .
میدونید احساس میکنم موقع سرودن شعر معذب بودید یا باید الکی کوفت کرد رو قبو کرد یا باید به منقار برگیری و بار برگیری و هدف تیرش سازی
میبینید ؟ افعال خواننده شعر رو سردگم میکنه و نمیدونه شما متعلق به چه زمانی هستید .
... تکلیف معلوم نیست .
من فکر می کنم دوستان نقد های را که باید می شد کردندخصوصا نقد خانم لیلا رضایی...که کاملا موافقم
اما نقد که تنها جنبه ایرادش نیست
از جنبه اینکه من بسیار لذت بردم از شعر شما
هرچند کوتاهتر و روانتر هم می شد حرفش را زد
بسیار تشکر می کنم از قسمت کردنش با ما
از شعرهای که منو بیاد عرفان می ندازه
خیلی لذت می برم
موفق باشید
زبان شعر به خصوص در آغاز به شاملو نزديك ، نه بهتر بگويم همسوست.و اين البته بر خلاف نظر خيلي ها خوب ست كه كسي مثل شاملو را الگو گرفته باشيم در شعر سپيد كه به نام او مي شناسيمش .ولي بعد از چند سطر شعر از زبان شاملويي فاصله مي گيردو يكدستي اش را از دست مد دهد . اينكه با زبان شاعري آشنا باشيم و تاثير ار را بر كلام خود نقش كنيم تا آنجا خوب است كه كار به تقليد كشيده نشود . چون هر شاعر با همه ي تاثير و تاثرش بايستي زبان كاري ي خويش را داده باشد .
من فكر مي كنم شاعر درين شعر به دليل ترس از انگ تقليد آن يكدستي كار را مخدوش كرده و در موقعي كه شعر به روال طبيعي ي خود افتاده ( گيرم به تاسي از زبان شاملو كه گفته آمد) بهتر ديده از آن فضاي زباني خود را خارج كند و دررواقع به شعر نارو زده.
استفاده از كلمات روزمره زبان را امروزي نمي كند بلكه بافت زبان بايستي برگرفته از ذات هنري باشد . حالا يا بافت زباني ي آركائيك( مثل چند سطر اول ) يا بافتي امروزي
چيزي كه خانم رضايي مي گويد درست است اما اين درستي زماني ست كه بافت زبان را مدنظر داشته باشيم نه اجزاي كلام را . و درين بافت زباني البته به كارگيري ي كلماتي امروز و هماهنگ كردن شان از حيث ذات زباني امكان پذير و هنرمندانه مي تواند باشد .
مانا مانيد
و هماهنگ كردن شان با كلمات حتا قديمي و فراموش شدهامكان پذير مي تواند باشد . مثل كاري كه شاملو با موفقيت انجام داد.پوزش از جا افتادن چند كلمه.
من هنوز به اين كامنت نويسي عادت ندارم . معمولن بايستي شعر جلو رويم باشد تا از آن بگويم . اينطور عادت كرده ام كه نظراتم را در لحظه بنويسم .
براي همين موضوع زبان را از ديد كلي مدنظر داشتم و فكر مي كنم تنها عنصري ست كه درين شعر به آن توجه شده.
با سپاس
و اعتراض این چنین است خسته نباشی
اما بعضی کلمات آدم رو اذیت می کنه
ارادت خالصانه به دوست عزیز
شاد باشی در این پرواز.........
خيلی ملموس و زيبا بود!بنظر من هدف تير لاشخورها شدن زياد قابل تصوير نيست، چون لاشخورها عموما" منتظر لاشهی مرده يا درحال مرگ هستن.
شعر خوبی خوندم تاثیر گذار و منسجم، اما انحرافاتی هم در ساختار دیده میشه که گاهی بیش از حد خودمانی شدن با استفاده از کلماتی چون یواشکی،الکی ویا افعال چون کوفت کردن بیشتر به چشم میاد البته قانونی بر عدم استفاده از این موارد وجود ندارد اما در مخیله مخاطبینی چون من از غنای شعر با استفاده از چنین واژه ها یی که به نوعی استخوان بندی شعر را ساخته اند کاسته می شود. اما باز هم میگویم علی رغم مواردی که ذکر شد از خوندن شعرتون لذت بردم و اون رو بسیار همسو با وضع درونی خویشم می بینم
دوست عزیزو خوش قریحه موفق باشید
شعر شما رو من تجربه کرده ام ابتای شعر سزکشتگی و انتهای آن که دیگر به آزادی فکر نکنم.تجربه ایی که سالهای عمر را با آن سپری کردم درقالب شعری گفته شد که داستان وار آنها را به نمایش گذاشت.
یکی از توامندی های شعر نو، تکرار است که در شعر کلاسیک چنین امکانی را کسی فراهم نیاورده است و این تکرار به زیبایی در این شعر به کار رفته است:"نشنیده بگیر!" و بسیار فوق العاده است که این ترکیب امری باری عظیم را در شعر بدوش می کشد که شایسته بود بدان اشاره کنم. به عقیده من شاعر به خوبی از این ظرفیت استفاده کرده است و نشان می دهد که در شناخت ظرفیت های شعری بسیار موفق بوده.
هرچند که روند فکری و بستگی هدف شعر به خوبی بیان می شود و توصیفات شاعرانه و مناسب انتخاب می شوند(این قوت شعر است) به عقیده من به دلیل عجله شاعر در ارائه اثر (که قابل درک هم هست) یک دستی کلام از دست می رود و پرش های موجود در خط حرکتی شعر، که ناشی از پرش فکری شاعر نیست و متاسفانه ریشه در انتخاب ناهمگون واژگان دارد، باعث خدشه به کلیت این شعر می شود.
دوستان نقدهای خوبی بر این شعر زیبا نوشته اند.وشاید حرف زیادی برای گفتن نمانده باشد.اول از همه باید به بابک عزیز تبریک بگویم به خاطر حس قشنگی که در شعرش جاری بود.هر چند زبان شعری ایراداتی داشت ولی شاعر به خوبی از پس انتقال حس برآمده بود.
درباره کلمات کهنه وقدیمی وکلمات جدید و نو باید بگویم که از دیدگاه من این تقسیم بندی در شعر اهمیت چندانی ندارد.
بلکه این شاعر است که فضای شعر خود را می سازد وخواننده را با آن همراه می کند.شاعر میتواند دنیای خیالی خود را با هر چه که می پسندد بنا کند به این شرط که قوانینی را که در ابتدا پایه ریزی می کند تا انتها دنبال کند وآنها را نقض نکند.هرگاه شاعر توانست اصول شعری خود را برای خواننده باورپذیر کند آنگاه است که شعرش پذیرفته می شود وبه دل مینشیند.وگمان می کنم این تاثیر گذاری و همراهی مخاطب از قدرت شاعر در ساخت فضا پیروی میکند ونه کهنه یا نو بودن کلمات.
در آثار شاملو ،هم شعرهایی را می بینیم که با کلماتی آشنا ومعاصر سروده شده اند (مانند"دخترای ننه دریا") ودر مقابل شعرهایی که در آنها از کلماتی نا آشنا وکهنه استفاده شده(مانند"با چشم ها")که هر دو شعر در نوع خود بی نظیرند و خواننده را با خود به دنیای شاعر میبرند.
اگر با دقت به این شعرها نگاه کنیم میبینیم که یکدست بودن کلمات در پیکره شعر باعث این تاثیر گذاری شده و نه کهنه یا نو بودن آنها.
به عبارت دیگر شاعر چهارچوبی برای شعر خویش در نظر گرفته و خواننده را متقاعد کرده که این قوانین وجود دارند وتا انتها مخاطب را با این قوانین پیش برده است .
پس هنر شاعر در باور پذیر کردن دنیای خود برای خواننده است.
غرض از این توضیحات این بود که آنچه در شعر بابک خواننده را آزار میدهد کلمات کهنه نیست بلکه یکدست نبودن کلام شاعر است.یعنی بعضی جاها از کلمات محاوره استفاده شده وبعضی جاها از کتابت کهن پارسی
ونکته دیگر که دوستان هم به آن اشاره کرده بودند طولانی بودن جمله ها وقرارگیری اجزای جمله درست در جای خودشان است.
ببخشید اگر زیاده گویی کردم
موفق باشی بابک جان(همشهری خوبم)
پروا
با سپاس فراوان از تک تک دوستانی نابکه وقت گرانبهای خود را صرف این مطلب ناچیز حقیر
گذاشتند
با نظراتی بی نظیر
..........
سبز باد زندگی پر بار تان
سبز سبز
می توانی چند صباحی بیشتر راه بروی"و گاهی یواشکی بالی بزنی!"
سلام.شعر زیبایی بود.این دو خط شعرتون یه حس عجیبی داد به من...
در زمان گذر کردی. هم واژگانت از گذشته و حال، در هم، بودند؛ و هم افعال ِ شعرت. به نظر ِ من همه چیز عالی است به غیر از همین تغییر ِ زمان. این تغییر زمان بیش از همه در دو خطِّ اول ِ شعرت ظاهر شده است
امیدوارم از من نرنجید اما من شعار و درد دل دیدم نه شعر ، فکر می کنم همه چیز به ذهنیت و تعریف شاعر بر می گردد ...بدون شک در شعر امروز هم ردپای حکایت های گذشته را می توان دید اما نه به این شکل که شما مثل سعدی علیه الرحمه ناگهان حکایتی را نقل می کنید ...بیتر بخوانید شعر و ادبیات امروز را و اگر به ادبیات کلاسییک علاقه دارید بروید کتاب هایی مثل مثلن شهرهای نامرئی ایتالو کالوینو را خبخوانید ببینید چطور از سفرنامه ی مارکوپولو یک اثر پست مدرن شاعرانه و عمیق می سازد یا در کمدی های کیهنای چطور فرم های مثل کمیک استریپ و داستان های علمی تخیلی را تبدیل یه کتابی ابدی ازلی می کند که از موضوعات ابدی ازلی حرف می زند یا بورخس بخوانید و ببیند چطور جادو را تبدیل به ادبیات می کند یا شاید ادبیات را تبدیل به جادو بخوان دوست من و نگاه کن ...و ببین که ما هیچکدام دانای کل نیستیم و همه کنار هم می لولیم










همینکه منقار قانع ات را
خشکیده نانی بر گیری
و به لانه آوری
و از سر تفنن شعر پرواز را از بر بخوانی...
می توانی چند صباحی بیشتر راه بروی
و گاهی یواشکی بالی بزنی!
همینکه کوچه های درماندگی را
الکی گز کنی
و شبانه لبخند مضحکی را
خسته
و کوفت کنی نداری را
میتوانی فردا باز برگیری خشکیده نانی را
نشنیده بگیر!
مگر ندیدی
"توکایی"
از سر جوانی؟
از سر رهایی!
خواسته بود پهنای آسمان را دوری بزند
لاشخوری چنان هدف تیرش ساخت
که چشم هایش همچنان به آسمان باز ماند
و هر آنکه دید
دیگر شعر پرواز هم از یادش رفت...
نشنیده بگیر!
تابستان88