انجمن شعر discussion
شعر و شاعر
>
ندای آغاز_سهراب سپهری
date
newest »
newest »
باهات موافقم پرواي عزيز
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
خوب خيلي از ما شعرهاي سهراب رو شنيديم و اكثريت مون هم ازش لذت مي بريم.
پيشنهاد ميدم در حد خودمون همين شعر رو نقد و تفسير كنيم.
منتظر نظراتتون هستم
پيشنهاد ميدم در حد خودمون همين شعر رو نقد و تفسير كنيم.
منتظر نظراتتون هستم
خوب. اوّل از همه این که در این شعر، با این که در مجموع دارای وزن و آهنگ ِ خاصی بود، ولی گاهی برخی جملات از این وزن خارج می شد. مثلاًبوی هجرت می اید
یا
آسمان هجرت خواهد کرد
و عبارت کوتاه
فقه می خواند
دوم آن که سهراب سپهری همیشه واژگان ِ خاص ِ خود را دارد و به نظر من این به شعرهای سهراب رنگ و بوی خاصی می بخشد که باعث می شود انسان از کوچک ترین مسائل سر ِ ذوق بیاید و به راستی که گاهی سخنانش انسان را به اندیشیدن وا می دارد. مثل
من به اندازه یک ابر دلم میگیرد
وقتی از پنجره می بینم حوری
دختر بالغ همسایه
پای کمیابترین نارون روی زمین
فقه می خواند
و در نهایت به نظر ِ من والاترین ویژگی ِ منحصر به فرد ِ اشعار سهراب ِ سپهری در نوع ِ بیان ِ احساساتش است که به راستی بی نظیر و بی همتاست. آن هم از نوع ِ دید ِ سهراب به زندگی ریشه می گیرد که به راستی عقل ِ مزاحم را به گوشه ای می راند و احساسات ِ ناب ِ انسانی را به قول خودش می فروشد به ما، تا دلمان تازه شود




چه کسی بود صدا زد : سهراب ؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ
مادرم در خواب است
و منوچهر و پروانه و شاید همه مردم شهر
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد
ونسیمی خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا می روبد
بوی هجرت می اید
بالش من پر آواز پر چلچله ها ست
صبح خواهد شد
و به این کاسه آب
آسمان هجرت خواهد کرد
باید امشب بروم
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت
من به اندازه یک ابر دلم میگیرد
وقتی از پنجره می بینم حوری
دختر بالغ همسایه
پای کمیابترین نارون روی زمین
فقه می خواند
چیزهایی هم هست لحظه هایی پر اوج
مثلا شاعره ای را دیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت
و شبی از شب ها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور چند ساعت راه است ؟
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند
یک نفر باز صدا زد : سهراب
کفش هایم کو؟