انجمن شعر discussion
مقالات و مباحث
>
رطل گران- گذري بر شعر شمس لنگرودي
date
newest »
newest »
و شعر شمس در اين مقطع از اين حيث اهميت مضاعف دارد . سطرها ، بندها و اصولا حرکت ذهنی او در کارهايش شايد که ياد آور نمونه هايی در اين حيطه باشد اما او با استقرايی کردن مناظر شعرش و با ديدگاهی امپرسيونيستی ، برش هايی از زندگی را با تدوينی تردستانه در اختيار مخاطب می گذارد تا او بتواند انتخاب خودش را داشته باشد . البته من نمی گويم که در پشت شعرهای شمس نتيجه ای درباره ی زندگی نيست اما او احتياط می کند که حرف خود را به عنوان قانون يا حتميتی بلامنازع به خواننده تحميل نکند پس کم تر به نتيجه گيری دست می زند و می گذارد که شعرش در بستری شناور پيش برود .
شعر شمس در اين راه و برای اين که از سنت شعر فارسی جدا نشود ، تصوير و تصوير پردازی را به عنوان مرکزی ترين عنصر خود به کار می گيرد و به ويژه تمثيل هايی که مابازای آن ها با تجربيات خواننده تکميل می شود و در عين حال او می کوشد به گونه ای در اين تمثيل ها شائبه های سياسی و اجتماعی را به حداقل برساند .
باد / آرام و رام / از کنار درخت انجير می گذرد که صدايش را نشنوم
پرنده ها / از بام سرای ما آرام تر پرواز می کنند / کلون در ، چون چشمی
حيرت زده و ميخکوب نگاهم می کند / چه اتفاق افتاده است !
( خاکستر و بانو ص 9 )
در شعر لنگرودی پرسش و پرسشگری ( حتا زمانی که استفهامی هم در ميان نباشد ) يکی از وجوه فعاليت معنايی است که شعر او را در شمار شعرهای کشفی شهودی قرار می دهد و شايد از همين سر باشد که اصولا اين شعر نسبت به ابداعات زبانی احساس نياز نمی کند .سرگردانی ، پريشانی ، سفر و جست و جو عنصر لاینفک تمامی اشعار کشفی - شهودی است و البته پرسشی که شاعر با آن رو به روست پرسش از خود است و چيستی خود و پرسش از جهان و ناسازی آن .
اسرار اين شب جاويدان آيا / از بال هيچ شب پره ای هرگز / بيرون نريخته ست ؟
آن سبزپوش پير / در جستجوی چشمه ی نوشش/ هرگز از اين مغاره ها نگذشته ست ؟
پس ، از کدام روزنه ای به جانب خورشيد پر کشيد / آن بالدار مومين ؟
اين تاک های تشنه چنان ماری / بر پيکر زندگی می پيچند
آن اسب آتشين جاودانه ی درياها کجاست ؟
( قصيده ی لبخند چاک چاک ص 40-39 )
در شعر شمس به ظاهر قضاوت های زيادی صورت می گيرد . اين قضاوت ها در ابعاد کلامی ، غالبا با گزاره های خبری يا خطابی مطرح می شوند ، منتها باید توجه داشت که شاعر هيچ گاه به اين قضاوت ها دل نمی بندد و چون اساس فکری او مبتنی بر حرکت است و پرسش ، با اذعان يا بی اذعان به " در زمانی " بودن اين استنتاج ها ، به صحنه ها و مراتب ديگری از حيات و هستی توجه می کند . اين موقعيت بازتاب کشف تضادهای بی شمار در اطراف شاعر است و تلاش برای حل اين تناقض ها .
به گمان من شعر همان قدر که رستاخيزی زبانی است ، به همان اندازه شکار معنا از لا به لای زندگی هم هست . چنين شکاری چنان حجيم و چشم گير است که نيازی به هيچ حرکت خاص زبانی ندارد و جلوه فروشی اش هر خواننده ای را مجاب می کند . شعر شمس برای تسخير مخاطبان غالبا از اين فرآيند سود می برد و در پی ماجراجويی زبانی نيست .
بازگشته ام از سفر / سفر از من / باز نمی گردد ( باغبان جهنم ص 26 )
او زبان پاکيزه و متعارفی را به کار می گيرد که در مقطعی ( دهه ی شصت ) از قضا ضرورت هم دارد . اين سادگی زبانی ( که گاه در ظاهر چنين به چشم می آيد ) در مسير حرکت استقرايی ذهن شاعر يک انتخاب به ناچار است چرا که سودای او تبيين روزمرگی هايی ساده است که تکه تکه ، تصويری ا ز يک هستی پيچيده را شکل می دهد و حالا که شعر شمس را شعری کشفی - شهودی ناميده ام بايد اضافه کنم که اين شعرها به طور کلی يا حرکتی منضبط دارند و يا حرکتی شناور و به واسطه ی انضباط جهان بينی شاعر ، با زيرساختی تنومند ، روساختی گسسته نما را به نمايش می گذارند و يا با استمداد از قصويت و تمثيل به بافتی استعاری ميل می کنند .
شعر شمس به گمان من به خوبی وظيفه ی اتصال دو مقطع مهم در شعر امروز ايران را بر دوش کشيده و حالا گويی به ساحل امن خود رسيده است . او با تلخی و البته رندی يک پير بر کرانه نشسته ، در کارهای نوترش ، طنز تلخی را عرصه می دهد که ذاتی جهان کژمژی است که شاعر ما نفس نفس آن را مرده است تا هم چنان زنده بماند .
به اين همه پنجه نيازی نبود / درخت چنار من !
به اين همه پنجه نيازی نبود / اگر چيزی در هوا بود .
( باغبان جهنم ص 96 )
شعر شمس در اين راه و برای اين که از سنت شعر فارسی جدا نشود ، تصوير و تصوير پردازی را به عنوان مرکزی ترين عنصر خود به کار می گيرد و به ويژه تمثيل هايی که مابازای آن ها با تجربيات خواننده تکميل می شود و در عين حال او می کوشد به گونه ای در اين تمثيل ها شائبه های سياسی و اجتماعی را به حداقل برساند .
باد / آرام و رام / از کنار درخت انجير می گذرد که صدايش را نشنوم
پرنده ها / از بام سرای ما آرام تر پرواز می کنند / کلون در ، چون چشمی
حيرت زده و ميخکوب نگاهم می کند / چه اتفاق افتاده است !
( خاکستر و بانو ص 9 )
در شعر لنگرودی پرسش و پرسشگری ( حتا زمانی که استفهامی هم در ميان نباشد ) يکی از وجوه فعاليت معنايی است که شعر او را در شمار شعرهای کشفی شهودی قرار می دهد و شايد از همين سر باشد که اصولا اين شعر نسبت به ابداعات زبانی احساس نياز نمی کند .سرگردانی ، پريشانی ، سفر و جست و جو عنصر لاینفک تمامی اشعار کشفی - شهودی است و البته پرسشی که شاعر با آن رو به روست پرسش از خود است و چيستی خود و پرسش از جهان و ناسازی آن .
اسرار اين شب جاويدان آيا / از بال هيچ شب پره ای هرگز / بيرون نريخته ست ؟
آن سبزپوش پير / در جستجوی چشمه ی نوشش/ هرگز از اين مغاره ها نگذشته ست ؟
پس ، از کدام روزنه ای به جانب خورشيد پر کشيد / آن بالدار مومين ؟
اين تاک های تشنه چنان ماری / بر پيکر زندگی می پيچند
آن اسب آتشين جاودانه ی درياها کجاست ؟
( قصيده ی لبخند چاک چاک ص 40-39 )
در شعر شمس به ظاهر قضاوت های زيادی صورت می گيرد . اين قضاوت ها در ابعاد کلامی ، غالبا با گزاره های خبری يا خطابی مطرح می شوند ، منتها باید توجه داشت که شاعر هيچ گاه به اين قضاوت ها دل نمی بندد و چون اساس فکری او مبتنی بر حرکت است و پرسش ، با اذعان يا بی اذعان به " در زمانی " بودن اين استنتاج ها ، به صحنه ها و مراتب ديگری از حيات و هستی توجه می کند . اين موقعيت بازتاب کشف تضادهای بی شمار در اطراف شاعر است و تلاش برای حل اين تناقض ها .
به گمان من شعر همان قدر که رستاخيزی زبانی است ، به همان اندازه شکار معنا از لا به لای زندگی هم هست . چنين شکاری چنان حجيم و چشم گير است که نيازی به هيچ حرکت خاص زبانی ندارد و جلوه فروشی اش هر خواننده ای را مجاب می کند . شعر شمس برای تسخير مخاطبان غالبا از اين فرآيند سود می برد و در پی ماجراجويی زبانی نيست .
بازگشته ام از سفر / سفر از من / باز نمی گردد ( باغبان جهنم ص 26 )
او زبان پاکيزه و متعارفی را به کار می گيرد که در مقطعی ( دهه ی شصت ) از قضا ضرورت هم دارد . اين سادگی زبانی ( که گاه در ظاهر چنين به چشم می آيد ) در مسير حرکت استقرايی ذهن شاعر يک انتخاب به ناچار است چرا که سودای او تبيين روزمرگی هايی ساده است که تکه تکه ، تصويری ا ز يک هستی پيچيده را شکل می دهد و حالا که شعر شمس را شعری کشفی - شهودی ناميده ام بايد اضافه کنم که اين شعرها به طور کلی يا حرکتی منضبط دارند و يا حرکتی شناور و به واسطه ی انضباط جهان بينی شاعر ، با زيرساختی تنومند ، روساختی گسسته نما را به نمايش می گذارند و يا با استمداد از قصويت و تمثيل به بافتی استعاری ميل می کنند .
شعر شمس به گمان من به خوبی وظيفه ی اتصال دو مقطع مهم در شعر امروز ايران را بر دوش کشيده و حالا گويی به ساحل امن خود رسيده است . او با تلخی و البته رندی يک پير بر کرانه نشسته ، در کارهای نوترش ، طنز تلخی را عرصه می دهد که ذاتی جهان کژمژی است که شاعر ما نفس نفس آن را مرده است تا هم چنان زنده بماند .
به اين همه پنجه نيازی نبود / درخت چنار من !
به اين همه پنجه نيازی نبود / اگر چيزی در هوا بود .
( باغبان جهنم ص 96 )



مرحله ی گذار در تاريخ ادبی هر ملت به برهه ای گفته می شود که ارزش ها ، معيارها و موازين موجود ميان شاعران و نوِيسندگان به اقتضای شرايط جديد اقتصادی ، سياسی و اجتماعی اولين نشانه های تغيير را نشان می دهد . مرحله ی گذار از سويی پا در گذشته دارد و از سويی بنا بر ضرورت های دنيای نو ، عناصر جديدی را در خود حمل می کند و در اين محدوده ي تاريخی ( که گاه کوتاه است و گاه زمان بر ) بيش از آن که شعر توليد شود ، اتفاقات اجتماعی لایه لایه در تن نويسندگان می نشيند تا چشمی ديگر در آن ها باز کند . غالبا در مرحله ی گذار هيچ جريانی به تثبیت نمی رسد ( مگر در حکم مفصل ميان دو دوره ) و بحران موجود ، سلايق خوانندگان را به چالش می گيرد .
در شعر معاصر ايران دهه ی شصت را بايد يکی از اين مراحل گذار قلمداد کرد . دهه ای که نقشی بسیار مهم در انتقال شعر معاصر ايران به دهه ی هفتاد ايفا می کند . تا پيش از دهه ی شصت و مشخصا در دهه ی چهل و پنجاه شعر ايران ميان ادبيات ملتزم ( متعهد ) و ادبيات غير ملتزم ( جريان های آوانگارد ) در نوسان است . وجه غالب شعر و ادبيات اين دو دهه در نمادگرايی معطوف به جريان های سياسی و اجتماعی شکل می گيرد و جريان های پيشرو که بار ادبيات غيرملتزم را بر دوش می کشند در سطح و در عمق به شعر و نظريات فلسفی - ادبی غرب متوجه هستند و در مورد مسائل اجتماعی از خود خلع يد می کنند . البته فروغ در ميان تمام شاعران اين عهد استثناست . او تنها شاعری است که با وجود رويکردهای مدرنيستی به عناصر فرهنگ ما اعتنا دارد و از همين سر ، شعرش مخاطبان بيشتری پيدا می کند .
مقطع انقلاب و سپس جنگ به نوعی بزنگاه يک خانه تکانی بزرگ در شعر امروز است . نويسندگان و شاعران سر در خود می کنند و به همراه جامعه ای که در مسير تکانه های فکری و اجتماعی است به شرايطی نو پا می گذارند ، منتها با خصلت ذاتی خود : سکوت و تامل ! دهه ی شصت در چنين بستری شکل می گيرد . شاعران بيش از آن که به فکر توليد باشند ، ارزيابی و رديابی خود و جهان خود را پيش چشم گذاشته اند و اين که در شرايط تازه ،آن ها کيستند و شعر چيست ؟ از طرف ديگر ، سرعت و حجم اتفاقات اجتماعی آن چنان بالاست که به ناچار بسياری از شاعران جا مانده اند و اگر قرار باشد اين اتفاقات در ابعاد هنری خود به ثبت برسند ، اين زمان گيری و زمان خواهی ضرورتی است انکار ناکردنی .
شمس لنگرودی چهره ی موثر اين مقطع است و در افقی ديگر سيد علی صالحی را می توان نشان داد . صالحی با برجسته سازی زبان محاوره و کارکردهای متنوع آن در شعر يکی از شاخص های مغفول در شعر معاصر را يادآوری می کند . البته پيش از صالحی منوچهر شيبانی و نصرت رحمانی هم با احضار نوعی از مدل های گفتاری محاوره ( و نه لزوما خود زبان محاوره ) به شعر ، به اين امکان مهم توجه کرده بودند اما صالحی تماميت شعرش را بر اين ايده می سازد .
شمس لنگرودی را می توان مهم ترين شاعر اين دهه دانست . اهميت شمس به گمان من از دو حيث است : اول اين که او در برهه ای به تثبيت می رسد که فقر شعر و فقر تئوری ادبی کاملا قابل احساس است و دوم اين که او با هوشمندی به عنصری توجه می کند که نو به نو آيی جريان های بعد از خود را آسان تر و مشروع تر می سازد ، يعنی جزء نگری وارسته از يک ايده ی کلان . البته اين رويکرد ( بيان روزمرگی ها برای يافتن معنايی از زندگی ) با شمس آغاز نمی شود و در صفار زاده ، سپهری يا خود فروغ هم می توان نمونه هايی سراغ گرفت اما اينان باز هم با وجود ايده ا ی کلان در پشت شعرشان ، از اين امکان به مثابه ی يک شگرد بهره برده اند و برای همين هم شعر آنان ، نه کشف و شهودی درون متنی ، که گزارش مکاشفه ای فرامتنی است چرا که در کار تمام اين شاعران حتا فروغ ، قياس و نوعی نتيجه گيری پيشامتنی حکم می راند و کم تر جايی پيدا می شود که خواننده بتواند خودش آن را پر کند .