شعر هنري کلامي است و از آنجا که کلام داراي معنا است منطقاً بايد بتوانيم به اين نتيجه ساده برسيم که وجود معنا در شعر امري بديهي است. به عبارت ديگر شعر محصول يکي از کارکردهاي زبان است و اين جمله مشهور که «شعر اتفاقي است که در زبان مي افتد» معطوف به همين معنا است. شعر محصول کارکرد زيبايي شناسي يک زبان است و از اين منظر شايد با اندکي تسامح بتوان گفت رابطه شعر و زبان مثل رابطه رقص و راه رفتن است. به تعبير رومن ياکوبسن «شعرشناسي عمدتاً به اين مساله مي پردازد که چه چيزي پيام کلامي را تبديل به اثر هنري مي کند.»1 در اين عبارت نيز بر ماهيت کلامي (زباني) شعر که حاوي پيام کلامي بودن آن فرض مسلم انگاشته شده است و نحوه فراروي يا تبديل آن به اثر هنري به عنوان وظيفه منتقد شعر يا شعرشناس تعيين شده است. در تعبير ياکوبسن از شعر تلويحاً به دو نکته اشاره شده است. نخست اينکه شعر به هر حال يک نوع پيام کلامي است و ديگر اينکه در اين پيام کلامي ساز و کاري وجود دارد که آن را به اثر هنري تبديل مي کند. در تعاريف ديگر آمده است که زبان نهادي اجتماعي است. يعني نهادي برآمده از زندگي اجتماعي (انسان) که افراد جامعه را به هم پيوند مي دهد. بنابراين براي تحقق زبان و امر زباني وجود يک رابطه دوسويه (گوينده- شنونده) الزامي است. تحقق اين رابطه وابسته به اشتراک و توافق بين دو طرف (فرستنده و گيرنده پيام کلامي) در يک نظام نشانه شناسي است. بنابراين زبان هم حامل معنا است و هم داراي کارکرد ارتباطي. با اين مقدمات بديهي قاعدتاً وجود معنا در شعر که خود حاصل يکي از کارکردهاي زبان است نمي تواند مورد ترديد باشد. اما خواهيم ديد که اين نتيجه گيري ساده به سادگي مي تواند مورد ترديد قرار گيرد. حتماً شنيده يا خوانده ايد که مي گويند؛ «معنا نزد شاعر است.» يعني دسترسي به آن براي خواننده اگر نگوييم غيرممکن، دست کم دشوار است. گرچه حالا ديگر حتي مي توان گفت که معنا نزد خود شاعر هم نيست. در هيچ يک از اين هر دو گفته البته وجود معنا انکار نشده است. بلکه دستيابي به آن دشوار يا غيرممکن تلقي شده است. اولي معنا را پنهان در وجود شاعر مي داند و دومي پنهان در وجود متن.
اين پيچيدگي از کجا سرچشمه مي گيرد؟ براي پاسخ به اين سوال در طول قرون گذشته و به ويژه در قرن اخير صدها کتاب، مقاله و رساله نوشته شده است. گروهي از زبان شناسان و فيلسوفان آن را ناشي از ماهيت خود زبان مي دانند. اگر بپذيريم که زبان ماهيتاً استعاري است، از آنجا که در استعاره چيزي که جانشين چيز ديگري شده است عين همان چيز نيست، ناچاريم مهمترين نقص بنيادين زبان را بپذيريم. در هر نظام زباني، واژه ها (دال ها) جانشين يا نشانه چيزها (اشيا، حالات و افعال) هستند.
واژه صندلي جانشين يا نشانه چيز يا شيئي است که داراي مشخصات فيزيکي و کاربرد خاصي است و خارج از ذهن ما، در عالم واقع وجود دارد. اما بديهي است که واژه صندلي عين صندلي نيست. بنابراين همواره بين نام ها و ناميده ها فاصله يي هست که هيچ گاه پر نخواهد شد.
شعر هنري کلامي است و از آنجا که کلام داراي معنا است منطقاً بايد بتوانيم به اين نتيجه ساده برسيم که وجود معنا در شعر امري بديهي است. به عبارت ديگر شعر محصول يکي از کارکردهاي زبان است و اين جمله مشهور که «شعر اتفاقي است که در زبان مي افتد» معطوف به همين معنا است. شعر محصول کارکرد زيبايي شناسي يک زبان است و از اين منظر شايد با اندکي تسامح بتوان گفت رابطه شعر و زبان مثل رابطه رقص و راه رفتن است. به تعبير رومن ياکوبسن «شعرشناسي عمدتاً به اين مساله مي پردازد که چه چيزي پيام کلامي را تبديل به اثر هنري مي کند.»1 در اين عبارت نيز بر ماهيت کلامي (زباني) شعر که حاوي پيام کلامي بودن آن فرض مسلم انگاشته شده است و نحوه فراروي يا تبديل آن به اثر هنري به عنوان وظيفه منتقد شعر يا شعرشناس تعيين شده است. در تعبير ياکوبسن از شعر تلويحاً به دو نکته اشاره شده است. نخست اينکه شعر به هر حال يک نوع پيام کلامي است و ديگر اينکه در اين پيام کلامي ساز و کاري وجود دارد که آن را به اثر هنري تبديل مي کند. در تعاريف ديگر آمده است که زبان نهادي اجتماعي است. يعني نهادي برآمده از زندگي اجتماعي (انسان) که افراد جامعه را به هم پيوند مي دهد. بنابراين براي تحقق زبان و امر زباني وجود يک رابطه دوسويه (گوينده- شنونده) الزامي است. تحقق اين رابطه وابسته به اشتراک و توافق بين دو طرف (فرستنده و گيرنده پيام کلامي) در يک نظام نشانه شناسي است. بنابراين زبان هم حامل معنا است و هم داراي کارکرد ارتباطي. با اين مقدمات بديهي قاعدتاً وجود معنا در شعر که خود حاصل يکي از کارکردهاي زبان است نمي تواند مورد ترديد باشد. اما خواهيم ديد که اين نتيجه گيري ساده به سادگي مي تواند مورد ترديد قرار گيرد. حتماً شنيده يا خوانده ايد که مي گويند؛ «معنا نزد شاعر است.» يعني دسترسي به آن براي خواننده اگر نگوييم غيرممکن، دست کم دشوار است. گرچه حالا ديگر حتي مي توان گفت که معنا نزد خود شاعر هم نيست. در هيچ يک از اين هر دو گفته البته وجود معنا انکار نشده است. بلکه دستيابي به آن دشوار يا غيرممکن تلقي شده است. اولي معنا را پنهان در وجود شاعر مي داند و دومي پنهان در وجود متن.
اين پيچيدگي از کجا سرچشمه مي گيرد؟ براي پاسخ به اين سوال در طول قرون گذشته و به ويژه در قرن اخير صدها کتاب، مقاله و رساله نوشته شده است. گروهي از زبان شناسان و فيلسوفان آن را ناشي از ماهيت خود زبان مي دانند. اگر بپذيريم که زبان ماهيتاً استعاري است، از آنجا که در استعاره چيزي که جانشين چيز ديگري شده است عين همان چيز نيست، ناچاريم مهمترين نقص بنيادين زبان را بپذيريم. در هر نظام زباني، واژه ها (دال ها) جانشين يا نشانه چيزها (اشيا، حالات و افعال) هستند.
واژه صندلي جانشين يا نشانه چيز يا شيئي است که داراي مشخصات فيزيکي و کاربرد خاصي است و خارج از ذهن ما، در عالم واقع وجود دارد. اما بديهي است که واژه صندلي عين صندلي نيست. بنابراين همواره بين نام ها و ناميده ها فاصله يي هست که هيچ گاه پر نخواهد شد.
حافظ موسوي
شعر هنري کلامي است و از آنجا که کلام داراي معنا است منطقاً بايد بتوانيم به اين نتيجه ساده برسيم که وجود معنا در شعر امري بديهي است. به عبارت ديگر شعر محصول يکي از کارکردهاي زبان است و اين جمله مشهور که «شعر اتفاقي است که در زبان مي افتد» معطوف به همين معنا است. شعر محصول کارکرد زيبايي شناسي يک زبان است و از اين منظر شايد با اندکي تسامح بتوان گفت رابطه شعر و زبان مثل رابطه رقص و راه رفتن است. به تعبير رومن ياکوبسن «شعرشناسي عمدتاً به اين مساله مي پردازد که چه چيزي پيام کلامي را تبديل به اثر هنري مي کند.»1 در اين عبارت نيز بر ماهيت کلامي (زباني) شعر که حاوي پيام کلامي بودن آن فرض مسلم انگاشته شده است و نحوه فراروي يا تبديل آن به اثر هنري به عنوان وظيفه منتقد شعر يا شعرشناس تعيين شده است. در تعبير ياکوبسن از شعر تلويحاً به دو نکته اشاره شده است. نخست اينکه شعر به هر حال يک نوع پيام کلامي است و ديگر اينکه در اين پيام کلامي ساز و کاري وجود دارد که آن را به اثر هنري تبديل مي کند. در تعاريف ديگر آمده است که زبان نهادي اجتماعي است. يعني نهادي برآمده از زندگي اجتماعي (انسان) که افراد جامعه را به هم پيوند مي دهد. بنابراين براي تحقق زبان و امر زباني وجود يک رابطه دوسويه (گوينده- شنونده) الزامي است. تحقق اين رابطه وابسته به اشتراک و توافق بين دو طرف (فرستنده و گيرنده پيام کلامي) در يک نظام نشانه شناسي است. بنابراين زبان هم حامل معنا است و هم داراي کارکرد ارتباطي. با اين مقدمات بديهي قاعدتاً وجود معنا در شعر که خود حاصل يکي از کارکردهاي زبان است نمي تواند مورد ترديد باشد. اما خواهيم ديد که اين نتيجه گيري ساده به سادگي مي تواند مورد ترديد قرار گيرد. حتماً شنيده يا خوانده ايد که مي گويند؛ «معنا نزد شاعر است.» يعني دسترسي به آن براي خواننده اگر نگوييم غيرممکن، دست کم دشوار است. گرچه حالا ديگر حتي مي توان گفت که معنا نزد خود شاعر هم نيست. در هيچ يک از اين هر دو گفته البته وجود معنا انکار نشده است. بلکه دستيابي به آن دشوار يا غيرممکن تلقي شده است. اولي معنا را پنهان در وجود شاعر مي داند و دومي پنهان در وجود متن.
اين پيچيدگي از کجا سرچشمه مي گيرد؟ براي پاسخ به اين سوال در طول قرون گذشته و به ويژه در قرن اخير صدها کتاب، مقاله و رساله نوشته شده است. گروهي از زبان شناسان و فيلسوفان آن را ناشي از ماهيت خود زبان مي دانند. اگر بپذيريم که زبان ماهيتاً استعاري است، از آنجا که در استعاره چيزي که جانشين چيز ديگري شده است عين همان چيز نيست، ناچاريم مهمترين نقص بنيادين زبان را بپذيريم. در هر نظام زباني، واژه ها (دال ها) جانشين يا نشانه چيزها (اشيا، حالات و افعال) هستند.
واژه صندلي جانشين يا نشانه چيز يا شيئي است که داراي مشخصات فيزيکي و کاربرد خاصي است و خارج از ذهن ما، در عالم واقع وجود دارد. اما بديهي است که واژه صندلي عين صندلي نيست. بنابراين همواره بين نام ها و ناميده ها فاصله يي هست که هيچ گاه پر نخواهد شد.
شعر هنري کلامي است و از آنجا که کلام داراي معنا است منطقاً بايد بتوانيم به اين نتيجه ساده برسيم که وجود معنا در شعر امري بديهي است. به عبارت ديگر شعر محصول يکي از کارکردهاي زبان است و اين جمله مشهور که «شعر اتفاقي است که در زبان مي افتد» معطوف به همين معنا است. شعر محصول کارکرد زيبايي شناسي يک زبان است و از اين منظر شايد با اندکي تسامح بتوان گفت رابطه شعر و زبان مثل رابطه رقص و راه رفتن است. به تعبير رومن ياکوبسن «شعرشناسي عمدتاً به اين مساله مي پردازد که چه چيزي پيام کلامي را تبديل به اثر هنري مي کند.»1 در اين عبارت نيز بر ماهيت کلامي (زباني) شعر که حاوي پيام کلامي بودن آن فرض مسلم انگاشته شده است و نحوه فراروي يا تبديل آن به اثر هنري به عنوان وظيفه منتقد شعر يا شعرشناس تعيين شده است. در تعبير ياکوبسن از شعر تلويحاً به دو نکته اشاره شده است. نخست اينکه شعر به هر حال يک نوع پيام کلامي است و ديگر اينکه در اين پيام کلامي ساز و کاري وجود دارد که آن را به اثر هنري تبديل مي کند. در تعاريف ديگر آمده است که زبان نهادي اجتماعي است. يعني نهادي برآمده از زندگي اجتماعي (انسان) که افراد جامعه را به هم پيوند مي دهد. بنابراين براي تحقق زبان و امر زباني وجود يک رابطه دوسويه (گوينده- شنونده) الزامي است. تحقق اين رابطه وابسته به اشتراک و توافق بين دو طرف (فرستنده و گيرنده پيام کلامي) در يک نظام نشانه شناسي است. بنابراين زبان هم حامل معنا است و هم داراي کارکرد ارتباطي. با اين مقدمات بديهي قاعدتاً وجود معنا در شعر که خود حاصل يکي از کارکردهاي زبان است نمي تواند مورد ترديد باشد. اما خواهيم ديد که اين نتيجه گيري ساده به سادگي مي تواند مورد ترديد قرار گيرد. حتماً شنيده يا خوانده ايد که مي گويند؛ «معنا نزد شاعر است.» يعني دسترسي به آن براي خواننده اگر نگوييم غيرممکن، دست کم دشوار است. گرچه حالا ديگر حتي مي توان گفت که معنا نزد خود شاعر هم نيست. در هيچ يک از اين هر دو گفته البته وجود معنا انکار نشده است. بلکه دستيابي به آن دشوار يا غيرممکن تلقي شده است. اولي معنا را پنهان در وجود شاعر مي داند و دومي پنهان در وجود متن.
اين پيچيدگي از کجا سرچشمه مي گيرد؟ براي پاسخ به اين سوال در طول قرون گذشته و به ويژه در قرن اخير صدها کتاب، مقاله و رساله نوشته شده است. گروهي از زبان شناسان و فيلسوفان آن را ناشي از ماهيت خود زبان مي دانند. اگر بپذيريم که زبان ماهيتاً استعاري است، از آنجا که در استعاره چيزي که جانشين چيز ديگري شده است عين همان چيز نيست، ناچاريم مهمترين نقص بنيادين زبان را بپذيريم. در هر نظام زباني، واژه ها (دال ها) جانشين يا نشانه چيزها (اشيا، حالات و افعال) هستند.
واژه صندلي جانشين يا نشانه چيز يا شيئي است که داراي مشخصات فيزيکي و کاربرد خاصي است و خارج از ذهن ما، در عالم واقع وجود دارد. اما بديهي است که واژه صندلي عين صندلي نيست. بنابراين همواره بين نام ها و ناميده ها فاصله يي هست که هيچ گاه پر نخواهد شد.
منبع: روزنامه اعتماد